تبليغاتX
صداقت دل


صداقت دل

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

http://vb.shathawi.com/imgcache/2/40391alsh3er.png


دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند...

اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند !
 
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم
،
فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه
 
امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد...
 
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،
 
به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود
 
لجوجتر و مصمم تر است.
 
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
 
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.
 
در زندگی، معنای واقعی
 
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
 
در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.
 
گاهی لازم است كوتاه بیایی...
 
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست
 
و عبور کرد
 
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
 
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....
 
ولی با آگاهی و شناخت
 
 
و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 7:15 توسط مریم|

 

گفت دانایى که گرگى خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

 

لاجرم جارى است پیکارى بزرگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

  

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

 

اى بسا انسان رنجور و پریش

سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

 

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر

مانده در چنگال گرگ خود اسیر

 

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته مى‌شود انسان پاک

  

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

 

هرکه از گرگش خورد دائم شکست

گرچه انسان مى‌نماید ، گرگ هست

  

در جوانى جان گرگت را بگیر

واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

   

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر

ناتوانى در مصاف گرگ پیر

 

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند

گرگهاشان رهنما و رهبرند

  

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگها فرمان روایى مى‌کنند

 

این ستمکاران که با هم همرهند

گرگهاشان آشنایان همند

   

گرگها همراه و انسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب

 

فریدون مشیری

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 23:25 توسط مریم|

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست

 

وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره

 

وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته

وقتی تو زندگیت ،  زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری

 

وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده
 

 

وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی
 

 

وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می  یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی
 

وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر و شکیبایی   بهت بده
 

وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه

 
وقتی دلت تنگ می شه ،  حتماً  وقتشه با خدای خودت تنها باشی

نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 12:24 توسط مریم|

خداوندا نمي دانم ...

در اين دنياي وانفسا كدامين تكيه گاه را تكيه گاه خويش سازم

نمي دانم خداوندا...نمي دانم

دراين وادي كه عالم سر خوش است و جاي خوش دارد

كدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم

نمي دانم خداوندا

به جان لاله هاي پاك و والايت نمي دانم

و مي گريم خداوندا

دگر گيجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده پناهم ده

اميدم ده خداوندا كه ديگر نا اميدم من و مي دانم كه نوميدي ز درگاهت گناهي بس ستم بار است

وليكن من كه مي دانم

دگر پايان پايانم

و مي دانم كه آخر بغض پنهاني مرا بي جان و تن سازد

چرا پنهان كنم دردم؟

چرا با كس نگويم من؟

چرا با من نمي گويند ياران رمز رهگشايي را؟

همه ياران به فكر خويش ودر خويش اند گهي پشت وگهي پيش اند

ولي در انزواي اين دل تنهاچرا ياري ندارم من كه دردم را فرو ريزد؟

دگر هنگامه تركيدن اين درد پنهان است

خداوندا نمي دانم نمي دانم

ونتوانم به كس گويم... نمي دانم خداوندا

فقط مي سوزم ومي سازم وبادرد پنهاني

بسي من خون دل دارم ولي بي آب وگل دارم

به پوچي ها رسيدم من

به اين دوران نامردي رسيدم من

نمي دانم...

نمي جويم...

نمي پرسم...

نمي گويند...

نمي جويند...

جوابي را نمي دانند...

سوالي را نمي پرسند و از غمها نمي گويند

چرا من غرق در خويشم؟

چرا بي گانه از خويشم؟

خداوندا رهايي ده

كلام آشنايي ده

خداوندا آشنايم ده... خداوندا پناهم ده...اميدم ده...

خداوندا در هم شكن اين سد راهم را كه ديگر خسته از خويشم

كه ديگر بي پس و پيشم

فقط از ترس تنهايي

هر از گاهي چو درويشم و صوتي زير لب دارم

وبا خود ميكنم نجواي پنهاني...كه شايد گيرم آرامش

ولي ان هم علاجي نيست

و درمانم فقط درمان بي درديست

و آن هم دست پاك ذات پاكت را نيازي جاوداني ست


نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 17:31 توسط مریم|

بارها خوانده و شنیده ایم که پیامبر اکرم(ص) نسبت به حسنین(ع) علاقه وافری داشتند تا بدان حد که وقتی یکی از آن دوبزرگوار در سجده نماز بر دوش ایشان می رفتند حضرت آنقدر سجده را طولانی می کردند تا آن عزیز از فراز شانه های مبارکشان پایین بیایند اما در جریان مباهله اتقاقی افتاد که با توجه به مطلب اخیر، شگفت می نمود؛ زیرا در کتب تاریخی ذکر شده که وقتی اهل کتاب در برابراسلام وبر آیین خود اسرار ورزیدند، رسول الله خواستند تا خود و آنها در زمان ومکان معینی با عزیزان خویش حاضر شوند و هر گروه، دیگری را نفرین کنند تا با اراده وقدرت الهی ،حق اشکار شود.

حضرت در موعد ومیعاد معین امیرالمومنین، حضرت زهرا، امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) را همراه خود برای مباهله بردند. در حالی که سیدالشهدا(ع) در آغوش ایشان بود و امام مجتبی نیز دست در دست حضرت با پای پیاده و با رنج و تعب، طی طریق می کرد و گاه پای مبارکش به سنگ یا مانعی نیز برخورد می نمود و در آستانه زمین خوردن قرار می گرفت شگفت آن که در همان زمان، پدر آن طفل  یعنی علی (ع) با دست خالی می رفت و به طور طبیعی می توانست و باید امام حسن را در آغوش بگیرد و همراه ببرد. سئوال این است که چرا پیامبر اکرم با آن همه علاقه و رقت قلب به نوه های عزیز خود راضی به رنج امام مجتبی شدند، در حالی که می توانستند آوردن آن کودک را به پدرش بسپارند.

مرحوم آیت الله شیخ حسین لنکرانی در پاسخ به این پرسش به نکته ظریفی اشاره می کرد که دقت و آینده نگری پیامبر را نشان می دهد چرا که اگر علی (ع)، امام حسن را در آغوش می گرفتند ممکن بود دشمنان ایشان چنین شبهه پراکنی کنند که نعوذ بالله علی ایمان قلبی نداشت و یا حضور او در این مراسم مهم اصالتا اهمیتی نداشته دخالت و حضور وی صرفا برای نقل انتقال فرزندش بود، در حالی که پیامبر حکیم  با این عمل خود، به همه افراد حقیقت جو و تیزبین در طول تاریخ به روشنی نشان داده اند که علی با ایمان کامل و با استقلال در این واقعه حاضر شد تا این صحنه نیز با جلوه ای دیگر از ایمان علوی به اهمیت مقام ولایت تبدیل شود و از این روست که خداوند در آیه مباهله او را همان نفس پیامبر خواند
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 8:51 توسط مریم|

Design By : Night Melody