...و خدا زن را از پهلوي چپ مرد آفريد
آري خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد
نه از سر او تا فرمانرواي او باشد
نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد
بلكه از پهلوي او تا برابر با او باشد
و از زير بازوي او تا مورد حمايت او باشد
و از نزديكترين نقطه به قلب او تا معشوق و محبوب او
باشد
Yes , god created woman out of
Adam’s left side
Not from his head to rule over him
Not from his foot to be trompled by him
But from his sid to be equal with him
And from under his arm to be supported by him
And from nearest to his heart to be loved by him
روز زن مبارك
آزادی در بی آرزویی است.
تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند ، فاصله این دو را زندگی کنیم.
انسان نمی تواند به همه نیکی کند ولی می تواند نیکی را به همه نشان دهد.
بدی را با عدالت پاسخ دهید و مهربانی را با مهربانی.
اگر تنها از امید انتظار معجزه داری در اشتباهی ، امید باید با حرکت توأم باشد.
دانستن کافی نیست باید به دانسته خود عمل کنید.
این که چقدر زمان داری مهم نیست ، چگونه می گذرانی مهم است.
نیک بخت کسی است که از حال دیگران پند گیرد و بدبخت کسی است که از حال او پند گیرند.
این دوست داشتن است که به انسان توان حرکت کردن می دهد.
یک لبخند به هم نوع می تواند دوستی را برقرار کند.
عشق در ذات انسان است نمی توان آنرا انکار کرد.انسان همواره عاشق است.
عشق به چیزهای پایدار ، انسان را جاویدان می کند.
هرگز نعمت دوست داشتن را از خود دریغ نکنید.
اگر می خواهید دوستتان داشته باشند اول باید دوست داشتن را یاد بگیرید.
وقتی که بجز عشق هیچ چیز برایمان باقی نمانده باشد ، برای نخستین بار آگاه می شویم که فقط عشق کافی است.
اگر می پندارید که بیش از اندازه محبت کرده اید ، دوباره فکر کنید. همیشه جایی برای عرض محبت بیشتر وجود دارد و کسی هم هست که این محبت را به او بدهید.
ما فقط با دوست داشتن می توانیم عشق را بیاموزیم.
آن زندگی که به امید فردا بگذرد ، همیشه یک روز عقب مانده است.
روش و دستورالعملی وجود ندارد ، شما دوست داشتن را با دوست داشتن یاد می گیرید.
دانش از راه جهل به دست می آید پس ما بایستی از آنچه نمی دانیم استقبال کنیم.
ذهن متعصب همچون مردمک چشم است ، هر چه نور بیشتری بر آن بتابد جمعتر می شود.
سعی کنید تمام روزهای عمرتان را زندگی کنید. روزها را بیهوده تلف نکنید.
برگرفته از : کتاب بیا دریا شویم
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
اگر مي خواهيد ارزش يك ماه را بدانيد ! از مادري بپرسيد كه كودكي نارس به دنيا آورده است .
اگر مي خواهيد ارزش يك هفته را بدانيد از يك سر دبير مجله هفتگي سئوال كنيد.
اگر مي خواهيد ارزش يك روز را بدانيد از گارگر روز مزدي بپرسيد كه بايد شكم تعدادي بچه را سير كند .
اگر مي خواهيد ارزش يك ساعت را بدانيد از عاشقي كه در انتظار معشوق است بپرسيد .
اگر مي خواهيد ارزش يك دقيقه را بدانيد از شخصي بپرسيد كه تصادفي را رد كرده است.
اگر مي خواهيد ارزش يك ثانيه را بدانيد از قهرماني بپرسيد كه در مسابقات المپيك مدال نقره برده
او گفت: نه او فرمود باز گرفتن غرور کارمن نیست بلکه تویی که باید آن را ترک کنی
ازخدا خواستم تا کودکان معلول را شفا بدهد،
او گفت: نه اوفرمود روح کامل است وجسم زود گذراست
از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند،
او گفت:نه وفرمود شکیبایی دستاورد رنج است و به کسی عطا نمی شود آنرا باید بدست آورد
از خدا خواستم به من سعادت بخشد،
او گفت: نه او فرمود تبرک می کنم ولی کسب سعادت کار شما است
از خدا خواستم روح من را تعالی بخشد،
او گفت: نه او فرمود خود باید متعالی شوی اما تو را یاری می کنم تا به ثمر بنشینی
ازخدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست می دارد دوست بدارم .
خدا فرمود: هان! بالا خره قضیه را دریافتی
از او نیروخواستم
مشکلات را جلوی پایم نهاد که قوی تر بشوم
از او حکمت خواستم
مسائل بسیاری به من داد تا آن را حل کنم
از او شهامت خواستم
خطر را در مقابل من قرارداد تا از آن بجهم
از او عشق خواستم
انسانهای درد مند را سر راه من قرارداد تا به آنها کمک کنم
از او کمک خواستم
به من فرصت داد
هیچ یک از خواسته هایی را که داشتم دریافت نکردم اما به آنچه نیازداشتم رسیدم
و دعای من مستجاب شده بود
سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است :
« كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! »
1-خردمندان که تجارب خود را مي آموزند
2-سعادتمندان که از تجارب ديگران استفاده مي کنند.
3-بي نوايان که نه از تجارب خود و نه از تجارب ديگران بهره نمي برند
-همانند امواج كه به شنزار ساحل راه مي جويند،دقايق عمر ما نيز به سوي فرجام خويش
مي شتابند. شكسپير
-عشق مامورتن است ودوست داشتن پيغمبر روح. دكتر شريعتي
-تولد هر نوزاد بيانگر اين است كه خداوند هنوز از بشر نا اميد نشده است.
تاگور
-بهترين هر آنچه هستي باش. داگلاس
-هيچ جنايتي نيست كه انگيزه ي مادي نداشته باشد. گاندي
به هر كه دوست ميداري بياموز
كه عشق از زندگي كردن بهتر است
و به هر كه دوست تر ميداري بچشان
كه دوست داشتن از عشق برتر.
دكتر علي شريعتي
عشق در لحظه پديد مي آيد،دوست داشتن در امتداد زمان.
عشق معيارها را در هم ميريزد،دوست داشتن بر پايه ي معيارها بنا مي شود.
عشق ويران كردن خويشتن است،دوست داشتن ساختني عظيم.
عشق ناگهان و نا خواسته شعله مي كشد،دوست داشتن از شناخت سر چشمه مي گيرد.
عشق قانون نمي شناسد،دوست داشتن اوج احترام به قوانين است.
عشق فوران مي كند چون آتشفشان،دوست داشتن جاري مي شود چون رودخانه.
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام،مستم
باز ميلرزد دلم،دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم.
****
هاي!نخراشي به غفلت گونه ام را،تيغ!
هاي،نپريشي صفاي زلفكم را،دست!
وآبرويم را نريزي،دل!
ـ اي نخورده مست ـ
لحظه ديدار نزديكست.
مهدي اخوان ثالث
زندگي
لب زخنده بستن است
گوشه اي درون خود نشستن است
گل به خنده گفت:
زندگي شكفتن است
با زبان سبز ،راز گفتن است
گفت وگوي غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش مي رسد
تو چه فكر مي كني؟
راستي كدام يك درست گفته اند؟
من كه فكر مي كنم
گل به راز زندگي اشاره كرده است
هر چه باشد او گل است
گل،يكي دو پيرهن
بيشتر زغنچه پاره كرده است.
قيصر امين پور
سپس استاد تعدادي تيله را توي شيشه ريخت ، تيله ها بين توپ ها جا گرفتند ، استاد پرسيد آيا شيشه پر است ؟ شاگردان جواب دادند : بله
بعد استاد ظرف را با ماسه پر كرد ، ماسه ها تمام فضاي خالي را اشغال كردند ، استاد پرسيد آيا ظرف پر شده است ؟ شاگردان جواب دادند : بله
استاد گفت زندگي مانند اين شيشه است ، مسايل اصلي زندگي مانند توپ بيليارد ،مسايل تقريبا مهم مثل تيله و مسايل جزئي مثل ماسه ، اگه شيشه رو با ماسه پر كنيد جايي براي تيله ها و توپ ها نميمونه
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
بكوش تا زيبايي در نگاه تو باشد نه در آنچه كه مي نگري
Don't be so busy adding up your troubles
that you forget to count your blessings.
The smallest deed done is
greater than the best of intentions.
Love is a language that can be heard
by the deaf and seen by the blind.
A house is made of wooden beams.
A home is made of love and dreams.
To be a good friend open your ears
and heart more often than your mouth.
People don't care how much you know
until they know how much you care.
Have A Beautiful Day
God Bless You My Friend
مگذار که صولت خشم، حصار بردباري مرا درهم بشکند و حمله حسد، مناعت فطرت مرا به خفت و مذلت فروکشاند.
پروردگارا روا مدار در ظلمات جهل و ظلال، از چراغ هدايت به دور افتم و بيغوله را از شاهراه بازنشناسم.
روا مدار که به خواب غفلت فرو افتم و کيفر غفلت خويش ببينم.
پروردگارا مگذار دامان وجودم به پليدي هاي گناه بيالايد و مگذار که معصيت ها را -هر چه هم کوچک - کوچک بشمارم و نسبت به مناهي بي پروا باشم.
روا مدار که طاعت اندک خويش را بسيار ببينم و به خويشتن ببالم و گردن استکبار و افتخار برفرازم.
پروردگارا به تو پناه مي برم که به حق خويش اکتفا نکنم و از حد خويش پاي به در نهم و آن چه را شايسته من نيست، تمنا بدارم.
به تو پناه مي برم و از تو مي خواهم که مرا پناه دهي و آتش نخوت و غرور به خرمن اعمال در نيندازي.
الهي روا مدار که پنهان ما از پيداي ما ناستوده تر باشد و در وراي صورت آراسته ي ما سيرتي زشت و ناهموار نهفته باشد.
صحيفه ي سجاديه
«الهي به بهشت و حور چه نازم؛ مرا ديده اي ده که از هر نظر بهشتي سازم»
خداوندا ياريم کن تا در اين هزار توي زندگي راهي را بيابم که به سوي تو باشد و مورد رضايتت قرار گيرد.
خداوندا ياريم کن تا در سنگلاخ هاي دشوار زندگي ، هيچ گاه به سوي غير تو نلغزم.
خداوندا ياريم کن تا تنها به هنگام سختي و دشواري به يادت نيفتم و در راحتي و آسودگي و در لحظه لحظه زندگي از يادت نبرم ...
مي دانم كه در بندگي ات اهمال كرده ام و در طاعتت كوتاهي. اگر راه حياء مي پيمودم، بايستي از خواستن و دعا نمودن دست مي كشيدم. اما آنگاه كه شنيدم گناه كاران را به درگاهت فرا خوانده اي و به امتثال ندايت آمدم و به عواطف تو، اي مهربان ترين مهربانان.
الهي! به تو روي مي آورم با توسل به پيامبر (ص) برگزيده ات كه اجابت و شفاعت را به او بخشيدي و بر اهل طاعت، برتريش دادي و به وصي برگزيده اش كه نزد تو تقسيم كننده بهشت و دوزخ است؛ و به فاطمه (س) سيده زنان، و فرزندانش كه پيشوايان و جانشينان اويند و به تمامي فرشتگاني كه به وسيله اينان به تو روي مي آورند و آنان را شفيع خود قرار مي دهند كه اين خاندان خاصان درگاه تواند.
پس برايشان درود فرست و مرا از خاصان و دوستانت قرار ده و از اضطراب ملاقاتت در امان دار.
الهي! تويي تكيه گاه من در سختي ها و اميدم در مشكلات و زاد و توشه ام در همه امور.
پروردگارا! تو دهندة هر نعمتي، صاحب هر حاجت و منتهاي هر اميدي. فراوان ترين سپاس ها براي توست و برترين منت ها از آن تو. به نعمت تو كارهاي نيك كامل مي گردد.
اي كه به كارهاي نيك معروفي و موصوفي! مرا از كارهاي نيكت بهره مند ساز. تا از غير تو بي نياز گردم. به رحمتت اي مهربانترين مهربانان.
منبع:صفيحه الرضا(ع) ص42و116
|
مناجات |
و به عوام ما علم و به مومنان ما روشنايي
و به روشنفكران ما ايمان و به متعصبين ما فهم
و به فهميدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف
و به پيروان ما آگاهي و به جوانان ما اصالت
و به اساتيد ما عقيده و به دانشجويان ما نيز عقيده
و به خفتگان ما بيداري و به دينداران ما دين
و به نويسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف و به نوميدان ما اميد و به ضعيفان ما نيرو
و به محافظهكاران ما گستاخي و به نشستگان ما قيام
و به راكدان ما تكان و به مردگان ما حيات و به كوران ما نگاه
و به خاموشان ما فرياد و به مسلمانان ما قرآن
و به شيعيان ما علي و به فرقههاي ما وحدت
و به حسودان ما شفا و به خودبينان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهي
و به همه ملت ما همت تصميم و استعداد فداكاري و شايستگي نجات و عزت ببخش!
با همسايه ات به نيکي همسايگي کن تا مسلمان باشي .
خويشاوندکسي است که دوستي سبب خويشاوندي او است ، اگر چه نسبش دور باشد .
بر شما باد به تفکر ، که تفکر مايه حيات قلب شخص بصير وکليد در حکمت است .
تمام کردن احسان از آغاز کردن آن بهتر است .
هيچ گروهي با هم مشورت نکردند ، مگر آن که به راه پيشرفت خود رهنمون شدند .
نشانه برادري ، وفاداري در سختي وآسايش است .
هر کس احسان هاي خود را بر شمرد ، بخشندگي خود را تباه کرده است .
احسان آن است که تاخيري در پيش ومنتي در پس نداشته باشد .
هرگاه شنيدي شخصي آبروي مردم را مي ريزد ، بکوش تا تو را نشناسد.
|
گزيده اي از سخنان امام علي (ع) |
ناتوانترين مردم کسي است که نيروي به دست آوردن دوستان ندارد و ناتوانتر از او کسي بود که دوستي به دست آرد و او را ضايع گذارد.
ترس با نوميدي همراه است و آزرم با بي بهرگي همعنان و فرصت چون ابر گذران پس فرصتهاي نيک راغنيمت بشماريد.
با مردم چنان بياميزيد که اگر مرديد بر شما بگريند و اگر زنده مانديد به شما مهرباني ورزند.
دوستي ورزيدن نيمي از خرد است.
زبان خردمند در پس دل اوست و د ل نادان پس زبان او.
هر که بي محابا به مردم آن گويد که نخواهند درباره اش آن گويند که ندانند
گفتگوی چهار شمع
چهار شمع به آرامی می سوختند
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا
همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام
نشده بود که شعله آن کم
و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا
انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که
بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم
ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید
با اندوه کفت: « من عشق
هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری
انداخته اند و اهمیتم را
نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود
محبت کنند
و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،
پ
س چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش
تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر
را
روشن کنیم من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.
ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و
عشق را در وجود خود
حفظ کنیم
: بارالها !
من گمراهم ، تو هدايتم کن
من فقيرم ، تو غني ام کن
من غمگينم ، تو شادم کن
من دلشکسته ام ، تو آبادم کن
***** پروردگارا ! *****
در اين دنياي تيره ، در اين دنياي پرغم فقط تو را دارم.
با ياد توست که مي توانم مصيبت هاي وارده را تحمل کنم.
قوي و استوارم گردان.
خدايا ! بحران زده ام ، نمي دانم به كجا رو كنم ! به چپ و راست رو مي كنم ، به پس و پيش و فقط ظلمت را مي بينم. به درون رو مي كنم ، ستاره اي مي بينم خدايم ! تو آن ستاره اي ، و اگر تو با مني ، درون من ، كنار من ، هيچ نيرويي در اين دنيا نمي تواند مرا شكست دهد. هر چه جلال است، از آن توست! خدايم ! حتي اگر در هياهوي روزمرگي تو را از ياد ببرم ، تو مرا فراموش نخواهي كرد خدايم ! تو در تمامي مشكلات و دشواري هاي زندگي ،نيرو و اقتدار مني پس اي خجسته !مرا متبرك گردان ! تا چيزي نگويم ، كاري نكنم و به چيزي نينديشم كه مايه خشنودي تو نشود
پروردگارا!
با من بمان، که ظلمت شب از راه می رسد، وقتی که هيچ ياوری نيست و آسايش گريخته است خدايا! ای ياور بی کسان با من بمان! در هر لحظه به حضور تو نيازمندم. چه چيزی جز لطف تو می تواند ترس ها را در هم بشکند؟ چه کسی جز تو می تواند راهنما و پناه من باشد؟ در روزهای ابری و آفتابی با من بمان! از هيچ دشمنی نمی هراسم، چون تو در کنار منی آنجا که تو هستی اشک ها سوزنده نيستند، مرگ هم تلخ نيست خدايا ! اگر با من بمانی ، هميشه پيروزم.
به رغم تمامی تلاش هایم
شکست خورده ام
.نیازمند آن نیرو ، شهامت و ایمانی هستم
تا دریابم که در هر چه روی می دهد
رحمت تو نهفته است
.مرا خردی بخش
که شکست را توقف نداند
وآن را نردبانی برای فراز به اوج ببیند
تا دریابم ، راه موفقیت من را
شکست های بی شمار هموار می کند
.دو چيز را فراموش نکن :خدا را مرگ را
دو چيز را فراموش کن :به کسي خوبي کردي .کسي به تو بدي کرد .
در مجلس وارد شدي زبان نگه دار.
در سفره حاضر شدي دل نگه دار .
در خانه اي وارد شدي چشم نگه دار .
در نماز ايساده اي دل نگه دار.
هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم در کنار هم بنشینیم و بگذاریم که دوستی ها سرّی باشند در برابر تاریکی ها بنشینیم و شاد باشیم بگوییم و بخندیم و بگذاریم هر چه تاریکی است هر چه سرما و خستگی است تا سحر از وجودمان رخت بربندد تا صبح شب یلدا بیداری را پاس داریم و سرخی انار را اسلحه ای سازیم برای نبرد با ظلمت تا صبح راهی دراز است.
یک نفر دلتنگ است یک نفر می گرید یک نفر سخت دلش بارانیست یک نفر در گلوی خویش بغض خیس و کالی دارد یک نفر طرح وداع می کشد روی گل سرخ خیال؟ پس از عشق، سکوت ناب ترین چیزی است که فرا گرفته ام ای کاش می توانستم بگویم که با من چه می کنی.... تو جانی در جانم می افرینی تو تنها سببی هستی که به خاطر ان روزهای بیشتر شبهای بیشتر و سهم بیشتری از زندگی می خواهم تو به من اطمینان می دهی که فردایی وجود دارد
اگر خواهم که رازم با تو گويم جا نمي يابم
اگر جايي شود پيدا تو را تنها نمي يابم
اگر جايي شود پيدا و هم يابم تو را تنها
ز شوقت دست و پا گم مي کنم خود را نمي يابم .
: كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعاها قبل از پايين آمدن دستها مستجاب مي شد...
: خدايا چگونه زيستن را به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.(شريعتي
: زن دانا به مرد الهام مي دهد.
زن زيبا مرد را مفتون خويش مي سازد.
زن مهربان مرد را تصاحب مي کند.
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود .
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي .
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند.
: آيينه زيبايي ندارد مگر آنکه تو آن را نگاه کني
:
: عاشقت گشتم/ گفتي عاشقان ديوانه اند/ عاقبت عاشق شدي/ ديدي تو هم ديوانه اي
: هيچ وقت شعار نداده ام......
که به زور لبخند بزن
بعضي وقتها بايد
تا نهايت ارامش گريست!
انگاه تبسمت زيباتر از
رنگين کمان بعد از باران خواهد شد!!!
دختر به پسر گفت : به نظر ت من قشنگم ؟ پسر گفت : نه ....... دختر از پسر پرسيد که تو ميخاي من پيشت باشم تا هميشه ؟ پسر گفت : نه........ دختر به پسر گفت : اگه من يه روزي ترکت کنم تو برام گريه مي کني؟ پسر گفت : نه....... دختر در حالي که گريه مي کرد و مي خواست بره که پسر دستش رو گرفت و گفت : از نظر من تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ...... من نمي خوام تو پيشم باشي بلکه نياز دارم که تو پيشم باشي و اگه يه روز از پيشم بري من برات گريه نمي کنم بلکه مي ميرم
: تکه هاي قلبم را *با تو قسمت ميکنم*شايد هيچ اثري بر اين سرماي زمستاني*نداشته باشد اما........*براي لحظه اي مي تواني گرماي عشق واقعي را*در دستانت حس کني!!!
: عشق زيبا ترين و قوي ترين همراه ماست كه توانسته با اين همه رنگ و ريا هنوز ما را همراهي كند.
عشق تنها و بهترين دوست هر آدمي هست كه انتظار هيچ چيزي از ما ندارد.
عشق ارزانترين ساده ترين و با ارزش ترين هديه يه دوست به دوست مي باشد.
: زندگي زيباست اما نه به زيبائي حقيقت..
حقيقت تلخه ولي نه به سختي جدائي
و جدائي سخته نه به سختي تنهائي
اگر ذره اي عشق باشد به دريائي توان دارد!
: کسي که در راه عشق رنج مي برد دردي احساس نمي کند
چو کسي در ره عشق رنجي برد تو گوئي که ارزنده گنجي برد
نه او خود کند هيچ احساس درد بود گر چه از رنج آن چهره زرد
خزان عشق!!
شعر از رهي معيري
شد خزان گلشن آشنايي
باز هم آتش به جان زد جدايي
عمر من اين گل. طي شد بهر تو
ور تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي
با تو وفا كردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداري با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر ووفايي
نوگل گلشن جورو جفايي
از دل سنگت...آه
دلم از غم خونين است
روش بختم اين است
از جام غم مستم
دشمن مي پرستم
تا هستم
تو مست ازمي به چمن
چون گل خندان از مستي بر گريه من
با دگران در گلشن نوشي مي
من ز فراقت ناله كنم تا كي؟
تو و اين چون ناله كشيدن ها
من و گل چون جامه دريدنها
ز رقيبان خواري ديدنها
دلم از غم خون كردي
جه بگويم چون كردي
دردم افزون كردي
برو اي از مهر و وفا عاري
برو اي عاري ز وفاداري
كه شكستي چون زلفت عهد مرا
دريغ و درد از عمرم
كه در وفايت شد طي
ستم به ياران تا چند
جفا به عاشق تا كي؟
نمي كني اي گل يكدم يادم
كه همچو اشك از چشمت افتادم
گرچه ز محنت خوارم كردي
با غم و حسرت يارم كردي
مهر تو دارم باز
بكن اي گل با من
هرچه تواني ناز
خوب من -
شعر از معيني كرمانشاهي
خوب من
تا در گوشم . قصه تو
در چشمم . چهره تو
در سينه من . آتش تو
پنهان شد
در لبهايم سوز بيان
در قلبم شور نهان
در ديده من اشك روان
جوشان شد.
با اين مستي . كجا بروم؟
از كويت . چرا بروم؟
كه بي وفا نباشم.
تا در گوشم قصه تو
در چشمم چهره تو
در سينه من آتش تو
پنهان شد.
از درياي تو بركنارم
در موج تو زه ندارم
كه آشنا نباشم
تا افشاندي . موي سيه
به دوش و رو چو مه.
گلزار جهان در نظرم توفان شد
توفان شد - تو فان شد
آمدي جانم به قربانت!!
شعر از استاد شهريار
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟؟
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟؟
بي وفا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا؟
نوشدارويي - نوشدارويي - نوشدارويي و
بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل - سنگدل - سنگدل اين
زودتر ميخواستي - حالا چرا؟
عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنينا- نازنينا- نازنينا ما به ناز تو
جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان
ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من - در شگفتم من
نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا؟
بي مونس وتنها چرا؟؟
نه دلداري دارم
نه غمخواري دارم
گرفتار حسرت نصيبم
پريشاني دور از حبيبم
سراپا دردم من
به غم خو كردم من
چه پرسي از نام ونشانم
اسيري دور از آشيانم
سرگردانم - بي سامانم
همچون مرغ طوفانم
دراين عالم همچون شبنم
يك دم بر جا مي مانم
نه محرمي نه غمگساري- دارم من
فغان كه جان بيقراري دارم من
خواهم به جاي اشك او را
بهار دلجو را- شبي كنار خود بينم
خواهم اثر كند گاهي
فروغي از ماهي
به شام تار خود بينم
نه مستم نه هشيارم .... من
نه خوابم نه بيدارم ...من
نه از من خبر دارد كس
نه از خود خبر دارم من
واي از تنهايي
واي از رسوايي
نه محرمي . نه غمگساري دارم من
فغان كه جان بي قراري دارم من .........
ترانه امشب در سر شوري دارم.....
امشب در سر شوري دارم
امشب در دل نوري دارم
باز امشب در اوج اسمانم
باشد رازي با ستارگانم
امشب يك سر شوق و شورم
از اين عالم گويي دورم
همه شب نالم چون ني(كاروان)
شعر از رهي معيري
همه شب نالم چون ني ، كه غمي دارم
دل و جان بردي ، اما نشدي يارم
با ما بودي ، بي ما رفتي.
چون بوي گل به كجا رفتي؟
تنها ماندم ، تنها رفتي
چون كاروان رود...
فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم
فتادم از پا به ناتواني
اسير عشقم ، چنان كه داني
رهائي از غم نمي توانم
تو چاره اي كن كه ميتواني
گر ز دل برآرم آهي
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشك آتشين ريزد.
چون كاروان رود
فغانم از زمين
بر آسمان رود
دور از يارم خون مي بارم
نه حريفي تا با او غم دل گويم
نه اميدي در خاطر كه تو را جوبم
اي شادي جان ، سرو روان،
كز بر ما رفتي،
از محفل ما ، چون دل ما
سوي كجا رفتي؟؟
تنها ماندم ، تنها رفتي
چو ن بوي گل به كجا رفتي؟؟
به كجائي غمگسار من
فغان زار من بشنو...... باز آ
از صبا حكايتي از روزگار من بشنو
باز آ ..... باز آ..............سوي رهي
چون روشني از ديده ما رفتي
با قافله باد صبا رفتي
تنها ماندم ، تنها ماندم.......
باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
میخورد بر بام خانه
یادم ارد
روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان
کودکی ده ساله بودم
نرم و نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو اهو
می پریدم از سر جوی
دور میگشتم ز خانه
میشنیدم از پرنده
از لب باد ورزنده
داستانهای نهانی
رازهای زندگانی
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابرها
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابرها را
بس گوارا بود باران
به چه زیبا بود باران
میشنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای زندگانی
پندهای اسمانی
بشنو از من کوک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره
خواه روشن
هست زیبا
هست زیبا
yeki bodo yeki nabod , oni ke bod to bodi va oni ke nabod man
bodam ! . yeki dashto yeki nadasht , oni ke dasht to bodi va oni ke to
ro nadasht man bodam ! . yeki khasto yeki nakhast , oni ke khast to
bodi oni ke bi to bodan ro nakhast , man bodam ! . yeki avardo yeki
nayavard , oni ke avard to bodi oni ke joz to be hich kas iman
nayavard man bodam ! . yeki bordo yeki bakht , oni ke bord to bodi
oni ke del be to bakht man bodam ! . yeki gofto yeki nagoft , oni ke
goft to bodi oni ke doset daram ro be hich kas joz to nagoft man
bodam ! . yeki mando yeki namand , oni ke mand to bodi oni ke
bedoone to namand man boodam
agar dabire riyazi boodam sabet mikardam ke chegoone shoae
negahet az markaze ghalbam migozarad .agar dabire shimi boodam
name u ra dar ghalbam pakhsh mikardam ta mahlool ba mohabbat shavad .agar dabire dini boodam midanestam ke badaz khoda to ra
miparastam .agar dabire goghrafi boodam midanestam ke khosh abohavatarin mantaghe aghooshe garme to ast o agar
..........
"آمدم تا عاشقانه در كنار تو بمانم تا براي تو بميرم مهربانه من"
"آمدم تا آنكه باشي تكيه گاه خستگيهام اي گل نيلوفر من"
امروز دلم برات خيلي تنگ شده
امروز هم فهميدم بيشتر از هميشه بهت احتياج دارم
امروز بيشتر از هر روز ديگه اي حس كردم كه بدون تو تنهاترينم
و من منتظر يك اتفاق خوب
و من منتظر هجوم تو
و من منتظر بهانه اي برا ي نوشتن براي تو
و اكنون در روبروي تو
من وتو
من براي تو مي نويسم
براي تو بهترين
براي تو شيرين
براي تو بي نظير
و حال به خود مي نگرم به كم كاريهايم براي تو
به روزهايي كه كمتر به يادت بودم
به لحظهايي كه بي ياد تو بودم
و سپاس مي كنم تو را كه هميشه به يادم بودي
مواظبم بودي
با من بودي
و دوستت دارم تا هميشه
اي بزرگترين پروردگار خوبم
دوستدارت يه موجود زمينييه كوچولو
خدایا تو که مرا خلق نموده ای، آیا این بنده ات را نابود می گردانی؟
خدایا به تو پناه می برم زیرا عمرم به سرعت به پایان می رسد
من به سوی مرگ ومرگ به سوی من روان است
وتمامی خوشی های من همانند دیروزی که سپری شده است،محو گشته اند
جرات می کنم تا با چشمان کم سوی خویش به اطراف بنگرم
نومیدی در قفا و مرگ در پیش وحشت آفریده اند
وجسم ناتوانم به گناه آلوده است و به سوی دوزخ روان
امیدم تنها به توست ای خدای آسمان
آنگاه که در تو با رخصت حضرتت می نگرم، دگر باره از خاک بر می خیزم
اما ابلیس، آن دشمن مزور دیرین، چنان به وسوسه ام کمر بسته
که حتی ساعتی هم توان تسلط بر نفس خویش را ندارم
فیض تو به من توان مبارزه با ابلیس را می بخشد
و تو بسان آهن ربایی قلب آهنی مرا می ربایی.
خدايا
اگـر معصيت من ، ميان من و تو حجاب مي شـود اعـتـقاد به كرم تو ، پرده
. مي دراند و ديوار مي شكند
اي محبوب قلبها
. در زير بار سنگين گناه ، دلخوشيم به دستهاي مهربان توست
كودك دلم هراسناك از آتش خشـم تو به دامن تو مي گـريزد
مهربانم
تو كه درخت فضل را رويانده اي ، به ميوه بنشانش
تو كه كـرم را بنا نهاده اي ، به اتمام رسانش
تو كه دانۀ لطف كاشته اي ، آبياريش كن
اي تــنها پناه من
دور بايد شد
پشت دريا شهری است
پشت دريا شهری است که در آن پنجره ای نيست تجلی ای نيست
که در آن عاشق و معشوق ز ديدار هم آزرده دل اند
پشت دريا شهری است که در آن بلبلکان در قفس اند بيمارند
جای کرکس که درون قفس بلبل نيست
پشت دريا شهری است که در آن مهرو محبت مرده
که درآن بيشه ی عشقی است تهی تهی از عاشقی و راز و نياز
پشت دريا شهری است که در آنجا انسان
می خورد خون برادر به شرنگ
با نيرنگ
پشت دريا شهری است
قايقی بايد ساخت دور بايد شد از اينجا و از آن شهر غريب
واز آن شهر غريب دور بايد شد دوووووور
زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.
ديشب بياد تو
هفت آسمان را
به جستجوی ستاره ات
بوييدم...
سرت را روی شانه ام بگذار
ديگر برايت،
نه حافظ ميخوانم،
نه شمس،
نه حتی سهراب.
فقط تو...
شعر تو را خواهم گفت.
گل سرخی را ديدم که در جاده زندگی از کنارم ميگذشت
گفتم کيستی؟؟؟
گفت لحظه لحظه هايی که بر تو می گذرد
گفتم....
لحظه هايم را از من نگير
با من بمان و هرگز از کنارم نرو ....
با اعماق وجودم تو را می گويم که دوستت دارم
ولی نشنيد و رفت....
گريه کردم ....فرياد زدم..... صدايم را شنيد !!!
با صدايی بلند گفت اگر سريع تر بيايی به من خواهی رسيد
من هر شب غربتم را در آغوش می کشم
و گونه هایم تر میشود
غربت اشکهایم هنوز رنگ انتظار دارد
بهار پشت گرده های خیس پائیز قدم می زند
زندگی زیر پاهای سرنوشت له می شود!!
و من هر روز زیر خاکستری ها گم می شوم
و احساسم زیر دودها کبود !
چشمانم رنگ بغض می گیرد
و دلم رنگ سنگ!
ننه سرما غربت مرا با قصه های شیرین و فرهادش می شکند
و من رنج فرهـــــــــاد را در بیستون دلم حس می کنم!
شیــــــــــرین تو می مانم!
تا چشمان دلم را باز می کنم جوانه ای می بینم
زیر تخته سنگ !
جوانه محبت
ســـــــلام محبت!
و خدا هنوز می آفریند
از جنس انسان
اما تا نگاهش می کنی رنگی دیگردارد
بينوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست !اي
در گوشه اي بمير! كه اين راه ، راه توست
اين گونه گداخته ، جز داغ ننگ نيست
وين رخت پاره ، دشمن حال تباه توست
در كوچه هاي يخ زده ، بيمار و دربدر
جان مي دهي و مرگ تو تنها پناه توست
باور مكن كه در دل شان مي كند اثر
اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه توست
اينجا لباس فاخر و پول كلان بيار
تا بنگري كه چشم همه عذرخواه توست
در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا
اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه توست !
شبی در سوگ انسانها به خلوتگاه دل رفتم
تک و تنها ، محیطی خالی از غوغا ،
فقط من بودم و دل بود ،
نه آوایی ، نه آهنگی ،
سکوتی سخت حاکم بود ،
که ناگه دل به تنگ آمد و
با فریاد جانکاهی ندا در داد ،
که ای انسان ،
الا ای اشرف مخلوق ،
الا ای برترین موجود ،
چرا حرمت نمیداری شرافت را
، تو انسانی ،
تو آنی کز نجات فرد بیماری به کام مرگ ،
به جانش میزنی قلب دگر پیوند ،
ولیکن گونه ای از تو ،
به راه خودپرستیها ، هواها ، خودپسندیها ،
لگدمال هوس بنموده آیین نبوت را
و در گورهواها کرده اش مدفون
و خواند بر مزارش با هزاران حیله و افسون
سرود افتخارات دروغین را
نمی دانم کدامین را کنم باور،
شفقتها و رحمتهای یزدانی
و یا این شیوه های رذل حیوانی
نمی دانم کدامین را کنم باور
گفتگو با خدا
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب ميكند؟
خدا جواب داد....
اينكه از دوران كودكي خود خسته ميشوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست ميدهند و سپس پول خود را خرج ميكنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر ميكنند و حال خود را فراموش ميكنند به گونهاي كه نه در حال و نه در آينده زندگي ميكنند.
اينكه به گونهاي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونهاي مي ميرند كه گويي هرگز نزيستهاند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند نميتوانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه ميتوانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان ميبرد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترينها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نميدانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو نفر ميتوانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه
زندگي ات را بر مبناي ترس بنا نكن ،
بي هيچ واهمه اي زندگي كن .
تنها در اين صورت است كه به معناي واقعي كلمه ،
زندگي كرده اي .
ترس ، تو را بسته نگه مي دارد
و مانع باز شدن و شكوفايي ات مي شود .
ترس موجب مي شود كه پيش از اقدام به هر كاري ،
هزار و يك نگراني و دغدغه راه تو را سد كنند.
آيا اين درست است ؟ غلط است ؟
اخلاقي است ؟ غير اخلاقي است ؟
عرفي است ؟ خلاف عرف است ؟
فكر كردن به اين ها تو را سر در گم تر مي كند .
اين ها سياه چاله هاي كهكشان روح تواند .
رهيافت من كاملا متفاوت است .
انسان جايز الخطاست .
خطا كردن لازمه ي انسان بودن
و نيز انسان شدن است .
فقط يك چيز را در خاطر داشته باش :
سعي كن خطاهاي خود را تكرار نكني .
تكرار خطاها نشانه ي حماقت است .
انسان ، كاشف زندگي است .
در كشف زندگي ،
از خطا كردن گريزي نيست .
اگر بيش از حد از خطاها بترسي ،
از كشف زندگي در مي ماني
و بدين سان ،
از هيجان شركت در ماجراي پر از شگفتي زندگي ،
كنار گذاشته مي شوي .
خشكه مقدس ها اين گونه اند .
آنها هيچ گاه طعم زندگي را نمي چشند.
مي آيند و مي روند ، بي آنكه خطايي از آنها سر بزند،
بي آنكه ديكته اي بنويسند،
بي آنكه در كلاس زندگي حضور پيدا كنند،
بي آنكه زندگي كنند.
چه قدر حقير و ملال انگيزاند
خشكه مقدس هاي خشك مغز بي روح و بي دل و بي شهامت !
تمامي تلاش من آن است كه
در تو روح شور و سرمستي بدمم.
دلم مي خواهد ميل به زيستن ، زنده بودن ، باليدن و رقصيدن را در تو برانگيزم .
مي خواهم شجاعت بودن
و جانانه بودن را
در تو ببينم .
دوست دارم گام هايت به بلندي پيمودن قله ها باشد .
تو بايد همه ي امكانات زندگي ات را تحقق ببخشي .
تو هنوز از پنج درصد امكانات خويش نيز
استفاده نكرده اي .
نود و پنچ در صد توانايي هاي تو راكد مانده است .
ترس تو را مي بندد و زنداني خويش ات مي سازد .
نترس .
گشوده باش .
گشوده به روي بيكران .
نترس ،
زيرا خداوند است كه درباره ي تو قضاوت مي كند .
او طبيعت بشري تو را به خوبي مي شناسد .
در روز داوري به او خواهي گفت :
آري ، اي خداي همه دان و دوست داشتني !
خطا كرده ام . مي دانم . و ميدانم كه ميداني .
خطا كرده ام و بعضي از كارهاي ناصواب ديگر .
ورود ممنوع رفته ام .
و چند چراغ قرمز ديگر را هم رد كرده ام .
و خداوند خدا تبسمي خواهد كرد .
درك ات خواهد كرد .
تو را در رداي لطف خويش خواهد پيچيد و
دوست ات خواهد داشت .
پس نگران نباش !
اگر بايد گريه كني
استاد مي گويد:
اگر بايد گريه كني همانند يك كودك گريه كن. روزگاري طفلي بودي و اولين چيزي كه در زندگي آموختي گريستن بود، زيرا گريستن جزيي از زندگي است
.اين را به ياد داشته باش و هرگز فرموش نكن كه نشان دادن احساسات باعث شرمساري نيست.
فرياد بزن و با صداي بلند هق هق كن. هر چقدر كه مي خواهي فرياد بزن. زيرا كودكان نيز به همان طريق مي گريند و آنها گريه را سريعترين راه براي آرام ساختن دلهايشان مي دانند.
تاكنون ديده اي كه كودكان چگونه ناگهان از گريه مي ايستند؟
آنها از گريه مي ايستند زيرا چيزي حواس آنها را پرت مي كند و آنها را تا ماجرايي ديگر آرام مي سازد.
كودكان ناگهان از گريه مي ايستند و همينگونه نيز براي توست. البته اگر بتواني همچون آنها گريه كني
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند)) پائولو کوئلیو
__________________________________________________
1) هيچ پيوندي نمي تواند جايگزين روح تو شود. تنها تو، تنها تويي كه دوست خودي.
2) اگر واقعاً خواهان تغيير زندگي هستي، همين حالا، بي درنگ آغاز كن.
3) تنهايي، فرديت است. و تنها افراد مي توانند دوست باشند. نمي تواني دوست كسي باشي كه با او معنا مي يابي اين دوستي نيست. يا تحت تسلط اويي يا مسلط
بر او اين رابطه مالك و مملوك صاحب و برده است. دوستان هرگز مالك يكديگر نمي شوند
.4) در پيوند عاشقانه، بايد به مالكيت در آيي نبايد تلاش كني كه مالك شوي.
5) عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز.
6) . زوج ها همه بايد به خاطر داشته باشند كه پس از ازدواج ارباب ديگري نخواهند شد فقط همراه، فقط دوست.
7) هرگز نخواه كه ديگري تغيير كند. در هر پيوندي تغيير را از خود آغاز كن.
8) هيچ چيز بيشتر از تنهايي رنج آور نيست. اما مشكل اين است كه ايجاد هر پيوندي از روي ترس از تنهايي، آزمون مباركي نخواهد بود، چون ديگري نيز با
همين انگيزه به تو پيوسته است
.9) عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد. اگر ديگري را دوست مي داري، اگر مي خواهي ياريش كني، كمك كن تا يگانه شود. نه نبايد او را اشباع
كني. تلاش نكن با حضور خود بگونه اي او را كامل كني. ديگري را كمك كن تا يگانه شود. چنان سيراب از وجود خود كه نيازي به حضور تو نباشد
.10) هيچ مردي،زن را نمي فهمد، هيچ زني، مرد را نمي فهمد، زيبايي با هم بودنشان همين است.
باید مراقب جسم مان باشیم.جسم،معبد روح القدس است،و سزاوار احترام و عطوفت ما.
باید از زمان خود بهترین استفاده را ببریم.باید برای رویاهامان بجنگیم،و تلاش های خود را بر این هدف معطوف کنیم.
اما نباید از یاد ببریم که زندگی از لذتهای کوچک ساخته شده.این لذتها در کنار ما گذاشته شدند تا ما را تشویق کنند،ما را در جشتجومان همراهی کنند،ولحظه های استراحتی در نبرد های روزانه هان تامین کنند.
شاد بودن گناه نیست.در این که گاه قوانین خاصی را در مورد غذا،خواب و شادی مان بشکنیم،هیچ گناهی نیست.
اگر گاهی وقت خود را بر بازیچه های بی ارزش تلف می کنید از خود دلگیر نشوید.همین لذت های کوچک ما را بر می انگیزند.
امید
به آسمان خيره شده بود . در دل سياه آسمان شب ،
تنها يک ستاره مي ديد . فقط و فقط يک ستاره ي کم نور
کوچک سوسوزن . با خود گفت : آسمان زندگي ام هم تنها
يک ستاره دارد که آن هم کم نور است و به زودي خاموش مي شود
و نااميدانه چشم از آسمان برداشت . در حالي که روي ميز اتاقش
عينک ذره بيني شيشه شکسته اي خاک مي خورد.
نزدیک ترین نقطه به خدا....
نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی حضورش را درست توی قلبت حس میکنی، آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید.آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای که باید طعـــمش را چشید
.اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تــــو حرف بزند،همان لـــحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین لحظه وجودت بباری
.نزدیک ترین لحظه به خدا می توانددر دل تاریک ترین شب عمرناخواسته تو ویــا در اوج بـــزرگ ترین شــــــــادی دلخواسته تو رخ دهد ,می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای او تنگ است
.زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تـــــــو جا شده است. همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی
.آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده. و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و ازچه رو از آن تو شده است و این را همیشه بـــــه یــــاد داشته باشید
..."
هرگاه بادیگرانید خــــــــود را خـــــــط بزن و هرگاه با خــــــــدائید دیگران را "بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن.لازمه عشق یک ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو،وضو بگیر و با تن پوشی از دعا و نیایش در محلی آرام ،دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیز جز او نیندیش
.شماره بگیر و از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی و یکتا بودن یاد کن. می خواهی آسمان دلت آبی وخورشید،روشنگر زندگی ات باشد.میخواهی زبان گلها را بدانی و راز خلقت را دریابی پس به اوتوکل کن،دست هایت را بالا ببر،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط او را می ستایی، از او کمک می جویی،بخواه که راه راست را به تو نشان دهد،
خودت را گم کن بگذار هیچ نقشی از تو بر زمین نماند بال هایت را باز کن به سوی معبود حقیقی پرواز کن. از او بخواه گاهی مواقع اختیار را از دست تو گرفته و به جایت تصمیم بگیرد،وقتی او را به بزرگی یاد کردی و در برابرش سر بر سـجـده نهادی،
وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت تپید ، قطرات اشک در چشمان زیبایت حلقه زد و گرمی اش را بر گونه هایت حس کردی،آن هنگام که در گفتن ایاک نعبد و ایاک نستعین، دلت شکست و صدایت لرزید،بدان که گوشی را برداشته است و بشارت می دهد بنده به من بگو چه می خواهی تادعایت را اجابت نمایم
.در این لحظه فرشته ها ناظر این همه شکوه و عظمت هستند بدان که اگر به صلاح تو باشد همه چیز به تو عنایت میکند. دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی ،تو را بیدار کند و عبادت را در تو بپروراند. هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر زندگی هدایت کند.تنها سعی کن برای چند لحظه به جز او همه چیز را فراموش کنی
....استاد می گوید :
اگر در جاده رویاهاتان سفر می کنید ، به آن متعهد باشید . هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود . بهانه ای مثل اینکه : " خوب ، این همان چیزی نیست که می خواستم ." بذر شکست در همین جا نهفته است .
مسیر خود را بپیمایید . حتی اگر گامهای شما نا مطمئن است ، حتی اگر می دانید می توانستید این مسیر را بهتر بپیمایید . اگر امکانات خود را در لحظه اکنون بپذیرید ، بی تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد . اما اگر محدودیت های خود را انکار کنید ، هرگز از آن ها رها نمی شوید .
شجاعانه با مسیر خود روبه رو شوید ، و از انتقاد دیگران نهراسید و مهم تر از همه نگذارید با " خود انتقادی " فلج شوید .
خداوند در شب های بی خوابی همراه شما خواهد بود ، وبا عشق خویش اشک های شما را خواهد زدود .
خداوند یار شجاعان است .
دآیا در دنیا کسی آنقدر عاقل است که از تجارب دیگران
عبرت گیرد------( ولتر
-------------------
افتخار در خشک کردن قطره اشک است نه در جاری ساختن سیل خون
( بایرن )
------------------------
کسی که از حقيقت آگاهی ندارد نادان، و آنکه از حقيقت آگاه است، ولی دانائی خود را انکار ميکند يک جنايتکار است
.برتولت برشت
-------------------------------
بزرگترين كشف نسل من، كشف اين نكته بود كه انسان مي تواند با دگرگون كردن طرزفكرش زندگي خود رادگر گون سازد
.ويليام جيمز
-------------------------------
قمار باز به ترتیب چهار چیز خود را از دست می دهد
پول وقت وجدان و زندگی ( پنیا کوو
----------------
آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه به گفتار چه اکثر مردم زشت کردار ونیکو گفتار
(فیسا غورث حکیم---------------
در عالم دو چیز از همه زیباتر است آسمانی پر ستاره و وجدانی آسوده
( کانت )------------------
تدبیر همیشه بر شمشیر غالب است
( ناپلئن )---------------
بزرگترین سرمایه آدمی توانگری نیست بلکه خوی خوش است
( پوشه )-------------------
جامه وقتی فرزانگی می یابد که خواندن کار روزانه اش باشد
( سقراط )------------------
خدا را بندگانیست که برای سود رساندن به دیگران ُ نعمت های خاصی به آنان بخشیدهُ تا آنگاه که دست بخشنده دارند نعمتها را در دستشان باقی میگذارد و هرگاه از بخشش دریغ کنند نعمتها را از دستشان گرفته و به دست دیگران خواهد داد
.(نهج البلاغه.حكمت425)
-------------------
بسيار نادرند كلماتي كه ارزششان بيشتر از سكوت باشد.
(هانري دومونتر)-------------------
سخن گفتن يك نوع احتياج است و گوش دادن هنر.
(گوته)-----------------------
اگر خاموش باشي تا ديگران به سخندت آرند بهتر است ،تا اينكه در حال سخن گفتن باشي و ديگران خاموشت كنند.
(ارسطو)------------------------
هیچ چیز با نیکی قابل مقایسه نیست هیچ کس را از وصل به نیکی مانع نشوید
( بودا )
-------------------
حقیقت واقعی در سکوت نهفته است
( پابلو پیکاسو )
------------------
هر کس در طلب خیر و سعادت دیگران باشد
بالاخره سعادت خودش را هم بدست خواهد اورد
( افلاطون )
----------------
وقتي بين حق داشتن و مهربان بودن حق انتخاب داريد ; هميشه مهرباني را برگزينيد
.( وين داير )
--------------------
روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی به از
* بی سخنی * نشنیدم تا ساکن سرای سکوت شدم
( بایزید بسطامی )
------------------
انچه بار زندگی را بر دوش ما سنگین تر می سازد
عموما زیاده روی در خود زندگی است
( روسو )
-----------------
دنیا آینه ای است که به هر کس بازتاب چهرهاش را
می نمایاند
( ویلیام تاکری )
-------------------
دوستی را به عمری فرا چنگ آرند
نشاید که به یک دم بیازارند
( سعدی )
-----------------
اگر نیکو بیاندیشید علم شما را ناچار از آن خواهد کرد که به خدا ایمان داشته باشید
لرد کلوین
---------------------
وقت تو در میان دو نفس توست
یکی گذشته و یکی نیامده
( شیخ ابو سعید )
-----------------
موفق باشيد
دآیا در دنیا کسی آنقدر عاقل است که از تجارب دیگران
عبرت گیرد------( ولتر
-------------------
افتخار در خشک کردن قطره اشک است نه در جاری ساختن سیل خون
( بایرن )
------------------------
کسی که از حقيقت آگاهی ندارد نادان، و آنکه از حقيقت آگاه است، ولی دانائی خود را انکار ميکند يک جنايتکار است
.برتولت برشت
-------------------------------
بزرگترين كشف نسل من، كشف اين نكته بود كه انسان مي تواند با دگرگون كردن طرزفكرش زندگي خود رادگر گون سازد
.ويليام جيمز
-------------------------------
قمار باز به ترتیب چهار چیز خود را از دست می دهد
پول وقت وجدان و زندگی ( پنیا کوو
----------------
آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه به گفتار چه اکثر مردم زشت کردار ونیکو گفتار
(فیسا غورث حکیم---------------
در عالم دو چیز از همه زیباتر است آسمانی پر ستاره و وجدانی آسوده
( کانت )------------------
تدبیر همیشه بر شمشیر غالب است
( ناپلئن )---------------
بزرگترین سرمایه آدمی توانگری نیست بلکه خوی خوش است
( پوشه )-------------------
جامه وقتی فرزانگی می یابد که خواندن کار روزانه اش باشد
( سقراط )------------------
خدا را بندگانیست که برای سود رساندن به دیگران ُ نعمت های خاصی به آنان بخشیدهُ تا آنگاه که دست بخشنده دارند نعمتها را در دستشان باقی میگذارد و هرگاه از بخشش دریغ کنند نعمتها را از دستشان گرفته و به دست دیگران خواهد داد
.(نهج البلاغه.حكمت425)
-------------------
بسيار نادرند كلماتي كه ارزششان بيشتر از سكوت باشد.
(هانري دومونتر)-------------------
سخن گفتن يك نوع احتياج است و گوش دادن هنر.
(گوته)-----------------------
اگر خاموش باشي تا ديگران به سخندت آرند بهتر است ،تا اينكه در حال سخن گفتن باشي و ديگران خاموشت كنند.
(ارسطو)------------------------
هیچ چیز با نیکی قابل مقایسه نیست هیچ کس را از وصل به نیکی مانع نشوید
( بودا )
-------------------
حقیقت واقعی در سکوت نهفته است
( پابلو پیکاسو )
------------------
هر کس در طلب خیر و سعادت دیگران باشد
بالاخره سعادت خودش را هم بدست خواهد اورد
( افلاطون )
----------------
وقتي بين حق داشتن و مهربان بودن حق انتخاب داريد ; هميشه مهرباني را برگزينيد
.( وين داير )
--------------------
روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی به از
* بی سخنی * نشنیدم تا ساکن سرای سکوت شدم
( بایزید بسطامی )
------------------
انچه بار زندگی را بر دوش ما سنگین تر می سازد
عموما زیاده روی در خود زندگی است
( روسو )
-----------------
دنیا آینه ای است که به هر کس بازتاب چهرهاش را
می نمایاند
( ویلیام تاکری )
-------------------
دوستی را به عمری فرا چنگ آرند
نشاید که به یک دم بیازارند
( سعدی )
-----------------
اگر نیکو بیاندیشید علم شما را ناچار از آن خواهد کرد که به خدا ایمان داشته باشید
لرد کلوین
---------------------
وقت تو در میان دو نفس توست
یکی گذشته و یکی نیامده
( شیخ ابو سعید )
-----------------
موفق باشيد
حضرت علي(ع) فرمود اي جان برادر هزار حكمت آموختم كه از آن چهار صدحكمت انتخاب كردم واز چهارصد هشت كلمه برگزيدم دو كلمه را هيچ وقت فراموش مكن خدا را مرگ را دوجمله را فراموش كن به كسي خوبي كردي كسي به تو بدي كرد چهار چيز را در چهار جا نگه داري كن درنمازايستادي دل نگه دار در مجلسي ايستادي زبان رانگهدار درسفرهاي حاضرشدي شكم نگهدار در خانه اي واردشدي چشم نگه دار
کاش اي کاش ميشد با حرارت خورشيد ريشه هاي بيگانگي و ترديد را سوزاند .
.اي کاش ميشد از قفس تنگ حسرت و اندوه به آسمان آبي آرزوها پر کشيد و بر بالاترين قله ايثار و مهرباني آشيانه ساخت .
اي کاش ميشد با ريشه هايي از ايمان يا شاخه هايي از اعتماد و يکدلي با برگ هايي از تقوا و گلبرگ هايي از صفا و صميميت با هر چشمه ايي از عاطفه و مهر ومحبت در ميان بوستاني از گذشت ومهرباني و دور از نامهرباني ها زندگي کرد
): دوسه روزيست که ايمان مرا دزديدند........سفره باز است ولي نان مرا دزديدند جرمم ابن بود که هي تکيه به باران دادم............بي سبب نيست که از چشم خودم افتادم خودم از پنجره ديدم که مرا مي بردند ..............خوره ها روح مرا چنگ زنان مي خوردند شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم ...........پر نمانده ست که من نيز زمين گير شوم
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
نرگس هر روز در کنار آبگير مي آمد و به روي آن خم مي شد، تا زيبايي خود را بنگرد. روزي چنان شيفته ي زيبايي خود شده بود که در آبگير افتاد و غرق شد. پريان جنگل پس از مرگ نرگس سراغ آبگير رفتند و ديدند که آب گوارايش تبديل به اشک شور چشم شده است.از او پرسيدند: "چرا گريه مي کني؟" پاسخ داد براي نرگس. پريان گفتند همه ي ما سايه به سايه ي نرگس حرکت مي کرديم، اما تو تنها کسي بودي که مي توانستي به زيبايي نرگس خيره شوي. آبگير پاسخ داد مگر نرگس زيبا بود؟
عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد ....
و توي نگاه نگران مادر ...
نه تو دستاي منتظر يه غريبه
تا شادي نا اميد نشه
: عشق چيست ؟
3 ثانيه نگاه . 3 دقيقه خنده . 3 ساعت صفا . 3 روز آشنايي . 3 هفته وفاداري . 3 ماه بي قراري . 3 سال انتظار . 30 سال پشيماني .
: وقتي خدا به تو ميگه، باشه، به تو همون چيزي رو ميده که مي خواي. وقتي به تو ميگه، نه، يه چيز بهتر بهت ميده. و وقتي به تو ميگه، صبر کن، در تدارک بهترين چيز براي توست.
ارزش هر کس به اندازه چيزي است که دوست مي دارد. امام علي (ع)
: دوسه روزيست که ايمان مرا دزديدند........سفره باز است ولي نان مرا دزديدند
جرمم ابن بود که هي تکيه به باران دادم............بي سبب نيست که از چشم خودم افتادم
خودم از پنجره ديدم که مرا مي بردند ..............خوره ها روح مرا چنگ زنان مي خوردند
شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم ...........پر نمانده ست که من نيز زمين گير شوم
يک عمر ريخت بر سرم آواري از گناه
دارند پيلههاي دلم درد ميکشند
بايد دوباره زاده شوم ـ عاري از گناه
بي قرارم مهديا ...........
کي شود در ندبه هاي جمعه پيدايت کنم
گوشه اي تنها نشينم تا تماشايت کنم
مي نويسم روي هر گل نام زيباي تو را
تا که شايد اين شب جمعه ملاقاتت کنم
هر سحر با ياد تو در گريه ام مي خوانمت
تا به کي از سوز دل ناله ز هجرانت دهم
چشمهاي خسته ام بارد ز هجرانت عزيز
انقدر بارم ز ديده تا که پيدايت کنم
هردم از نوميدي شمارم عقده هاي خويش را
تا به کي از پشت در اهسته نجوايت کنم
بي قرارم مهديا از بهر ديدار رخت
تا به کي از مادرت زهرا تمنايت کنم؟؟؟
وقتی عشق می آيد كسی نمی بيند ولی وقتی ميرود همه می
بينند .
اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه
مثل سيگار .
بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز
به او نخواهی رسيد .
از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد .
وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی
می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند .
اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه
عقل زيادی داريم فروشنده خواهيم بود .
نداشتن قسمتی از چيزهايی كه آرزو داريم قسمت پر ارزشی از
خوشحالی است .
استاد هنرمند از سنگ آدم می سازد و مربی بی هنر از آدم سنگ .
هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبديل شود و هر خوشبختی
و سعادتی می تواند به فاصله تبديل شود .
هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسی كه به آن
اعتماد داشته ايم عمری فريبمان داده است.
.....................امشب شب عجیبی است .امشب را باید تا به صبح بیدار ماند تا به صبح سر به سجده نهاد و خدای را سپاس گفت.امشب باید تا صبح شب زنده دار بود تا صبح ناله کرد و از او طلب مغفرت نمود.امشب شب عجیبی ست .چرا؟
امشب اخرین شب حضوراست در وادی دنیا در عدم در نبودن در مادیات .امشب اخرین شب است .اخرین شب غفلت فراموشی اما چگونه؟
امشب باید خود را دید و ندید باید خود را یافت و نیافت باید او را یافت .امشب باید بدیها را در وجود خود دید و توبه کرد .امشب باید از گناه از هر انچه قلبت را الوده کرده پاک شوی امشب باید تا به صبح استغاثه کرد .خود را نبینی.خود را؟اری خود را .من وجود خود را .امشب باید از خود بگریزی از خود دور شوی باید به سوی او روی او را بیابی او را بجویی.هر جا و هر مکان......................
به کجا میروی؟ تو که هنوز غرق شده ای تو که هنوز الوده ای. به کجا چنین شتابان میروی؟.از چه می ترسی از چه می گریزی به کجا؟
میروم نمیدانم به کجا.سر به بیابان می گذارم ولی میروم میخواهم از خود بگریزم از خود دیگر خسته شده ام .دیگر تحمل این من را ندارم .امشب لحظه های غریبی بر من میگذرد.می خواهم نباشم ولی هستم می خواهم دور شوم ولی نزدیکم میخواهم فرار کنم ولی توانی نیست نمی دانم امشب چگونه است چگونه امشب را تا به صبح خواهم کرد.
در اندیشه ام: اگر عمری را در فنا بوده ای چگونه به بقا خواهی رسیدانهم در یک شب .تو نبودی نیستی و نخواهی بود .ولی دیدی خود را و بزرگ دیدی و ندیدی او را .پس چگونه می توان در عرض یک شب او را دید و خود را ندید.تو الوده ای به دنیا به همه چیز غیر از او .شاید نخواسته ای که او را بیابی خواسته ای؟نمیدانم. اما هر وقت هر جا که به او اندیشیدم او را دیدم .هر جا او را صدا کردم او را شنیدم هر جا که سر به اسمان بلند کردم و نگاهش کردم نگاه او را حس کردم اما این لحظات بسیار اندکند من او را فراموش کرده بودم در بیشتر لحظات و بیشتر دقایق با خود بودم با دنیا با هیچ با انچه هیچ است و به گمانم همه چیز
پای به دنیا که گذاشتم ابتدای راه که بودم می ترسیدم از اینکه از او دور شوم ولی هم او بود که ارامم کرد هم او بود که مرا به رفتن تشویق می کرد. هم او بود که لحظه لحظه مرا حفظ کرد تا زمین نخورم قدم گذاشتم و رفتم .ابتدای راه او را می شناختم دوستش داشتم می دیدمش می خواستمش در همه لحظات صدایش میزدم.ولی وارد شدم به دنیا ی پر سرابی که هیچ نداشت ولی من انرا همه چیز دیدم ولی او را ندیدم.او را از خاطر بردم او را که لحظه لحظه با من بود او را که مرا برد مرا خواند مرا در اغوش گرفت برایم خواند و امیدم داد .اه وای بر من.من او را از خاطر بردم .هر روز که می گذشت از او بیشتر فاصله گرفتم از او دورتر شدم و به دنیا نزدیکتر.یکبار زمین خوردم صدای ناله او را شنیدم که میگفت :بنده ام مراقب باش اینجا پر فراز و نشیب است .اینجا زادگاه شیطان است. اینجا سراب است مراقب باش.اما من انگار مست شده بودم می شنیدم اما گویی نمی شنیدم خواستم برگردم اما زنجیر بود که مرا به سوی جلو می کشاند مرا بسته بودند به تعلقلات دنیا .بسته بودند به خودم به درختی تنومند که انرا من نامیده اند
باز هم او مرا کمک کرد تا بلند شوم ایستادم .من نبودم او بود که مرا ایستاند اما من این را هم فراموش کردم. گمان کردم خودم ایستادم باز غافل. باز فراموش کار. باز از خاطرم بردم که او بود و او هست و او خواهد بود. و .....صدای ناله او باز می امد که راه به خطا می روی. ولی من نمیشنیدم یعنی دیگر گوشی برای شنیدن نبود وجودی مست. مست دنیا چه می دید جز دنیا؟ چه می خواست جز دنیا !چه می جست جز دنیا..............
اری یک عمر است که می دوم به دنبال دنیا ولی هنوز به ان نرسیده ا م و هر بار او مرا می خواند و من می خواهم به سویش بروم ولی وقتی به راه می نگرم می بینم بسیار سخت است و من بسیار دورم.او نزدیک من است ولی من از او دورم.او با من اسیت ولی من او را از خود دور کرده ام.می اید در قلبم هر شب جای گیرد ولی وقتی دلم را می بیند که سیاه و تاریک است می رود.صدایش که می زنم برمی گردد نگاهی می کند و می گوید راست نمی گویی تو مرا صدا نمی زنی تو مرا نمی خواهی .
خدایا می خواهمت می خواهمت اما غل و زنجیر است که نمی گذارد به دنبالت بیایم می خواهمت خدایا کمکم کن.
..و چگونه می توان یک شبه خود را از این همه زنجیر رهانید و به سوی او رفت و چگونه می توان رها شد و رفت و چگونه می توان از خود دور شد و او را در نزدیکی های خود یافت.
امشب شب وداع با دنیاست.امشب باید تصمیم گرفت ثصمیمی عظیم .باید تلاش کرد باید رفت باید بپاخاست باید خواست و خواست و او را خواست.
چه سخت است اگر نخواهی و چه دردناک است اگر بمانی و چه زیباست اگر بخواهی و بروی بی انکه به پشت سر خود نیم نگاهی کنی.
اینبار هم او به مدد تو امده مثل همیشه که با تو بود .یادت هست هر گاه حرکت کردی و لرزیدی او بود که قلبت را از نور یقین منور کرد و هر بار که تردید کردی او ارامت کرد و چشمه های نور را روشن گر راهت نمود .به یاد می اوری؟
امشب هم مثل همیشه او. بود که تو را خواست و صدایت زد تا بنویسی و از خود بپرسی چه کرده ای چه می کنی و قرار است چه کنی؟ایا او را خواهی یافت ؟ایا محبوب را خواهی دید ایا انقدر معرفت پیدا کرده ای که دو.ر شوی از خودت و بیابی خدا را در همه جا ....ایا انزمان رسیده است .ایا زمان موعود امشب ست؟
84.10.5
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند
***
دوباره دلم در این غروب، هوای تو کرده و شبی که دوباره از راه رسید
اما، تو در کنارم نیستی!!!
و در این زمانه، که روزگار غريبي است
و هيچ چيز، نه بر جاي خود و هيچ كس، نه چونان كه بايد
حق و باطل چنان در هم آميخته كه تميیزشان مشکل
سياهی، سپيد شده و سپيدان، سياه
عقلانیت، چوب حراج خورده و جهالت را سر دست مي برند
همه، به هست بودن نيست ها عادت كرده اند
واژه ها، معناي خود را نمي یابند
و ظالمان، عاطفه، مهر، عشق و ايمان را
از همه لغت نامه ها خط زده اند.
ميوه دادن، گويي ديگر كار درختان نيست
گل سرخ، از عطر افشاني سر باز مي زند
رودها، سرود زندگي فراموششان شده است
كوه ها، از ياد برده اند كه بايد اسوه پايداري باشند
خاك ديگر بي ريا، آب ديگر زلال و آسمان، ديگر آبي نيست
بلبلان، خواندن نمي دانند و كلاغان، در مزارع مترسك شده اند
گوسفندان، در پي گرگ هايند
گرگ را بيني، كه گله نگه مي دارد
و سگ نگهبان، را كه به گله حمله مي برد.
گویا انسان فراموشش شده، كه قرار بود اشرف مخلوقات باشد.
خورشيد را، نه روشنايي مانده و نه گرمايي
در آسمان تاريک شب ها، ديگر نمي توان ماه را ديد
مادران را مهر به دل نمانده و فرزندان را احترامي در پیش نيست
در بازار روز شهر، ميوه شب مي فروشند
دل سپردن به خنكاي آب چشمه ده بالا، ديگر براي كسي لذت آور نيست
گل هاي ياس باغچه همسايه، ديگر كوچه مان را عطرآگين نمي كنند
دیگر كسي وقتي دلش گرفت، حافظ زمزمه نمي كند
كسي ديگر از مهر خورشيد سخن نمي گويد و از زيبايي گل سرخ
مجنون را عشق ليلا از دل رفته است
ني را، نه حكايتي مانده ست و نه شكايتي
آيينه ها هم دروغگو شده اند
به چشم ها هم اعتمادي نيست
قاصدك هاي مسافر، خانه نشين شده اند
نه درمان دردي،
نه تکیه پناهي،
نه دست نوازشي،
نه سوسوي چراغي،
نه روزنه اميدي،
نه نواي آرامش بخشی،
نه نگاه آشنايي،
نه ....
روزگار غريبي است
با مردماني، غريب تر
ولی امید به حضور تو و تنفس در هوای با تو بودن
مرا زنده نگه می دارد
آرزوی دیدارت، قرار از دلم ربوده
و خواب از چشمانم، و گریه شوق امانم را
ولی تو خواهی آمد و...
عاقبت غمها چاره شود
زندگی از نو تازه شود
از سفر می آیی! از سفر می آیی!...
بالهايت را کجا جا گذاشتي؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست
چگونه از تو بگويم؟ مگر مي شود از تو گفت ؟
کدامين قلم مي تواند نام تو را بر روي کاغذهاي خسته بياورد؟
مگر برگهاي سفيد را طاقت اين همه محبت است؟
ميداني؟ وقتي تو نباشي تمامي عالم در غم نبودن تو برايم شعر مي گويند و من بدون تو با اين همه درياي اشک چه کنم؟
با اين همه دشت دلتنگي به کجا آواره شوم؟
.من مدتهاست که در نام تو محو شده ام
آرزوي من ; سراغ تو را بايد از کدامين ستاره گرفت ؟
با کدام نسيم مي شود به کوي تو وزيد؟
از کدام پنجره مي توان تو را ديد؟
و کدام جاده زير پاي تو قرباني مي شود؟
من به کدام باد صداي ترک خوردن قلبم را بسپارم؟
ابديت من ; دلتنگيم را چگونه به تو بگويم که باورت شود؟
آخر وقتي که تو نيستي انگار همه با من قهرند , پنجره ها به رويم بسته مي شوند , جاده ها را نمي بينم , ستارگان ديگر نمي درخشند و من هم نمي توانم در آسمان تو را پيدا کنم.
تو را قسم , تو را قسم به شقايق هاي غريب , در اين روزگار قحطي آغوش پناه دلتنگي هايم باش. .
چقدر فرق کرده اي
!- خب همه چي فرق کرده. منم مثل همه چيز.
- تو کوچيک شدي ، يا دنيا بزرگ شده ؟
- دنيا تا هميشه، همين دنياست. ريگ همين ريگه. حجم، همين حجمه.
- اما سبز، ديگه سبز نيست. آبي ، آبي نيست.
- قرارمون صحبت از رنگ نبود. يادت هست... گفتي رنگ، واسه چشمها درست شده نه براي دل. خودت گفتي به چشمهات اعتماد نميکني.
- آره، يادمه. ولي ميدوني چيه ؟ يه چيزايي، منو داره ميترسونه. هرچي بيشتر ميفهمم، بيشتر ميترسم.
- خب، طبيعيه. تو داري توي مسيري راه ميري که همه تابلوهاش زنگار گرفته و کسي رو پيدا نميکني که راه درست رو نشونت بده. همه ميگن راه درست همينيه که من توشم. تو راه خودت رو انتخاب کردي و هي داري ميري جلوتر. ميدونم. مبهمه. اين ترسناکه.
- ترسناکتر وقتيه که تو حرف نميزني. از سکوتت ميترسم.
- اما خودت گفتي، براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست.
- براي اين بود که چيز ديگه اي نداشم. دستام خالي بود.
- مثل اينکه حواست نيست. تو بهترين چيزي رو که داشتي بهم دادي.
- نميدونم. به خدا نميدونم. اصلا ... اصلا براي چي اومدم سراغ تو ؟
- چون فکر کردي دلت داره کوچيک ميشه. يادت باشه، تا ريگ همون ريگه، منم همون دلم. از ريگ و از خاک و از سردي خاک نترس. قوي باش ! پاتو محکم بزار روش. همه اين ريگها از نسل تو هستن. باهاشون غريبي ؟
- نه . ازشون نميترسم . باهاشون رفيقم. چون قراره بيشتر عمرم رو باهاشون زندگي کنم. اون موقع، من ميشم تو . اونوقت ميفهمم که چقدر کوچيک بودي يا چقدر بزرگ .
- همون موقع امانتت رو پس ميگيري.
- کدوم امانت رو ؟
- سکوت
همه جا ساکت شد. من موندم و سکوت.
باز هم يه عالم سوال بي جواب.
خسته شدم. فقط راضيم به اينکه هنوز دارم راه ميرم و باکي ندارم.
چراغ نفتي کهنه که ارثيه خاندان نشناخته ام هست، با منه و هنوز خاموش نشده و راه هم هنوز که هنوزه ادامه داره.
مقصدم، شايد، اول يه راهه. يه راه درست.
خدا کنه راه درست ، همين باشه.
بالاخره يه روز ميفهمم... يه روز، يه شب.
آره ...
قلم زبان بايد در جوهر دل فرو برده شود
شب ، مادر انديشه هاست
خوشي خانواده ندارد ، ولي اندوه زن و بچه دارد
حقيقت نيش ميزند ، دروغ درمان ميكند
جهان متعلق به افراد صبوراست
برحذر باش از كسي كه چيزي براي از دست دادن ندارد
آدم شتابزده دشمن خويش است
آخرين چيزي كه از دست ميرود اميد است
از دوستت به نيكي ياد كن ولي از دشمنت نه تعريف كن و نه بدگوئي
بهترين لحظات زندگی اوقاتی هستند که احساس ميکنيم عشق را به ديگران منتقل ميکنيم و پيام و حضور خدا را برای ديگران قابل لمس ميسازيم
شادی همان اندوه بی نقاب شماست.
چاهی که خنده های شما از آن بر می آید،چه بسیار که با اشک های شما پر می شود.
و آیا جز این می تواند بود؟
هر چه اندوه درون شما را بیشتر بکاود،جای شادی در وجود شما بیشتر می شود.
مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در تنور کوزه گر سوخته است؟
مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد،همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیده اند؟
هر گاه شادی می کنید،به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سر چشمه ی شادی به جز سر چشمه ی اندوه نیست.
و نیز هر گاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که گریه ی شما از برای آن چیزی است که مایه ی شادی شما بوده است.
پاره ای از شما می گویید"شادی برتر از اندوه است "و پاره ای می گویید"نه،اندوه برتر است"
اما من به شما می گویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند.
این دو با هم می آیند،و هر گاه شما با یکی از آنها سر سفره می نشینید،به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است.
به راستی ،شما همچون ترازویی میان اندوه و شادی خود آوبخته اید.
فقط آنگاه که خالی هستید در یک ترازو آرام می مانید.
هر گاه خزانه دار شما را بر می دارد تا زر و سیم خود را اندازه بگیرید،
شادی و اندوه شما نا گزیر زیر و زبر می شود.
جبران حليل
دو روز به پایان جهان مانده بود
تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است"تقویمش پر شده بود و تنها دو روز از آن باقی مانده بود.
پریشان شد"آشفته و عصبانی بود.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت"خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد جیق زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته ها افتاد خدا سکوت کردکفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بی راه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است.بیا لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابلای هق هقش گفت:اما با یک روز.....با یک روز چیکار می توان کرد.....؟
خدا گفت:
آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند
گویی که هزار سال زیسته است
و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.
آنگاه همان یک روز را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت مانده بود و به زندگی که در دستا نش خود نمایی می کرد نگاه می کرد اما می ترسید حرکت کند"می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد و همین یک روز را نیز از دست دهد.
قدری ایستاد.........بعد با خودش گفت: حال که فردایی ندارم،نگه داشتن این یک روز زندگی چه فایده ای دارد؟
پس بگذار
این
یک مشت زندگی را مصرف کنم
آنوقت زندگی را بر سر و رویش پاشید،
زندگی را نوشید،
زندگی را بویید
چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،
میتواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی بدست نی آورد،
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید،
بر روی چمن خوابید ،
کفشدوزکی را در دست گرفت و خوب آنرا تما شا کرد،
به آنهایی که نمشناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش ندا شتند از ته دل دعا کرد
و در همان یک روز آشتی کرد
و خندید و سبک شد
و لذت برد و بخشید و عاشق شد و تمام شد
ا و همان یک روز زندگی کرد،اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
"امروز او در گذشت" ،کسی که هزار سال زیسته بود


