تبليغاتX

صداقت دل s
 

صداقت دل

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین





درد دل

Image and video hosting by TinyPic

خيلي سخته که بغض داشته باشي ،

 اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که

عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

 خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت

رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن

، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر


يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

 خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر

 
 
.......................
 
 بدترين درداين نيست که به اوني که دوسش
 
داري نرسي بدترين درداين نيست که عشقت بهت ناروبزنه
 
 بدترين درداينم نيست که
 
عاشق يکي باشي
 
واونم ندونه بدترين درداينه
 
 که يکي بميره اونوقت بدوني دوست داشته
 
 
 
ولي قسم مي خورم دوست دارم ،
 
بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ،
 
چون همه چيزم تويي ،
 
نمي خوام خوابتو ببينم ،
 
 چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،
 
اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده
 
 دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن 
 
 
اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ،
 
 صدام كن قول ميدم ساكت بمونم
 
 اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالكي كني ،
 
 صدام كن ، قلبم تنها
 
خرابه ي وجود توست
 
Image hosting by TinyPic
 
نمی بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی که
 
از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام
 
غمهایی که بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت ....
 
 
 بخاطر دلی که برایم شکستی
 
.... .. بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی .....
 
 نمی بخشمت .... بخاطر زخمی که
 
بر وجودم نشاندی ..... بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی ....
 
 و می بخشمت بخاطر
 
عشقی که بر قلبم حک کردی
 
 
اگه يه روز تو کنارم نباشي....
.
 
 اين زندگي تلخي رو که دارم رها مي کنم....
 
میزارم ميرم.... تا ديگه مجبور نشم هر روز صبح...
 
 قيافه تنهاي خودم رو توي
 
آيينه اتاق تحمل کنم
 
.......................
 
 
 عشق: عقد دائمي ما با غربت است.
 
عشق :شماره تلفني است كه سالها به دنبال آن مي گرديم.
 
 عشق: آمپول ب كمپلكس
 
معرفت است.
عشق: اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود
 

  

 دخترک با چشمايی خندان و لباس پوسيده روبروی پدری زحمتکش ولی ناتوان و عليل ايستاده بود و طنين اين جمله رو در گوش او مينواخت
روزت مبارک
جعبه مربعی رو که با تکه های کاغذ کادوهای مختلف تو خيابون کادو شده بود رو ميز شکسته جلو پدرش گذاشت
پدر از ديدن اين هديه بسيار خوشحال شد و با خنده گفت مم..مم..ممنون عزيزم
پدر با ذوق بسيار کاغذ ها را کنار زد و در جعبه را باز کرد
اما ناگهان مات و مبهوت ماند
چون درون جعبه چيزی نبود
بلند شد و سر دخترک فرياد کشيد
هنوز ياد نگرفتی وقتی به کسی هديه ای ميدی يه چيزی بايد تو جعبه بذاری؟؟؟
دخترک در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود با بغضی سنگين آهسته جواب داد
ا..ا..اما اون جعبه که خالی نبود.

جعبه پر بود از بوسه های من.....
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385;ساعت 19:3;  توسط مریم; 
اگر
;اگر در شوربختی دیگری را جستجو کنی
 
.پیوند حاصل، پیوندی نادرست خواهد بود
 
,و اگر در خوشبختی دیگری را بجویی
 
.پیوند حاصل هرگز نادرست نخواهد بود
 
.آری در خوشبختی دیگری را بجوی
 
Out or your unhappiness you seek the other; then he relationship is going to be wrong.
seek the other out of happiness. and then the relationship will never be wrong. seek out of happiness.
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385;ساعت 17:38;  توسط مریم; 
برای تو

0

ميميرم برات نمي دونستي ميميرم بي تو و بدون چشات

 

رفتي از بَرم تو نمي دونستي كه دلم بسته به ساز صدات

 

آرزومه كه نمي دونستي كه من ميميرم برات

ميميرم برات

 0

عاشقم هنوز نمي خواستي كه بموني و بسازي به ساز دلم

 

گفتي من ميميرم تو مي خواستي بري تا فردا باور خوشكلم

 

برو راهي نيست تا فردا باور خوشكلم

آره خوشكلم

 

سفرت بخير اگه مي ري از اينجا تك و تنها تا يه شهر دور

 

برو كه رفتن بدون ما مي رسه به يه دنيا نور

سفرت بخير برو گر شكستي ز من ميتوني دوباره بساز

 

از دلي شكسته نا اُميد و خسته تو باز برو

تو بازم برو

 

نمي خوام بيام نمي خوام ميون تاريكي من تو حَروم بشي

 

نمي خوام اَزم نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تو تموم بشي

 

برو كه تا بزرگي ميخوام كه فقط آرزوم بشي

                                             آرزوم بشي

                  0

تنها يک روز آرام در کنار تو


روزی طولانی که کوتاه بود


و ديگه هيچ وقت تکرار نميشه


روزی که از اون جز تکه هايی باقی نموند


در انتهای روشن ذهنم


در ميان تاريکی زجر دهنده زخم زبانها


و ترديدها


روزی که من به رسم خاطره ای نزديک


روی سنگ فرشی که بر آن نقشی بستيم


نوشتم:


کيستی که من تو


اينگونه به جد


در ديار روياهای خود


با تو درنگ ميکنم

 

 0
 

يا رب اين دنيا برايم جز سيه شامــــی نـبود      

  لحظه ای  نگذشت بر مــا كه اندرآن دامی نبود

درغم عشق حَبيبی جان مــا يك عمرسوخت   

     غصـۀ دلتنـگيم را هيــــــــــچ  فرجـامــی نبـــود

گفـت دل ، آرام گيـرم عـاقـبت در پيش يــــار    

    لـيك گشتم در جهـــــــــان يار دل  آرامــی نبود

بـعـد عمـــری انتظار و چشم بر در دوختـن   

      قاصـــدی آمد كه مـــا را هيـچ  پيغامــــی نبـود

هركه آمد ساغری از دست ساقی نوش كرد  

      اندر ايـــن ميخانۀ دنيــــــــا مَــرا جــامـــی نبود

چون غلامی عمر خود درخدمت ياران زديم    

     گـــرچه جُـــــز نامـردميهـا هيچ انعامــی نبـود

عمرمـا چون شام تاريكی به سختيها گذشت

         كان سيه شب را الــــــــی روز ابد بامــی نبود

گر چه از هر سو شعاع نور تـو تابيده بود   

      ليك اين تاريك دل را هيـــــــــــــچ الهامی نبود

كاش مي شد ناگهان سوی تو بال و پَركشيد   

     چون كه مرغ عشق ما راهيچ كس حامی نبود

 

 

 

می خوام ساده بگم

تو آسمونت رنگی ندارم مگه نه؟
دیگه از من خسته شدی
 منو از یاد بردی مگه نه؟

میگی بهت خنجر زدم
 
بگو زیر قولت زدی مگه نه؟

از انتظاریه چیز بگم

رفیق جدید مبارکه مگه نه؟

جمله دوست دارم می خوامت

خالی بندیات حرف نداره ، مگه نه؟

می خوام ساده بگم

تو دلت جایی ندارم بگو نه ،
غروب قشنگه مگه نه؟

شنیدم مایوس شدی
می خوای بری بگو نه
 
بزار برات قصه بگم

یک بود یکی نبود
 بجزمن و تو هیچکی نبود ، نگو نه

یه عاشقی بود که شبهاش با تو صبح می شد
 یهویی دلشو شکستی ، نگو نه

وایسا بینم تو دلت یه جا اسیره
 شنیدم دلت بد جوری گیره ، نگو نه

منم حالا ولت می کنم
اگه راست می گی حالا بگو نه
 

  
2  

پشت دریاها شهری است

 

قایقی باید ساخت

 

 

0

 

نهراسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست

مرگ وارونه يك زنجره نيست

مرگ در ذهن اقاقي جاريست

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان

مرگ در حنجره سرخ گلو مي خواند

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است

مرگ گاهي ريحان مي چيند

مرگ گاهي ودكا مي نوشد

گاه در سايه نشسته است بما مي نگرد

و همه مي دانيم

ريه هاي خوشبختي پر اكسيژن مرگ است

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385;ساعت 21:11;  توسط مریم; 
نمیدانم چرا رفتی
 

نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا. شايد خطا كردم. و تو بي انكه فكر

غربت چشمان من باشي. نمي دانم كجا تاكي براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه باريد . و بعد از رفتنت يك

قلب دريايي ترك برداشت . و بعد از رفتنت رسم نوازش در غم خاكستري گم

شد. وگنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام

بالهايش غرق در اندوه غربت شد.

و بعد از رفتن تو اسمان چشم هايم خيس باران بود.و بعد از رفتنت انگار

كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد.و بعد از رفتنت

درياچه بغضي كرد كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

ومن با انكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز

اشفته چشمان زيباي توام

برگرد ! ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد. وبعد از اين همه طوفان

و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره ارام وزيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا كردم.

ومن در حالتي مابين ا شك وحسرت وترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ وسردست

ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك

ابر نمي دانم چرا؟شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و

خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم.

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385;ساعت 22:29;  توسط مریم; 
طناب

طناب


داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين

 

كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود

 

را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي

 

خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.

او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي

 

ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر

 

به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك

 

شد.

به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را

 

پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها

 

پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند . كوهنورد همانطور كه

 

داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود،

 

 

ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از

 

هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زند گي اش را به ياد ميآورد.

 

داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان

 

احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و

 

هوا مانده است.

حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود.

 

در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد ب

 

بزند:

خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من

 

چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.

- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.

-

البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
-

پس آن طناب دور كمرت را ببر

براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد

 

تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.

روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را

 

پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه

 

تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!

و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا

 

 

به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟

هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود

 

شك نكنيد.

هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته

 

باشيد خدا همواره مراقب شماست.

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385;ساعت 14:25;  توسط مریم; 
میلاد حضرت علی امام عشق و اخلاص مبارک
 

بيا آينه دل منجلي کن

درون سينه ات را صيقلي کن 

 بزن قفلي به درب خانه دل 
 

 کليدش را به نام يا علي کن

 

تا به دامان تو ما دست تولا زده ايم

بتولاي تو بر هر دو جهان پازده ايم

تا نهاديم به کوي تو صنم روي نياز

پشت پا بر حرم دير و کليسا زده ايم

در خور مستي ما رطل و خم ساغر نيست

ما از آن باده کشانيم که دريا زده ايم

 

همه شب از طرب گريه مينا من و جام

خنده بر اين گنبد مينا زده ايم

 

نشوي غافل از انديشه شيدائي ما

گرچه زنجير به پاي دل شيدا زده ايم

جاي ديوانه چو در شهر نهادند "هما"

من و دل چند گهي خيمه به صحرا زده ايم
 

 

من تو را اي عشق از کف داده ام!...

 

 هم خودم را ، هم تو را گم کرده ام...

 

 آن من عاشق ، من ديوانه را

 

 من نميدانم کجا گم کرده ام! ...

 

من نشاني هاي خود را ميدهم...

 

يک نفر بايد مرا پيدا کند .

 

يک نفر بايد که با طوفان عشق

 

برکه اي خشکيده را دريا کند ...

 

دل ما به دور رویت زچمن فراغ دارد

 

که چو سرو پای بند است و چو لاله فراغ دارد

 

.سرما فرو نیاید به کمان ابروی کس

 

.که درون گوشه گیران زجهان فراغ دار

 

 سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ

 

.که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد

باباهاي خوب روزتان مبارک باد

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385;ساعت 9:26;  توسط مریم; 
روز پدر مبارک
Rooze pedar ro be hameye baba joona tabrik
migam .. Omidvaram 100 sal zende bashin



 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385;ساعت 9:21;  توسط مریم; 
زندگی بازی خورشید و سایه است

 

زندگی، بازی خورشید و سایه است
 
 
 
وقتي بخواهيم از نفس رسته و خويشتن خويش را در دست بگيريم در ابتدا بايد به نفس نايل شويم.
 
فقط يك ميوه‌ي رسيده به زمين مي‌افتد. يك ميوه‌ي نارس محكم به درخت مي‌چسبد و درخت هم اين پيوند را به شادي مي‌پذيرد و اگر آن را به زور جدا كنيم، زخمي از آن بجاي خواهد ماند.
 
داغ اين زخم تداوم خواهد يافت و جراحت هميشه تازه خواهد ماند. يك نفس نارس را نمي‌توان معدوم كرد و كل تلاش منجر به شكست خواهد شد. چون ما چيزي را مي‌توانيم از دست بدهيم كه آن را دارا باشيم.
 
وقتي كه شناخت كامل از خواسته‌ها و اميال بوجود بياد در اين حالت ميشود بر آن چيره شد.
 
پس براي رها شدن از نفس ابتدا بايد آنرا شناخت و بعد آن را از بين برد.
 
        
 
My Heart
Here is my heart that I am giving to you,
 
My heart that is so pure & true
 
 
 
I am giving you my heart that is so faithful,
 
When you receive my heart, I know that you will be
 
 
grateful
 
My heart is given to you
 
My lover as a token of my love for you,
 
A love so strong & so true
 
 
My heart is like a love song playing sweetly in your
 ear,
 
Like a song that you are willing to hear
 
 
My heart is for no other,
 
My heart is only for you, my lover
 
 
As I give my lover my heart he will take,
 
Then I will tell him, “Please don’t break it”
 
 
Please don’t break my heart, my lover,
 
Because there is no other
 
 
Here is my heart my Lover I am giving it to you,
 
My heart that is so pure & so true
 
 
 
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385;ساعت 23:28;  توسط مریم; 
تقدیم به تو
 
 نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد
 
 
 
 نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد
نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد
نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد
نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود .
و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !
يک نصيحت : مواظب خودت باش !
يک خواهش : اصلاً عوض نشو !
يک آرزو : فراموشم نکن !
يک دروغ : تو رو دوست ندارم !
يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است !

ميدانم که امروز تو هم گوشهايت زنگ بيداري خواهد زد ، ميفهمي که تو را چقدر من دوست داشتم و چقدر براي ديدنت دلتنگي ميکردم ، دستهايت خواهد لرزيد ، چشم به در خواهي ماند ، چون تو هم امروز حس خواهي کرد که در دلم من چه ميگذشت ؟
ميداني چرا ؟ چون ديگر من آغوش خاک سرد و بي روح را به آغوش تو ترجيح داده بودم
نرو !! تنهايم نذار ، من رفتن و ترک کردن کسي که دوست دارم را ندارم
من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم
مي گويي برميگردم و من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به روزگاز اعتماد ندارم
در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم !
نگاه هايي هستند که انسان را تا عمر دارد ميگرياند و دلش را خاکستر ميکند !
راه هايي هستند که تا به مقصد برسد تاب و توانت را از دست ميدهي !
قلبهابي هستند که غمها و دردها شکسته و پيرشان کرده اند !
انسانهايي هستند که هرگز فراموش نمي شوند !
دوستها و عشقهايي هستند که دوست داشتند ولي به مانند تو فراموش کردند !
ولي عشق تا لحظه اناالله وانا اليه الراجعون در قلبش زنده مي ماند !

اگه اين به اين حرفها دلشو خوش نميکرد ديگه اين نوشته ها نيود
آرزو داشتم بالهاي تو بودم اگر من نبودم پرواز کردن برايت امکان نداشت
و آرزو داشتم بهار فصلهايت بودم چون اگر من نبودم گلهاي زيبا باز نميشدند

براي من ديدن تو به مانند آب خوردن بود و زندگي کردن با تو به مانند نفس کشيدن :
بدون آب خوردن و تشنه ماندن ميتوانم 3 روز زنده بمانم ولي بدون نفس کشيدن هرگز !

به تو چي بگويم ؟ نمي دانم !
اگه بگم خورشيد تابان ! آن هم غروب ميکند
اگه بگم زندگيم هستي آن هم کوتاه است !
اگه گلم بگم ؟ آن هم زود پژمرده ميشود !
به تو ميگم ( روحم ) که اين روح با تو زندگي ميکند .

تو به زيبايي گلها حسودي نکن چون تو از هر گلي زيباتري پس بذار گلهاي حسودي تو را بکنن
خودت را ناراحت نکن زيبايي تو از هرگل زيباتري پر فروغتر است ، تو به مانند عشق آزادي ، به مانند آزادي فراتر و دلنشين تر ،، پس تو از يک دنيا با ارزش تر و با معناتر هستي !
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385;ساعت 22:4;  توسط مریم; 
حکایت

مردي زني خواست . پيش از آنکه زن به خانه ي شوهر آيد . وي را آبله بر آمد و يک چشم وي نا بينا شد . مرد نيز چون آن بشنيد گفت : مرا چشم درد آمد . پس از آن گفت نابينا شدم . آن زن را به خانه ي وي آوردند و ۲۰ سال با آن زن بود . انگاه زن بمرد . مرد چشم باز کرد . گفتند : اين چه احوال است ؟ گفت : خويشتن نابينا ساخته بودم تا آن زن از من اندوهگين نشود . گفتند: تو بر همه ي جوانمردان سبقت کردي

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385;ساعت 22:5;  توسط مریم; 
زندگی


 
اول به نام دوست كه هر آنچه داريم ز اوست



در راهرو تالار زندگي قدم زدن زيباست . بر قابهاي ديوار آن تالار نقشهاي
 
متفاوتي است كه هر يك داستاني دارد و اين داستانها هر يك به نوعي پايان مي
 
يابد...
  
بياييد در زندگي در اين فرصت كم براي هم يك خاطره خوش باشيم و هيچگاه
 
تابلوي كمرنگ يا بد نقش نباشيم.به هم مهر بورزيم و در اين مهر ورزي رسم
 
 
دوستي را پاس بداريم.
 
براي من- تو - او و هر كسي دوست داشتن را معنايي است اما آنچه مسلم است
 
نفس دوست داشتن و عشق ورزيدن يكي است و اگر آينه چشم مان را پاك كنيم
 
در آينه دل
 
همه مان صفايي هست و زندگي معمايي براي گشودن نيست رازي است كه در
 
ان زندگي مي كنيم !
 
شروع اين حركت دست ما نبود اما در آن جاري هستيم اگرقصد داري به انتهاي
 
راه كه مي رسي عذاب خاطرات بد و دلتنگي روزهاي خوش باري بر خستگي
 
اين مسير
پر پيچ وتاب نباشد رسم مهر باني را فراموش نكن تو هم مي تواني در اين
 
مسير در گذر از بايدها و نبايد ها با انديشه گام برداري خودت بنا كني  و خودت
 
نقش
 
بيافريني از دل سنگ و شور بپاشي به آسمان دلها و رويا را به دست باد
 
بسپاري و حقيقت خوبي و پاكي را در رگ زمانه سخت جاري كني روان شو
 
بيا وقت پرواز را در دل چار ديواري اتاق تنهايي
 
ات نشكن پر بكش. باور كن كه پريدن از روي حصار ها در انحصار بال هاي
 
رنگا رنگ پرندگان و پروانه ها نيست .
 
.
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385;ساعت 13:1;  توسط مریم; 
راز دوستی
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385;ساعت 12:48;  توسط مریم; 
عشق

 

وقتی درباره دیگران قضاوت می کنی، آنان را تعریف نمی کنی، خودت را تعریف می کنی
وسعت زندگیت به آنچه انباشته ای نیست، به میزان بخشندگی توست
 
دروغ فايده اي ندارد و يکي از عوامل شکست در روابط است. هيچ چيزی ويرانگرتر از اين نيست که متوجه گرديم کسي که به او اعتماد داشته ايم ، عمری فريبمان داده است
 
پرندگان هرگز در غارها نمي خوانند ، و همچنين انسانها. ما آزاد خلق شده ايم و عشق را بدون اجبار حق خود ميدانيم . هر نوع ديگرش تقلبي است ، تازه اگر تحريف عشق نباشد
 
خوشبختي ما تا حد زيادی به وقار و شخصيت ما مربوط
 
مي شود. بدون احترام به خود ، بدون احساس ارزشي
 
برای خود که از بدو تولد حق ماست. توان دادن و گرفتن
 
همه چيز را از دست ميدهيم ، حتي موهبت بزرگي
 
همچون عشق را
 
روزی که به خاطر فردايش زيسته شود ، همواره با يک روز تاخير دريافته خواهد شد
 
 
موفقيت به همان اندازه شكست خطرناك است
 
 
هنگامی که عشق به ما اشاره میکند باید ‌از پی‌اش رفت هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش بروی ما گشورده میشود باید ‌تسلیمش شد، گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌مان کند.
وقتی با ما سخن می‌گوید باورش کنیم،‌ گرچه ممکن است صدای رویاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌برگ می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرمان می‌گذارد، ‌به صلیبمان می‌کشد. همان گونه که از قامت‌مان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هامان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هامان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، ما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبد تا برهنه‌کند.
سپس غربال‌ نموده تا از کاه جدامان نماید و سپس آسیاب‌مان می‌کند تا سپید شویم و ورز می‌دهد تا نرم شویم و آنگاه ما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس هستی بهترین هدیه باشیم .



 

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385;ساعت 22:6;  توسط مریم; 
وسعت زندگی

وسعت زندگیت به آنچه انباشته ای
 
نیست، به میزان بخشندگی توست
 
 
 
 
 
خود را از جنس نور بدانیم و احساس کنیم از نور هستيم
 
نه از جسم.
 
در اين صورت آهسته آهسته با نور درون مانوس خواهيم
 
شد.
اين نور هر گاه ما را مستعد و پذيرا ببيند بيشتر و بيشتر
 
مي بارد .
کسي که نور درون خويش را تجربه کند نور درون ديگران را نيز احساس خواهد کرد .
 
اگر بتوانيم عميقتر در خويش کنکاش کنیم به درون ديگران
 
نيز عميقتر نفوذ خواهيم کرد.
 
آنگاه همه چيز در مقابل ديدگانمان شفاف مي شود و از
 
خلال آن خواهيم ديد که هستي چيزي نيست مگر توده
 
هاي آشوبناک از نور و انرژي .
 
 
 
 
 
هرشب از فریاد من بیداره خلق اما چه
 
 
سودآنکه باید بشنود بیدار نیست
 

 بازهم شب شدوتنهایی ودیدارسکوت
 
خیمه زد کنج دلم سایه دیوار سکوت
 
 
دلم همچو اسمان،پرازابرهای بارانیست،
 
ای کاش دلم امشب بگرید،شایدکه بغض عشق در چشمانم بشکند....
 
 

تو اگر می دانستی ....که چه رنجی دارد خنجر از دست عزیزان
 
 
خوردن...آه! از من خسته نمی پرسیدی ...که چرا تنهایی!!!!!


 کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم.....
 
 
کفشاي پاره ميخريم ....
 
اسباب کهنه ميخريم .....
 
بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته
 
ميخري ؟؟؟
 

هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند
 
يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد....
 
اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است.....
 
که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات
 
سنجاق کني
 
بايد باور کني که بر نمي گردد....
 
که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني هر صبح با
 
يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني......
 
 
 

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت :
ديوانه ي باران نديده
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385;ساعت 13:42;  توسط مریم; 
ای عشق

اي عشق ! آزادم كن تا چون مرغابيان مهاجر ، از اين مرداب ملال پر كشم . اي عشق ! آزادم كن تا چون سيلي كه مي مويد و مي خروشد ، به دريا روم . اي عشق ! آزادم كن تا چون آتش بي لگام جنگل ، تا چون

تندري كه به بانگ بلند مي خندد تاريكي را بدرم و بنياد غم را بر اندازم . اي عشق ، آزادم كن . من هنوز هم

معتقدم كه با ايمان نستوه است كه انسان مي تواند با ترديد و پليدي و زشتي رويارو شود ، و آنها كه سايه اند

را در پرتو نور عشق خويش محو كند . (( به هيچ چيز و هيچ كس ، جز دل خود ، تكيه نكن .))

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385;ساعت 13:0;  توسط مریم; 
زندگی

 زندگی شهد گل است و زنبور زمان میمکدش و انچه که می ماند عسل خاطرهاست

 

 

  همه می گویند که اسیر سراب چشمانت شده ام

همه می گویند اسیر تارهای بافته احساست شده ام

همه می گویند و باز هم می گویند که قلبم را در سراب گم کرده ام

و روزی مرا در بازار عشاقت به قیمت یک لبخند خواهی فروخت

ولی من تنها به چشمان سیاهت نگاه می کنم

تا پاسخ سوالهایم را دز نگاهت بیابم

هر غروبی زیباست جز غروب عشق

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت گرفته

و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني

و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت بشي حس کني که هنوز دوستش داري

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي

که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيز نتوني بگي

چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه

اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري...

از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.»
گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.»
خدايا به من شکيبايی عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.»
پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی.»

دوباره دل هواي با بودن کرده

نگواين دل دوريه عشقتو باور کرده

 دل من خسته از اين دست به دعاها بردن

 همه ي ارزوهام با رفتن تو مردن

 حالا من يه ارزو دارم تو سينه که دوباره چشم من تو رو ببينه

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385;ساعت 12:51;  توسط مریم;