تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

صداقت دل



هزاران دست دوستی / مرا به هر یک از برگهای درختان / می پیوندد /

و هزاران بار / در لحظه های این غروب خاموش / تاریک می شوم /

برگ آرزوی بی پایان / درخت است / برای روئیدن / و پنجه های سبز امید است /

که خورشید را از دل شب / تا آستانه سحر / می کشاند

هزاران دست دوستی / مرا به هر یک از برگهای درختان / می پیوندد /

و هزاران بار / در لحظه های این غروب خاموش / تاریک می شوم /

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385;ساعت 16:19;  توسط مریم;  | 

0

عشق يك آينه است و رابطه واقعي ، آينه اي است كه در آن دو عاشق چهره يكديگر را مي بينند و خدا را باز مي شناسند .اين راهي بسوي پروردگار است .

زندگي به هيچ روي اسرار آميز نيست ، زندگی بر برگ برگ درختان و بر تك تك شنهاي ساحل دريا نوشته شده است . زندگي در هر يك از انوار زرين آفتاب گنجانيده شده است .به هر چه بر مي خوری زندگي است با تمام زيبايی اش.

ذهني تكامل يافته است كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي در آيد ، از ديگران ، از خودش از هر چيزي . زندگي حيرتي است هميشگی

دو دستي چسبيدن به هر چيزي نشانگر بي اعتمادي است . اگر به زن يا مردي عشق مي ورزي و دو دستي به او چسبيده اي ، اين به تمام معنا نشان مي دهد كه اعتماد نمي كنی

عشق هرگز قادر به تملك نيست.عشق آزادي بخشيدن به ديگري است . عشق هديه اي بدون قيد و شرط است . عشق معامله نيست .

هر لحظه چنان زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است و كسي چه مي داند ، شايد كه واقعا واپسين لحظه باشد.

عشق نخستين گام به سوي كبرياست و تسليم ، آخرين گام و اين دو گام كل سفر است .

اگر بيشتر عشق بورزي ، بيشتري ، اگر كمتر عشق بورزي كمتري ، تو هميشه در تناسب با عشقت هستي .

عبادت تفريح است . بنابراين چنانچه كه به معبد رفتي و خيلي جدي شدي ، معبد را عوضي گرفته اي . براي خنديدن ، شادماني و لذت به معبد برو .

ما به بال احتياج داريم ، بال هاي عشق ، نه بالهاي منطق ، منطق تو را به سمت پايين مي كشد . منطق تابع قانون جاذبه است . عشق تو را به سوي ستاره ها مي برد .

مرگ تنها براي آن عده اي زيباست كه زندگي خود را زيبا سپري كرده اند . آنان كه از زيستن نهراسيده اند . آنان كه به قدر كافي شهامت زندگي كردن داشته اند . آنان كه عشق ورزيدند ، آنان كه به رقص در آمدند و آنان كه جشن گرفتند .

در هر كاري كه انجام مي دهي بي همتايي خويش را به نمايش بگذار . فرديت خود را عرضه كن .بگذار هستي به تو افتخار كند .آنگاه زندگي ، همچون وبالي برگردن احساس نخواهد شد . زندگي به عطري دل انگيز بدل خواهد شد . 

درختان عاشق زمين اند و زمين عاشق درختان . پرندگان عاشق درختانند و درختان عاشق پرندگان . زمين عاشق آسمان است و آسمان عاشق زمين . سراسر هستي در اقيانوس عظيم عشق به سر مي برد . بگذار عشق نيايش تو باشد ، بگذار عشق عبادت تو باشد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385;ساعت 16:3;  توسط مریم;  | 

همه نیازمند عشقیم
 پائولو کوئلیو می گوید : ما همه نیازمند عشقیم عشق بخشی از سرشت انسانی است به همان اندازه ی خوردن نوشیدن وخفتن
 
گاهی هنگام تماشای یک غروب زیبا خود را کاملا تنها می یابیم و می اندیشیم
Image hosting by TinyPic 
 

-این زیبایی اهمیت ندارد چون کسی را ندارم تا دراین زیبایی با او سهیم شوم
 در چنین مواقعی باید بپرسیم چندبارنثار کردن عشقمان را از ماخواسته اند وما امتناع کرده ایم ؟
چند بار از نزدیک شدن به کسی وگفتن اینکه دوستش  داریم ترسیده ایم
 از تنهایی حذر کنید به اندازه ی خطرناک ترین داروهای مخدر خطرناک است !
اگر غروب دیگر برای شما معنایی ندارد فروتن باشید و به جستجوی عشق برخیزید بدانید که همچون بقیه ی برکت های روحانی هرچه بیشتر حاضر به بخشش باشید بیشتر دریافت می کنید
 
پیرامون ما همواره حوادثی در شرف تکوین اند ؛ برخی بر ما مقدمند برخی منطبق و برخی متاخر . برخی مطلوبند برخی نامطلوب . آنچه نامطلوب است گاهی توسط انسان قابل تصرف و تغییر است و گاهی خیر...
 
همه ناملایمات قادر نیستند برای ما تولید رنج کنند چرا که انسان به واسطه ی درک و انعطاف خدادادش بسیاری از سختی های پیرامونش را هضم کرده و با آنها همزیستی ایجاد می کند یا به قولی به آنها عادت کرده و از حضورشان رنج نمی برد ؛ کمبودها و کاستی ها را می پذیرد و با وضع موجود منطبق شده سعی می کند از آنچه در اختیار دارد بهره ی مطلوب ببرد.
 
به اعتقادمن تنها ناملایماتی می توانند موجب رنج آدمی شوند که فراتر از درک او باشند...
 
رنج یعنی ناتوانی ما در درک هستی .
 
بزرگی می گفت :رنج ودرد با همه بزرگی قدرت ندارد یک انسان خسته رادرخود فروکوبد...به من می گفت : به خودت مباهات کن زندگی دید می توانی به او لگام بزنی  تو را به مبارزه فراخواند ؛ به هیچ قیمتی به این میدان پشت نکن؛ تو زندگی راتهدید کردی انقدر قدرتمند بودی که  لایق این میدان باشی ...
 
بدان رنج چیزی جز بهانه ای برای سنجش میزان قدرت ما نیست .
 
<<خداوند درمورد کسانی که انتخابشان کرده بسیار سختگیر است>>
 
بهترین اتفاقها معمولا زمانی رخ می دهند که انتظارشان را نداریم.
 
پس برای ناامیدی هیچ بهانه ای نیست . با امید و اعتقاد به بیکرانگی قدرت و محبت خداوند واعتقاد به اینکه او همیشه صلاح بندگانش را می خواهد - حتی اگر به ظاهر جز این باشد ـ  می توان بر هر سختی ورنج نام آزمون خدایی نهاد و احساس غرور کرد .

.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385;ساعت 0:6;  توسط مریم;  | 

Un jour,  les couleurs du monde ont commencé à se quereller…

 

Chacune disait qu’elle était la plus belle…
la plus importante… la plus utile… la favorite!

 

 

Vert  dit :

Je suis définitivement la plus importante.
Je suis le signe de la vie et de l’espoir.
J’ai été choisie par les champs, les arbres et les feuilles. 
Sans moi, les animaux ne vivraient pas.
Regardez un pré de montagne et vous constaterez que je suis majoritaire.

 

 

Bleu  l’interrompt :

Tu ne penses qu’en fonction de la terre mais
considère le ciel et la mer.  C’est l’eau qui est la base de la vie. 
Le ciel offre l’espace, la paix et la sérénité.

 

 

Jaune  riait sous sa cape :

Vous êtes tellement sérieuses vous autres ! 
Moi, j’apporte le rire, la gaieté, la chaleur dans le monde. 
 Le soleil est jaune et les étoiles aussi.
Chaque fois que vous regardez un tournesol, le monde entier se met à rire. 
Sans moi, il n’y aurait pas de plaisir.

 

 

Orange  n’est pas d’accord :

Je suis la santé et la force.  Je suis précieuse parce que j’apporte de la
 vie à l’humanité. Je transporte les plus importantes vitamines. 
 Pensez aux carottes, citrouilles, oranges, mangues et papayes. 
 Je ne suis pas toujours là à l’année, mais quand j’éclaire le ciel à mon lever
et à mon coucher, ma beauté est telle que personne ne pense à aucun d’entre vous.

 

 

Rouge  ne peut s’empêcher de crier :

Je suis la vie de chacun de vous.  Je suis le sang… le sang de votre vie.
  Je suis la couleur du danger ou de la bravoure. 
Je suis toujours prête à me battre pour une bonne cause. 
 Je suis la couleur de la passion et de l’amour.

  

 

Violet se lève de toute sa grandeur. 
Elle est très grande et dit avec grande pompe :

Je suis la couleur royale, la couleur du pouvoir. 
 Les rois, les chefs et les archevêques m’ont toujours choisie parce
que je suis le signe de l’autorité et du pouvoir. 
 Les gens ne me questionnent jamais ! Ils écoutent et obéissent.

 

Indigo se lève à son tour :

Pensez à moi.  Je suis la couleur du silence. 
Vous ne me remarquez pas mais sans moi, vous deviendrez superficielles. 
 Je représente la pensée et la réflexion, la nuit et les eaux profondes. 
Vous avez besoin de moi pour votre équilibre.

Et toutes ces couleurs sont parties, chacune convaincue de leur unique supériorité. 
 Leur querelle est devenue de plus en plus importante avec les jours. 

Soudainement, un éclair apparut et un bruit de roulement tonnerre se fit entendre. 
 La pluie se mit à tomber.  Les couleurs ayant très peur se sont toutes rapprochées
les unes des autres pour se réconforter.

Au milieu de la clameur…

 

Pluie est apparue :

Vous autres, stupides couleurs, vous disputant, chacune essayant de
dominer l’autre…  ne savez-vous donc pas que vous êtes toutes faites
pour un besoin unique et spécial ? 
 Joignez-vous et venez à moi.

Faisant ce qu’on leur demandait, les couleurs se sont réunies.

Pluie a continué à parler :

 

À partir de maintenant, quand il pleuvra, chacune de vous
s’étirera dans le ciel en une demi boucle pour vous rappeler
que vous pouvez vivre dans la paix.

Cet arc-en-ciel sera un signe d’espoir pour demain. 
Et quand une grosse pluie lavera le monde et qu’ensuite
l’arc-en-ciel apparaîtra dans le ciel,
souvenez-vous de vous apprécier l’une et l’autre.

 

 

L’amitié est comme un arc-en-ciel.

Rouge est comme une pomme, tendre jusqu’au noyau.
Orange, comme une flamme qui ne s’éteint pas.
Jaune, comme le soleil qui éclaire votre journée.
Vert, comme les plantes qui ne cessent de grandir.
Bleu, comme l’eau si pure.
Violet, comme une fleur prête à éclore.
Indigo, comme un rêve qui meuble votre cœur.

 

Bonne journée, mon ami(e) !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385;ساعت 0:4;  توسط مریم;  | 

ماه رمضان امسال هم به روزهای اخر نزدیک میشود.اگر بگویم ماه رمضان میرود اشتباه کرده ام.چرا که ماه رمضان همیشه هست.از عمر من یک رمضان دیگر کم شد .فرصتی به من داده شده بود تا خود را بهتر بشناسم و خدا جو شوم حداقل تلاش کنم بهتر باشم اما.....................

شبهای قدر با همه بزرگی و ارزش و منزلتش گذشت.همه دلخوشی ام به این چند شب بود اما گذشت و باز نشد انچه میبایست. باز هم عوض نشدم چون نخواستم .برای تغییر و دگرگونی باید یکسال تلاش کرد تا در شب قدری مورد لطف قرار گیری و بتوانی انچه را که از دست داده ای دوباره بدست اوری ولی.....................

شبهای قدر که میشود همه دگرگون میشوند همه با خدا میشوند همه حس دیگری دارند.همه قول میدهند که فرد دیگری شوند به دنبال گناه نروند پاک باشند نه بر زبان از الودگی ها دم زنند و نه حجابهای گناه را چونان پرده ای ضخیم بر دل کشند تا هیچ نوری به ان نفوذ نکند.

شب قدر همه به خوبی فکر میکنند اما فردا میشود و فرداهای دیگر.براستی چه تغییری در خود یافته ایم.ایا قول و قرارهایمان را با خدا به یاد داریم ؟ایا پایبند ان همه حرفهای شیرین انشب هستیم؟هنوز چند روزی از اخرین شب تقدیر نگذشته ست تا چه حد مرد راه بوده ایم؟ تا چه حد الوده نبودیم؟ تا چه حد بنده بوده ایم؟

دلم گرفته ست چون همان شب زیر قولم زدم.دلم شکسته ست چون همان شب وقتی از خدا خواستم مرا ببخشد و به دل خود رجوع کردم تا ببینم ایا من هم دیگران را بخشیده ام یا نه حجابی دیدم از کدورت که گوشه قلبم را تیره کرده بود.خجالت کشیدم.من بنده حاضر نیستم از خطاهای کوچک دیگران بگذرم پس چگونه ست که از خدا میخوام گناهانی را بر من ببخشد که خود از انجام انها شرم دارم؟خواستم خود را فریب دهم و بگویم بخشیدم بخشیدم.اما اینجا حرف زبان خریداری ندارد .حرف حرف دل است و هیچ چیزی از دید خدا مخفی نیست.نه هنوز هم این حجاب هست.خواستم از راه دیگر وارد شوم از کجا نقطه مقابل کینه: عشق و دوستی.دیدم انجا هم می لنگم .براستی در کدامین عشق و علاقه من به بندگان خدا اخلاص هست.اصلا برای خدا دوست داشتنی هست یا هر چه هست برای خود دوست داشتن است؟باز هم خجلت و شرمساری............................

میگویند اگر نتوانی اشک بریزی از قساوت دل است.چقدر بدبخت بودم چرا؟اخر انشب عجب  هم مرا گرفت که اشک می ریختم اما.خوب فکر کردم که برای چه میگریم دیدم برای دردهایم نه برای الودگیم.پس اگر اشکی هست برای دنیاست نه از سوز گناه نه از خجلت نه از رو سیاهی نه از شرمساری ..

انشب به گوشه گوشه وجودم سر زدم  جایی بیابم اسوده باشم .تا حریمی کنم از برای خود تا شاید تاب ماندن را داشته باشم.اما به هر جا سر زدم ندیدم جز گناه .ندیدم جز من .ندیدم جز خودم و ندیدم جز سیاهیییییییییی

.

به هر گوشه ای که سر زدم غفلت بود و غفلت.جهل بود و جهل...........و چقدر جای تاسف است که انسان خود را چنین میبیند وچنین میبیند و هیچ تلاشی برای بهتر شدن نمیکند.

به این روزهای گذشته که فکر میکنم میبینم من اختیاری ندارم.عنان مرا نفسم به دنبال خود می کشاند.به کجا؟نا کجا اباد.میدانم اما گویی نمیدانم شاید هم باور ندارم.اگر باور داشتم متحول میشدم.اما ............

دلم گرفته ست.به خودم میگویم باز هم هوایی شده ای فردا دوباره همان ادمی.همان که خانه دلش را با گناه سیاه رنگ میکند.همان که دلش خوش است که به دنیا به جاذبه های پوچ ان بچسبد و غافل شود.تو باز هم دروغ خواهی گفت باز هم بد گویی خواهی کرد و از شنیدن دردهای دیگران در دلت شاد میشوی.باز هم ریاکار خواهی بود باز هم عجب و نخوت تو را فرا خواهد گرفت.باز هم متکبرانه به دیگران مینگری .باز هم دیگران را محکوم همیشگی میدانی و خود را همیشه بر حق.باز یادت میرود که دردمندی نیازمند محبت توست.یادت میرود که هر چه داری از خداست پس از چه رو از خود میبینی بخل میکنی به انچه داری .باز هم تظاهر تظاهر تظاهر باز هم هزار رنگی با جماعت.و همه فکر میکنند تو چه خوبی ولی خودت از دلت خبر داری ولی حتی فراموش میکنی که اگر دیگران دوستت دارند این از لطف بزرگی است که خداوند ستار العیوب به تو عنایت کرده وگرنه اگر چهره واقعی تو بر همه اشکار میشد کسی حاضر نبود حتی ثانیه ای با تو باشد.و تو بازغافلی و حتی لحظه ای هم به همه انچه داری نمی اندیشی و باز غافلی.

افسوس و صد افسوسسسسسسسسسسسسسسسس.

خدایا دیگر نمیخوام اینگونه باشم .خدایا کمکم کن .دیگر تحمل این وجود دروغین را ندارم.دیگر تحمل رنگ را ندارم.میخوام به نور بیرنگی منور شوم .میخواهم خالص شوم .میخواهم در هر چه هست فقط تو را ببینم تو را بجویم تو را بخواهم خدایا یاورم باش ای دادرس بیچارگان ای پناه بی پناهان و ای مهربانترین مهربانان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385;ساعت 22:4;  توسط مریم;  | 

شب قدر

ازموارد مهم درماه رمضان شب قدر است .شبي كه از هزار ماه بهتر مي باشد . رواياتي داريم مبني بر اين كه هزار ماه جهاد بهتر ، واز سلطنت هزار ماه بهتر ، و عبادت آن بهتر از عبادت هزار ماه مي باشد . و خلاصه شب شريفي است كه روزي بندگان ، اجلهاي آنان وساير امور مردم از خوب و بد در آن مقدر مي گردد .شبي كه درقرآن در آن نازل شد . شبي كه به نص قرآن مبارك است . درروايات اهل بيت آمده است : ‹‹‌ فرشتگان در شب قدر فرود آمده و در زمين پخش مي شوند ، بر مجالس مؤمنين گذشته ، بر آنان سلام مي كنند و براي دعاهاي آنها ‹‹‌ آمين ›› مي گويند ، تا آنگاه كه سپيده دم طلوع كند .›› و ‹‹‌ دراين شب دعاي كسي رد نمي شود مگر دعاي عاق والدين ، قطع كننده رحم نزديك ، كسي كه شراب بنوشد و كسي كه دشمني مؤمني دردلش باشد .››‌ در ‹‹‌ قبال ››‌ از ‹‹‌ كنز المواقيت ›› از پيامبر (ص) روايت شده است كه فرمودند : ‹‹‌ موسي عرض كرد : خداي من ! نزديك شدن به تورا خواهانم ، فرمود : نزديكي من از آن كسي است كه شب قدر بيدار شود . عرض كرد: خداي من رحمت تو رامي خواهم ، فرمود : رحمت من از آن كسي است كه درشب قدر به فقيرها رحم كند ، عرض كرد: خداي من ! جواز عبور از صراط راخواهانم ، فرمود : آن براي كسي است كه درشب قدر صدقه اي بدهد ، عرض كرد: خداي من ! از درختان بهشتي مي خواهم ، فرمود: اين مال كسي است كه در شب قدر سبحان الله بگويد، عرض كرد: خداي من ! رضايت تو را مي خواهم ، فرمود: رضايت من از آن كسي است كه دو ركعت نماز در شب قدر بخواند.›› و از همين كتاب از پيامبر (ص) روايت شده است كه فرمودند: ‹‹ درهاي آسمانها در شب قدر باز مي شود. بنابراين بنده اي در‌آن نماز نمي خواند، مگر اين كه خداوند متعال در مقابل هر سجده اي درختي در بهشت براي او مي نويسد كه اگر سواره ، صد سال در سايه آن حركت كند به انتهاي سايه اش نمي رسد ، و در مقابل هر ركعت خانه اي از در و ياقوت و زبرجد و مرواريد، و در مقابل هر آيه اي تاجي از تاجهاي بهشت ، و در مقابل هر ‹‹سبحان الله گفتن ›› پرنده اي از پرندگان بهشت ، و در مقابل هر نشستن درجه اي از درجات بهشت ، و در مقابل هر تشهدي بالا خانه اي از بالا خانه هاي بهشت ، و در مقابل هر سلام دادن ، لباسي از لباسهاي بهشت براي او مي نويسد. و آنگاه كه سپيده صبح بدمد، خداوند از دختران پستان برآمده مانوس ،‌و كنيزان خوش اخلاق و خدمتكاراني جاويدان ، و بهترين پرندگان و بوهاي خوش ، و نعمتهاي خوب و تحفه ها و هدايا و خلعتها و كرامتها، و آنچه نفس ميل دارد و ديدگان از آن لذت مي برد به او عنايت مي فرمايد، و شما در آن جاويد هستيد.››
مراقب شب قدر
از بعضي از روايات برمي آيد كه شب قدر مراتبي دارد . و شب قدري كه در قرآن آمده است ، شب قدري است كه آخرين مراحل مشيت الهي در آن صورت گرفته و پس از آن تغيير وم تبديلي انجام نمي شود . و نيز از بعضي روايات برمي آيد كه شب نيمه شعبان و نوزدهم و بيست و يكم و بيست و سوم ماه رمضان از شبهاي قدر بوده و شب آخر برترين آنهاست كه شب ‹‹جهني ›› ناميده مي شود. و همين شب است كه مقدرات در آن ، تغيير نمي كند. و باحتمال قوي شب بيست و هفتم ماه رمضان نيز از شبهاي قدر است . و كسي كه مي خواهد احتياط كند بايد در تمام اين پنج شب اعمال شب قدر را انجام دهد. و چون اين قول از لحاظ مضمون و سند برتر از ديگر اقوال بود، بهمين جهت ساير اقوال را ذكر نكرديم.
آمادگي براي اين شب و دعا براي توفيق درآن
سزاوار است كسي كه دين و نص روشن قرآن و روايات پيامبر(ص) و آل معصوم (ع) را قبول دارد، تمام سعي خود را جهت آمادگي براي اعمال اين شب بكار گيرد. از كارهايي كه در طول سال مي تواند انجام دهد، دعا جهت توفيق در اين شب مي باشد و اين كه بتواند در اين شب ، محبوبترين و پسنديده ترين كارها نزد خدا را انجام داده و خداوند اين شب را براي او بهتر از هزار ماه قرار داده ، و اعمال اين شب را باين شكل از او قبول نموده و آن را با بالاترين درجات براي او ثبت ، و تا روز ديدار او آن را بپروراند، در اين شب ، نام او را در گروه مقربين نوشته و شناخت ، محبت ، نزديكي ، پناه ، رضايت و خير خود همراه او با عافيتش را نصيب او گردانيده و بگونه اي از او راضي شود كه خشمي كه بعد از آن نبوده ، و پيامبر و امامان بخصوص امام زمانش (ع) از او راضي شده ،‌و او را با آنان در مجلس ‹‹صدق ›› ،نزد سلطان مقتدر جاي داده و در بذل تمام توانايي براي فرمانبرداري و بدست آوردن رضايتش ، او را موفق و عاقبت او را نزديكي و رضايتش قرار دهد.
از كارهايي كه مي تواند بوسيله آن تمام سعي خود را در اين شب بكار گيرد ، اين عبادت رافراهم نمايد . مثلا مكان و لباس مناسب و عطر و صدقه اي را تهيه و مضامين لطيفي را براي مناجات با پروردگار و كلمات بر انگيز نده اي را در خطاب آقايان و نگهبانان و حاميانش انتخاب كند . و ميهمانان مخصوصي را كه مناسب با اين شب مي باشند ، و چند فقير را براي صدقه دادن در نظر بگيرد .
گمان مي كنم اگر يكي از سلاطين دنيا كسي را در روزمخصوص به ميهماني دعوت نموده و شخص بزرگي را دنبال او بفرستد ، و آنگونه كه خداوند با تو رفتار كرده است او نيز در دعوت خود با او مهرباني كرده و در مقابل حضور او در آن مجلس – كه اعيان و اشراف وپادشاهان حضور دارند – ورعايت آداب آن ، به او وعده اعطاي خلعتهاي گرانبها و املاك پرارزش و وسيع و فرمانهاي حكومت و سلطنت داده و به او بگويد هر قدر در انجام كارهاي كمي كه دراين مجلس بايد انجام دهد ، دقت كند سلطان او را از عطايا و احسان خود بيشتر بهره مند مي كند ، از اشتياق حضور در اين مجلس قالب تهي كرده وبراي آمادگي حضور در چنين مجلسي شريف و اين مقام والا تمام توان خود را بكار گرفته ، در طول سال اين مطلب رافراموش نكرده ، در تمام حالات با جديت به آن پرداخته و خود را براي چنين روز بزرگي آماده مي نمايد بگونه اي كه اهل سعي و تلاش نمي توانند اينطور عمل كنند . و باندازه اي مواظب است و دقت مي كند كه انسان را شگفت زده مي كند . و آنگونه كه بايد و دوست در مقابل دوست انجام مي دهد ادب را رعايت مي كند .
اي عاقل ! چگونه اين دعوت را اجابت مي كني ؟ سلطان سلاطين ، خداي خدايان و حاكم آسمانها و زمين تو را به اين ميهماني دعوت نموده وبراي اين دعوت فرشتگان بزرگوار و پيامبران و رسولان و بهترين مردم را فرستاده و با جانشينان معصومش آن راتأكيد كرده است . و آنگاه تو را با فرشتگان دعوت كننده بزرگ داشته است ، هر شبي با دعوتهايي مخصوص و لطفها و كرامتها يي عالي . درمقابل اخلاص يك شب تو نعمتهاي جاويدي به تو وعده داده است كه نه چشمي مانند آن ديده و نه گوشي شنيده و نه دردل انساني خطور كرده است . نور ، زيبايي ،سرور ، سلطنت ، دارايي ، و شادمانيي را به تو وعده داده كه عقل توحتي از تصور گوشه اي از آن عاجز ، و انديشه ات در آن سرگردان است .نزديكي ، پناه و شادماني ديدار خود را به تو وعده داده است كه عقل انسانها و فهم علما و انديشه حكما از درك آن ناتوان است .
برادرم ! آيا بخاطر آمادگي براي اين مجلس ، باندازه اي كه شايسته است تلاش نموده و از رستگاران خواهي شد يا با غفلت خود اين فرصت را از دست داده و از جمله ورشكستگان خواهي بود ؟ يقين داشته باش اگر از اين كرامت غفلت كرده و با كوتاهي خود آن را از بين ببري و در روز قيامت آنچه را كه ديگران با سعي كامل به آن رسيد ه اند ببيني ، به حسرتي دچار مي شوي كه آتش جهنم وعذاب دردناك در مقابل آن كوچك است . و بهمين جهت در آن روز با ور شكستگان پشيمان صدا مي زني : ‹‹‌ افسوس كه جانب خدا را رعايت ننموده و در حق خود ظلم وتفريط نمودم و وعده هاي خدا را مسخره كردم .››‌در حالي كه پشيماني سودي نداشته و درهاي توبه و جبران بسته و آثار اعمال و نتايج آن آشكار شده است .
بنابراين قبل از اين كه بخاطر كوتاهي و از بين بردن فرصتها ملامت شوي خود را سرزنش كن . و قبل از اين كه به تو بگويند : چرا كرامت پروردگار جهانيان را كوچك شمردي ؟ خود ، اين مطلب را درنظر بگير . وخود و سرمايه ات راحسابرسي كن ، قبل از اين كه به حساب تو رسيدگي شده و بجاي كرامت و سلطنت ، به خواري و پستي برسي . سرمايه اي كه اگر باقي مي ماند به بالاترين سودهاي تجارت در روزهاي سختي و نياز مي رسيدي . سزاوار است وقتي كه شب قدر نزديك مي شود شوق او به رسيدن به كرامتهايي كه در اين شب براي اومهيا شده است افزون گرديده . كرامت مقام بالا و مجلس حضور پروردگار جهانيان و تقديس خداوند آسمانها و زمين ، و اعمالي را كه با حال واخلاص و حضور و رقت وصفاي او و رضايت مولايش مناسبتر است ، براي شبش انتخاب كرده ودر اين مورد از خداي متعال كمك گرفته و از خلفاي او – درود خدا بر آنان – ياري بجويد.
انتخاب عمل براي اين شب ، تفكر و ياد خدا
اگر فهميد چه عملي مناسبتر است كه به همان عمل مي كند . و اگر ترديد پيدا كرد، بايد استخاره كند. بعد از تعيين وقت ذكر، وقت مناسبي را كه در آن خواب آلود يا سير يا گرسنه نبوده و موانع ديگري نيز نداشته باشد ، بايد براي تفكر معين كند. نيز بايد تمام سعي خود را بكار گيرد كه در شبش چيزي، حتي امور مباح، او را از ياد خدا باز نداشته و در نمازها و مناجاتش به غير آن حتي مستحبات فكر نكند. زيرا كسي كه مثلا در نماز به ساختن مسجد و آب كشيدن آن يا صدقه دادن فكر كند غافل است . حتي در حال ايستادن نماز در ياد اجزاي آن بودن غفلت است . و بايد در هنگام عمل فقط سعي كند كه قلب او از حقيقت كارهايي كه انجام مي دهد و ذكرهايي كه مي گويد غافل نباشد. و براي اين كه براحتي به اين مطلب برسد، مي تواند قبل از انجام عمل مختصري درباره آن فكر كند و آنگاه عمل را انجام دهد. و اگر هنگام قرائت و ذكر از آن غافل شد بايد آن را تكرار كند. مثلا وقتي مي خواهد رو به قبله بايستد، مي تواند اجمالا درباره معناي رو به قبله نمودن بينديشد. و هنگامي كه مي خواهد بايستد ابتدا درباره حقيقت آن كه همان ايستادن براي اداي حق بندگي است انديشيده و فكر كند كه ايستادن بر روي دو پا اشاره به ترس و اميد بخاطر پذيرفته شدن عبادت يا عدم آن است . و بهمين ترتيب …، حتي قرائت و ذكرهاي نماز . مثلا قبل از گفتن ‹‹بسم الله الرحمن الرحيم ›› معناي آن را اجمالا در نظر آورده و آنگاه آن را بگويد. و اگر در اثناي قرائت آيه اي غفلتي براي او پيش آمد بايد آن آيه را تكرار كند.
توسل به نگهبان اين شب
برچنين عمل كننده اي لازم است در اول شب خيلي به نگهبان آن شب كه از معصومين (ع) است ، توسل جسته و او را شفيع خود قرار دهد. و در اين هنگام توفيق در اعمال و احوال را كه به آن احتياج دارد ذكر نموده و تلاش كند با الفاظي كه براي درخواست ترحم و شفاعت مي گويد، رحمت و رقت را جلب كرده و مهرباني و كرامت را برانگيخته و ابرهاي جود و كرم و بخشش را بباراند. و با دست آنان عقل و نفس و قلب و صفات و اعمال و تمام وجودش را به مولايش تفويض و واگذار نموده ، و در طول شب نيز مواظب باشد كاري مخالف با تفويض، انجام ندهد ، و اگر بتواند حتي تفويض خود را نيز واگذار كند، قطعا رستگار شده است .
ولي خيلي اتفاق مي افتد كه انسان مراقب نبودن و بي مبالاتي را با تفويض اشتباه كرده ، آن پليد او را فريب داده و با ناداني او را هلاك مي كند . بنابراين تا زماني كه با علوم الهي بخوبي نفهميده كه به تفويض رسيده است ، نبايد مطمئن شود و براي اطمينان بايد ببيند كه حال و مرادش در آنچه كه تفويض قبول آن ، و يكي از علامات قبول نيز اين است كه خداوند متعال ، اموري را كه بنده به او تفويض نموده است ، بخوبي و بالاتر از آرزوي بنده سرپرستي كند.

 

ساير اعمال شب قدر

1- نمازي در شب قدر وارد شده كه در آن يك بار حمد و هفت بار ‹‹قل هو الله احد ›› خوانده مي شود و بعد از پايان نماز هفتاد بار ذكر ‹‹استغفرالله و اتوب اليه ›› گفته مي شود و سپس حوائج از خدا خواسته مي شود.
2- صد ركعت نماز و خواندن دعاهايي كه در بين آن وارد شده از مهمترين امور مهم است . زيرا مضامين آن برآمده از سينه امامان دين مي باشد كه عالمان به خداوند هستند. در اين ادعيه علوم گرانبهايي است كه بجز پيامبران و جانشينان آنان كسي از آن آگاه نيست . دانشهايي از قبيل علم به خدا و صفات جمال و جلال و نامهاي نيك و مراتب فضل و حكمت عدل و مقتضاي كار و ادب مناجات با خداوند متعال .
لازم است در خلال خواندن اين ادعيه زنده دل بوده و با توجه آنرا بخواند. و اگر بتواند از آنچه مي گويد، تاثير پذيرفته و اين مطلب را نيز در دعايش بخواهد ، بايد به او تبريك گفت . زيرا اگر اين ادعيه ثواب و پاداشي از جانب خدا نداشته و فقط مضامين آن در انسان موثر باشد ، عاقل بايد روح و جان خود را براي بدست آوردن آن فدا كند . چه رسد به اين كه خداوند براي هر حكم و حتي هر حرفي از آن جواب و نوري آماده نموده است كه جهانيان نمي توانند قيمتي بر آن بگذارند. همچنين بايد درباره معني كلماتي كه مي گويد تامل نموده و آن را درك كند. و اگر اين مقدار نيز نمي تواند بهتر است بجاي خواندن اين دعاها بر مصيبت خود و مجازات خدا بخاطر آن ، گريه كرده و بگويد: ‹‹انا الله و انا اليه راجعون ›› ، چه مصيبت و چه مجازات بزرگي ›› درباره اهل آخرت ، در حديث قدسي آمده است :‹‹دعاي آنان در نزد خداوند بالا رفته و كلام آنان را مي شنود. فرشتگان بواسطه آنان خوشحالي مي گردند… پروردگار باندازه اي دوست دارد دعاي آنان را بشنود كه مادري فرزند را.››
بنابراين اي فقير! در مورد دعايي كه بدون حضور قلب مي خواني ، انصاف بده . آيا دوست داري ، در حالي كه خدا مي بيند كه زبانت او را خوانده و دلت با دنيا سخن مي گويد ، دعايت به خداوند برسد ! دنيايي كه درباره آن آمده است كه دشمن خدا و دوستان اوست و
مي خواند با شكوفه هايي اين دنياي فاني ، تو را از خداوند دور نمايد. آيا عاقل مي تواند مصييتي بزرگتر از اين را تصور كند.
3- خواندن دعاي گشودن قرآن و قرآن را روي سر گذاشتن ، باين نيت كه عقل و انديشه او با اين عمل تقويت شده و با دانشهاي قرآن كامل شود و نور عقل با نور قرآن ضميمه گردد. و ساير نيتهايي كه مناسب با اين عمل است .
4- زيارت امام حسين (ع) با بعضي از زيارتهايي كه وارد شده است .
5- خواندن سوره روم ، عنكبوت و دخان در شب بيست و سوم .
6- خواندن دعاهايي كه در اين شبها وارد شده است ، بخصوص دعايي كه سيد از بعضي از كتابهاي كهن نقل نموده و اول آن چنين است :‹‹ اللهم ان كان الشك في ان ليله القدر فيها او فيما تقدمها واقع فانه فيك و في وحدانيتك و تزكيتك الاعمال زائل، خداوند ! اگر در اين كه شب قدر، امشب يا شبهاي پيش از آن است ، شكي هست ، ولي در مورد يكتايي تو و اين كه اعمال را پاكيزه مي نمايي ، شكي نيست .›› و اگر توانست معني از بين رفتن شك در خدا و يكتايي او را بفهمد، همين پاداش براي عبادت آن شب براي او كافي خواهد بود.
7- دعاي كوچكي كه سيد از امام سجاد (ع) روايت نموده و اول آن ‹‹ يا باطنا في ظهوره ›› مي باشد . دعايي كه در يكتا دانستن خداوند كامل مي باشد . و اگر وجود ائمه (ع) هيچ نفعي نداشت ،مگر همين كه با اين گونه دعاها پرده از يكتايي خدا برداشته ، و ما را از اين مطلب آگاه نمودند ، لازم بود مؤمن تمام وجودش را فداي اين عمل آنان نمايد .و حتي فداكردن تمام وجود خود را ناچيز شمرده و خود را ناتوان از اداي شكر نعمتهاي آنان ببيند .
8-ساعتي از شب رامخصوص مراقبت قرارداده ، ودر آن ساعت علم پروردگارش را به بدحالي او و قدرتش را بر نجات دادن او ، و فضل و بخشش و كرم اورا در نظر گرفته و سپس با اميدواري ، بر در بخشش و كرم او چشم دوخته و در انتظار رحمت و بخشش اوباشد .
بستن وسوسه هاي شيطان
اگر مراقب به آنچه گفتيم عمل كرد كه خوشا بحالش ، و اگر عمل نكرد مبادا شيطان اوراوسوسه كرده وبگويد : تو ! آنگونه كه شايسته توست عمل را انجام نمي دهي ، بنابراين ، اين كار اندك نيز فايده اي نداشته و نبودش بهتر از وجودش مي باشد .زيرا اگر به اين نداي شيطان گوش دهد اورا از ساير اعمال نيز بازداشته و او را با غفلت هلاك مي نمايد . ولي اگر همان عمل را كه قصد دارد ، انجام بدهد گرچه عمل كمي نيز باشد ، ممكن است نور اين عمل كم ، نور ديگري را براي عمل بوجود آورده و او را موفق به انجام عمل ديگري گردانده و آنگاه در تمام اعمال موفق باشد .
خلاصه شيطان هيچ قصدي ندارد ، مگر اين كه انسان را از خدمت نمودن و عبادت مولايش باز دارد بنابراين اگراز او فرمانبرداري نمايد دردل او تاريكيي بوجود آيد كه سبب قطع ياري او گرديده و موجب مي شود تا عبادت ديگري را نيز ترك كند تا جايي كه ياري خداوند كاملا قطع شده و به هلاكت جاويد دچار شود .مگر اين كه عنايت خدا شامل حالش شده و از فرمانبرداري شيطان دست بردارد ، دلش با مخالفت با او روشن شده و آنگاه به توفيق كاملي برسد .
سالك نبايد هيچ عمل خيري راگر چه بسيار كوچك باشد ، كم شمرده و بخاطر كم بودن آن را ترك نمايد كه زيان خواهد ديد . و هيچ عمل خيري رانيز نبايد بزرگ ببيند ، چون گرفتار عجب مي گردد .نيز اگر نمي تواند آن را انجام بدهد بمقداري كه مي تواند آن را انجام داده و بعد از انجام ، آن را درمقابل خدا كوچك ببيند .زيرا بنده هر عملي را كه انجام بدهد و آن را كوچك بداند ، خداوند آن را بزرگ دانسته و شايد همين مطلب باعث شود كه خداوند متعال آن را قبول كند . وهنگامي كه عملي قبول شد كمي آن اهميتي نخواهد داشت ، چون اگر خداوند عملي را از بنده اش قبول نمايد ، گرچه كم باشد ، پاداش زيادي به او خواهد داد . و اگر آن را قبول نكند ، فايده اي براي او نخواهد داشت ، گرچه زياد باشد .زيرا خداوند عمل كم آدم را قبول و اعمال زياد ابليس را رد نمود.
بنابراين بنده نبايد هيچ عملي را بزرگ ببيند . گرچه عبادت جن و انس باشد . زيرا اين عجب است و عجب انسان به عملش ، ثواب آن را از بين مي برد .بلكه نور آن را به تاريكي تبديل مي كند . ونيز نبايد عمل كم را كوچك بداند ، زيرا ممكن است قبول شده و تبديل به عمل بزرگي شود .
 
کتاب شریف المراقبات
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385;ساعت 17:19;  توسط مریم;  | 

L'ÉTOILE DE MER

 

Un matin, un petit garçon se promenait sur la plage déserte avec son grand-père.
Ils entretenaient tous deux une conversation très enrichissante. Le petit garçon était particulièrement 
 curieux de nature et posait plein de questions à son grand-père, doté d’une très grande sagesse.

 

À toute les deux minutes, le grand-père se penchait, ramassait quelque chose par terre qu’il rejetait aussitôt dans l’océan. Intrigué, après la dixième fois, le petit garçon s’est arrêté de marcher et a demandé à son grand-père :
 « Que fais-tu, grand-papa ? »

- Je rejette les étoiles de mer dans l’océan.

- Pourquoi fais-tu cela, grand-papa ?

- Vois-tu, mon petit fils, c’est la marée basse, et toutes ces étoiles de mer ont échoué sur la plage.
Si je ne les rejette pas à la mer, elles vont mourir parce que dans quelques heures elles sécheront sous les rayons chauds du soleil.

- Je comprends, a répliqué le petit garçon, « mais grand-papa, il doit y avoir des milliers d’étoiles
de mer sur cette plage, tu ne peux pas toutes les sauver. Il y en a tout simplement trop.
Et de plus, grand-papa, le même phénomène se produit probablement à l’instant même partout
sur des milliers de plages à travers le monde. Ne vois-tu pas, grand-papa, que tu ne peux rien y changer ? »

 

Le grand-père a souri et s’est penché, il a ramassé une autre étoile de mer.
 En la jetant à la mer, il a répondu ceci à son petit fils :
« Tu as peut-être raison, mon garçon, mais ça change tout pour celle-là ! »

 

À l’instar du grand-père de cette histoire, vous pourrez peut-être pas changer le monde à vous seul,
mais vous pouvez très certainement faire une différence dans
la vie des gens autour de vous, une personne à la fois.

 

« Dans cent ans, l’argent que vous aurez laissé dans votre compte en banque
 n’aura probablement aucune importance, ni le genre de maison que vous habitiez
ou encore moins la marque de votre voiture que vous conduisiez…

Mais ce qui pourrait toutefois faire la différence dans notre monde,
c’est à quel point vous avez été important dans la vie d’un enfant. »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385;ساعت 15:15;  توسط مریم;  | 


Deux hommes, tous les deux gravement malades, occupaient la même chambre d'hôpital.

L'un d'eux devait s'asseoir dans son lit pendant une heure chaque après-midi afin d'évacuer les sécrétions de ses poumons, son lit était à coté de la seule fenêtre de la chambre.

L'autre devait passer ses journées couché sur le dos. Les deux compagnons d'infortune se parlaient pendant des heures. Ils parlaient de leurs épouses et de leurs familles, décrivaient leur maison, leur travail, leur participation dans le service militaire et les endroits ou ils avaient été en vacances.

Et chaque après-midi, quand l'homme dans le lit près de la fenêtre pouvait s'asseoir, il passait le temps à décrire à son compagnon de chambre tout ce qu'il voyait dehors.

L'homme dans l'autre lit commença à vivre pendant ces périodes d'une heure où son monde était élargi et égayé par toutes les activités et les couleurs du monde extérieur.

De la chambre, la vue donnait sur un parc avec un beau lac, les canards et les cygnes jouaient sur l'eau tandis que les enfants faisaient voguer leurs

bateaux en modèles réduits. Les amoureux marchaient bras dessus, bras dessous, parmi des fleurs aux couleurs de l'arc-en-ciel, de grands arbres décoraient le paysage et on pouvait apercevoir au loin la ville se dessiner

Pendant que l'homme près de la fenêtre décrivait tous ces détails, l'homme de l'autre coté de la chambre fermait les yeux et imaginait la scène pittoresque.

Lors d'un bel après-midi, l'homme près de la fenêtre décrivit une parade qui passait par-là. Bien que l'autre homme n'ait pu entendre l'orchestre, il pouvait le voir avec les yeux de son imagination, tellement son compagnon le dépeignait de façon vivante.

Les jours et les semaines passèrent.

Un matin, à l'heure du bain, l'infirmière trouva le corps sans vie de l'homme près de la fenêtre, mort paisiblement dans son sommeil.

Attristée, elle appela les préposés pour qu'ils viennent prendre le corps.

Dès qu'il sentit que le moment était approprié, l'autre homme demanda s'il pouvait être déplacé à coté de la fenêtre.

L'infirmière, heureuse de lui accorder cette petite faveur, s'assura de son confort,
puis elle le laissa seul.

Lentement, péniblement, le malade se souleva un peu, en s'appuyant sur un coude pour jeter son premier coup d'oeil dehors.

Enfin, il aurait la joie de voir par lui-même ce que son ami lui avait décrit.

Il s'étira pour se tourner lentement vers la fenêtre près du lit.

Or, tout ce qu'il vit, fut un mur !

L'homme demanda à l'infirmière pourquoi son compagnon de chambre décédé lui avait dépeint une toute autre réalité.

L'infirmière répondit que l'homme était aveugle et ne pouvait même pas voir le mur.

Peut-être a-t-il seulement voulu vous encourager, commenta-t-elle.
 



Epilogue :

Il y a un bonheur extraordinaire à rendre d'autres heureux, en dépit de nos propres épreuves.

La peine partagée réduit de moitié la douleur, mais le bonheur, une fois partagé, s'en trouve doublé.

Si vous voulez vous sentir riche, vous n'avez qu'à compter, parmi toutes les choses que vous possédez, celles que l'argent ne peut acheter.

Aujourd'hui est un cadeau, c'est pourquoi on l'appelle présent.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385;ساعت 15:14;  توسط مریم;  | 

Me plaindre moi...   Plus jamais !
source inconnue

J'ai vu aujourd'hui dans un autobus, une très jolie jeune fille, avec une chevelure blonde. Je l'ai trouvé chanceuse, elle semblait si gaie ; j'ai regretté de n'être pas si jolie, quand soudainement elle s'est levée pour descendre. Je l'ai vue boiter tout au long de l'allée s'appuyant sur une béquille; elle n'avait qu'une jambe. En passant, elle m'a souri.

Mon Dieu, excusez-moi de me plaindre, j'ai deux jambes, le monde est à moi.


Je suis entré dans une boutique pour acheter des bonbons. Le garçon qui m'a servi était très gentil. J’ai conversé avec lui… que je sois en retard n'était pas important. Quand je l'ai quitté, il m'a dit:" Je vous remercie madame ; vous avez été des plus gentille. Ça fait du bien de parler à des gens comme vous parce que vous voyez… je suis aveugle".

Mon Dieu, excusez-moi de me plaindre, j'ai deux yeux, le monde est à moi.

Plus tard, marchant dans la rue, j'ai vu une jeune fille avec des yeux tellement beaux et tellement bleus. Elle regardait les autres enfants jouer. Il me semblait qu'elle ne savait pas quoi faire. Je lui ai demandé : ''Pourquoi ne jouez-vous pas avec les autres ?'' Comme elle ne me répondait pas, j'ai compris qu'elle était sourde.

Oh Dieu, pardonnez-moi si je me plains, j'ai deux oreilles, le monde est à moi.
 J’ai deux jambes pour m'amener où je veux ; j'ai deux yeux pour voir se lever et se coucher le soleil ; j'ai deux oreilles pour entendre le chant des oiseaux.  Mon Dieu, pardonnez-moi si je me plains, vous êtes là et le monde est à moi. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385;ساعت 15:12;  توسط مریم;  | 

LE VIEIL HOMME ET LE TEMPS.     

/

Ce jour là, comme tous les vendredis, je fais mes courses
au supermarché du quartier.

   Et, comme souvent, je suis pressé, filant entre les rayons
à l'allure d'un bolide, faisant à peine attention à ce que
j'achète.

   En entrant, je croise un couple de personnes âgées. Ils
semblent un peu ridicules dans leurs costumes du dimanche,
se déplaçant avec lenteur, lui tirant un cabas sur roulette,
elle s'accrochant désespérément au veston de son mari.

   Je les retrouve dans chaque rayon. L'allure que leur impose
le grand âge est irritante, j'aimerais passer devant, mais
leur caddy bouche toujours le passage.

   A plusieurs reprises, je fonce avant qu'ils ne s'engagent,
de peur qu'ils ne me passent devant et ne me retardent davantage.

   Dans l'urgence, je laisse mon caddy au milieu de l'allée et
je fonds sur les packs de bouteilles d'eau, j'en prends un, deux... Je n'ai pas entendu venir le couple paisible qui derrière moi traîne les pieds sans bruit, et je manque de renverser le grand-père qui stoppe net alors que je manœuvre pour porter mes bouteilles dans le caddy.

   Je suis confus mais, toujours très pressé, je lance un bref
« Ah... excusez-moi, je ne vous avais pas vu ».

   Le grand-père lève la tête, me sourit et d'un ton à la fois
aristocratique et doux me dit  :

   « Je vous en prie Monsieur, nous avons tout notre temps ».

   « Nous avons tout notre temps »... la phrase résonne dans ma tête.

   Je termine mes emplettes à 100 à l'heure, mais arrivé dans la
voiture, je reste songeur. Je repense à ce qu'a dit le vieil
homme : il doit avoir 80 ans passés et il dit avoir le temps !

   Quelle leçon pour tous ceux qui, comme moi, agissent trop souvent comme si leur dernière heure était proche...

   Depuis, je l'entends souvent me dire « Nous avons tout notre
temps ». Je me donne le droit d'avoir tout mon temps, car mon temps  est à moi et c'est moi qui décide ce que je fais de mon temps et non le temps qui me guide ma conduite.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385;ساعت 15:9;  توسط مریم;  | 

 

يكي ازاساسي ترين توهمات آدمي اينست كه گمان ميكند عشق را مي شناسد به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است هركسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست بنابراين نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند به همين دليل عشق بادنياي ما قهركرده است مابا عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند والدين تظاهر مي كنند كه فرزندانشان را دوست دارند شوهران تظاهر مي كنند همسران تظاهر مي كنند تظاهروتظاهر البته هيچ كس به عمد اينكاررا نمي كند بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند ايكاش از همان ابتدا آدمها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست به جادو مي ماند ومعجزه مي كندايكاش مي آموختند كه عشق رابايد كشف كرد بايدبراي كشف آن زحمت كشيد بايدبه ژرفاي آن رفت وشيوه ها ي آنرا آموخت عشق هنراست عشق ورزيدن مهارت نيست بلكه امكاني بالقوه در همگان است به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند درواقع تنها درچنان روزيست كه انسانيت حقيقي زاده ميشود ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم آن واقعه ي بزرگ وبا شكوه هنوز رخ نداده است

  
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385;ساعت 13:56;  توسط مریم;  | 

عشق من
 
یادم کن گاهی
 
که به دل دارم آهی
 
تو که از دردم آگاهی
 
یه دنیا یه دنیا عاشقم من
 
بدون که به عشقت صادقم من
 
تو مست خویش ومن مست عشقم
 
اگه نباشی می میرم
 
بیا که عمر ازسر گیرم
 
تا هستم با یادت شادم
 
آخه دل بر تو دادم
 
دیگه از غمها آزادم
 
یه دنیا یه دنیا عاشقم من
 
بدون که به عشقت صادقم من
 
تو مست خویش ومن مست عشقم
 
اگه نباشی می میرم
 
بیا که عمر ازسر گیرم
 
به انتظار دیدنت
 
به لحظه رسیدنت
 
دل داره پرپر می زنه
 
به سیم اخر می زنه
 
ای چشمه حیات من
 
فرشته نجات من
 
شوق نفسهای منی
 
همیشه رویای منی
 
یه دنیا یه دنیا عاشقم من
 
بدون که به عشقت صادقم من
 
تو مست خویش ومن مست عشقم
 
اگه نباشی می میرم
 
بیا که عمر ازسر گیرم
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385;ساعت 17:6;  توسط مریم;  | 

 
آرزوي عشق
 
اوشو

داستاني زيبا از هرمان هسه به يادم آمد

 
زني آبستن است و پيرمرد فرزانه اي به او مي گويد كه مي تواند در مورد كودكش

يك آرزويي كند كه برآورده خواهد شد
زن آرزو مي كند كه كودكش را همه دوست داشته باشند
اين آرزو برآورده شده و باوجودي كه او پسر جوان بدي است، همه او را دوست دارند
تا زماني كه مرد جواني شده است، او همه چيزهايي را كه آرزوي هركسي است،

در اطراف خودش دارد. ولي چنان ناشاد است كه مي خواهد خودش را بكشد
در اينجا آن پير فرزانه دوباره ظاهر مي شود و اشاره مي كند

كه او مي تواند يك آرزو كند
مرد جوان آرزو مي كند به جاي اينكه همه او را دوست داشته باشند،

او همه را دوست داشته باشد. آرزويش برآورده مي شود
صورت زيبايش پير و زشت مي شود و تمام شهر با او مخالف مي شوند
به او سنگ مي زنند و نمي تواند غذا و لباس پيدا كند
ولي او سرشار از عشق است و هر چيز جزيي در زندگيش يك رابطه ي عاشقانه مي شود
تصميم مي گيرد به زيارتي برود و يك شب سرد با همان پيرمرد روبه رو مي شود
و پيرمرد با عشقي فراوان او را پذيرا مي شود
زيارت كننده در آن پيرمرد آسوده مي گردد و دوباره كودكي معصوم مي گردد
 
اوشو، ممكن است لطفاً تفسيري بدهيد؟
 
 
هرمان هسه يكي از ذهن هاي غربي است كه به نگرش شرقي بسيار نزديك شده است. شايد هيچ كس ديگري با كيفيت او شرق را بهتر از او درك نكرده باشد
.
اين داستان اشاره اي است به درك شرق از عشق: نخستين آرزويي كه آن مادر دارد اين است كه كودكش را همگان دوست بدارند
.
با نگاه كردن به كلمات نخواهيد فهميد كه در پشت آن چيست
.
او مرد جواني مي شود، همه چيز دارد، زيباست. او ادب خوبي ندارد، لوس بار آمده زيرا همه بي قيد و شرط دوستش دارند
.
ولي او راضي نيست. همچنانكه پخته تر مي شود، اوضاع چنان عوض مي شود كه

مي خواهد خودكشي كند.
اين داستان تمام كساني است كه مي خواهند همه دوستشان داشته باشند
.
چرا او اينگونه پريشان است؟ او بايد خوشبخت باشد.
چه چيز بيشتري مي تواني بخواهي؟ __ همه دوستت دارند،علي رغم خودت.
ولي چشمي كه بينا باشد نكته اي را مي بيند: وقتي مورد عشق همه باشي، موضوع عشق مي شوي.
فرديت خودت را ازدست مي دهي، يكپارچكي خودت را گم مي كني، ذهنيت خودت را ازدست مي دهي. يك شيئ مي شوي. همه تو را همچون يك قطعه ي زيباي هنري دوست دارند __ و
هيچكس مايل نيست يك شيئ باشد
اين چيزي است كه آن مادر ازياد برده بود. اين چيزي است كه ميليون ها مردم در دنيا فراموش كرده اند. اين آرزو كاملاً خوب به نظر مي آيد، ولي عواقب آن بسيار خطرناك است:
نخست اينكه تو را از اوج مرتبه ي آگاهي و ذهنيت به يك شيئ تنزل مي دهد
همه تو را دوست دارند بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند كه آيا تو لياقت آن را داري يا نه؟ و تو لياقتش را نداري، به سبب بركت آن پيرمرد بوده كه همه تو را دوست دارند
.
عشق آنان تو را فاسد كرده است، تو ارزش آن را نداشته اي. تو اين را درك مي كني كه ارزش و لياقت اين عشق را نداري، ولي بااين وجود مردم دوستت دارند
.
احساس گناه بزرگي در تو ايجاد مي شود كه خطايي روي داده است
.
عشق را بايد كسب كرد.
عشق كسب نشده، مانند يك گدا است __
بدون اينكه چيزي كسب كند، كاسه ي گدايي اش را پيش رويت دراز مي كند
انسان مي خواهد همه چيز را كسب كند، مي خواهد لياقت آن را داشته باشد.
او نبايد فقط يك گدا باشد.
انسان به يك شيئ تنزل يافته است، به يك گدا تنزل كرده است
و آن پسر كسي را دوست نداشت، زير اين بخشي از آن آرزو نبود
پس مي توانيد ببينيد:
او عشق را درك نمي كرد. آن آتش بايد همزمان از هر دو سو بسوزد.
او آتشي ندارد، كاملاً سرد است، همچون يخ
او هرگز كسي را دوست نداشته است. و مي توانيد رنج فردي را كه هيچكس را دوست ندارد درك كنيد
زيرا نمي داند كه عشق چيست.
بر اساس آن آرزو، همه او را دوست دارند، ولي براساس ادراك خودش، كسي او را دوست نداشته، زيرا او احساس عشق را نمي شناسد. هرگز كسي را دوست نداشته
چگونه مي تواند عشق را بشناسد؟
بنابراين، تمام عشقي كه او را دربر گرفته، بي معني است
تاجايي كه به او مربوط مي شود، كسي او را دوست نداشته است
و او از اين آرزوي مادر پيرش خبر ندارد. حتي اگر هم باخبر بود، تفاوتي نداشت
 
براي درك عشق، نخست بايد عشق بورزي.
تنها آنوقت است كه عشق را درك مي كني.
ميليون ها انسان در رنج هستند:
مي خواهند دوستشان داشته باشند، ولي نمي دانند چگونه عشق بورزند
و عشق نمي تواند يك تك صدايي باشد، عشق يك گفت و گو است، گفتگويي بسيار هماهنگ
عشق زيادي بر اين مردجوان بارش دارد و بااين وجود مي خواهد خودكشي كند. زيرا آنچه كه مردم به تو مي دهند راضي كننده نيست، چيزي كه تو به مردم مي دهي

ارضا كننده است.
 
رضايت با گدابودن به دست نخواهد آمد، بلكه با امپراطور بودن است كه راضي مي شوي.
و عشق، وقتي كه آن را مي دهي، تو را امپراطور مي كند
و مي تواني چنان زياد ببخشي، چنان بي نهايت كه هرچه بيشتر ببخشي، عشقت پالوده تر،
با فرهنگ تر و پرعطرترخواهد شد __ رضايت بيشتري خواهي داشت
 
ولي آن مرد بيچاره در موقعيت بدي بود.
همه او را دوست داشتند و او نمي دانست كه عشق چيست
و وقتي كه از اين عشق به ستوه آمد تصميم گرفت خودش را بكشد.آن پيرفرزانه بارديگر ظاهر شد، زيرا مي دانست كه چه روي خواهد داد. آن مادر چيزي را درخواست كرده بود __ خودش مي پنداشت كه آرزويي بزرگ كرده است، ولي براي آن پير چنين نبود

او مي دانست كه اين به خودكشي منتهي خواهد شد. مي گويد،
"
مي توانم يك آرزويت را برآورده كنم "
و مي توانيد ببينيد كه آن پسر بي درنگ چه درخواستي دارد، زيرا اين چيزي است كه كسر دارد. اين داستان بسيار روش مند است. در سطح شايد آن را درك نكنيد، ولي در زير، همه چيز بسيار به هم متصل است
دومين آروز چيزي است كه به شما گفته بودم : او در خواست مي كند كه مايل نيست ديگران دوستش بدارند، مي خواهد او عاشق ديگران باشد
بااين، او نشان مي دهد كه بدون اين آرزو، نخستين آرزو بي معني بوده است
 
ولي شايد در اينجا داستان برايتان عجيب باشد كه به محضي كه آن آرزو برآورده

مي شود، آن جوان زيبا به پيرمردي زشت بدل مي شود
 
اين نشان مي دهد كه مردم تنها در پيري مي فهمند كه چه چيزي را در زندگي

از كف داده اند: هرگز عشق نورزيده اند.
 
تمام زندگيشان را خواسته اند كه ديگران آنان را دوست بدارند، و هميشه در رنج بوده اند.
آنان هميشه طمع كار بوده و مي خواسته اند عشق بيشتر و بيشتري به چنگ آورند
در پايان، وقتي كه مردم آنان را ازياد مي برند، چون پير و زشت شده اند، نگاهي به تمام زندگيشان مي اندازند، كه چيزي كسر بوده و برايشان هويدا مي شود __
آنان هرگز

نبخشيده اند، فقط خواسته اند.
معمولاً، بسيار دير شده است.
 
اينك، حتي يافتن مردمي كه بتوانند از آنان عشق دريافت كنند ممكن نخواهد بود.
 
و در تمام زبان ها اين اصطلاح
"پيرمرد كثيف
dirty old man"
را داريد __ در تمام زبان ها چنين عبارتي هست ___
 
زيرا در پيري، وقتي كه ديگر جوان نيست و زيبا نيست و همه چيز به زشتي گراييده و آماده ي مردن است،
اين ادراك طلوع مي كند كه او يك چيز را از كف داده است

براي همين است كه تمام زندگيش خالي و بي معني بوده :
هرگز عشق نورزيده، هرگز نداده است.
پس حالا مي خواهد مردم را دوست داشته باشد
.
ولي چه كسي مي خواهد كه توسط پيرمردي زشت دوست داشته شود؟

او مشمئزكننده است. عشق او مانند شهوت به نظر مي رسد
 
عشق نه،

فقط شهوت مردي در حال مردن است
 
بنابراين اهميت داستان در اين است كه وقتي به عنوان مردي جوان و زيبا از آن پير فرزانه بركت دريافت مي كند، ناگهان پير و زشت مي شود.
آرزوي او براي

عشق ورزيدن مستجاب شده است
 
تمام اين داستان در مورد بشريت است:
اينك مي تواند عشق بورزد، ولي همه از او فرار مي كنند
.
مشمئزكننده شده است.
صحبت كردن در مورد عشق چيزي بسيار ناممكن شده است، هيچكس حتي حاضر نيست كنارش بنشيند.
او نيمه جان است و مي خواهد به تو عشق بورزد
و طبيعي است كه مي خواهد به انسان هاي زيبا و جوان عشق بورزد، و آشكار است كه پس زده مي شود.
او از يك انتهاي پاندول به انتهاي ديگر آن رفته است و هيچ افراط و تفريطي راضي كننده نيست
.
باديدن اين اوضاع كه نه وقتي كه مردم دوستش داشتند راضي بوده و نه وقتي كه او مردم را دوست دارد
__ زيرا اينك يافتن مردمي كه دوستشان بدارد دشوار است، __
به سفر زيارتي مي رود و براي آخرين بار با آن پير فرزانه ملاقات مي كند
.
آن فرزانه مي دانست، زيرا ديالكتيك همين است:
مادرش يك بخش را انتخاب كرده بود، كه ثابت شد اشتباه بوده و او بخش ديگر را!
__ كه بازهم خطا از كار در آمد.
هردوباهم

مي توانند درست باشند، ولي نه جداگانه
.
ولي حالا، باديدن اينكه هردو به خطا رفته، به نوعي ادراك ماورايي دست يافته و مي بيند كه تمام دوگانگي ها محكوم به شكست هستند
و وقتي با آن پيرفرزانه ملاقات مي كند، آن فرزانه او را در آغوش مي گيرد و او درست مانند يك كودك معصوم مي شود __ دقيقاً همان كودكي كه مادرش براي بركت گرفتن نزدش برده بود
زندگي يك چرخش كامل انجام داده است، بارديگر، همچون كودكي خردسال بازگشته است. اين نيز بسيار بااهميت است،
زيرا
هر شكستي در زندگي قدري ادراك مي آورد، قدري به سوي فراسورفتن.
اين همان ادراك و همان رفتن به فراسو است كه پس از مرگ به تو زايشي دوباره مي بخشد __
بارديگر همچون كودكي معصوم، يك بارديگر،

فرصتي ديگر براي اينكه دوباره در همان دام قديم گرفتار نشوي
ولي مردم بارها و بارها در همان دام هاي كهنه گير مي كنند، و يك عادت مي شود
آن كودك معصوم پس از شكست هر افراط و تفريط خواهد آمد __
پس از شكست خوردن در هردو انتها.
ولي مي تواني تمام آن بازي را دوباره ادامه بدهي
 
اوشو
كتاب خرد
Osho, The Book of Wisdom
 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385;ساعت 13:38;  توسط مریم;  | 

بيكن : براي خوشبخت زيستن بايد موقعيت هاي مناسب ايجاد كنيم نه اينكه در انتظار آن باشيم .

بودا : هيچ كس جز خود ما مسئول بدبختي و خوشبختي هاي ما نيست .

ابراهام لينكلن : هر كاري را كه تصميم به انجام آن گرفتيد , نصف آن را انجام داده ايد .

ناپلئون : خونسردي بزرگ ترين صفت يك فرمانده است .

حضرت محمد (ص) : حربه ضعيفان شكايت است .

ولتر : كسي كه از مرگ ميترسد از زندگي