هزاران دست دوستی / مرا به هر یک از برگهای درختان / می پیوندد /
و هزاران بار / در لحظه های این غروب خاموش / تاریک می شوم /
برگ آرزوی بی پایان / درخت است / برای روئیدن / و پنجه های سبز امید است /
که خورشید را از دل شب / تا آستانه سحر / می کشاند
هزاران دست دوستی / مرا به هر یک از برگهای درختان / می پیوندد /
و هزاران بار / در لحظه های این غروب خاموش / تاریک می شوم /

عشق يك آينه است و رابطه واقعي ، آينه اي است كه در آن دو عاشق چهره يكديگر را مي بينند و خدا را باز مي شناسند .اين راهي بسوي پروردگار است .
زندگي به هيچ روي اسرار آميز نيست ، زندگی بر برگ برگ درختان و بر تك تك شنهاي ساحل دريا نوشته شده است . زندگي در هر يك از انوار زرين آفتاب گنجانيده شده است .به هر چه بر مي خوری زندگي است با تمام زيبايی اش.
ذهني تكامل يافته است كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي در آيد ، از ديگران ، از خودش از هر چيزي . زندگي حيرتي است هميشگی
دو دستي چسبيدن به هر چيزي نشانگر بي اعتمادي است . اگر به زن يا مردي عشق مي ورزي و دو دستي به او چسبيده اي ، اين به تمام معنا نشان مي دهد كه اعتماد نمي كنی
عشق هرگز قادر به تملك نيست.عشق آزادي بخشيدن به ديگري است . عشق هديه اي بدون قيد و شرط است . عشق معامله نيست .
هر لحظه چنان زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است و كسي چه مي داند ، شايد كه واقعا واپسين لحظه باشد.
عشق نخستين گام به سوي كبرياست و تسليم ، آخرين گام و اين دو گام كل سفر است .
اگر بيشتر عشق بورزي ، بيشتري ، اگر كمتر عشق بورزي كمتري ، تو هميشه در تناسب با عشقت هستي .
عبادت تفريح است . بنابراين چنانچه كه به معبد رفتي و خيلي جدي شدي ، معبد را عوضي گرفته اي . براي خنديدن ، شادماني و لذت به معبد برو .
ما به بال احتياج داريم ، بال هاي عشق ، نه بالهاي منطق ، منطق تو را به سمت پايين مي كشد . منطق تابع قانون جاذبه است . عشق تو را به سوي ستاره ها مي برد .
مرگ تنها براي آن عده اي زيباست كه زندگي خود را زيبا سپري كرده اند . آنان كه از زيستن نهراسيده اند . آنان كه به قدر كافي شهامت زندگي كردن داشته اند . آنان كه عشق ورزيدند ، آنان كه به رقص در آمدند و آنان كه جشن گرفتند .
در هر كاري كه انجام مي دهي بي همتايي خويش را به نمايش بگذار . فرديت خود را عرضه كن .بگذار هستي به تو افتخار كند .آنگاه زندگي ، همچون وبالي برگردن احساس نخواهد شد . زندگي به عطري دل انگيز بدل خواهد شد .
درختان عاشق زمين اند و زمين عاشق درختان . پرندگان عاشق درختانند و درختان عاشق پرندگان . زمين عاشق آسمان است و آسمان عاشق زمين . سراسر هستي در اقيانوس عظيم عشق به سر مي برد . بگذار عشق نيايش تو باشد ، بگذار عشق عبادت تو باشد .
-این زیبایی اهمیت ندارد چون کسی را ندارم تا دراین زیبایی با او سهیم شوم
در چنین مواقعی باید بپرسیم چندبارنثار کردن عشقمان را از ماخواسته اند وما امتناع کرده ایم ؟
چند بار از نزدیک شدن به کسی وگفتن اینکه دوستش داریم ترسیده ایم
از تنهایی حذر کنید به اندازه ی خطرناک ترین داروهای مخدر خطرناک است !
اگر غروب دیگر برای شما معنایی ندارد فروتن باشید و به جستجوی عشق برخیزید بدانید که همچون بقیه ی برکت های روحانی هرچه بیشتر حاضر به بخشش باشید بیشتر دریافت می کنید
پیرامون ما همواره حوادثی در شرف تکوین اند ؛ برخی بر ما مقدمند برخی منطبق و برخی متاخر . برخی مطلوبند برخی نامطلوب . آنچه نامطلوب است گاهی توسط انسان قابل تصرف و تغییر است و گاهی خیر...
همه ناملایمات قادر نیستند برای ما تولید رنج کنند چرا که انسان به واسطه ی درک و انعطاف خدادادش بسیاری از سختی های پیرامونش را هضم کرده و با آنها همزیستی ایجاد می کند یا به قولی به آنها عادت کرده و از حضورشان رنج نمی برد ؛ کمبودها و کاستی ها را می پذیرد و با وضع موجود منطبق شده سعی می کند از آنچه در اختیار دارد بهره ی مطلوب ببرد.
به اعتقادمن تنها ناملایماتی می توانند موجب رنج آدمی شوند که فراتر از درک او باشند...
رنج یعنی ناتوانی ما در درک هستی .
بزرگی می گفت :رنج ودرد با همه بزرگی قدرت ندارد یک انسان خسته رادرخود فروکوبد...به من می گفت : به خودت مباهات کن زندگی دید می توانی به او لگام بزنی تو را به مبارزه فراخواند ؛ به هیچ قیمتی به این میدان پشت نکن؛ تو زندگی راتهدید کردی انقدر قدرتمند بودی که لایق این میدان باشی ...
بدان رنج چیزی جز بهانه ای برای سنجش میزان قدرت ما نیست .
<<خداوند درمورد کسانی که انتخابشان کرده بسیار سختگیر است>>
بهترین اتفاقها معمولا زمانی رخ می دهند که انتظارشان را نداریم.
پس برای ناامیدی هیچ بهانه ای نیست . با امید و اعتقاد به بیکرانگی قدرت و محبت خداوند واعتقاد به اینکه او همیشه صلاح بندگانش را می خواهد - حتی اگر به ظاهر جز این باشد ـ می توان بر هر سختی ورنج نام آزمون خدایی نهاد و احساس غرور کرد .
|
Un jour, les couleurs du monde ont commencé à se quereller…
Chacune disait qu’elle était la plus belle…
Vert dit : Je suis définitivement la plus importante.
Bleu l’interrompt : Tu ne penses qu’en fonction de la terre mais
Jaune riait sous sa cape : Vous êtes tellement sérieuses vous autres !
Orange n’est pas d’accord : Je suis la santé et la force. Je suis précieuse parce que j’apporte de la
Rouge ne peut s’empêcher de crier : Je suis la vie de chacun de vous. Je suis le sang… le sang de votre vie.
Violet se lève de toute sa grandeur. Je suis la couleur royale, la couleur du pouvoir.
Indigo se lève à son tour : Pensez à moi. Je suis la couleur du silence. Et toutes ces couleurs sont parties, chacune convaincue de leur unique supériorité. Soudainement, un éclair apparut et un bruit de roulement tonnerre se fit entendre. Au milieu de la clameur…
Pluie est apparue : Vous autres, stupides couleurs, vous disputant, chacune essayant de Faisant ce qu’on leur demandait, les couleurs se sont réunies. Pluie a continué à parler :
À partir de maintenant, quand il pleuvra, chacune de vous Cet arc-en-ciel sera un signe d’espoir pour demain.
L’amitié est comme un arc-en-ciel.
Rouge est comme une pomme, tendre jusqu’au noyau.
Bonne journée, mon ami(e) !
|
ماه رمضان امسال هم به روزهای اخر نزدیک میشود.اگر بگویم ماه رمضان میرود اشتباه کرده ام.چرا که ماه رمضان همیشه هست.از عمر من یک رمضان دیگر کم شد .فرصتی به من داده شده بود تا خود را بهتر بشناسم و خدا جو شوم حداقل تلاش کنم بهتر باشم اما.....................
شبهای قدر با همه بزرگی و ارزش و منزلتش گذشت.همه دلخوشی ام به این چند شب بود اما گذشت و باز نشد انچه میبایست. باز هم عوض نشدم چون نخواستم .برای تغییر و دگرگونی باید یکسال تلاش کرد تا در شب قدری مورد لطف قرار گیری و بتوانی انچه را که از دست داده ای دوباره بدست اوری ولی.....................
شبهای قدر که میشود همه دگرگون میشوند همه با خدا میشوند همه حس دیگری دارند.همه قول میدهند که فرد دیگری شوند به دنبال گناه نروند پاک باشند نه بر زبان از الودگی ها دم زنند و نه حجابهای گناه را چونان پرده ای ضخیم بر دل کشند تا هیچ نوری به ان نفوذ نکند.
شب قدر همه به خوبی فکر میکنند اما فردا میشود و فرداهای دیگر.براستی چه تغییری در خود یافته ایم.ایا قول و قرارهایمان را با خدا به یاد داریم ؟ایا پایبند ان همه حرفهای شیرین انشب هستیم؟هنوز چند روزی از اخرین شب تقدیر نگذشته ست تا چه حد مرد راه بوده ایم؟ تا چه حد الوده نبودیم؟ تا چه حد بنده بوده ایم؟
دلم گرفته ست چون همان شب زیر قولم زدم.دلم شکسته ست چون همان شب وقتی از خدا خواستم مرا ببخشد و به دل خود رجوع کردم تا ببینم ایا من هم دیگران را بخشیده ام یا نه حجابی دیدم از کدورت که گوشه قلبم را تیره کرده بود.خجالت کشیدم.من بنده حاضر نیستم از خطاهای کوچک دیگران بگذرم پس چگونه ست که از خدا میخوام گناهانی را بر من ببخشد که خود از انجام انها شرم دارم؟خواستم خود را فریب دهم و بگویم بخشیدم بخشیدم.اما اینجا حرف زبان خریداری ندارد .حرف حرف دل است و هیچ چیزی از دید خدا مخفی نیست.نه هنوز هم این حجاب هست.خواستم از راه دیگر وارد شوم از کجا نقطه مقابل کینه: عشق و دوستی.دیدم انجا هم می لنگم .براستی در کدامین عشق و علاقه من به بندگان خدا اخلاص هست.اصلا برای خدا دوست داشتنی هست یا هر چه هست برای خود دوست داشتن است؟باز هم خجلت و شرمساری............................
میگویند اگر نتوانی اشک بریزی از قساوت دل است.چقدر بدبخت بودم چرا؟اخر انشب عجب هم مرا گرفت که اشک می ریختم اما.خوب فکر کردم که برای چه میگریم دیدم برای دردهایم نه برای الودگیم.پس اگر اشکی هست برای دنیاست نه از سوز گناه
نه از خجلت نه از رو سیاهی نه از شرمساری ..![]()
انشب به گوشه گوشه وجودم سر زدم جایی بیابم اسوده باشم .تا حریمی کنم از برای خود تا شاید تاب ماندن را داشته باشم.اما به هر جا سر زدم ندیدم جز گناه .ندیدم جز من .ندیدم جز خودم و ندیدم جز سیاهیییییییییی
.
به هر گوشه ای که سر زدم غفلت بود و غفلت.جهل بود و جهل...........و چقدر جای تاسف است که انسان خود را چنین میبیند وچنین میبیند و هیچ تلاشی برای بهتر شدن نمیکند.
به این روزهای گذشته که فکر میکنم میبینم من اختیاری ندارم.عنان مرا نفسم به دنبال خود می کشاند.به کجا؟نا کجا اباد.میدانم اما گویی نمیدانم شاید هم باور ندارم.اگر باور داشتم متحول میشدم.اما ............
دلم گرفته ست.به خودم میگویم باز هم هوایی شده ای فردا دوباره همان ادمی.همان که خانه دلش را با گناه سیاه رنگ میکند.همان که دلش خوش است که به دنیا به جاذبه های پوچ ان بچسبد و غافل شود.تو باز هم دروغ خواهی گفت باز هم بد گویی خواهی کرد و از شنیدن دردهای دیگران در دلت شاد میشوی.باز هم ریاکار خواهی بود باز هم عجب و نخوت تو را فرا خواهد گرفت.باز هم متکبرانه به دیگران مینگری .باز هم دیگران را محکوم همیشگی میدانی و خود را همیشه بر حق.باز یادت میرود که دردمندی نیازمند محبت توست.یادت میرود که هر چه داری از خداست پس از چه رو از خود میبینی بخل میکنی به انچه داری .باز هم تظاهر تظاهر تظاهر باز هم هزار رنگی با جماعت.و همه فکر میکنند تو چه خوبی ولی خودت از دلت خبر داری ولی حتی فراموش میکنی که اگر دیگران دوستت دارند این از لطف بزرگی است که خداوند ستار العیوب به تو عنایت کرده وگرنه اگر چهره واقعی تو بر همه اشکار میشد کسی حاضر نبود حتی ثانیه ای با تو باشد.و تو بازغافلی و حتی لحظه ای هم به همه انچه داری نمی اندیشی و باز غافلی.
افسوس و صد افسوسسسسسسسسسسسسسسسس.
خدایا دیگر نمیخوام اینگونه باشم .خدایا کمکم کن .دیگر تحمل این وجود دروغین را ندارم.دیگر تحمل رنگ را ندارم.میخوام به نور بیرنگی منور شوم .میخواهم خالص شوم .میخواهم در هر چه هست فقط تو را ببینم تو را بجویم تو را بخواهم خدایا یاورم باش ای دادرس بیچارگان ای پناه بی پناهان و ای مهربانترین مهربانان.![]()
شب قدر
مراقب شب قدر
آمادگي براي اين شب و دعا براي توفيق درآن
از كارهايي كه مي تواند بوسيله آن تمام سعي خود را در اين شب بكار گيرد ، اين عبادت رافراهم نمايد . مثلا مكان و لباس مناسب و عطر و صدقه اي را تهيه و مضامين لطيفي را براي مناجات با پروردگار و كلمات بر انگيز نده اي را در خطاب آقايان و نگهبانان و حاميانش انتخاب كند . و ميهمانان مخصوصي را كه مناسب با اين شب مي باشند ، و چند فقير را براي صدقه دادن در نظر بگيرد .
گمان مي كنم اگر يكي از سلاطين دنيا كسي را در روزمخصوص به ميهماني دعوت نموده و شخص بزرگي را دنبال او بفرستد ، و آنگونه كه خداوند با تو رفتار كرده است او نيز در دعوت خود با او مهرباني كرده و در مقابل حضور او در آن مجلس – كه اعيان و اشراف وپادشاهان حضور دارند – ورعايت آداب آن ، به او وعده اعطاي خلعتهاي گرانبها و املاك پرارزش و وسيع و فرمانهاي حكومت و سلطنت داده و به او بگويد هر قدر در انجام كارهاي كمي كه دراين مجلس بايد انجام دهد ، دقت كند سلطان او را از عطايا و احسان خود بيشتر بهره مند مي كند ، از اشتياق حضور در اين مجلس قالب تهي كرده وبراي آمادگي حضور در چنين مجلسي شريف و اين مقام والا تمام توان خود را بكار گرفته ، در طول سال اين مطلب رافراموش نكرده ، در تمام حالات با جديت به آن پرداخته و خود را براي چنين روز بزرگي آماده مي نمايد بگونه اي كه اهل سعي و تلاش نمي توانند اينطور عمل كنند . و باندازه اي مواظب است و دقت مي كند كه انسان را شگفت زده مي كند . و آنگونه كه بايد و دوست در مقابل دوست انجام مي دهد ادب را رعايت مي كند .
اي عاقل ! چگونه اين دعوت را اجابت مي كني ؟ سلطان سلاطين ، خداي خدايان و حاكم آسمانها و زمين تو را به اين ميهماني دعوت نموده وبراي اين دعوت فرشتگان بزرگوار و پيامبران و رسولان و بهترين مردم را فرستاده و با جانشينان معصومش آن راتأكيد كرده است . و آنگاه تو را با فرشتگان دعوت كننده بزرگ داشته است ، هر شبي با دعوتهايي مخصوص و لطفها و كرامتها يي عالي . درمقابل اخلاص يك شب تو نعمتهاي جاويدي به تو وعده داده است كه نه چشمي مانند آن ديده و نه گوشي شنيده و نه دردل انساني خطور كرده است . نور ، زيبايي ،سرور ، سلطنت ، دارايي ، و شادمانيي را به تو وعده داده كه عقل توحتي از تصور گوشه اي از آن عاجز ، و انديشه ات در آن سرگردان است .نزديكي ، پناه و شادماني ديدار خود را به تو وعده داده است كه عقل انسانها و فهم علما و انديشه حكما از درك آن ناتوان است .
برادرم ! آيا بخاطر آمادگي براي اين مجلس ، باندازه اي كه شايسته است تلاش نموده و از رستگاران خواهي شد يا با غفلت خود اين فرصت را از دست داده و از جمله ورشكستگان خواهي بود ؟ يقين داشته باش اگر از اين كرامت غفلت كرده و با كوتاهي خود آن را از بين ببري و در روز قيامت آنچه را كه ديگران با سعي كامل به آن رسيد ه اند ببيني ، به حسرتي دچار مي شوي كه آتش جهنم وعذاب دردناك در مقابل آن كوچك است . و بهمين جهت در آن روز با ور شكستگان پشيمان صدا مي زني : ‹‹ افسوس كه جانب خدا را رعايت ننموده و در حق خود ظلم وتفريط نمودم و وعده هاي خدا را مسخره كردم .››در حالي كه پشيماني سودي نداشته و درهاي توبه و جبران بسته و آثار اعمال و نتايج آن آشكار شده است .
بنابراين قبل از اين كه بخاطر كوتاهي و از بين بردن فرصتها ملامت شوي خود را سرزنش كن . و قبل از اين كه به تو بگويند : چرا كرامت پروردگار جهانيان را كوچك شمردي ؟ خود ، اين مطلب را درنظر بگير . وخود و سرمايه ات راحسابرسي كن ، قبل از اين كه به حساب تو رسيدگي شده و بجاي كرامت و سلطنت ، به خواري و پستي برسي . سرمايه اي كه اگر باقي مي ماند به بالاترين سودهاي تجارت در روزهاي سختي و نياز مي رسيدي . سزاوار است وقتي كه شب قدر نزديك مي شود شوق او به رسيدن به كرامتهايي كه در اين شب براي اومهيا شده است افزون گرديده . كرامت مقام بالا و مجلس حضور پروردگار جهانيان و تقديس خداوند آسمانها و زمين ، و اعمالي را كه با حال واخلاص و حضور و رقت وصفاي او و رضايت مولايش مناسبتر است ، براي شبش انتخاب كرده ودر اين مورد از خداي متعال كمك گرفته و از خلفاي او – درود خدا بر آنان – ياري بجويد.
انتخاب عمل براي اين شب ، تفكر و ياد خدا
توسل به نگهبان اين شب
ولي خيلي اتفاق مي افتد كه انسان مراقب نبودن و بي مبالاتي را با تفويض اشتباه كرده ، آن پليد او را فريب داده و با ناداني او را هلاك مي كند . بنابراين تا زماني كه با علوم الهي بخوبي نفهميده كه به تفويض رسيده است ، نبايد مطمئن شود و براي اطمينان بايد ببيند كه حال و مرادش در آنچه كه تفويض قبول آن ، و يكي از علامات قبول نيز اين است كه خداوند متعال ، اموري را كه بنده به او تفويض نموده است ، بخوبي و بالاتر از آرزوي بنده سرپرستي كند.
ساير اعمال شب قدر
2- صد ركعت نماز و خواندن دعاهايي كه در بين آن وارد شده از مهمترين امور مهم است . زيرا مضامين آن برآمده از سينه امامان دين مي باشد كه عالمان به خداوند هستند. در اين ادعيه علوم گرانبهايي است كه بجز پيامبران و جانشينان آنان كسي از آن آگاه نيست . دانشهايي از قبيل علم به خدا و صفات جمال و جلال و نامهاي نيك و مراتب فضل و حكمت عدل و مقتضاي كار و ادب مناجات با خداوند متعال .
لازم است در خلال خواندن اين ادعيه زنده دل بوده و با توجه آنرا بخواند. و اگر بتواند از آنچه مي گويد، تاثير پذيرفته و اين مطلب را نيز در دعايش بخواهد ، بايد به او تبريك گفت . زيرا اگر اين ادعيه ثواب و پاداشي از جانب خدا نداشته و فقط مضامين آن در انسان موثر باشد ، عاقل بايد روح و جان خود را براي بدست آوردن آن فدا كند . چه رسد به اين كه خداوند براي هر حكم و حتي هر حرفي از آن جواب و نوري آماده نموده است كه جهانيان نمي توانند قيمتي بر آن بگذارند. همچنين بايد درباره معني كلماتي كه مي گويد تامل نموده و آن را درك كند. و اگر اين مقدار نيز نمي تواند بهتر است بجاي خواندن اين دعاها بر مصيبت خود و مجازات خدا بخاطر آن ، گريه كرده و بگويد: ‹‹انا الله و انا اليه راجعون ›› ، چه مصيبت و چه مجازات بزرگي ›› درباره اهل آخرت ، در حديث قدسي آمده است :‹‹دعاي آنان در نزد خداوند بالا رفته و كلام آنان را مي شنود. فرشتگان بواسطه آنان خوشحالي مي گردند… پروردگار باندازه اي دوست دارد دعاي آنان را بشنود كه مادري فرزند را.››
بنابراين اي فقير! در مورد دعايي كه بدون حضور قلب مي خواني ، انصاف بده . آيا دوست داري ، در حالي كه خدا مي بيند كه زبانت او را خوانده و دلت با دنيا سخن مي گويد ، دعايت به خداوند برسد ! دنيايي كه درباره آن آمده است كه دشمن خدا و دوستان اوست و
مي خواند با شكوفه هايي اين دنياي فاني ، تو را از خداوند دور نمايد. آيا عاقل مي تواند مصييتي بزرگتر از اين را تصور كند.
3- خواندن دعاي گشودن قرآن و قرآن را روي سر گذاشتن ، باين نيت كه عقل و انديشه او با اين عمل تقويت شده و با دانشهاي قرآن كامل شود و نور عقل با نور قرآن ضميمه گردد. و ساير نيتهايي كه مناسب با اين عمل است .
4- زيارت امام حسين (ع) با بعضي از زيارتهايي كه وارد شده است .
5- خواندن سوره روم ، عنكبوت و دخان در شب بيست و سوم .
6- خواندن دعاهايي كه در اين شبها وارد شده است ، بخصوص دعايي كه سيد از بعضي از كتابهاي كهن نقل نموده و اول آن چنين است :‹‹ اللهم ان كان الشك في ان ليله القدر فيها او فيما تقدمها واقع فانه فيك و في وحدانيتك و تزكيتك الاعمال زائل، خداوند ! اگر در اين كه شب قدر، امشب يا شبهاي پيش از آن است ، شكي هست ، ولي در مورد يكتايي تو و اين كه اعمال را پاكيزه مي نمايي ، شكي نيست .›› و اگر توانست معني از بين رفتن شك در خدا و يكتايي او را بفهمد، همين پاداش براي عبادت آن شب براي او كافي خواهد بود.
7- دعاي كوچكي كه سيد از امام سجاد (ع) روايت نموده و اول آن ‹‹ يا باطنا في ظهوره ›› مي باشد . دعايي كه در يكتا دانستن خداوند كامل مي باشد . و اگر وجود ائمه (ع) هيچ نفعي نداشت ،مگر همين كه با اين گونه دعاها پرده از يكتايي خدا برداشته ، و ما را از اين مطلب آگاه نمودند ، لازم بود مؤمن تمام وجودش را فداي اين عمل آنان نمايد .و حتي فداكردن تمام وجود خود را ناچيز شمرده و خود را ناتوان از اداي شكر نعمتهاي آنان ببيند .
8-ساعتي از شب رامخصوص مراقبت قرارداده ، ودر آن ساعت علم پروردگارش را به بدحالي او و قدرتش را بر نجات دادن او ، و فضل و بخشش و كرم اورا در نظر گرفته و سپس با اميدواري ، بر در بخشش و كرم او چشم دوخته و در انتظار رحمت و بخشش اوباشد .
بستن وسوسه هاي شيطان
اگر مراقب به آنچه گفتيم عمل كرد كه خوشا بحالش ، و اگر عمل نكرد مبادا شيطان اوراوسوسه كرده وبگويد : تو ! آنگونه كه شايسته توست عمل را انجام نمي دهي ، بنابراين ، اين كار اندك نيز فايده اي نداشته و نبودش بهتر از وجودش مي باشد .زيرا اگر به اين نداي شيطان گوش دهد اورا از ساير اعمال نيز بازداشته و او را با غفلت هلاك مي نمايد . ولي اگر همان عمل را كه قصد دارد ، انجام بدهد گرچه عمل كمي نيز باشد ، ممكن است نور اين عمل كم ، نور ديگري را براي عمل بوجود آورده و او را موفق به انجام عمل ديگري گردانده و آنگاه در تمام اعمال موفق باشد .
خلاصه شيطان هيچ قصدي ندارد ، مگر اين كه انسان را از خدمت نمودن و عبادت مولايش باز دارد بنابراين اگراز او فرمانبرداري نمايد دردل او تاريكيي بوجود آيد كه سبب قطع ياري او گرديده و موجب مي شود تا عبادت ديگري را نيز ترك كند تا جايي كه ياري خداوند كاملا قطع شده و به هلاكت جاويد دچار شود .مگر اين كه عنايت خدا شامل حالش شده و از فرمانبرداري شيطان دست بردارد ، دلش با مخالفت با او روشن شده و آنگاه به توفيق كاملي برسد .
سالك نبايد هيچ عمل خيري راگر چه بسيار كوچك باشد ، كم شمرده و بخاطر كم بودن آن را ترك نمايد كه زيان خواهد ديد . و هيچ عمل خيري رانيز نبايد بزرگ ببيند ، چون گرفتار عجب مي گردد .نيز اگر نمي تواند آن را انجام بدهد بمقداري كه مي تواند آن را انجام داده و بعد از انجام ، آن را درمقابل خدا كوچك ببيند .زيرا بنده هر عملي را كه انجام بدهد و آن را كوچك بداند ، خداوند آن را بزرگ دانسته و شايد همين مطلب باعث شود كه خداوند متعال آن را قبول كند . وهنگامي كه عملي قبول شد كمي آن اهميتي نخواهد داشت ، چون اگر خداوند عملي را از بنده اش قبول نمايد ، گرچه كم باشد ، پاداش زيادي به او خواهد داد . و اگر آن را قبول نكند ، فايده اي براي او نخواهد داشت ، گرچه زياد باشد .زيرا خداوند عمل كم آدم را قبول و اعمال زياد ابليس را رد نمود.
بنابراين بنده نبايد هيچ عملي را بزرگ ببيند . گرچه عبادت جن و انس باشد . زيرا اين عجب است و عجب انسان به عملش ، ثواب آن را از بين مي برد .بلكه نور آن را به تاريكي تبديل مي كند . ونيز نبايد عمل كم را كوچك بداند ، زيرا ممكن است قبول شده و تبديل به عمل بزرگي شود .
L'ÉTOILE DE MER
Un matin, un petit garçon se promenait sur la plage déserte avec son grand-père.
Ils entretenaient tous deux une conversation très enrichissante. Le petit garçon était particulièrement
curieux de nature et posait plein de questions à son grand-père, doté d’une très grande sagesse.
À toute les deux minutes, le grand-père se penchait, ramassait quelque chose par terre qu’il rejetait aussitôt dans l’océan. Intrigué, après la dixième fois, le petit garçon s’est arrêté de marcher et a demandé à son grand-père :
« Que fais-tu, grand-papa ? »
- Je rejette les étoiles de mer dans l’océan.
- Pourquoi fais-tu cela, grand-papa ?
- Vois-tu, mon petit fils, c’est la marée basse, et toutes ces étoiles de mer ont échoué sur la plage.
Si je ne les rejette pas à la mer, elles vont mourir parce que dans quelques heures elles sécheront sous les rayons chauds du soleil.
- Je comprends, a répliqué le petit garçon, « mais grand-papa, il doit y avoir des milliers d’étoiles
de mer sur cette plage, tu ne peux pas toutes les sauver. Il y en a tout simplement trop.
Et de plus, grand-papa, le même phénomène se produit probablement à l’instant même partout
sur des milliers de plages à travers le monde. Ne vois-tu pas, grand-papa, que tu ne peux rien y changer ? »
Le grand-père a souri et s’est penché, il a ramassé une autre étoile de mer.
En la jetant à la mer, il a répondu ceci à son petit fils :
« Tu as peut-être raison, mon garçon, mais ça change tout pour celle-là ! »
À l’instar du grand-père de cette histoire, vous pourrez peut-être pas changer le monde à vous seul,
mais vous pouvez très certainement faire une différence dans
la vie des gens autour de vous, une personne à la fois.
« Dans cent ans, l’argent que vous aurez laissé dans votre compte en banque
n’aura probablement aucune importance, ni le genre de maison que vous habitiez
ou encore moins la marque de votre voiture que vous conduisiez…
Mais ce qui pourrait toutefois faire la différence dans notre monde,
c’est à quel point vous avez été important dans la vie d’un enfant. »
Deux hommes, tous les deux gravement malades, occupaient la même chambre d'hôpital.
L'un d'eux devait s'asseoir dans son lit pendant une heure chaque après-midi afin d'évacuer les sécrétions de ses poumons, son lit était à coté de la seule fenêtre de la chambre.
L'autre devait passer ses journées couché sur le dos. Les deux compagnons d'infortune se parlaient pendant des heures. Ils parlaient de leurs épouses et de leurs familles, décrivaient leur maison, leur travail, leur participation dans le service militaire et les endroits ou ils avaient été en vacances.
Et chaque après-midi, quand l'homme dans le lit près de la fenêtre pouvait s'asseoir, il passait le temps à décrire à son compagnon de chambre tout ce qu'il voyait dehors.
L'homme dans l'autre lit commença à vivre pendant ces périodes d'une heure où son monde était élargi et égayé par toutes les activités et les couleurs du monde extérieur.
De la chambre, la vue donnait sur un parc avec un beau lac, les canards et les cygnes jouaient sur l'eau tandis que les enfants faisaient voguer leurs
bateaux en modèles réduits. Les amoureux marchaient bras dessus, bras dessous, parmi des fleurs aux couleurs de l'arc-en-ciel, de grands arbres décoraient le paysage et on pouvait apercevoir au loin la ville se dessiner
Pendant que l'homme près de la fenêtre décrivait tous ces détails, l'homme de l'autre coté de la chambre fermait les yeux et imaginait la scène pittoresque.
Lors d'un bel après-midi, l'homme près de la fenêtre décrivit une parade qui passait par-là. Bien que l'autre homme n'ait pu entendre l'orchestre, il pouvait le voir avec les yeux de son imagination, tellement son compagnon le dépeignait de façon vivante.
Les jours et les semaines passèrent.
Un matin, à l'heure du bain, l'infirmière trouva le corps sans vie de l'homme près de la fenêtre, mort paisiblement dans son sommeil.
Attristée, elle appela les préposés pour qu'ils viennent prendre le corps.
Dès qu'il sentit que le moment était approprié, l'autre homme demanda s'il pouvait être déplacé à coté de la fenêtre.
L'infirmière, heureuse de lui accorder cette petite faveur, s'assura de son confort,
puis elle le laissa seul.
Lentement, péniblement, le malade se souleva un peu, en s'appuyant sur un coude pour jeter son premier coup d'oeil dehors.
Enfin, il aurait la joie de voir par lui-même ce que son ami lui avait décrit.
Il s'étira pour se tourner lentement vers la fenêtre près du lit.
Or, tout ce qu'il vit, fut un mur !
L'homme demanda à l'infirmière pourquoi son compagnon de chambre décédé lui avait dépeint une toute autre réalité.
L'infirmière répondit que l'homme était aveugle et ne pouvait même pas voir le mur.
Peut-être a-t-il seulement voulu vous encourager, commenta-t-elle.
Epilogue :
Il y a un bonheur extraordinaire à rendre d'autres heureux, en dépit de nos propres épreuves.
La peine partagée réduit de moitié la douleur, mais le bonheur, une fois partagé, s'en trouve doublé.
Si vous voulez vous sentir riche, vous n'avez qu'à compter, parmi toutes les choses que vous possédez, celles que l'argent ne peut acheter.
Aujourd'hui est un cadeau, c'est pourquoi on l'appelle présent.
|
LE VIEIL HOMME ET LE TEMPS.
/
Ce jour là, comme tous les vendredis, je fais mes courses
au supermarché du quartier.
Et, comme souvent, je suis pressé, filant entre les rayons
à l'allure d'un bolide, faisant à peine attention à ce que
j'achète.
En entrant, je croise un couple de personnes âgées. Ils
semblent un peu ridicules dans leurs costumes du dimanche,
se déplaçant avec lenteur, lui tirant un cabas sur roulette,
elle s'accrochant désespérément au veston de son mari.
Je les retrouve dans chaque rayon. L'allure que leur impose
le grand âge est irritante, j'aimerais passer devant, mais
leur caddy bouche toujours le passage.
A plusieurs reprises, je fonce avant qu'ils ne s'engagent,
de peur qu'ils ne me passent devant et ne me retardent davantage.
Dans l'urgence, je laisse mon caddy au milieu de l'allée et
je fonds sur les packs de bouteilles d'eau, j'en prends un, deux... Je n'ai pas entendu venir le couple paisible qui derrière moi traîne les pieds sans bruit, et je manque de renverser le grand-père qui stoppe net alors que je manœuvre pour porter mes bouteilles dans le caddy.
Je suis confus mais, toujours très pressé, je lance un bref
« Ah... excusez-moi, je ne vous avais pas vu ».
Le grand-père lève la tête, me sourit et d'un ton à la fois
aristocratique et doux me dit :
« Je vous en prie Monsieur, nous avons tout notre temps ».
« Nous avons tout notre temps »... la phrase résonne dans ma tête.
Je termine mes emplettes à 100 à l'heure, mais arrivé dans la
voiture, je reste songeur. Je repense à ce qu'a dit le vieil
homme : il doit avoir 80 ans passés et il dit avoir le temps !
Quelle leçon pour tous ceux qui, comme moi, agissent trop souvent comme si leur dernière heure était proche...
Depuis, je l'entends souvent me dire « Nous avons tout notre
temps ». Je me donne le droit d'avoir tout mon temps, car mon temps est à moi et c'est moi qui décide ce que je fais de mon temps et non le temps qui me guide ma conduite.
|
يكي ازاساسي ترين توهمات آدمي اينست كه گمان ميكند عشق را مي شناسد به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است هركسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست بنابراين نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند به همين دليل عشق بادنياي ما قهركرده است مابا عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند والدين تظاهر مي كنند كه فرزندانشان را دوست دارند شوهران تظاهر مي كنند همسران تظاهر مي كنند تظاهروتظاهر البته هيچ كس به عمد اينكاررا نمي كند بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند ايكاش از همان ابتدا آدمها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست به جادو مي ماند ومعجزه مي كندايكاش مي آموختند كه عشق رابايد كشف كرد بايدبراي كشف آن زحمت كشيد بايدبه ژرفاي آن رفت وشيوه ها ي آنرا آموخت عشق هنراست عشق ورزيدن مهارت نيست بلكه امكاني بالقوه در همگان است به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند درواقع تنها درچنان روزيست كه انسانيت حقيقي زاده ميشود ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم آن واقعه ي بزرگ وبا شكوه هنوز رخ نداده است | |||
|
|
يك آرزويي كند كه برآورده خواهد شد
در اطراف خودش دارد. ولي چنان ناشاد است كه مي خواهد خودش را بكشد
كه او مي تواند يك آرزو كند
او همه را دوست داشته باشد. آرزويش برآورده مي شود
مي خواهد خودكشي كند.
ارضا كننده است.
مي شود، آن جوان زيبا به پيرمردي زشت بدل مي شود
از كف داده اند: هرگز عشق نورزيده اند.
نبخشيده اند، فقط خواسته اند.
براي همين است كه تمام زندگيش خالي و بي معني بوده :
او مشمئزكننده است. عشق او مانند شهوت به نظر مي رسد
فقط شهوت مردي در حال مردن است
عشق ورزيدن مستجاب شده است
مي توانند درست باشند، ولي نه جداگانه.
فرصتي ديگر براي اينكه دوباره در همان دام قديم گرفتار نشوي
بيكن : براي خوشبخت زيستن بايد موقعيت هاي مناسب ايجاد كنيم نه اينكه در انتظار آن باشيم .
بودا : هيچ كس جز خود ما مسئول بدبختي و خوشبختي هاي ما نيست .
ابراهام لينكلن : هر كاري را كه تصميم به انجام آن گرفتيد , نصف آن را انجام داده ايد .
ناپلئون : خونسردي بزرگ ترين صفت يك فرمانده است .
حضرت محمد (ص) : حربه ضعيفان شكايت است .
ولتر : كسي كه از مرگ ميترسد از زندگي


