Did you know that the three most
difficult things to say are:
I love you, Sorry and help me
آيا ميدانستيد که سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات سخت تر است
ميباشد
Did you know that those who dress
in red are more confident in
themselves?
آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری نسبت به خود بر خوردارند
Did you know that those who dress
ا
in yellow are those that enjoy their beauty?آيا ميدانستيدکه کسانی که زرد ميپوشند از زيبايی خود
لذت ميبرند
Did you know that those who dress in black, are
those who want to be
unnoticed and need your help and
understanding
و آیا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد
توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند
Did you know that when you help
someone, the help is returned in two folds?
آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد
Did you know that it's easier to say what you feel
in writing than saying it to someone in the face?
But did you know that it has more value when
you say it to their face?
و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است
Did you know that if you ask for something in
faith, your wishes are granted?
آيا ميدانستيد که اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد
Did you know that you can make your dreams
come true, like falling in love, becoming rich,
staying healthy, if you ask for it by faith, and if
you really knew, you'd be surprised by what you
could do.
آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايی
مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين
موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد
But don't believe everything I tell you, until you
try it for yourself, if you know someone that is in
need of something that I mentioned, and you
know that you can help, you'll see that it will be
returned in two-fold.
اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را
امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسی نياز به چيزی دارد که من گفتم و
بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به
سوی شما باز خواهد گشت
Today, the ball of FRIENDSHIP is in your court,
send this to those who truly are your friends
(including me if I am one). Also, do not feel bad if
no one sends this back to you in the end, you'll
find out that you'll get to keep the ball for other
people want more ..
امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان
شما هستند بفرستيد (مانند من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت
نشويد اگر کسی آن رابرای شما بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد
اين توپ را برای کسانی که به آن نياز بيشتری دارند نگهداری کنيد
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
همان يک لحظه اول که اول ظلم ميديدم از اين مخلوق بی وجدان
جهانرا با همه زيبايی و زشتی بروی يکدگر ويرانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسايه صدها گرسنه چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که ميديدم يکی عريان و لرزان ديگری پوشيده از صد جامه رنگين
زمين وآسمانرا واژگون بيصبرانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها يکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران ليلی نازآفرين را کو به کو آواره و ديوانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرش کبريائی باهمه صبر خدايی
تاکه ميديدم عزيز نابجايی ناز بر يک ناروا گرديده خواری ميفروشد
گردش اين چرخ را وارونه بيصبرانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که ميديدم اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دنيای پر افسانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
۲۵۰سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي
مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را
انتخاب کند .وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه
عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي
نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او
را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي
که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به
او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد .
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار
زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام
کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است .
شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار
همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود
برگرفته از کتاب پائولو کوئلي
سرگشته
شبی که آوای نی تو شنیدم چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم نشانهای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
من همه شب پی تو گشته ام از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را ز گل شنیده ام دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
دل من سرگشته توست نفسم آغشته توست
به باغ رویا ها چو گلت بویم در آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
در این شب یلدا ز پی ات پویم به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
مه و ستاره درد من می دانند که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو میان اشک من چو گل واشو
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
فرصتی نمانده پاهایم خسته است . باید رفت باید رها شد از حصار
تنهایی و این جسارت
مرده ... نمی دانم چگونه...چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام
زندگی ساخته اند...
شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم ....
و بابقچه خاکستری
خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده های پر از ابهام
و تردیدی که تو برایم
درست کردی می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به
پایانش نیست.....
گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند .... و من در برهوت
تنهایی خویش به شمارش
گام هایم می پردازم . گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند ......
دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ، دیگر آمدنت در
خیالم آنقدر گنگ است
که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من
مبهوت مانده ام که
چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟
وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجیدروزی
تو را درخلوتم بپذیرم... بیگانه ای بودی هم قفس شده با من... برای
خود عالمی داشتی دورترازستاره های دوردست... درسرزمینی که
به روح من راهی نداشت... وناگهان ترادرروح خود احساس کردم ...
در هرکلامت صدای لغزیدن بهارروی تن یخ زده ی دشت زمستانی
شنیده می شد...تو بهارم شدی...بهار با تو جان گرفت ... تابستان
با بودن تو هست شد ... پاییزچشمان هفت رنگش را از تو گرفت و
زمستان نجابت کوهستانهای پر برفش را... تو برایم فرشته ـ عشق
شدی ولی تو خیانت کردی و رفتی... تو قلبم را خرد کردی ووجودم
را سوزاندی ...
به که باید دل بست ؟ به که شاید دل بست ؟ سینه ها جای محبت همه
از کینه پر است . هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم پاسخ
گوید . نیست یک تن که در این راه غم آلوده قدمی را به محبت پوید .
خط پیشانی هر جمع خط تنهایی است ٬ خنده ها میشکفد بر لب ها تا
که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی . از وفا نام مبر آنکه وفا خواست
کجاست ؟ سخن از عشق مگو ٬ عشق کجاست ؟ دوست کجاست ؟ گل
اگر در دل باغ بر تو لبخند زند بنگرش لیک مبوی ٬ دست گرمی که از
عشق بفشارد دستت را به همه عمر مخواه ٬ در دل چاه گر سر کنی یا
از سر غم آه کنی ٬ خنده ها بر غم تو دختر مهتاب کند . درد خود را
در دل چاه مگو ٬ چاه با من و تو هم بیگانه است
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد
|
در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد خدا خنديد : وقت من بي نهايت است در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد : كودكيشان اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند دست هاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت فقط اينكه بدانند من اينجا هستم همیشه من فکر می کنم با خووندن این کمی آروم بشید. این مسائل نه فقط تو زندگی شما که در زندگی همه کسانیکه در پی عشق حقیقی اند وجود داره، استقامت کنید تا روزیکه پیداش کنید. اونوقت خواهید دید که ارزشش رو داشته..................... |
اي کاش ميشد با حرارت خورشيد ريشه هاي بيگانگي و ترديد را
سوزاند ..اي کاش ميشد از قفس تنگ حسرت و اندوه به آسمان آبي
آرزوها پر کشيد و بر بالاترين قله ايثار و مهرباني آشيانه ساخت .اي
کاش ميشد با ريشه هايي از ايمان يا شاخه هايي از اعتماد و يکدلي با
برگ هايي از تقوا و گلبرگ هايي از صفا و صميميت با هر چشمه ايي
از عاطفه و مهر ومحبت در ميان بوستاني از گذشت ومهرباني و دور
از نامهرباني ها زندگي کرد
بي قرارم مهديا
کي شود در ندبه هاي جمعه پيدايت کنم
گوشه اي تنها نشينم تا تماشايت کنم
مي نويسم روي هر گل نام زيباي تو را
تا که شايد اين شب جمعه ملاقاتت کنم
هر سحر با ياد تو در گريه ام مي خوانمت
تا به کي از سوز دل ناله ز هجرانت دهم
چشمهاي خسته ام بارد ز هجرانت عزيز
انقدر بارم ز ديده تا که پيدايت کنم
هردم از نوميدي شمارم عقده هاي خويش را
تا به کي از پشت در اهسته نجوايت کنم
بي قرارم مهديا از بهر ديدار رخت
تا به کي از مادرت زهرا تمنايت کنم؟؟؟
|
| ||
از اين كه زندگي شما تمام شود نترسيد، از آن
بترسيد .كه هرگز آغاز نشود
.وقتي خداوند شما را به لبه پرتگاهي هدايت كرد، كاملا به او اعتماد
كنيد. چون يكي از اين دو اتفاق خواهد افتاد: او شما را ميگيرد اگر
بيفتيد يا اينكه يادتان ميدهد چگونه پرواز كنيد
وقتی عشق می آيد كسی نمی بيند ولی وقتی ميرود همه می بينند
.اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار
.بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد
.از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد
.وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند
.اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه عقل زيادی داريم فروشنده خواهيم بود
.نداشتن قسمتی از چيزهايی كه آرزو داريم قسمت پر ارزشی از خوشحالی است
.استاد هنرمند از سنگ آدم می سازد و مربی بی هنر از آدم سنگ
.هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبديل شود و هر خوشبختی و سعادتی می تواند به فاصله تبديل شود
.هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسی كه به آن اعتماد داشته ايم عمری فريبمان داده است
.
عشق يعني مرگ بيان شاعر
عشق يعني جستجوي چشمان نوجواني
عشق يعني همين يك ، دو قدم تا سكوت
عشق يعني مفهوم همين ژاله سبز
عشق يعني قلم برداري
دست را آزاد كني
و چشمها را بسته
رنگها را در اختيار روحت بگذاري
تا با معنا لمس كند
شايد آسماني سبز ساخت
خورشيدي آبي
و صخره هايي نرم تر از روياها
من اگر من باشد
تبسم خدا يعني عشق
من اگر خود باشم
خشم ابليس يعني عشق
من اگر من باشم و براي من عاشق شوم
عشق يعني همين
عشق يعني صحبت چلچله ها را سخت نداني
با گلبرگ شبو دوستانه صحبتي شبانه كني
عشق يعني قطرات باران را ببوسي
عشق يعني زيبا ببيني
كه اگر بيننده باشي
نعش هفت سال پوسيده ، يعني تجسم زيبايي
عشق يعني همين كه هست را ببيني
در همين كه هست
همين ، كه هست ....
خورشيد را ببوسي تا لبهايت زلال شود
شبنم را در آغوش بكشي تا قلبت شعور پيدا كند
ذهنت را با نسيم صبح از غبار فهم ، نا فهم زمانه پاك كني
عشق يعني باور كني
شايد امسال بهار تا زمستان باقي بماند
كه اگر خود باشي
عشق يعني بي انتهايي
وقتي كه افق تير رس چشم تو باشد
راه بي معناست
اهای تویی که از اون مینویسی
بدون مرام اون از جنس سنگه
اونی که لاف عاشقی را میزد
یه روز تنهام گذاشت با کلی نیرنگ
غریبی بیکسی اندازه داره
اخه دل منم خدایی داره.
کسی که یه روزی دلش با من بود
ببین قلبش شده یه تیکه از سنگ
اونی که لاف عاشقی را میزد
ببین تنهام گذاشت با کلی نیرنگ
برید بهش بگید فرقی نداره
بخواهد پیشم بمونه یا نمونه
غریبی بیکسی اندازه داره
اخه دل منم خدایی داره![]()
رد پا
شبي بنده اي در خواب ديد كه با خداي خود در ساحل دريا راه ميرود.
در افق صحنه هايي از گذشته و زندگي خود را مي ديد كه همچون صاعقه ای
در هر صحنه دو رد پا روي شن ها مي ديد.
يكی رد پاي خود او و ديگري رد پاي خدايش.
وقتي از صفحهء آخر آسمان مي گذشت به عقب باز گشت. به رد پاهاي
شگفتا كه در بسياري از مواقع آن هم در سخت ترين و غم انگيز ترين لحظه
از اين موضوع عميقآ متاثر شد و از خداي خود پرسيد:
خداوندا تو گفته بودي تا هر زمان كه پيرو تو باشم مرا در راه زندگي تنها
اما امروز ديدم كه در سخت ترين زمان هاي زندگيم تنها يك جفت رد پا
نميدانم چطور در چنين لحظه هايي كه بيشترين احتياج را به تو داشتم
خداوند به لطف و مهرباني پاسخ داد:
فرزندم من تو را دوست دارم و تو را هرگز تنها نميگذارم.
آن زمان ها و در لحظه هاي رنج و سختي كه تنها يك جفت رد پا ديدي،

چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند
***
دوباره دلم در این غروب، هوای تو کرده و شبی که دوباره از راه رسید
اما، تو در کنارم نیستی!!!
و در این زمانه، که روزگار غريبي است
و هيچ چيز، نه بر جاي خود و هيچ كس، نه چونان كه بايد
حق و باطل چنان در هم آميخته كه تميیزشان مشکل
سياهی، سپيد شده و سپيدان، سياه
عقلانیت، چوب حراج خورده و جهالت را سر دست مي برند
همه، به هست بودن نيست ها عادت كرده اند
واژه ها، معناي خود را نمي یابند
و ظالمان، عاطفه، مهر، عشق و ايمان را
از همه لغت نامه ها خط زده اند.
ميوه دادن، گويي ديگر كار درختان نيست
گل سرخ، از عطر افشاني سر باز مي زند
رودها، سرود زندگي فراموششان شده است
كوه ها، از ياد برده اند كه بايد اسوه پايداري باشند
خاك ديگر بي ريا، آب ديگر زلال و آسمان، ديگر آبي نيست
بلبلان، خواندن نمي دانند و كلاغان، در مزارع مترسك شده اند
گوسفندان، در پي گرگ هايند
گرگ را بيني، كه گله نگه مي دارد
و سگ نگهبان، را كه به گله حمله مي برد.
گویا انسان فراموشش شده، كه قرار بود اشرف مخلوقات باشد.
خورشيد را، نه روشنايي مانده و نه گرمايي
در آسمان تاريک شب ها، ديگر نمي توان ماه را ديد
مادران را مهر به دل نمانده و فرزندان را احترامي در پیش نيست
در بازار روز شهر، ميوه شب مي فروشند
دل سپردن به خنكاي آب چشمه ده بالا، ديگر براي كسي لذت آور نيست
گل هاي ياس باغچه همسايه، ديگر كوچه مان را عطرآگين نمي كنند
دیگر كسي وقتي دلش گرفت، حافظ زمزمه نمي كند
كسي ديگر از مهر خورشيد سخن نمي گويد و از زيبايي گل سرخ
مجنون را عشق ليلا از دل رفته است
ني را، نه حكايتي مانده ست و نه شكايتي
آيينه ها هم دروغگو شده اند
به چشم ها هم اعتمادي نيست
قاصدك هاي مسافر، خانه نشين شده اند
نه درمان دردي،
نه تکیه پناهي،
نه دست نوازشي،
نه سوسوي چراغي،
نه روزنه اميدي،
نه نواي آرامش بخشی،
نه نگاه آشنايي،
نه ....
روزگار غريبي است
با مردماني، غريب تر
ولی امید به حضور تو و تنفس در هوای با تو بودن
مرا زنده نگه می دارد
آرزوی دیدارت، قرار از دلم ربوده
و خواب از چشمانم، و گریه شوق امانم را
ولی تو خواهی آمد و...
عاقبت غمها چاره شود
زندگی از نو تازه شود
از سفر می آیی! از سفر می آیی!...
انروز که نامه عمل پيچيدند .بردند به ميزان قضا سنجيدند.بيش از همه کس گناه ما بود ولي .ما را به محبت علي بخشيدند
چنان زیبایی که نمیتوانم به یادت بیاورم .تصویرت سر میرود از ایینه.
چشمه خشک نیست اب از صافی دیده نمیشود با سنگریزه ای اب را ببین.
اورده اند که پروانه و مگس بالهایشان را با یکدیگر معاوضه کردند اما باز هم مگس روی زباله بود و پروانه روی لاله.
در عشق مثل خورشید باش… در مهربانی مثل باران … و در صداقت مثل چشمه .
سفر برایم هیچ چیزبه جز دلتنگی ندارد. اما زندگی به من آموخت......... برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز، باید قدری از آن دور شد!!!!!!!!!!
آنگاه که.......... ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس میکنی؛ به خاطر بیاور که ............... زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است.
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند .
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مائی.
شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو. لطيف ترين کلمه "لبخند" است...آن را حفظ کن. حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگير. ضروري ترين کلمه "تفاهم"است... آن را ايجاد کن. سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن اهميت بده. اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن. بي احساس ترين کلمه "بي تفاوتي" است... مراقب آن باش. دوستانه ترين کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن. زيباترين کلمه " راستي"است... با آن روراست باش
يادم مي آيد که مادرم هميشه از من مي پرسيد: "به نظر تو مهم ترين عضو بدن کدام است؟" در طول همه اين سال ها آن چه را که فکر مي کردم درست باشد، مي گفتم.در کودکي به نظرم مي آمد که شنيدن، از همه چيز مهم تر است، پس گفتم: "گوش هايم" اما مادرم در پاسخ گفت: "بسياري از مردم ناشنوا هستند و کماکان به زندگي خود ادامه مي دهند." پس از گذشت چند سال، در ايام نوجواني، هنگامي که کم کم با دنياي اطرافم آشنا مي شدم و با نگاهي متفاوت به جهان مي نگريستم، مادرم دوباره سوال خود را تکرار کرد و من که ناخودآگاه در مورد اين مسئله بسيار انديشيده بودم گفت: "چشم هايم". او رو به من کرد و گفت: "مي بينم که خيلي خوب پيشرفت کرده اي و از اين بابت بسيار خوشحالم. وليکن پاسخت درست نيست، چه بسا افرادي که در عين نابينايي به درجات بالايي هم رسيده اند."در طول سال هاي متمادي، مادر چند بار ديگر پرسش خود را تکرار کرد. هر بار پاسخ منفي بود، البته او هر بار از پيشرفت من تعريف مي کرد.در عنفوان جواني ام پدربزرگ از دنيا رفت و رفتن او همه را غمگين و گريان کرد، حتي پدرم گريه مي کرد. آن روز را به خوبي به خاطر دارم چون دومين باري بود که مي ديدم مي گريد. وقتي که زمان آخرين وداع با پدربزرگ فرا رسيد، مادر ناگهان به سوي من برگشت و گفت: "دلبندم، آيا متوجه شدي که مهم ترين عضو بدن کدام است؟" جدا غافلگير شدم. اصلا فکر نمي کردم که در چنين موقعيتي سوال خود را تکرار کند، راستش هميشه به نظرم مي آمد که اين سوال و جواب يک جور بازي بين من و اوست. او شگفتي و حيرت را در چهره من خواند و گفت: "اين پرسش از اهميت خاصي برخوردار است و علم به آن، به تو کمک خواهد کرد که زنده بودنت را زندگي کني! امروز، وقت آن فرا رسيده است که اين درس مهم را ياد بگيري." سپس طوري به من نگاه کرد که فقط يک مادر مي تواند به فرزندش بنگرد، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: "مهم ترين عضو بدن شانه هايت است." متعجب پرسيدم:"آيا به خاطر آن است که سرم را روي بدنم نگاه مي دارد؟"گفت: "نه، به اين دليل مهم ترين است که سر دوست يا عزيزي را در هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه مي دارد و مي تواند تکيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشد. پسرم، هر کسي در اوقاتي از عمر خود نيازمند شانه اي براي گريستن است. آرزو مي کنم آن قدر دوست خوب در اطراف تو باشد که در هنگام نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي."از آن روز متوجه شدم همدردي با ديگران از همه چيز مهم تر است و تکبر و خودخواهي بدترين صفت.
«تقديم به کسي که هيچ وقت شانه هاي قدرتمند و مهربونش رو که بهترين تکيه گاه برايم بوده از من دريغ نکرده، حتي در مواقعي که خودش احتياج به شانه هايي براي رسيدن به آرامش داشته.»
|
| ||
|
ژرالدين دخترم: من پدر تو هستم ، ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي ، شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته
پاهايي که از بينوايي مي لرزد . من يکي ازاينان بودم ژرالدين ، و در آن شبها ، در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من ، به خواب ميرفتي، و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟...........تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهاي دور... بس قصه ها با تو گفتم ... اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستاني شنيدني است : | ||
|
داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد .اين داستان من است .
به دنبال تو نام من است: چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ، خود گريستم .
ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني ، تنها رقص و موسيقي نيست .نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايي ، آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسي را که ترا به منزل مي رساند ، بپرس ، حال زنش را هم بپرس .... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار .
گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن ، و دست کم روزي يکبار با خود بگو : " من هم يکي از آنان هستم ." تو يکي از آنها هستي - دخترم ، نه بيشتر ،هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند . | ||
|
اعتراف کن دخترم . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند .و اين را بدان که در خانواده چارلي ، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن ، ناسزايي بدهد . من خواهم مرد و تو خواهي زيست . اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني ،
جستجويي لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ، اگر بخواهي ، همه جا خواهي يافت . اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم ، براي آن است که از نيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم ، من زماني دراز در سيرک زيسته ام ، و هميشه و هر لحظه ، بخاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند ، نگران بوده ام ، اما اين حقيقت را با تو | ||
|
دل به زر و زيور نبند ، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه ، اين الماس بر گردن همه مي درخشد .......
|
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.
زمین می گفت: ..
***
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد


چرا دعاي ما مستجاب نمي شود؟
فردى از امام على عليه السلام سؤال كرد: با اين كه خداوند فرموده است: «ادعونى استجب لكم» چرا دعاى ما مستجاب نمىشود؟
آن حضرت فرمود: «به خاطر اين كه دلهاى شما در هشت مورد خيانت كرد:
اول: شما خدا را شناختيد ولى حق او را به جا نياورديد، پس اين شناخت سودى به حال شما نداشت .
دوم: شما ايمان به پيامبر او آورديد، سپس با سنت او به مخالفت برخاستيد و شريعت او را ناديده گرفتيد، پس چه شد ثمره ايمان شما؟!
سوم: شما كتابى را كه نازل شد خوانديد، ولى به آن عمل نكرديد . گفتيد: «سمعنا واطعنا» ، سپس مخالفت ورزيديد .
چهارم: شما گفتيد كه از آتش مىترسيد، درحالى كه همواره با گناهان خود به آن نزديك مىشويد، پس چه شد ترس شما؟!
پنجم: شما گفتيد كه علاقمند به بهشت هستيد، درحالى كه همواره با كارهايتان از آن دور مىشويد، اين چه علاقهاى است كه داريد؟!
ششم: شما نعمتهاى پروردگار را استفاده كرديد ولى سپاسگزارى نكرديد .
هفتم: خداوند شما را به دشمنى با شيطان فرا خواند و فرمود: «ان الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا». درحالى كه شما در حرف با او مخالفت و دشمنى كرديد ولى درعمل با او طرح دوستى ريختيد .
هشتم: شما همواره عيبهاى ديگران را درنظر آورديد و عيبهاى خود را پشت سر انداخته و فراموش كرديد، آنها را ملامت كرديد، درحالى كه خود به ملامت سزاوارتر بوديد .
پس با اين وضع كدام دعا از شما مستجاب شود، درحالى كه با اين كارها درهاى اجابت پروردگار را بر روى خود بستهايد
غنچه به دل گرفته گفت:"زندگی لب ز خنده بستن ست
گوشه ای درون خود نشستن ست"
گل به خنده گفت:
"
زندگی شکفتن ست
با زبان سبز راز گفتن ا ست"
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر میکنی
راستی کدامیک درست گفته اند؟
من که فکر میکنم
گل به راز زندگی اشاره کردها ست
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن
بیشتر ز غنچه پاره کرده است
قیصر امین پور
عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو بر به گریبان خویش
اینه روزی که بگیری به دست
خود شکن انروز مشو خودپرست
خویشتن اری مشو چون بهار
تا نکند در تو طمع روزگار
عمر به خوشنودی دلها گذار
تا ز تو خشنود شود کردگار
درد ستانی کن و درمان دهی
تات رسانند به فرمان دهی
گرم شو از مهر و زکین سرد باش
چون مه و خورشید جوانمرد باش
هر که به نیکی عمل اغاز کرد
نیکی او روی بدو باز کرد
نظامی
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
ترازوي كائنات
مردي بسيار ثروتمند كه از نزديكان امپراتور بود و در سرزمين مجاور ثروت كلاني داشت، از محبت و عشقي كه رعايا و نزديكانش نسبت به شيوانا داشتند به شدت آزرده بود.
به همين دليل روزي با خشم نزد شيوانا آمد و با لحن توهين آميزي خطاب به شيوانا گفت :
آهاي پير معرفت ! من با خودم يكي از رعيت هايم را آورده ام و مقابل تو به او شلاقي مي زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافي مي كني.
شيوانا سر بلند كرد و نيم نگاهي به رعيت انداخت و سنگي از زمين برداشت و آن را در يك كفه ترازو مقابل خود گذاشت. كفه ترازو پايين رفت و كفه ديگر بالا آمد.
مرد ثروتمند شلاقي محكم بر پاي راست رعيت وارد ساخت. فرياد رعيت شلاق خورده به آسمان رفت. هيچكس جرات اعتراض به فاميل امپراتور را نداشت و همه ساكت ماندند. مرد گفت : پس قبول داري كه همه درس هاي تو بيهوده و بي ارزش است !
هنوز سخنان مرد به پايان نرسيده بود كه فريادي از بين همراهان مرد ثروتمند برخاست.
پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم كردن اسب از بالا روي زمين سقوط كرده بود و پاي راستش شكسته بود.
مرد ثروتمند سراسيمه به سوي پسرش رفت و او را درآغوش كشيد و از همراهان خواست تا سريعا به سراغ طبيب بروند.
در اين فاصله مرد ثروتمند به سوي شيوانا نيم نگاهي انداخت و با كمال حيرت ديد كه رعيت شلاق خورده لنگ لنگان خورش را به ترازوي شيوانا رساند و سنگي از روي زمين برداشت و در كفه ديگر ترازو انداخت ....
ديگر آن مرد ثروتمند هرگز به مدرسه شيوانا قدم نگذاشت
حال من بد نيست غم كم ميخورم
كم كه نه هرروز كم كم ميخورم
اب ميخواهم سرابم ميدهند
عشق مي ورزم عذابم ميدهند
خود نميدانم كجا رفتم به خواب
ازچه بيدارم نكردي افتاب ؟
خنجري برقلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد برپشتم نشست
ازغم نامردمي پشتم شكست
سنگ را بستند و سگ ازاد شد
يك شبه بيداد امد داد شد
عشق اخر تيشه زد برريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد مي شوم
خوب اگر اين است من بد مي شوم
بس كن اي دل نابساماني بس است
كافرم ! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت الوده مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خو مي كنم
هرچه در دل داشتم رو مي كنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي كار ماست
چشم مستي تحفه بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي كنم
طالعم شوم است باور مي كنم
من كه با دريا تلاطم كرده ام
راه دريا را چرا گم كرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمي گويم كه خاموشم مكن
من نمي گويم فراموشم مكن
من نمي گويم كه با من يار باش
من نمي گويم مرا غمخوار باش
من نمي گويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش
دست كم يك شب تو هم فرهاد باش
اه درشهرشما ياري نبود
قصه هايم راخريداري نبود
واي رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان ازخون ما اباد بود
ازدروديوارتان خون مي چكد
خون من فرهاد مجنون ميچكد
خسته ام ازقصه هاي شومتان
خسته ازهمدردي مسموتان
اينهمه خنجر دل كس خون نشد
اين همه ليلي كسي مجنون نشد
اسمان خالي شد ازفريادتان
بيستون درحسرت فرهادتان
كوه كندن گرنباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گرنرفتم هردوپايم خسته بود
تيشه گرافتاد دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد؟ نه
فكردست تنگ ما را كرد؟ نه
هيچ كس ازحال ما پرسيد؟ نه
هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه
هيچ كس اشكي براي ما نريخت
هر كه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و ان پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاْل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل امد كه حالم راگرفت
"
ما ز ياران چشم ياري داشتيم""
خود غلط بود انچه مي پنداشتيمخدایا تو گفتی همه را دوست بدار چون بنده منند.خدایا ایا هر دوست داشتنی دل شکستنی به دنبال دارد؟ایا هر دوست داشتنی چنین مهر بدگمانی میخورد؟خدایا تو گفتی در قلبت کینه جای مده تو گفتی هر کدورتی بر قلبت لکه ای از ظلمت میزند و تو را از من دور میکند.خدایا میدانم بارها انرا تجربه کردم و حس کردم که سیاهی بر قلبم نشسته.همانگاه به سویت امدم و همه را به تو بخشیدم تا دلم را به نور خود منور کنی.اما خدایا امروز از خود پرسیدم:اگر مهر ورزی هم پاسخی جز خشم نداشت اگر محبت دل هم زیر سوال رفت چه باید کرد؟
يه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالای
ساختمان پرت کنم پایین
.................
طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در
آغوش گرفته بودند
طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه
می کرد

طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش
هم خواب شده بود

طبقه هفتم دختری رو دیدم که قرص های ضد افسردگی
روزانه اش رو می خورد

طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه
خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت

طبقه پنجم آقای وانگ رو دیدم که داشت لباش خانمومش رو می پوشید ؟؟

طبقه چهارم رز رو دیدیم که مثل همیشه با دوست
پسرش جر و بحث می کرد

طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود تا کسی زنگ خونه
اش رو بزنه و به دیدنش بیاد

طبقه دوم لیلی همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم
پیش نا پدید شده بود را می خورد
قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می
کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم


الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های
خودش رو داره بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این
موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم
همه اون آدم هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می
کنند

و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت نیستنند
خیلی خوبه که آدم مهم باشه ولی مهم تر از همه اینه که
آدم خوب باشه و هر مقامي هم كه باشه مغرور نباشه.
این داستان کوتاه رو به تمام دوستانتون بفرستید و بهشون
یاد آوری کنید که زندگی با مشکلاتش زیباست و واقعا
ارزشمند است.
این چند خط را برای تو مینویسم.
تا بدانی که دوستت دارم.
تا ایمان بیاوری که در قلبم هستی.
تا باور کنی که هنوز عشق نمرده ست
و میتوان باز هم انرا در دل پروراند و نهال دوستی را به درخت پر بار و سر سبز عشق مبدل کرد:
عشق یعنی:
خواستن برای دوست
زیستن برای دوست
بودن برای دوست
مردن برای دوست
بی انکه باشی و بخواهی باشی.
عشق یعنی :
خواستن اما نگفتن
سوختن اما ساختن
طغیان دل اما لب فرو بستن
با چشم سخن گفتن و با حسرت سکوت کردن
و راز
رازی که حتی معشوق نیز نداند.
عشق یعنی:
مناجات شبهای تنهایی
وضو با قطرات اشک گرفتن
روزی بی صدا
بار سفر بستن و رفتن
پرستش بدون چشمداشت
نیایش بدون خواهش
ستایش بی صدا
رفاقت بی جفا
صداقت بی ریا
اری عزیز دل
عشق یعنی:
چون خورشید تابیدن بر شبهای دوست
و چون برف ذوب شدن بر غمهای دوست
دوستت دارم




چارلي چاپلين يکي از نوابغ مسلم سينماست . او در زماني که در اوج موفقيت بود با اونا اونيل ازدواج کرد و از او صاحب 7 يا 8 بچه شد ولي فقط يکي از اين بچه ها که ژرالدين نام دارد استعدادبازيگري را از پدرش به ارث برده و چند سالي است که در دنياي سينما مشغول فعاليت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زيادي رسيده و در محافل هنري روي او حساب مي کنند .
اينجا شب است،يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند .نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن،به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو دورم ، خيلي دور ...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
در جنگل ، قصه اژدهاي بيدار در صحرا ، خواب که به چشمان پيرم مي آمد ، طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو .من در روياي دختر خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين ، رويا....... روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه ، فرشته اي مي ديدم به روي آسمان ، که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره .
پاهايي که از بينوايي مي لرزد . من يکي ازاينان بودم ژرالدين ، و در آن شبها ، در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من ، به خواب ميرفتي، و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را چشيده ام . و از اينها بيشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند ، احساس کرده ام.
به دنبال تو نام من است: چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ، خود گريستم .

مي گويم دخترم : مردمان بر روي زمين استوار ، بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار ، سقوط مي کنند . شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد .



