راز شقايق

شقايق گفت:
با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

خود را دوست بداريد
اوليور وندل هولمز روزي در جلسه اي شرکت کرد که در آن جمع از همه کوتاهتر بود.دوستي با
کنايه گفت:"دکتر هولمز به نظرم شما در ميان ما افراد بلند قد احساس کوچک بودن مي کنيد."
هولمز پاسخ داد : "همينطور است .من احساس مي کنم که يک دايم هستم در برابر پني ها!"
دايم:سکه اي کوچکتر از پني که ده برابر آن ارزش دارد
.
شاید این بزرگترین احترام خداوند به انسان باشد که هیچکس را یکسان و شبیه دیگری خلق نکرده است. تمامی انسانها منحصر به فرد هستند.
پس هر یک از ما در زندگی مسئولیت های منحصر به فردی هم خواهیم داشت. در حقیقت هر انسان قطعه پازلی منحصر به فرد است.
قطعه ای که تنها برای رسیدن به جایگاه قطعی خود میتواند تلاش کند و اگر این قطعات با هم مقایسه کنیم در حقیقت نوعی مسموم شدن است.
پس یادمان باشد که هر یک از ما در این دنیای خاکی یکتا هستیم و بی نظیر و توانایی ها و استعدادهای خاص خویش را دارا هستیم که در نوع خود بدون رقیب و ارزشمند .
زندگی سرشار از عدم قطعیت هاست، پر از شگفتی ها - همین امر آن را زیبا میسازد. ما هرگز به لحظه ای نمیتوانیم رسید که بگوییم "من مطمئن هستم" چرا که با این جمله تمامی حوادث را نادیده گرفته ایم. درست مانند اینکه خودکشی کرده باشیم
.فردی که در زندان به سر میبرد تمام لحظه هایش برایش یکنواخت و یکسان است برای همین زندان سخت و ملالت بار است و سخت، اما زندگی سرشار از هیجان و ندانسته هاست، ما انسانها همیشه در پی آزادی هستیم اما این آزادی به معنای اطمینان و امنیت در زندگی نیست.
هیچ چیز زندگی قطعی نیست، طبیعت زندگی به غیر مطئمن بودن است و انسان هوشمند به خوبی میداند و شهامت پذیرش آن را دارد. آمادگی برای ماندن در حالت عدم قطعیت، اعتماد است. و این شگفتی بخشی از آزادی است .
نقاش و قوهای وحشی
...
بدون خطر کردن، به دست آوردن دوست داشتنی ها چگونه ممکن است و چه ارزشی دارد؟
خطرات می توانند محک عشق باشند و قلب را بیازمایند.
دوست داشتن، خود را به خطر افکندن است و عشق، چشم پوشیدن از خود.
عشق، خود را ندیدن است و او را دیدن،
و اگر عاشق خود را دید، او را در خود دیده و جز او را نمی بیند.
هر چیزی قیمتی دارد و قیمت معشوق حقیقی، همه چیز است، حتی بیش از همه چیز.
هر چیزی به قیمتی حا صل می شود و اما معشوق حقیقی خودت را می خواهد، کامل و تمام و خالصانه.
کم است، کم است حتی اگر همه چیزی را فدای او کنی و خود را قربانی اش.
اگر او یگانه حقیقت است، پس همه چیز کم است...
زیبایی حقیقی نایاب و دور از دسترس است.
حقیقت زیبا، دست یافتنی نیست بلکه خودش می یابد و با خودش می برد.
حقیقت فرّار است و هرگز در یک جا باقی نمی ماند.
اگر برای دمی هم او را ببینی و تجربه اش کنی، این به تمام زندگی می ارزد و ارزش مردن را دارد.
بعد از دیدن زیبایی حقیقی، بدون آن زیستن، زندگی نیست
و پس از دیدن آن زیبایی، مردن، مردن نیست...
...
و سرانجام عاشق در وجود معشوق می میرد. اما در معشوق، مرگ راه ندارد.
پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود، معشوق می گردد.
معشوق نیز در عاشق، آشکار می گردد.
و عاشق در می یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی، همان معشوق بوده.
این گونه است که
عشق و عاشق و معشوق
یکی می شوند زیرا یکی بوده اند و یکی هستند.
در حضور الهی، این چنین زندگی کنید.
آنگاه رستگارید.
قسمتی از کتاب نقّاش و قوهای وحشی
نویسنده کلود کلمان
مترجم پریا
.
اولین کسی باش که می بخشد .افکار منفی گذشته را برای همیشه کنار بگذار.
اولین کسی باش که کاری انجام میدهد .هرچه زودتر اقدام کنی کارهای بیشتری می توانی انجام دهی.
اولین کسی باش که تشکر میکند .برخورد حق شناسانه زندگیت را مملو از خوشبختی می کند .
اولین کسی باش که با موقعیتهای جدید و متفاوت وفق می یابد.وقتی تغیرات را می پذیری کارهایت را با علاقه بیشتری انجام می دهی .
دیگر برای داشتن زندگی بهتر منتظر ننشین .بلکه اولین نفر باش که به جلو حرکت می کند و تنها کسی باش که سبب این حرکت میشود.

اگر به فرض که هيچ دليلي بر حقانيت و صلاحيت امام حسين(ع) نباشد، بعد آدم يك بار دعاي عرفه بخواند، ميشود به «حسين» ايمان نياورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ ديوانهاش نشود؟ آيا چنين چيزي امكان دارد؟
«حمد و سپاس خدايي را سزاست که تير حتمي قضايش را هيچ سپري نميشکند و لطف و محبت و هدايتش را هيچ مانعي باز نميدارد و هيچ آفريدهاي به پاي شباهت مخلوقات او نميرسد.
...جهل و ناداني من و عصيان و گستاخي من، تو را باز نداشت از اينکه راهنماييام کني به سوي صراط قربتت و موفقم گرداني به آنچه رضا و خشنودي توست.
پس
هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتي؛
هرچه از تو خواستم، عنايتم فرمودي؛
هرگاه اطاعتت کردم، قدرداني و تشکر کردي؛
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهايم افزودي؛
و اينها همه چيست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بيپايان تو!؟
... من کدام يک از نعمتهاي تو را ميتوانم بشمارم يا حتي به ياد آورم و به خاطر بسپارم؟
... خدايا! الطاف خفيهات و مهربانيهاي پنهانيات بيشتر و پيشتر از نعمتهاي آشکار توست.
...خدايا ! من را آزرمناک خويش قرار ده آنسان که انگار ميبينمت.
من را آنگونه حيامند کن که گويي حضور عزيزت را احساس ميکنم.
خدايا!
من را با تقواي خودت سعادتمند گردان
و با مرکب نافرمانيات به وادي شقاوت و بدبختيام مکشان.
در قضايت خيرم را بخواه
و قدرت برکاتت را بر من فروريز تا آنجا که تأخير را در تعجيلهاي تو و تعجيل را در تأخيرهاي تو نپسندم.
آنچه را که پيش مياندازي دلم هواي تاخيرش را نکند
و آنچه را که بازپس مينهي من را به شکوه و گلايه نکشاند.
...پروردگار من!
... من را از هول و هراسهاي دنيا و غم و اندوههاي آخرت، رهايي ببخش
و من را از شر آنان که در زمين ستم ميکنند در امان بدار.
...خدايا!
به که واگذارم ميکني؟
به سوي که ميفرستيام؟
به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛
يا به سوي غريبان و غريبهگان تا گره در ابرو بيافکنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان که ضعف مرا ميخواهند و خواريام را طلب ميکنند؟
... من به سوي ديگران دست دراز کنم؟ در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.
...اي توشه و توان سختيهايم!
اي همدم تنهاييهايم!
اي فريادرس غمها و غصههايم!
اي ولي نعمتهايم!
...اي پشت و پناهم در هجوم بيرحم مشکلات!
اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بيکسي! اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي! اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بيانتهاي تو!
...تو پناهگاه مني؛
تو کهف مني؛
تو مأمن مني؛
وقتي که راهها و مذهبها با همه فراخيشان مرا به عجز ميکشانند و زمين با همه وسعتش، بر من تنگي ميکند، و...
...اگر نبود رحمت تو، بيترديد من از هلاکشدگان بودم
و اگر نبود محبت تو، بيشک سقوط و نابودي تنها پيشروي من ميشد.
...اي زنده!
اي معناي حيات؛ زماني که هيچ زندهاي در وجود نبوده است.
...اي آنکه:
با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد
و من با بديها و عصيانم، در مقابلش ظاهر شدم.
...اي آنکه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد؛
در جهل خواندمش و شناختم عنايت کرد؛
در تنهايي صدايش کردم و جمعيتم بخشيد؛
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند؛
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد؛
...من آنم که بدي کردم من آنم که گناه کردم
من آنم که به بدي همت گماشتم
من آنم که در جهالت غوطهور شدم
من آنم که غفلت کردم
من آنم که پيمان بستم و شکستم
من آنم که بدعهدي کردم ...
و ... اکنون بازگشتهام.
بازآمدهام با کولهباري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش اي آنکه گناه بندگان به او زيان نميرساند
اي آنکه از طاعت خلايق بينياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان را به انجام کارهاي خوب توفيق ميدهد.
...معبود من!
اينک من پيش روي توأم و در ميان دستهاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پرشکسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم که بياورم نه تواني که ياري بطلبم،
نه ريسماني که بدان بياويزم
و نه دليل و برهاني که بدان متوسل شوم.
چه ميتوانم بکنم؟ وقتي که اين کولهبار زشتي و گناه با من است!؟
انکار!؟
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعي دارد وقتي که همه اعضاء و جوارحم، به آنچه کردهام گواهي ميدهند؟
...خداي من!
خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمهگاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
...اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دينم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل کن
و از آتش جهنم رهايم ساز.
...خداي من!
اگر آنچه از تو خواستهام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد
و اگر عطا نکني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
...خداي من!
اين منم و پستي و فرومايگيام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين ميسزد و از تو آن ...
...چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
...خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشندهاي با اين همه کار بد که من ميکنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
...خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصلهاي که من از تو گرفتهام.
...تو که اين قدر دلسوز مني! ...
...خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بودهاي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بودهاي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
...کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديدهباني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجرهاي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بندهاي که از عشق تو نصيب ندارد.
...خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهاييام بخش.
...خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيهگاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کردهاي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده....
يا رب! يا رب! يا رب!».
يا ثارالله يا سيدالشهداء يا اباعبدالله الحسين ادرکني و اشفع لنا عند الله
التماس دعا
(برگرفته شده از سایت بازتاب)




اینجا صحرای عرفات است:سرزمین شناخت سرزمین توبه و انابه سرزمین بازگشت سرزمین به خود امدن خود را یافتن ادم شدن به خدا رسیدن .اینجا سرزمین اعتراف است.باید همه چیز را اینجا یافت .باید هر چه میتوان در وجود از اینجا ذخیره کرد.میگویند:
حضرت آدم كه از بهشت اخراج شد چهل روز در بالاي كوه صفا گريه ميكرد! جبرئيل فرود آمد و پرسيد چرا گريه ميكني؟ آدم فرمود: چرا گريه نكنم درحاليكه خدا مرا از جوار رحمتش دور نموده؟ جبرئيل گفت: به درگاه
خدا توبه كن و بسوي او بازگرد. آدم پرسيد چگونه توبه كنم؟ جبرئيل آدم را در روز 8 ذيحجه به مني برد و شب
را در آنجا ماندند و صبح با هم به صحراي عرفات رفتند. جبرئيل لبيك گفتن را به آدم ياد داد و ظهر عرفه او را در عرفات متوقف كرد و كلماتي كه از جانب خداوند نازل شده بود به وي آموخت تا توبه كند.
فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيم سوره مباركه بقره آي۳۷
میگویند این سرزمین خارج از حرم است .چرا؟چون برای ورود به مشعر به منا و به خانه خدا اول باید خود را بیابی خود را بجویی:که هستی؟چه هستی؟چه کرده ای؟به کجا میروی؟برای چه؟چه اورده ای؟و.....
دیشب شب عرفه بود.غوغای عجیبی اینجا حاکم بود.گویی محشر بود محشری عظیم.خیل جمعیت همه جا موج میزد.
وقتی وارد چادرها شدیم ظلمات بود و خاک خاک و خاک.همه جا پر ازشن بود و صحرای عرفات مملو از جمعیتی سفید پوش ..راستی که دیشب محشر بود.گویی ادمها کفن پوشیده بودند و موقع حساب فرا رسیده بود.همه گریه میکردند.همه شرمسار بودند.هر کس قران یا مفاتیحی به دست داشت و مشغول راز ونیاز بود.غوغای عجیبی حاکم بود.همه انگار گمشده ای هم داشتند. به دنبال امام زمان میگشتند. ایا امام زمان به خیمه های انان سر خواهد زد.وقتی دعای شب عرفه زیارت عاشورا و دعای توسل را زمزمه میکردیم نمیدانم گروه را چه شده بود که اینگونه از ته دل ناله میزدند..راستی اینجا چگونه است که هر کس پا به این سرزمین میگذارد چیزی غیر از توبه و بازگشت ارامشش نمیکند.گویی خود واقعی را اینجا باید جست.باید همه جا راگشت باید خود را ندید.شاید به همین خاطر است که میگویند اگر کسی ذره ای در وجودش کبر باشد مورد عنایت قرار نمیگیرد.اینجا غرور خریداری ندارد. تا هر زمان که خود راببینی هرگز نخواهی توانست خداجو خدا یاب و خدا بین گردی.
نیمه شب باز هم جمعیتی که گویی خواب به چشمانشان نمی امد سجاده ها را پهن کرده بودند و صدای راز ونیاز این صحرا را پر کرده بود . از هر خیمه ای صدای یا حسین می امدو روضه جانسوز حسین ابوالفضل و فاطمه.و امروز...............
امروز روز عرفه است.ایا موفق به توبه خواهیم شد ایا خوب می شویم؟ایا خود را خواهیم یافت؟تا به کجا خواهیم رفت؟یکباربه این سرزمین می ایند و عرفات یکبار در سال مطرح می شود و یک روز روز عرفه است و یک روز است که به جبل الرحمه میرویم ولی یک عمر از حسین حرف میزنیم حسینی که به این سرزمین امد دعای عرفه را خواند تا عازم کربلا شود براستی چرا؟ایا هیچگاه از خود پرسیده ایم؟حکمت دعای عرفه چیست؟ایا انرا با دقت خوانده ایم ؟گویی امام حسین اینجا هم برای دوستدارانش کلاس شناخت و سازندگی بر پا کرده است.به انسان می اموزد که چگونه با خدای خود حرف بزند و چگونه عاشقانه بگوید و چگونه اعتراف کند . چگونه تمنا کند چگونه ابراز نیاز کند و چگونه از خودخواهی به ایثار برسد:راستی اگر ما همه اینها را باور داشتیم ایا اینگونه بودیم؟در دعا میخوانیم:
خدایا
تویی که بخشودی
تویی که نعمت دادی
تویی که احسان نمودی
تویی که روزی بخشیدی
تویی که توانگرم نمودی
تویی که پناهم دادی
تویی که مرا از لغزش بازداشتی
تویی که مرا عزت و سربلندی دادی
تویی که مرا یاری کردی
تویی که عافیتم بخشیدی
و منم که
بد کردم
خطا کردم
نادانی کردم
اشتباه کردم
خلف وعده کردم
پیمان شکستم
خدایا اعتراف میکنم به سنگینی بار گناهانم
خدایا ایا با اینهمه لطف و کرم و مهربانیت مرا به خود وامی گذاری؟
پناه میبرم به تو
دعای عرفه پیوند دوباره ای با امام حسین است.حسینی که حج را رها کرد تا دین زنده بماند و ما چه کرده ایم تا دین زنده بماند؟
اگر ما پیرو حسینیم به راستی چه کرده ایم؟از چه گذشته ایم؟؟؟؟از هیچ!ما خودخواهانه راه میرویم خودخواهانه خود را میجوییم و تصور میکنیم به دنبال محبوبیم.خدایا ما را چه میشود؟چه باید کرد تا به تو برسیم؟چه باید کرد تا اینگونه از تو دور نشویم.خدایا از سنگینی گناه خسته ام.گویی شانه هایم دیگر تحمل این بار سنگین را ندارد دیگر نمیتوانم .درد همه وجودم را فرا گرفته است .خدایا تو خود گفتی این سرزمین سرزمین توبه است .خدایا چگونه میتوان یک عمر گناه را در این سرزمین و در عرض چند ساعت اعتراف کرد .لحظه های تلخ گناه .وقتی مرورش میکنم بیشتر عذاب میکشم.به یادم میاورم همه محبتها و الطافت را و به یاد میاورم همه انچه را عطا کردی و من قدر ندانستم .چه نعمتهایی به من دا دی و من حتی شکرش را نیز به جا نیاوردم .اصلا نفهمیدم که چه کردی و چگونه مرا از بلاهای و خطرات نجات دادی .خدایا هر چه فکر میکنم لطف از جانب تو بوده است و ناسپاسی از جانب من.تو همیشه خدای خوبی بوده ای و من همیشه بد بنده ای بوده ام.......................
خدایا هر سال ارزو میکردیم در چنین روزی در این سرزمین باشیم اما...ایا قدرش را میدانیم؟دیشب نتوانستم چشم بر هم بگذارم .با خود فکر میکردم در تمام طول سال تنها یک شب عرفه است شاید در عمرم تنها یکبار در چنین سرزمینی باشم انهم چنین شب عزیزی .خدایا اگر در این سرزمین هم مورد عفو قرار نگیرم و همچنان غافل بمانم چه کنم؟اگر نتونم از غرور و خودخواهی دور شوم چه کنم ..............
ایا میتوان اینجا و در چنین روزی اوج گرفت و از همه الودگی هاپاک شد .
باید همه تلاش خود را بکار گیریم.شاید فرصت دیگری نمانده باشد.
خدایا تنها امیدم تویی مرا دست خالی بر نگردان که بسیار به لطف و کرمت امیدوارم .
یا ارحم الراحمین.
چه کسانی خوش اقبال و چه کسانی بد بيارند؟~
چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سايرين هميشه "بدشانس" هستند؟
مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد
می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سايرين از آن محروم می مانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده ديگر "بدشانس" هستند؟
آگهی هايی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند
صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايش های من شرکت کنند
نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوش شانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است

برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد. افراد خوش شانس مرتبا با چنين فرصت هايی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه
با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصت هايی است يا نه
به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست
به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديده ايد 250 پوند پاداش خواهيد گرفت
اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود

تنش عصبی
با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند
مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصت های غيرمنتظره را مختل می کند
در نتيجه، آنها فرصت های غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست می دهند
|
|
برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق يافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای يافتن دوستان خوب را از دست می دهند
آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از ديدن ساير فرصت های شغلی بازمی مانند.
افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بينند.
تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ايجاد می کنند
اولا آنها در ايجاد و يافتن فرصت های مناسب مهارت دارند، ثانيا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصميم های مثبت می گيرند. ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت بخش است، و رابعا نگرش انعطاف پذير آنها، بدبياری را به خوش اقبالی بدل می کند
در مراحل نهايی مطالعه، از خود پرسيدم آيا می توان از اين اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد
از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرين هايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود
نتايج خيره کننده
اين تمرين ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دريابند، به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری انعطاف نشان دهند
يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند. نتايج حيرت انگيز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضايت بيشتری دارند و شايد مهم تر از هر چيز خوش شانس تر هستند.
و بالاخره اين که من "عامل شانس" را کشف کردم
سلام مدینه سلام شهر پر گوهر. سلام شهر نبوت شهر امامت شهر شهادت .سلام بانوی اطهر
به مدینه که میرسی همراه با دلت ارام و سنگین قدم برمیداری پاهایت از چند پیچ و خم میگذرد و دل با تو که نه تو با دلت همراه میشوی پس به بقیع می رسی اینجا دلت در برابر این همه غربت و غریبی زانو میزند به خاک میفتد و زار میزند .دیدن این همه غربت از پس پنجره ها دلت را سخت می فشارد .پاهایت پشت شبکه های بقیع می ماندو دست هایت به شبکه ها گر ه میخورد و دلت اذن دخول می گیرد
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه
و دیده های بارانی ات ان سوی شبکه ها گرم جستجو میشود. این بار تو مانده ای و دل میرود. وارد بقیع که میشوی زمین میخورد می شکند ویران میشود تکه تکه خود را به قبورغریب ائمه بقیع می رساند .این تک سنگ ها گواه غربت فرزندان پاک رسول خداست.
حال دیگر میدانی که چه اندازه رسول خدا در ابلاغ رسالتش تنها بوده و میدانی که چرا خاک این شهر این همه داغ است و چرا خورشید اینجا این همه زار و زرد میتابد.
این مزار حسن بن علی (ع)ست .زینت دوش رسول(ص) .هم او که تابوتش طعمه تیرهای کینه شد.این مزار زینت عبادت کنندگان زمین و زمان زین العابدین (ع)است.هم او که طوفان خطبه هایش طومار حکومت شب زدگان امومی را در هم پیچیده و اینجا مزار امام باقر(ع) و امام صادق(ع) است دو پیشوا و ناشر دین نبی.
این روزها در هر گوشه دنیا به پاس خدمات هر هنرور و دانشمندی پس از مرگ مزارش را حرمت مینهند. اما تو اینجا نمیتوانی حتی قدمی به مزار غریب و بی سایبانشان نزدیک شوی.
ل بیتاب افتان و خیزان خود را به مزار ام البنین مادر عباس مربی مظهر ادب و وفا میرسانی و انطرفتر مزار فاطمه بنت اسد مزار زنیکه دیوار کعبه در برابرش شکافت.او وارد حریم الهی گردید و نوزادش را که سر الاسرار طواف است متولد نمود.
و خوب میدانی که اینجا زیارتگاه مردی است که سالهاست منتظر امدنش هستی و امده ای تا در فاصله ای کمتر بجوی ایش
دل که در صد رشته جادو نمیگیرد قرار
تاری از گیسوی او ارید و زنجیرش کنید.
اری حکایتی است حکایت غریبستان بقیع
اینجا قبرستان بقیع است قبرستان غمها و دردها .وقتی پا به اینجا میگذاری غربت عجیبی را حس میکنی .غربتی که با بالا رفتن از پله اول بر تو مستولی میشودو هر چه به پنجره بقیع نزدیکتر میشوی بیشتر و بیشتر میشود.تا انجا که وقتی سر به دریچه پنجره میگذاری و چشم به قبور ائمه می دوزی ناخواداگاه زار زار میگریی. تمام وجودت می لرزد . و از این همه غریبی فریاد میزنی:خدایا مگر اینان فرزندان رسول تو نیستند؟مگر اینان امامان ما نیستند؟ ایا رسم است که با ذریه فاطمه چنین کنند ؟ایا سزاوار است با فرزندان علی اینگونه ناجوانمردانه رفتار کنند؟.دلم میخواست خاک بر سر میریختم ناله میکردم با همه وجودم فریاد میزدم زار زار میگریستم تا خون از چشمانم جاری شود در غربت این سرزمین.شبها وقتی وارد بقیع میشوی .دیگر اوج غم و اندوه در دلت خانه میکند.گویی چیزی راکه میبینی باور نمیکنی.با خودمیگویی اشتباه میکنم اینجا پر نور است پر روشنی
سر تا سر بقیع را چند بار میروی برمیگردی. شاید گمشده ای داری صدایش میکنی باز دلت ارام نمیگیرد گوشه ای می ایستی او را نمییابی باز به جلو میروی .هنوز چند قدمی نرفته بر میگردی شاید ان عقب تر باشدمیروی اما همه جا تاریک است .میخواهی گوش فرا دهی شاید صدایی بشنوی اما نه تو الوده تر از انی که صدای محبوب را بشنوی باز میدوی نمیدانی چه کنی به دنبال گمشده ات بگردی یا به انتظار بمانی .به قبرها بنگر شاید نشانه ای از دوست بیابی :خوب دقت کن اینجا تاریک نیست اینجا بی نور و ظلمانی نیست .اینجا خالی از زائر نیست اینجا هم گنبد دارد اینجا هم چلچراغ دارد.نگاه کن اسمانی را که بر افراشته شده بر این زمین و ماه را که میدرخشد بر بالای سر این چهار عزیز و بنگر ستاره های زیبایی را که چراغانی کرده اند این زمین را و سنگریزه ها را که چون نگینی قبور مطهر را در بر گرفته اند و می گریندو کبوترانی که با صدای خود فریاد میزنند که روزی پاسخ این ظلم را خواهیم داد. ما هر گز ساکت ننشسته ایم و نخواهیم نشست.همیشه شنیده بودم که بقیع غربت بس رنج اوری دارد شنیده بودم هر که پا در انجا میگذارد غم او را فرا میگیرد اما:
احساس سوختن به تماشا نمیشود
اتش بگیر تا بدانی چه میکشم
اینجا فقط دردرا حس نمیکنی با همه وجودت لمسش میکنی. انگار میسوزی تا اعماق جانت. وقتی میبینی حتی نمیتوانی خاک انجا را لمس کنی. وقتی میبینی با حسرت باید به نقطه ای خیره شوی و در دل با امامت درد دل کنی اه که انسان اتش میگیرد میسوزد از جگر ناله میزند ولی چه سود که ماموران انجا فقط به ناله های دلسوخته گان میخندند و گاه عصبانی میشوند و می گویند شما مشرکید.اینجا هم مقرارت خشکی حاکم است.راس ساعت مقرر باید محل را ترک کرد.چقدر دردناک است.و زنان اجازه ورود به قبرستان را ندارند .انها باید با حسرتی دو چندان از پشت پنجره ها بسوزند بنالند و با نگاه به دنبال قبر گمشده فاطمه بگردند.باید بو ی یاس را استشمام کرد باید با نگاه قبر ها را دنبال کرد .کاش چشم بصیرتی داشتم تا او را میدیدم کاش میتوانستم بوی یاس فاطمه را را در فضای معنوی حس کنم کاش میتوانستم ببینم علی را که با کمری خمیده نالان بر سر قبر فاطمه میرود و از مردم زمانه نزد او شکوه میکند کاش میتوانستم ذره ای از دردهای فاطمه را حس کنم کاش...................و کاش میتوانستم شیعه واقعی علی و فرزندانش باشم. کاش خود را فنا در انها میدیدم کاش ذره ذره وجودم نام انها را صدا میکرد. با یاد انها زندگی میکردم و می مردم
کاش من فرزند فاطمه بودم و . کاشششششششششششششششششششششششش
ب
پيرزني 91 ساله بعد از يك زندگي شرافتمندانه چشم از چهان فرو بست. وقتي خدا را ملاقات
كرد از خدا چيزهايي پرسيد كه همواره دانستن آنها باعث آزارش شده بود.
مگر غير از اين است كه تو خالق بشر هستي؟ مگر غير اين است كه همه را يكسان و برابر
آفريدي؟ پس چرا مردم با هم رفتار بد دارند؟
خدا جواب داد هر انساني كه وارد زندگيتان مي شود درسي را به شما مي آموزد و با اين
درسهاست كه چيزهاي مختلفي از زندگي، مردم و ارتباطات اجتماعي فرا مي گيريد.
پيرزن كاملا گيچ شده بود پس از شروع به شكافتن مساله نمود. وقتي شخصي به تو دروغ مي گويد به تو مي
آموزد كه حقيقت هميشه آن گونه نيست كه وانمود مي كنند پس تو مي فهمي كه صداقت هميشه آشكار
نيست. اگر مي خواهي از درون قلبهايشان مطلع شوي بايد نقابهايي را كه زده اند كنار بزني و ماسك خودت
را هم برداري و اجازه دهي تا مردم خود واقعي تو را ببينند.
وقتي كسي از توچيزي را مي دزدد به تو مي آموزد كه هيچ چيز هميشگي نيست و اينكه هميشه
قدر داشته هايت را بدان و از آنها نهايت استفاده را ببر چرا كه ممكن است روزي آنها را از
دست بدهي. حتي اگر اين داشتني ها ، يك دوست خوب يا پدر و مادر و يا عزيزترين شخص
زندگيت باشد. چرا كه فقط امروز آنها در كنار تو هستند وبايد قدر آنها را بداني. وقتي كسي به
زندگيت لطمه و خسارتي وارد مي كند به تو مي فهماند كه پيمانهاي انساني ترد و شكننده هستند.
پس محافظت و مراقبت از جسم و روحت بهترين كار ممكن است كه مي تواني انجام دهي.
وقتي كسي تو را تحقير كرد به تو مي آموزد كه هيچ دو نفري مثل هم نيستند. اگر با مردمي
مواجه شده كه با تو فرق داشتند، از ظاهر وعمل آنها در موردشان قضاوت نكن به كنه و اصل
آنها رخنه كن و آنگاه از قلبت نظر سنجي كن . وقتي كسي قلب تو را شكست به تو مي آموزد كه
دوست داشتن هميشه اين معني را نمي دهد كه شخص مقابل هم تو را دوست داشته باشد اما با
اين وجود به عشق پشت نكن چون وقتي شخص مناسبت را يافتي آرامش و لذتي را كه او همراه
خود مي آورد تمام سختي هاي گذشته ات را مبدل به نيك فرجامي خواهد كرد.
وقتي كسي با تو دشمني كرد به تو مي آموزد كه هر كسي ممكن است اشتباه كند در اين لحظه
بهترين كاري كه مي تواني انجام دهي اين است كه آن شخص را بدون هيچ ريا و خودنمايي عف
كني- بخشيدن كساني كه باعث آزار شما مي شوند مشكل ترين كاري است كه مي توان انجام داد.
وقتي كسي را كه دوست داشتي به تو خيانت مي كند به تو مي آموزد تا مقاوم بودن در برابر
وسوسه ها بزرگترين معضل بشر است . در برابر وسوسه ها مقاوم باشيد كه اگر به اين مهم
عمل نماييد پاداشتان را ميگيريد.
وقتي كسي تو را فريب مي دهد به تو مي آموزد كه حرص و آز ريشه در بدبختي دارد.
از ته دل آرزو كن تا روياهايت به واقعيت بپيوندد اين اصلا مهم نيست كه خواسته هايت چقدر ب
بزرگ باشند. به موفقيت هايت بينديش اما هرگز اجازه نده تا وسواس فكري بر اهدافت پيروز
گردد. فكرهاي منفي را در تله مثبت انديشي نابود كن .
وقتي كسي تو را مسخره مي كند به تو مي آموزد كه هيچ شخصي كامل نيست.
مردم را با شايستگي هايي كه دارند بپذير و كم و كاستي هايشان را تحمل كن.
هرگز شخصي را بخاطر عيوبي كه قادر به كنترل آن نيست از خود طرد مكن . پيرزن كه تا اين
لحظه محو صحبت هاي خدا بودنگران اين مساله شد كه هيچ درسي توسط انسانهاي خوب به
بشر داده نمي شود؟
خدا گفت ظرفيت بشر براي دوست داشتن ، بزرگترين هديه من به بشر است هر عملي كه از
عشق سر مي زند به تو درسي مي آموزد.
وقتي كسي به تو عشق مي ورزد به تو مي آموزد كه عشق ،مهرباني ، فروتني ، صداقت ، حسن نيت و بخشش مي تواند هر نوع شر و بدي را خنثي نمايند.
در برابر هر عمل خير ، عمل شري نيز وجود دراد اين تنها بشر است كه اختيار و كنترل و
برقراري و توازن بين اعمال نيك و بد را دارد.
وقتي درزندگي كسي وارد مي شويد ببينيد مي خواهيد چه درسي به او بدهيد



