تبليغاتX

صداقت دل s
 

صداقت دل

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین





امید


 تنها بازمانده یک کشتی شکسته
 به جزیره کوچک خالی از سکنه
 افتاد .
 او با دلی لرزان دعا کرد که
 خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها
 افق را به دنبال یاری
 رسانی از نظر می گذارند، اما
 کسی نمی آمد .
 سرانجام خسته و از پا افتاده
 موفق شد از تخته پاره ها کلبه
 ای بسازد تا خود را
 از عوامل زیان بار محافظت کند
 و داراییهای اندکش را در آن
 نگه دارد .
 اما روزی که برای جستجوی غذا
 بیرون رفته بود، به هنگام
 برگشتن دید که کلبه اش
 در حال سوختن است و دودی از آن
 به آسمان می رود. متاسفانه
 بدترین اتفاق ممکن
 افتاده و همه جیز از دست رفته
 بود .
 از شدت خشم و اندوه درجا خشک
 اش زد............ فریاد زد: " خدایا
 چطور راضی
شدی با من چنین کاری کنی؟ "
 صبح روز بعد با صدای بوق کشتی
 ای که به ساحل نزدیک می شد از
 خواب پرید. کشتی ای
آمده بود تا نجاتش دهد .
 مرد خسته، از نجات دهندگانش
 پرسید : شما از کجا فهمیدید که
 من اینجا هستم؟ 
آنها جواب دادند: ما متوجه
 علائمی که با دود می دادی شدیم
 .
 وقتی که اوضاع خراب می شود،
 ناامید شدن آسان است. ولی ما
 نباید دلمان را ببازیم
 ..........
 چون حتی در میان درد و رنج دست
 خدا در کار زندگی مان است .
 پس به یاد داشته باش ، در
 زندگی اگر کلبه ات سوخت و
 خاکستر شد، ممکن است دودهای
 برخاسته از آن علائمی باشد که
 عظمت و بزرگی خداوند را به کمک
 می خواند .


| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385;ساعت 9:41;  توسط مریم; 
بیندیشیم
This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :
"When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored???.. ......."
 
 
اين شعر که کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :
 
 
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،

وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم
...
و تو، آدم سفيد،

وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،

وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،

وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،

و وقتي مي ميري، خاکستري اي
...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385;ساعت 14:17;  توسط مریم; 
با اعتماد به نفس به جنگ مشکلات برویم
 
1.      تسلط بر نفس از فرمانروايي بر نفوس مشكل تر است.
2.      اگر براي تغيير زندگي خود مصمم هستيد، براي تغيير محيط خود نيز مصمم شويد.
3.      اجازه ندهيد كه ديگران با اعمالشان اعتماد به نفس را از شما بگيرند.
4.      راز پيروزي انسان داشتن اعتماد به نفس است.
5.      شكست همان شكست خوردن نيست، شكست كاري صورت ندادن است.
6.   اگر شما جزو افرادي هستيد كه از برخورد نگاه مي هراسيد به اين معناست كه يا ريگي به كفش داريد يا اعتماد به نفستان متزلزل شده است.
7.      اگر با اطمينان زندگي كنيد ، اعتماد به خود و اعتماد به ديگران را مي آموزيد.
8.      با اعتماد به نفس انتظار وقوع چيزي را داشته باشيد تا در جهان پيرامونتان امكان وقوع پيدا  كند.
9.      ذهن ناخودآگاه شما با توجه به اين كه چگونه آن را برنامه ريزي كنيد مي تواند شما را به پيش ببرد و يا از پيشرفت باز دارد.
10.  معيار ايمان به خود، توانايي استقامت در برابرسختي ها، شكست ها و نااميدي هاست.
11.  پيش فرض هاي  نادرست ريشه شكست ها هستند . شهامت محك زدن پيش فرض هاي خود را داشته باشيد.
12.  هرگز خودتان را دست كم نگيريد. وقتي كس ديگري ازعهده كاري برآمده باشد، به احتمال زياد شما هم مي توانيد از عهده آن برآييد.
13.  نام شما زيباترين صوت در زندگي شماست . آن را با غرور بر زبان آوريد.
14.  رمز اعتماد به نفس و شناخت صحيح ، عملكرد عالي است.
15.  براي كسب اعتماد به نفس و احترام به خود، توانايي شما در به دست آوردن استقلال مالي ضروري است.
 
 
اعتماد به نفس كليد موفقيت

1. اعتماد به نفس اساس موفقيت ها و پيروزي هاي بزرگ است.
2. شما مي توانيد از عهده هر كاري برآييد به شرط آن كه شديداً خواستار آن باشيد.
3.مردم عادي اميد و آرزو دارند ؛ افراد متكي به نفس ، هدف و برنامه.
4. عدم توانايي يا نداشتن شرايط مناسب نيست كه مانع پيشرفت شماست ؛ مانع واقعي نداشتن اعتماد به نفس است.
5. شما هيچ محدوديتي در توانايي انجام كار نداريد جز محدوديت هايي كه خودتان در ذهنتان ايجاد مي كنيد.
6. اعتماد به نفس يك عادت است . براي پرورش آن بايد طوري عمل كنيد كه گويي اعتماد به نفسي را كه خواستار آن هستيد داريد.
7. رؤياهاي بزرگ داشته باشيد. فقط رؤياهاي بزرگ مي توانند روحيه و ذهن شما را فعال نگه دارند.
8. كليد اعتماد به نفس اين است كه ابتدا  تصميم بگيريد چه مي خواهيد و سپس براي رسيدن به خواسته خود طوري عمل كنيد كه گويي امكان شكست وجود ندارد.
9. در درونِ جسارت ،  نبوغ  و قدرت سحرآميزي نهفته است.
10. واقع نگر باشيد و آينده  ايده آل خود را با تمام جزئيات آن مجسم كنيد.
11. آينده متعلق به كساني است كه خواستار آن هستند . از همين امروز تصميم بگيريد هر چه را در زندگي آرزو داريد طلب كنيد.
12. شما هميشه در اين كه چه كاري را بيشتر، چه كاري را كمتر و چه كاري را اصلاً انجام ندهيد آزاد هستيد.
13. انسان هايي كه اعتماد به نفس دارند خودشان را با ديگران مقايسه نمي كنند. فقط خودشان را با بهترين كسي كه مي توانند باشند مقايسه مي كنند.
14. در هر بخشي از زندگي به عالي بودن فكر كنيد و هرگز براي دستيابي به آن از هيچ تلاشي كوتاهي نكنيد.
15. هر كاري را كه دوست داريد ، انجام دهيد و با تمام وجود براي بهتر بودن در آن كار تلاش كنيد.


 

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385;ساعت 13:19;  توسط مریم; 
صداقت
 
 
1.     با خود صداقت داشته باشيد. آنگاه همچون چرخه ي طبيعي فرا رسيدن روز از پي شب ، خواهيد ديد كه با ديگران نيز نمي توانيد صادق نباشيد.
2.     صداقت نخستين بخش كتاب عشق است.
3.     آنچه هستيد شما را بهتر معرفي مي كند تا آنچه مي گوييد.
4.     چه بهتر كه ناموفق باشيم با افتخار ، ولي موفق نباشيم با دروغ و تقلب.
5.  ضرر را بر منفعت غير مشروع ترجيح دهيد ، ضرر تلخ است ولي آني است ، در حالي كه منفعت غير مشروع وجدان شما را همواره مي آزارد.
6.     انسان را به لحاظ قدرت اخلاق و روحش مورد قضاوت قرار مي دهند.
 
7.     رستگاري تو در عمل ديگران تجلي پيدا نمي كند. بلكه درعكس العمل تو ظاهر مي شود.
8.     از سخنان خود عادل شمرده خواهي شد و از سخن هاي تو بر تو حكم خواهد شد.
9.     اگر با صداقت زندگي كنيد هدف زندگي كردن را مي آموزيد.
10 . بخشش هنگامي آسان مي شود كه ما بتوانيم ديگران را بشناسيم و به ضعف هاي خودمان و اين كه ما نيز امكان اشتباه كردن داريم معترف باشيم.
11 . صداقت نخستين فصل دفتر دانايي است .
12 . صداقت بهترين منش است .
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385;ساعت 13:17;  توسط مریم; 
اندرزها
زندگي صحنه تلاش و بالندگي، و لحظه هاي آن چون رودي درگذر است. رودي مواج كه درتلاطمش ، انسان ها ساخته مي شوند ؛ پس تا دمي باقي است از لحظات و سخنان ديگران عبرت بگيريم :
- با شكيبايي وصبر ، انتظار گشايش و پيروزي مي رود . ( حضرت محمد صلي الله عليه و آله)
- اگر كوه ها به لرزه درآمدند، تو پابرجا و استوار باش . ( امام علي عليه السلام)
- صبر، ضامن پيروزي است . ( حضرت علي عليه السلام )
- هر كس يك ساعت شكيبايي ورزد ، ساعت ها حمد و سپاس خواهد گفت . ( حضرت علي عليه السلام )
- صبر،  قله ايمان است . ( امام صادق عليه السلام)
- بردباري ، هنگامي خوب است كه مبدأ منزهي داشته باشد ، وگرنه در مقابل بيدادگري ، بردباري ناتواني  ، و ناتواني مقدمه نابودي است. ( زرتشت)
- بردباري به هنگام خشم ، و خوش رويي به هنگام تنگدستي ، مشكل ترين كار است . ( سقراط)
- هر چه بخواهيد به دست خواهيد آورد : اگر صبر و بردباري ، سرمايه شما باشد. ( لافونتن)
- كسي كه هيچ چيز را تحمل نمي كند، خود، تحمل ناپذير است.( ژانه)
- عظمت واقعي در آن نيست كه هرگز سقوط نكنيم ؛ بلكه در آن است كه هر بار سقوط كرديم، دوباره برخيزيم . ( ژيد)
- مصائب خود را مانند لباس هايتان با كمال بي اعتنايي تحمل كنيد.( شكسپير)
- راز بزرگ زندگي در شكيبايي است و نبايد به خاطر يك آينده مبهم ، حال را از دست داد. (؟)
 
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385;ساعت 13:16;  توسط مریم; 
لبخند خدا

لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با

فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .

زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم

جان گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفتخانم با من

خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟

لوئيز گفت : اينجاست .

- « ليست‌ات را بگذار روي ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستي ببر . » !!

لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ت و گوي آن دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين رازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت .

خواربارفروش باورش نمي‌شد .

مشتري از سر رضايت خنديد .

مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .

در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .


كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود


«
اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »

************************

فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .
دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كي داد و پاداش بسيار برد .

« بر گرفته از كتاب لبخند خدا »

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385;ساعت 13:15;  توسط مریم; 
سنگ مرمر
توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این؛ منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون  توی یه معدن بودیم,مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی  و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .
 
و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.
پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"
 
و از خودمون بپرسیم :
 
"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟" 
 



 

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385;ساعت 13:1;  توسط مریم; 
چند اندرز
جهل چیز خوبی است . انسان باید برای حصول خوشبختی یا جاهل مطلق باشد و یا به ارجمندی خرد برسد . حد بین این دو حالت رنجی است مداوم برای بشر . نوشته اند : { نعمتان مجهولتان الصحه و الامان } اما من معتقدم طبیعت دو نعمت شیرین تر از صحت و امنیت به انسان داده که ما خود آنرا می شناسیم . این دو نعمت یکی جهل نسبت به آینده است و دیگری فراموشی غمهای گذشته . اگر غمهای گذشته را فراموش نکنیم زندگی یک جهنم واقعی می شود .
 
2.چه سخت است که انسان خود را در این دنیای بزرگ تنها حس کند . مثل ساقه لوبیا بدون تکیه گاه بر زمین بیفتد و تازه بخواهد سرو شود ، بید شود ، کهن شود .
 
3. راستی مانند گنج است ، هر وقت آشکار شود علاقه مردم به آن بیشتر می گردد .
 
4. دروغ مانند آتش پنهان است ، هر وقت آشکار شود سوزندگی آن بیشتر می گردد .
 
5. اگر می خواهی مردم را بشناسی به حرف آنان توجهی نکن بلکه به رفتارشان توجه کن .
 
6. هر انسانی تا آخرین لحظات زندگی احتیاج به محبت دارد .
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385;ساعت 12:58;  توسط مریم; 
برای زیستنی شادمانه

برای زیستنی شادمانه

                                      
                                          
خود را باور کن.
 
اما مست غرور هرگز!
 
راضی باش.
 
لیکن بدان که همیشه می توانی فراتر روی،
 
عشق را بزرگوارانه بپذیر،
 
و همواره آماده ایثار بیشتر،
 
در پیروزی و کامیابی فروتن باش.
 
و در شکست پر دل.
 
آرامش و امنیت را به دیگران ارزانی دار،
 
تا همان به تو باز گردد.
 
شادزی!
 
که تو خود شگفت انگیزی.
 
 
لی ویلکینسون از کتاب "رویاهایت را رها مکن" با گردآوری "سوزان
 
پولیس شوتز"


| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385;ساعت 12:54;  توسط مریم; 
قانون خوشبختی
 
:پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید
 
قلبتان را از نفرت پاک کنید
ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید
ساده زندگی کنید
بیشتر بخشش کنید
کم تر توقع داشته باشید
 
*No one can go back and make a brand new start. Anyone can start from now and make a brand new ending. 
 
هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می تواند از همین حالا شروع کنند وپایان تازه ای بسازند
 
 
*God didn't promise days without pain, laughter, without sorrow, sun without rain, but He did promise strength for the day, comfort for the tears, and light for the way.
 
خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن روزها ، و وعده تسلی
پس از اشک و چراغ راه را داده است
 
 
 
*Disappointments are like roud bomps, they slow you down a bit but you enjoy the smooth roud afterwards. Don't stay on the bumps too long. Move on!
 
 مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند. کمی از سرعتتان کم می کنند، اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد. زیاد روی دست اندازها توقف نکنید. به خرکتتان ادامه دهید
 
 
*When you feel down because you  didn't get what you want, just sit tight and be
happy , because GOD has thought of something better to give you.
 
 
وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید، محکم بنشینید و خوشحال باشید ، زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست
 
 
*When something happens to you, good or bad, consider what it means. There's a purpose to life's events, to teach you how to laugh more or not to cry too hard.
 
وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنید. در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است، که به شما یاد می دهد  چطور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید
 
 
*You can't make someone love you. All you can do is being someone who can be loved.
 
.شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد. اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش می دارند
 
*It's better to lose you'r pride to the one you love,than to lose the one you love because of pride.
 
.بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش  دارید از دست بدهید، تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید
 
*We spend too much time looking for the right person to love or finding fault with those we already love. When instead we should be spending the time to love.
 
ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را به خاطر دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم. اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم
 
Never abanden an old friend. You will never find one who can take his place. Friendship is like wine, it gets  better as it grows older.
 
هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید. جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد. دوستی مانند شراب است. هر چه کهنه تر، بهتر.
 


 

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385;ساعت 17:51;  توسط مریم; 
روزی که
روزي که در جام شفق مل کرد خورشيد
بر خشک چوب نيزه‌ها گل کرد خورشيد
شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم
خورشيد را بر نيزه گوئي خواب ديدم
خورشيد را بر نيزه؟ آري اين‌چنين است
خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است
بر صخره از سيب زنخ بر مي ‌توان ديد
خورشيد را بر نيزه کم‌تر مي‌ توان ديد
***
در جام من مي بيش‌تر کن ساقي امشب
با من مدارا بيش‌تر کن ساقي امشب
بر آبخورد آخر مقدم تشنگانند
مي ده حريفانم صبوري مي‌توانند
اين تازه رويان کهنه رندان زمينند
با ناشکيبايان صبوري را قرينند
من صحبت شب تا سحوري کي توانم
من زخم دارم من صبوري کي توانم
تسکين ظلمت شهر کوران را مبارک
ساقي سلامت اين صبوران را مبارک
من زخم‌هاي کهنه دارم بي‌شکيبم
من گر چه اين‌جا آشيان دارم غريبم
من با صبوري کينه‌ي ديرينه دارم
من زخم داغ آدم اندر سينه دارم
من زخم‌دار تيغ قابيلم برادر
ميراث‌خوار رنج ِ هابيلم برادر
يوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
يحيي! مرا يحيي برادر بود در چاه
از نيل با موسي بيابانگرد بودم
بردار با عيسي شريک درد بودم
من با محمد از يتيمي عهد کردم
با عاشقي ميثاق خون در مهد کردم
بر ثور شب با عنکبوان مي‌تنيدم
در چاه کوفه واي حيدر مي‌شنيدم
بر ريگ صحرا با اباذر پويه کردم
عمار وش چون ابر و دريا مويه کردم
تاوان مستي هم‌چو اشتر باز راندم
با ميثم از معراج دار آوار خواندم
من تلخي صبر خدا در جام دارم
صفراي رنج مجتبي در کام دارم
من زخم خوردم صبر کردم دير کردم
من با حسين از کربلا شبگير کردم
آن روز در جام شفق مل کرد خورشيد
بر خشک چوب نيزه‌ها گل کرد خورشيد
فريادهاي خسته سر بر اوج مي‌زد
وادي به وادي خون پاکان موج مي‌زد
***
از دست ما بر ريگ صحرا نطع کردند
دست علم‌دار خدا را قطع کردند
نوباوه‌گان مصطفي را سر بريدند
مرغان بستان خدا را سر بريدند
در برگ ريز باغ زهرا برگ کرديم
زنجير خائيديم و صبر مرگ کرديم
چون بيو‌گان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما
***
روزي که در جام شفق مل کرد خورشيد
بر خشک چوب نيزه‌ها گل کرد خورشيد
 
علي معلم‌دامغاني


| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385;ساعت 23:21;  توسط مریم; 
تو را من در کجا دیدم
نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم

تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌هاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله‌هاي بي صدا ديدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم

دوباره ليله القدر آمد و شوريدگي‌هايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم

شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم

صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم

نگاهم كردي و باران يكريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم

تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم

تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربنا ديدم

تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم

تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم

شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم

شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم

در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم

دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را‌ اي بي‌كفن، در كسوت آل عبا ديدم

دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه زهرا(س)
تو را محكمترين تفسير راز «انما» ديدم

هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم

تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم

همان شب كه سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم

تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم

سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم

به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت
تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي (ع) ديدم

تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم

شكستم در قصيده، در غزل،‌اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم

تمام راه را بر نيزه‌ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري تو را ديدم

دل و دست از پليدي‌هاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم

مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم
عليرضا قزوه
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385;ساعت 14:36;  توسط مریم; 
فتح خون

روز بالا آمده بود كه جنگ آغاز شد و ملائك به تماشاگه ساحتِ مردانگی و وفای بنی آدم آمدند. مردانگی و وفا را كجا می توان آزمود، جز در میدان جنگ، آنجا كه راه همچون صراط از بطن هاویه آتش می گذرد؟

دیندار آن است كه دركشاكش بلا دیندار بماند، وگر نه، درهنگام راحت و فراغت و صلح و سلم ، چه بسیارند اهل دین، آنجا كه شرط دینداری جز نمازی غراب وار و روزی چند تشنگی و گرسنگی و طوافی چند برگرد خانه ای سنگی نباشد.

رودر رویی ، نخست تن به تن بود و اولین شهیدی كه بر خاك افتاد مسلم بن عوسجه بود، صحابی پیر كوفی. در زیارت الشهدای ناحیه مقدسه خطاب به او آمده است: « تو نخستین شهید از شهیدانی هستی كه جانشان را بر سر ادای پیمان نهادند و به خدای كعبه قسم رستگار شدی . خداوند حق شكر بر استقامت و مواسات تو را در راه امامت ادا كند؛ او كه بر بالین تو آمد آنگاه كه به خاك افتاده بودی و گفت: فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.»

حبیب بن مظاهر كه همراه امام بر بالین مسلم بود گفت :« چه دشوار است بر من به خاك افتادن تو، اگر چه بشارت بهشت آن را سهل می كند. اگر نمی دانستم كه لختی دیگر به تو ملحق خواهم شد، دوست می داشتم كه مرا وصی خود بگیری...» و مسلم جواب گفت : « با این همه ، وصیتی دارم » و با دو دست به حسین (ع) اشاره كرد، و فرشتگان به صبر و وفای او سلام گفتند: سلام علیكم بما صبرتم.

دومین شهیدی كه برخاك افتاد «عبدالله بن عمیر كلبی» بوده است؛ آن جوان بلند بالای گندم گون و فراخ سینه ای كه همراه مادر و همسرش از بئرالجعد همدان خود را به كربلا رسانده بود... همسر او نیز مرد میدان بود و تنها زنی است كه در صحرای كربلا به اصحاب عاشورایی امام عشق الحاق یافته است. «مزاحم بن حریث» در آن بحبوحه با گستاخی سخنی گفت كه نافع به او حمله آورد. مزاحم خواست بگریزد كه نافع بن هلال رسید و او را به هلاكت رساند.« عمروبن حجاج» كه امیر لشكر راست بود عربده كشید: « ای ابلهان آیا هنوز در نیافته اید كه با چه كسانی درجنگ هستید؟ شما اكنون با یكه سواران دلاور كوفه رودر رویید، با شجاعانی كه مرگ را به جان خریده اند و از هیچ چیز باك ندارند. مبادا احدی از شما به جنگ تن به تن با آنها بیرون روید. اما تعدادشان آن همه قلیل است كه اگر با هم شوید و آنان را تنها سنگباران كنید از بین خواهند رفت.»

عمرسعد این اندیشه را پسندید و دیگر اجازه نداد كه كسی به جنگ تن به تن اقدام كند. افراد تحت فرماندهی شمربن ذی الجوشن نافع بن هلال را محاصره كردند و بر سرش ریختند . با این همه، نافع تا هنگامی كه بازوانش نشكسته بود از پای نیفتاد. آنگاه او را به اسارت گرفتند و نزد عمرسعد بردند. عمرسعد و اطرافیانش می انگاشتند كه می توانند او را به ذلت بكشانند و سخنانی در ملامت او گفتند. نافع بن هلال گفت:« والله من جهد خویش را به تمامی كرده ام. جز آنان كه با شمشیر من جراحت برداشته اند، دوازده تن از شما را كشته ام . من خود را ملامت نمی كنم ، كه اگر هنوز دست و بازویی برایم مانده بود نمی توانستید مرا به اسارت بگیرید... » و شمر بن ذی الجوشن او را به شهادت رساند.

آنگاه فرمان حمله عمومی رسید و همه لشكریان عمرسعد با هم به سپاه عشق یورش بردند. شمر بن ذی الجوشن با لشكر چپ ، عمرو بن حجاج با لشكر راست از جانب فرات و «عزره بن قیس» با سواركاران ... و كار جنگ آن همه بالا گرفت كه دیگر در چشم اهل حرم،جز گردبادی كه به هوا برخاسته بود و در میانه اش جنبشی عظیم ، چیزی به چشم نمی آمد.

راوی

چه باید گفت؟ جنگ در كربلا درگیر است و این سوی و آن سوی ، مردمانی هستند در سرزمینهایی دور و دورتر كه هیچ پیوندی آنان را به كربلا و جنگ اتصال نمی دهد. آنجا بر كرانه فرات ، در دهكده عَقر... دورتر در كوفه ، درمكه، مدینه، شام، یمن ... زنگبار، روم، ایران، هندوستان و چین ... طوفان نوح همه زمین را گرفت ،اما این طوفان تنها سفینه نشینان عشق را درخود گرفته است. چه باید گفت با سبكباران ساحل ها كه بی خبر از بیم موج و گردابی اینچنین هایل ، آنجا بر كرانه های راحت و فراغت و صلح و سلم غنوده اند؟ آیا جای ملامتی هست؟

... و از آن فراتر، از فراز بلند آسمان كهكشان بنگر! خورشیدی از میان خورشیدهای بی شمار آسمان لایتناهی ، منظومه ای غریب، و از آن میان سیاره ای غریب تر ، بر پهنه اش جانورانی شگفت هر یك با آسمانی لایتناهی در درون. اما بی خبر ازغیر، سر درمغاره تنهایی درون خویش فروبرده، سرگرم با هیاكل موهوم و انگاره های دروغین... و این هنگامه غریب در دشت كربلا .آیا جای ملامتی هست؟

آری ، انسان امانتدار آفرینش خویش است و عوالم بیرونی اش عكسی است از عالم درون او در لوح آینه سان وجود.طوفان كربلا ، طوفان ابتلایی است كه انسانیت را درخود گرفته و آن كرانه های فراغت، سراب های غفلتی بیش نیست . انسان كشتی شكسته طوفان صدفه نیست، رها شده بر پهنه اقیانوس آسمان؛ انسان قلب عالم هستی و حامل عرش الرحمن است، و این سیاره؛ عرصه تكوین . اینجا پهنه اختیار انسان است و آسمان عرصه جبروت ، و امرتكوین در این میانه تقدیر می شود... آه از بار امانت كه چه سنگین است!

عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف، حسین است . اینجا دركربلا ، در سرچشمه جاذبه ای كه عالم را بر محورعشق نظام داده است، شیطان اكنون در گیرودار آخرین نبرد خویش با سپاه عشق است و امروز در كربلاست كه شمشیر شیطان از خون شكست می خورد؛ از خون عاشق،خون شهید.

عزره بن قیس كه دید سواران او از هر سوی كه با اصحاب امام حسین رو به رو می شوند شكست می خورند ، چاره ای ندید جز آنكه « عبدالرحمن بن حصین » را نزد عمرسعد روانه كند كه :« مگر نمی بینی سواران من از آغاز روز ، چه می كشند از این عده اندك ؟ ما را با فوج پیادگان كماندار و تیرانداز امداد كن.»... و این گونه شد. عمرسعد «حصین بن تمیم» را با سواركارانش و پانصد تیرانداز به یاری عزره بن قیس فرستاد و ناگاه باران تیر از هر سوی بر اصحاب امام عشق باریدن گرفت و آنان یكایك درخون خویش فرو غلتیدند. دیری نپایید كه اسب ها همه در خون تپیدند و یلان، آنان كه از تیر دشمن رهیده بودند، پیاده به لشكریان شیطان حمله بردند . از «ایوب بن مشرح» نقل كرده اند كه همواره می گفت : «اسب حُر بن یزید ریاحی را من كشتم ؛ تیری به سوی مركبش روانه كردم كه در دل اسب نشست . اسب لرزشی به خود داد و شیهه ای كشید و به رو درافتاد، و لكن خود حُر كنار جست و با شمشیر برهنه در كف ، حمله آورد.» عمرسعد در این اندیشه حیله گرانه بود كه اصحاب امام را در محاصره بگیرد، اما خیمه ها مانع بود. فرمان داد كه خیمه ها را آتش بزنند و اهل حرم آل الله همه در سراپرده امام حسین(ع) جمع بودند .

خیمه ها آتش گرفت و شمر و همراهانش به سوی خیمه سرای امام حمله بردند. شمر نهیب زد كه آتش بیاورید تا این خیمه را بر سر خیمه نشینانش بسوزانم. اهل حرم از نهیب شمر هراسان شدند واز خیمه بیرون ریختند . امام فریاد كشید:« ای شمر! این تویی كه آتش می خواهی تا سراپرده مرا با خیمه نشینانش بسوزانی؟ خدایت به آتش بسوزاند!» «حمید بن مسلم » می گوید:« من به شمر گفتم : سبحان الله ! آیا می خواهی خویشتن رابه كارهایی واداری كه جز تو كسی درجهان نكرده باشد؟ سوزاندن به آتشی كه جزآفریدگار كسی را حقی بر آن نیست ودیگر ، كشتن بچه ها و زنان ؟ والله دركشتن این مردان برای تو آن همه حسن خدمت هست كه مایه خرسندی امیرت باشد.» شمر پرسید:« توكیستی ؟» و من او را جواب نگفتم. دراین اثنا شبث بن ربعی سر رسید و به شمر گفت :« من گفتاری بدتر از گفتارتو و عملی زشت تر از عمل تو ندیده ام. مگرتو زنی ترسو شده ای؟» زهیر بن قین با ده نفر از اصحاب خود رسیدند و به شمرو یارانش حمله آوردند و آنان را از اطراف خیمه ها پراكنده ساختند و «ابی عزه ضِبابی» را كشتند. با كشتن او ، یاوران شمر فزونی گرفتند و آخرالامر بجز زهیر همه آن ده تن به شهادت رسیده بودند.

راوی

تن در دنیاست و جان درآخرت ؛ یاران یكایك جان بر سر پیمان ازلی خویش نهاده اند و بال شهادت به حظیره القدس كشیده اند ، اما پیكر خونینشان، اینجا، این سوی و آن سوی، شقایق های داغداری است كه بر دشت رسته است . تن در دنیاست و جان درآخرت ، و در این میانه ، حكم بر حیرت می رود... روز به نیمه رسیده است و دیگر چیزی نمانده كه كار جهان به سرانجام رسد.

امام نگاهی به ظاهر كردو نظری در باطن ، و گفت:« غضب خداوند بر یهود آنگاه شدت گرفت كه عزیر را فرزندخدا گرفتند و غضب خدا بر نصاری آنگاه كه او را یكی از ثلاثه انگاشتند و بر این قوم ، اكنون كه بر قتل فرزند رسول خود اتفاق كرده اند...» و همچنان كه محاسن خویش را در دست داشت گفت:« والله آنان را در آنچه می خواهند اجابت نخواهم كرد تا خداوند را آن سان ملاقات كنم كه با خون خضاب كرده باشم...» و سپس با فریاد بلند فرمود:«آیا فریاد رسی نیست كه به فریاد ما برسد؟ آیا دیگر كسی نیست كه ما را یاری كند؟ كجاست آن كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟»... و صدای گریه از خیمه سرای آل الله برخاست.

راوی

دهر خجل شد و اگر صبر خیمه بر آفاق نزده بود، آسمان انشقاق می یافت و خورشید چهره از شرم می پوشاند و سوز دل زمین، دریاها را می خشكاند و... سال های دریغ فرا می رسید. آن شوربختان خجل شدند، اما آب و خاك و آتش و باد، سخن امام را در لوح محفوظ باطن خویش به امانت گرفتند و از آن پس، هر جا كه آب از چشمی فرو ریخت و خاك سجاده نمازی شد و آتش دلی را سوخت و باد آهی شد و از سینه ای برآمد، این سخن تكرار شد. از خاكی كه طینت تو را با آن آفریده اند باز پرس؛ از آبی كه با آن خاك آمیخته اند،از آتشی كه در آن زده اند و از نفخه روحی كه در آن دمیده اند باز پرس، تا دریابی كه چه امانتداران صادقی هستند . تاریخ امانتدار فریاد«هل من ناصر» حسین است و فطرت گنجینه دار آن ... و ازآن پس ، كدام دلی است كه با یاد او نتپد؟ مردگان را رها كن، سخن از زندگان عشق می گویم.

خورشیدبه مركزآسمان رسید و سایه ها به صاحب سایه پیوستند .امید داشتم كه قیامت برپا شود، اما خورشید در قوس نزول افتاد و سِفرِ زوال آغاز شد. «ابوثمامه» در سایه خویش نظر كرد كه جمع آمده بود و نظری نیز در آسمان انداخت و دانست كه وقت فریضه زوال رسیده است ... شاید ترنم ملكوتی اذان مؤذن كربلا، «حجاج بن مسروق» را شنیده بود، از حظیره القدس ، حجاج بن مسروق همه راه را همپای قافله عشق اذان گفته بود، اما اكنون در ملكوت اذن حضور دائم داشت و صوت اذانش جاودانه در روح عالم پیچیده بود... لكن در عالم تن... این پیكر بی سراوست، زیب بیابان طف. اینجا بلال و حجاج وقت نماز اذان می گفتند ، اما آنجا ، تا بلال و حجاج اذان نگویند وقت نماز نمی رسد... تن در دنیاست و جان درآخرت ، و در این میانه ، حكم بر حیرت می رود.

ابو ثمامه صائدی وقت زوال را یادآوری كرد.امام در آسمان تأملی كرد و گفت:« ذكر نماز كردی؛ خداوند تو را از نمازگزاران و ذاكرین قرار دهد. آری ، اول وقت نماز است. بخواهید از این قوم كه دست از ما بدارند تا نماز بگزاریم.» لشكر اعدا آن همه نزديك آمده بودند كه صدای آنان را می شنیدند. حصین بن تمیم عربده كشید:« این نماز مقبول درگاه خدا نیست.» و این گفته بر حبیب بن مظاهر بسیار گران نشست: «نماز از فرزند پیامبر قبول نباشد و از شما شرابخواران ابله قبول باشد؟!»

راوی

نماز ، روح معراج نبی اكرم است ،و او بی اهل كسا به معراج نرفت. نماز از او قبول نباشد كه با هر تكبیری حجابی را می درد آن سان كه با تكبیر هفتم دیگر بین او و خالق عالم هیچ نماند و از شما قبول باشد كه نمازتان وارونه نماز است؟ عجبا! حباب را ببین كه چگونه بر اقیانوس فخر مي فروشد!

حصین بن تمیم به حبیب بن مظاهر حمله ور شد و آن صحابی كرامت مند پیر عشق نیز شیر شد و با شمشیر بر او تاخت و ضربه ای زد كه بر صورت اسب او فرود آمد و حصین بن تمیم بر خاك افتاد و یارانش او را از میانه در ربودند. حبیب سخت می جنگید و آنان را به خاك و خون می افكند كه دوره اش كردندو مردی از بنی تمیم ضربه ای با شمشیر بر سر او زد و دیگری نیزه ای كه از كارش انداخت. «بدیل بن صُریم »‌از مركب فرود آمد و سرش را از تن جدا كرد. حُصین بن تمیم او را گفت:« من در قتل او شریكم. سرش را بده تا بر گردن اسب خود بیاویزم و در میان لشكر جولان دهم ، تا بدانند كه من نیز در قتل او شركت كرده ام. اما جایزه عبیدالله بن زیاد از آن تو باشد.»

پس سر حبیب را گرفت و بر گردن اسب آویخت و در میان لشكر جولان داد و بازگشت وسر را به بُدیل بن صُریم رد كرد. حُربن یزید ریاحی و زهیر بن قین با پشتیبانی یكدیگر به دریای لشكر عمرسعد زدند تا امام و باقیمانده اصحاب فرصت نماز خواندن بیابند. چون یكی در لجه حرب غوطه ور می شد دیگری می آمد و او را از گیرودار خلاص می كرد، تا آنكه پیادگان دشمن اطراف حُر را گرفتند و « ایوب بن مِشرَح خَیوانی » با مردی دیگر از سواران كوفی در قتل او با یكدیگر شریك شدند و یاران پیكر نیمه جان او را به نزد امام آوردند. امام با دست خویش خاك از سر و روی او می زدود و می فرمود:« تو به راستی حُری ، همان سان كه مادرت برتو نام نهاد؛ به راستی حُری ، چه دردنیا و چه در آخرت.»

راوی

آنگاه اصحاب عاشورایی امام عشق به آخرین نماز خویش ایستادند و سفر معراج پایان گرفت. نخستین نمازی كه آدم ابوالبشر گزارد در وقت زوال بود و آخرین نمازی كه وارث‌ آدم گزارد، نیز... و از آن نماز تا این نماز ، هزارها سال گذشته بود و در این هزارها، چه ها كه بر انسان نرفته بود.

بر گرفته از فصل نهم "فتح خون" اثر شهيد سيد مرتضي آويني

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385;ساعت 14:30;  توسط مریم; 
بیشتر به واقعه کربلا بیندیشیم

 


     مرا با اشک نم نم آفریدند
                   مرا با غم دمادم آفریدند
                                 برای گریه در سوگ حسین است
                                                       اگر ماه محرم آفریدند

 

شهادت طفل شيرخوار


حسين(ع) در خيمه آمد و به زينب فرمود: فرزند كوچك مرا بده تا با او وداع كنم.طفل را روى دست گرفت و خواست او را ببوسد كه ناگاه حرملةبْن‏كاهل اسدى (لعنةاللَّه عليه) او را هدف تير قرار داد. آن تير در حلق كودك جا گرفت و از دنيا رفت. حسين(ع) فرمود: اين طفل را بگير. و دست خود را زير خون گلوى او مى‏گرفت و جون دستش از خون لبريز مى‏شد و به سوى آسمان مى‏پاشيد و مى‏فرمود:اين مصيبتها بر من سهل است، زيرا در راه خداست و خداى من مى‏بيند.حضرت باقر(ع) فرمود: از آن خونهايى كه حسين(ع) به سوى آسمان پاشيد قطره‏اى به زمين باز نگشت.

و حادثه كشته شدن عبداللَّه‏بن‏حسين(ع) به گونه ديگرى نقل شده است كه به عقل نزديكتر است، زيرا زمان، زمان خداحافظى امام با كودكش نبود، چون در آن هنگام با لشكريان كوفه در حال جنگ و خونريزى بودند.
زينب(س) خواهر حسين(ع) كودك را بيرون آورد و گفت: برادر جان! اين كودك تو، سه روز است كه آب ننوشيده است. براى او جرعه‏اى آب بخواه. پس حضرت او را بالاى دست گرفت و فرمود: اى مردم! شما پيروان و خانواده‏ام را كشتيد و تنها همين كودك باقى مانده است كه از تشنگى بى‏تاب شده؛ او را با جرعه‏اى آب، سيراب كنيد.
هنگامى كه حسين(ع) با ايشان سخن مى‏گفت، يك نفر از لشكريان تيرى پرتاب نمود كه گلوى كودك امام را پاره كرد. سپس امام او را نفرين كرد كه اجابت آن به دست مختار به وقوع پيوست. هنگامى كه حرملة را دستگير كردند و مختار او را ديد گريست و گفت: "واى بر تو! چه چيز سزاى كار توست كه كودكى كوچك را كشتى و گلويش را دريدى. اى دشمن خدا! آيا نمى‏دانستى كه او فرزند پيامبر است؟" سپس دستور داد تا او را نشانه تيرها قرار دهند و آنقدر به او تير زدند تا مرد.

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385;ساعت 22:40;  توسط مریم; 
امام حسین(ع)


 

در نورالعین، از سکینه دختر امام حسین(علیه‌السلام) است که فرمود: یک شب مهتابی میان خیمه نشسته بودم که ناگاه از پشت خیمه‌ها صدای گریه و زاری شنیدم. نگران بودم که زنان متوجّهم شوند و از پس صدا بیرون آمدم. ناگاه دیدم پدرم در جمع اصحاب خود نشسته با حال گریه می‌فرماید: بدانید شما با من همراه شدید چون می‌دانستید که من نزد مردمی می‌روم که با زبان دل خود با من بیعت کرده‌اند. اینک عکس آن شده است زیرا شیطان برایشان چیره گشته و یاد خدا را فراموششان کرده است و اکنون هیچ آهنگی جز کشتن من و مجاهدان همراه من و اسارت پس از غارت حریم من ندارند. بیم دارم که ندانید، یا بدانید و شرم کنید. نزد ما خاندان پیامبر(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم) مکر حرام است پس هر که کشته شدن با ما را نمی‌پسندد برگردد که شب پوشش است و راه بی‌خطر و وقت (رهایی) دیر نیست. هر که (می‌پسندد و) با جان خود ما را یاری می‌کند فردای قیامت در حالی که نجات یافته از خشم خداست با ما در بهشت‌ها خواهد بود. جدّم رسول خدا (صلی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم) فرمود: فرزندم حسین در دشت کربلا غریب و تنها و تشنه و بی‌کس کشته خواهد شد. هر که او را یاری کند مرا و فرزندش قائم‌آل‌محمّد (صلی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم) را یاری کرده است و چنانچه با زبان خود ما را یاری کند روز قیامت در حزب ما خواهد بود.
سکینه فرمود: به خدا سوگند سخن پدرم پایان نیافته بود که حدود ده بیست نفر رفتند و جز هفتاد و یک مرد با او نماند. پدر خود را دیدم که سر به زیر دارد. گریه و اشکت بر من هجوم آورد و نگران بودم که صدایم را بشنود. سرم را بر آسمان برداشته عرض کردم! خدایا! اینان ما را تنها گذاشتند، آنان را خوار کن و هیچ دعایی از ایشان را مستجاب نکن و پریشانی را بر آنان مسلّط کن و در قیامت از شفاعت جدّم محرومشان دار.

 فرهنگ جامع امام حسین (ع

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385;ساعت 22:30;  توسط مریم; 
نیایش
خدایا ! .........خدای من ...........
ای که همیشه عاشقانه مرا هدایت کردی ...
به تو نیاز دارم ! محتاج آن مهر و عشق بی حد و کرانت هستم ...
خدای من ! ...
خواهش می کنم راه را به من نشان بده ... مرا به سویی ببر که تنها .. خوبی .. عشق .. و پاکی باشد .
خدایا ! ... از صمیم قلبم ... قلبی که همیشه به امید مهربانی تو می تپد ! ...
از اعماق وجودم فریاد می زنم ......... و تو را برای هدایت می خوانم ...
هدایتم کن ! ... هدایتم کن به سویی که عشق باشد ....
هدایتم کن به سویی که پاکی باشد و خوبی و مهربانی ............ .
هدایتم کن به سویی .... به راهی که انتهایش نور باشد ! .. نور .. نوری که از عشق تو می تابد ...
هدایتم کن به راهی که آرامش را در قلب و جانم بچشم ........
مگذار خطا کنم جانا ! ........مگذار خطا کنم بزرگوارا .......مگذار خطا کنم مهربانا ...
با من باش ....مواظب من باش ........
همراهم باش .
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385;ساعت 14:7;  توسط مریم; 
یا حسین
 
  
السلام عليک يا اباعبدالله و علي الارواح التي
 
 حلت بفنائک
 
شيعيان در بزرگداشت شهداي کربلا، هر روز از دهه اول ماه محرم را مختص به يکي از بزرگان اين نهضت جاويدان مي دانند.
روز اول محرم : مسلم ابن عقيل عليه السلام
 
روز دوم محرم : ورود کاروان به کربلا ( وروديه )
 
روز سوم محرم : حضرت رقيه عليها السلام
 
روز چهارم محرم : حضرت حر و اصحاب عليهم السلام - طفلان زينب عليهما السلام
 
روز پنجم محرم : اصحاب  و عبدالله ابن الحسن عليهم السلام
 
روز ششم محرم : حضرت قاسم ابن الحسن عليه السلام
 
روز هفتم محرم : روضه عطش و علي اصغر عليه السلام
 
روز هشتم محرم : حضرت علي اکبر عليه السلام
 
روز نهم محرم : روز تاسوعا - حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
 
روز دهم محرم : روز عاشورا - حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام - حضرت زينب عليها السلام و شام غريبان
 
روز يازدهم محرم : حرکت کاروان از کربلا
 
روز دوازدهم محرم : ورود کاروان به کوفه
شاه است حسين(ع) : پادشاه است
 
حسين(ع)
 
سيد مهدي بحرالعلوم (رحمةالله عليه) در حين مطالعه به روايتي بااين مضمون برخود كرد كه اگر شخصي پنجاه سال معصيت خدا را كرده باشد و مرتكب گناهان بسياري گرديده باشد اما.....اما... اززشتي كردار و اعمال و رفتارگذشته خود به درگاه الهي پناه آورده و اظهار ندامت و پشيماني كند و يك مرتبه ،تنها يك مرتبه ،با خلوص نيت و با تمامي وجود عرضه بدارد السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين(ع) خداي منّـان به بركـت و طهـارت و مـودّت حـضرت سيدالشهداء عليـه السـّلام توبه او را مي پذيرد و غفران و رحمت واسعه الهي شامل او ميگردد و سعادت دنيا و آخرت او تضمين ميگردد به شرط آنكه حق النـّاسي بر گردن او نباشد ولي قبول و هضم و پذيرش اين مطلب بر او بسيار دشوار و ثقيل بود تا اينكه دستي بر روي شانه خود ديد كه از وي سبب تفكر و تعجب او را جويا شد واونيز شرح ماجرا را بيان نمود مرد غريبه فرمود : سيد مهدي بگذار جهت روشن شدن اين مطلب داستاني را بازگو كنم روزي پادشاهي با تمامي خَدَم و حَشـَم خود جهت شكار به جنگلي رفت در حين شكارآهو بچه اي نظراو را جلب كرد و پادشاه از پي شكار و صيد آن روان گرديد و كار به جائي رسيد كه ناگهان دريافت كه از تمام همرهان به جا مانده و از طرفي با فرا رسيدن شب و نا آشنا بودن به منطقه راه را نيز گم كرده است خسته و نا اميد و بي هدف به راه خويش ادامه داد تا اينكه به كلبه چوبي محقري برخورد نمود دَق الباب نمود و از ترس دشمنان خود را پيك دربار كه راه را گم كرده معرفي نمود و اجازه ورود و بيتوته كردن آن شب را از صاحبخانه درخواست نمود صاحبخانه كه فردي بسيار فقير و تهيدست بود با روئي گشاده از او استقبال نمود و تمام هستي خود را كه يك راس گوسفند شيرده بود و بواسطه آن ارتزاق ميكردند قرباني كرد و پذيرائي مفصلي از او به عمل آورد و صبح زود ازبقاياي شير روز قبل همان گوسفند از او پذيرائي نمود و راه بازگشت و قصر پادشاه را به او نيز نشان داد پادشاه به محض بازگشت به قصر خود تمامي وزرا و سران كشوري و لشكري خود را فراخواند و براي آنان ماجراي شب گذشته را شرح داد و از آنان مشورت خواست كه چگونه ميتواند و چه كاري انجام بدهد تا لطف و مرحمت شب گذشته آن مرد را جبران كند يكي گفت پاداش او بيست سكه طلاست ديگري گفت : جزاي او يك باب منزل مسكوني مجلل است وزيري گفت : تا آخر عمر او بيمه دربار سلطان باشد اميري گفت : سزايش هزار گوسفند است پادشاه پس از استماع همه نظرات ، رو به آنان كرده و عرضه داشت شما خيلي بي معرفت و بي انصاف هستيد آن مرد تمام هستيش يگ گوسفند بود و آن را هم در راه پذيرائي از من فدا كرد حال اگر من تمام هستي خود را به او ببخشم تازه با او برابر ميشوم حال سيد مهدي به خاطر داشته باش جـَدّ غريب ما حسين(ع) روز عاشورا تمام هستي خود را در راه خدا قرباني و فدا نمود حتي آمد درون خيمه و طفل شش ماهه خود را نيز در محضر خدا و براي خدا قرباني نمود حال با تمام اين تفاسير اگر خداي متعال تمام هستي خود را فداي حسين(ع)كند و به پاي او بريزد تازه با حسين(ع) به قول معروف ير به ير ميشود حال اگرخدا همچين بنده گنهكاري رابه خاطر حسين (ع) ببخشد كار محال و دور از انتظاري انجام داده است؟
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385;ساعت 21:59;  توسط مریم;