تبليغاتX

صداقت دل s
 

صداقت دل

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین





خدا جون دوستت دارم.

سلام خدای مهربونم.محبوب عزیز و دوست داشتنی ام.ممنونم که بازم یادم اوردی.مدتها بود احساس میکردم یه گمشده دارم.سرگردان شده بودم.حیران و در مانده.همش از خودم می پرسیدم؟چرا اینجوری شدی؟بی هدف شده بودم.یه بیمار روحی.بیماری که فهمیده بود یه مشکل اساسی داره ولی نمیدونست برای درمان چکار کنه.امروز نامه ات بدستم رسید..خدای عزیزم.با دیدن نامه ات گویی عالمی به رویم لبخند زد.از خوشحالی نمیدانستم چه کنم.گویی مدتها بود منتظر بودم.اره خدا گمشده من تو بودی.من تو را گم کرده بودم.درمان همه دردهایم تویی.میدونم.اما .................خدایا وجودم پر از حجابهای ظلمت شده و نمیگذاره به تو نزدیک بشم.خدایا شرمنده ام تو خالقی و من  مخلوق تو معبودی و من عبد اما این تویی که همیشه به یادم هستی و این منم که همیشه فراموش میکنم.منم که در غفلتم. و تاریکی و ظلمت  دنیا را بجای نور  گرفته ام.خدایا یاری ام کن.

میخوام خدا جو خدا جو خدا جو باشم

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386;ساعت 23:16;  توسط مریم; 
فکر کنم بازم خدا را فراموش کردی.خدا برات نامه داده .شاید خجالت بکشی
 نامه ای از طرف خدا...
 امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
 دوست و دوستدارت:خدا 
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386;ساعت 22:54;  توسط مریم; 
گفتارپیرطریقت :خواجه عبدالله انصاری

در عشق تو بي سريم سر گشته شده

وز دست اميد ما سر رشته شده

 

مانند يكي شمع به هنگام صبوح

بگداخته و سوخته و كشته شده

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

سخنان پير طريقت :

خداوندا ، نام تو ما را جواز ، مهر تو ما را جهاز ، شناخت تو ما را امان ، و لطف تو ما را عيان . خداوندا ، ضعيفان را پناهي ، قاصدان را بر سر راهي ، و مومنان را گواهي ، چه عزيز است آنكس كه تو خواهي .

دو گيتي در سر دوستي شد و دوستي در سر دوست ، اكنون نميتوانم گفت كه او است .

خدايا ، از آنچه نخواستي چه آيد ؟ و آنرا كه نخواندي كي آيد ؟ ، نا كشته را از آب چيست ؟ و نابايسته را جواب چه ؟ تلخ را چه سود گرش آب خوش در جوار است ؟ و خار را چه حاصل كو را بوي گل در كنار است ؟ قسمتي رفته ، نفزوده و نه كاسته ، چه توان كرد ؟ داور اعلي چنين خواست . شيطان در افق بالا زيسته و هزاران عبادت ورزيده ، چه سود داشت كه نبود بايسته !

خدايا ، آنروز كجا باز يابم كه تو مرا بودي و من نبودم ، تا باز به آنروز نرسم ميان آتش و دودم ، اگر به دو گيتي آنروز يابم ، من بر سودم ، و اگر بود تو خود را دريابم ، به نبود خود خشنودم .

خدايا ، نه شناخت تو را توان ، نه ثناي تو را زبان ، نه درياي جلال و كبرياي تو را كران ، پس تو را مدح و ثنا چون توان ؟

اي مهيمن اكرم ، اي محتجب معظم ، اي متجلي به كرم ، اي قسام پيش از لوح و قلم ، بادا كه روزي باز رهم از زحمت حوا و آدم ، آزاد شوم از بند وجود و عدم ، از دل بيرون كنم اين حسرت و ندم ، و با دوست بر آسايم يك دم و در مجلس انس قدح شادي نهاده دمادم .

اي نزديكتر به ما از ما ، و مهربانتر از ما به ما ، نوازنده ما بي ما ، به كرم خويش نه به سزاي ما ، هر چه كرديم تاوان بر ما ، هر چه تو كردي باقي بر ما ، هر چه كردي به جاي ما ، بخود كردي نه براي ما .

الهي ، آنكه تو را به صنايع شناخت ، بر سبب موقوف است و با واسطه راه دارد ، و آنكه تو را به صفات شناخت در خبر محبوس و محصور است و او كه تو را به اشارت شناخت ، صحبت را مطلوب است ، او كه ربوده تو است ، از خود معصوم است .

( اَلسًتُ برُبكُم ) كرامت خدا است ، و ( بلي ) نيكويي و احسان اوست كه داعي و مجيب هر دو يكي است و پرسنده و پاسخ گوينده خداوند است ، آنچنان كه خداوند بنده خود را خواند ، و او را به خود نيوشيد ، و گوش شنوا داد و خود جواب داد و به بنده جواب بخشيد .

الهي ، خود را از همه بتو وابستم ، اگر بداري ترا پرستم ، و اگر نداري خود پرستم ، نوميدم مساز ، بگير دستم .

الهي ، آنچه ما خود كِشتيم ، به بر ميار و آنچه تو ما را كشتي آفت ما از آن بازدار .

الهي ، گل بهشت در چشم عارفان خار است ، جوينده ترا با بهشت چكار است ؟

الهي ، دلي ده كه در كار تو جان بازيم و جاني ده كه كار آن جهان بسازيم .

الهي ، نفسي ده كه حلقه بندگي تو گوش كند ، و جاني ده كه زهر حكمت تو نوش كند .

الهي ، كاشكي عبدالله خاك بودي ، تا نامش از دفتر وجود پاك بودي .

الهي ، اقرار كردم به مفلسي و هيچ كسي ، اي يگانه كه از هر چيز مقدسي ، چه شود اگر مفلسي را در نفس آخر به فرياد رسي ؟

الهي ، آتش يافت با نور شناخت آميختي ، و از باغ وصال نسيم قرب برانگيختي ، به آتش دوستي آب گل سوختي ، تا ديده عارف را ديدار خود آموختي .

توحيد نه همه آنست كه او را يگانه داني ، بلكه توحيد حقيقي آنست كه او را يگانه باشي و از غير او بيگانه ، آغاز عنايت آنست كه خداوند بندگان را قصدي و نيتي غيبي دهد تا ايشانرا از جهان باز برد و در دلشان نوري تابان افكند ، تا از جهانيان باز برد و چون منفرد و تنها شود ، آنگاه وصال را شايد ...

الهي ، تا آموختن را آموختم ، آموخته را جمله بسوختم ، اندوخته را برانداختم ، و انداخته را بياندوختم ، نيست را بفروختم تا هست بيافروختم ، خدايا تا يگانه بشناختم ، در آرزوي شادي بگداختم ، كي باشد كه گويم پيمانه بيانداختم ، از علايق واپرداختم و بود خويش جمله در باختم .

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 21:4;  توسط مریم; 
خودتي فقط خودت اگه بخواي !


 

تا کي ؟ تاکي مي خواي بگي نمي شه ، نمي تونم ، خسته شدم .
تا کي ؟ تاکي مي خواي بگي حوصله هيچ چيز و هيچ کس رو ندارم ، ازين زندگي بيزارم .
تا کي ؟ تاکي مي خواي بگي زندگيم تکراري شده ديگه نمي خوام زنده باشم .
تا کي ؟ تاکي مي خواي به ديگران هي غر بزني و گله کني .
آخه اونا چه گناهي دارن ؟
تو نمي توني بگي تا کي ادامه داره ، چون خودت خواستي که اين طوري باشي . پس ادامه داره تا بي نهايت .
خودت خواستي زندگيت کسالت آور و خسته کننده باشه.
خودت خواستي همه از تو دور باشن و هيچ دوستي نداشته باشي.
خودت خواستي صبح تاشب گوشه خونه کز کني و هيچ کس رو تو اتاقت راه ندي و فقط به آسمون نگاه کني و منتظر معجزه باشي.
اصلا تا حالا فکر کردي از خودت چي مي خواي ؟ اصلا تو کي هستي ؟
براي چي آفريده شدي ؟ اگه تو نبودي ، چي مي شد ، چي از دنيا کم مي شد ؟
صبح تا شب همه اين سوال ها رو تو ذهنت مرور مي کني و لابد هي به خودت لعنت مي فرستي که اصلا چرا متولد شدي ؟ يه خودکار برمي داري ، روز تولدت رو تو تقويم زندگيت خط مي زني و تازه فکر مي کني که کلي هم شاهکار کردي .
نه جونم ! اين رسمش نيست . اين جوري نمي شه . کارو از ايني که هست بدتر نکن ، حالا که زنده اي پس زندگي کن !
اگه مرتب بدشانسي مي آري ، اگه اطرافيان متلک بارت مي کنن و تحويلت نمي گيرن .
اگه کاملا گذشته و حال و آينده اذيتت مي کنه ، فقط به خاطر اينه که تا حالا خودتو نديدي ، اصلا نمي دوني تو سرت چي مي گذره ؟
اگه يه دور زندگيت رو مرور کني ، اگه به خطاهات فکر کني و سعي کني ديگه تکرارشون نکني .
اگه عاقل باشي و از عقلت کمک بگيري ، آرامش ابدي براي توست . براي تويي که وقتي به خودت رجوع مي کني مي بيني يه عالمه استعداد ناشکفته در تو وجود داره که به يک شرط بروز مي کنه " اگه تو بخواي ! "
آره ! درسته . اگه تو بخواي حتي رنگ آسمون هم تغيير مي کنه و مي شه اون رنگي که تو دوست داري . اگه تو بخواي مي توني ثروتمندترين ، عالم ترين ، خوشبخت ترين ، نازنين ترين و خلاصه بگم تک موجود زنده و زيبايي باشي که همه با انگشت نشونش بدن و بهش بگن : " آفرين " .
و دست آخر اينکه اگه تو بخواي ؛ همه دنيا مي تونه مال تو باشه ، فقط اگه خودت بخواي

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 21:0;  توسط مریم; 
زمانی برای
 

زماني براي ...

بياييد ؛ زماني را براي فکر کردن صرف کنيم ، چرا که منشاء قدرت است

بياييد ؛
زماني را به بازي کردن اختصاص دهيم ، زيرا راز هميشه جوان ماندن است

بياييد ؛
زماني را به خواندن بگذرانيم ، چون اين کار از عقل منشاء مي گيرد

بياييد ؛
زماني را به دعا کردن و نماز خواندن بياراييم ، چرا که بزرگترين قدرت روي زمين است

بياييد ؛
با هم دوستانه رفتار کنيم ، چون اين راهي است به سوي خوشبختي

بياييد ؛
با هم بخنديم ، زيرا که خنديدن موسيقي روح است

بياييد ؛
همديگر را ببخشيم ، چرا که اين دنياي دو روزه ارزش غرور و خودپسندي را ندارد

بياييد ؛
با هم کار و تلاش کنيم ، اين کار پاداش موفقيت ماست

و از همه مهمتر اينکه ، بياييد همديگر را دوست بداريم و دوست داشته شويم ، که اين کار موهبتي است الهي...

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 20:56;  توسط مریم; 
خدا قول داده که..............

 

به نام نامي عشق

خدا قول نداده آسمون هميشه آبي باشه و باغ ها پوشيده از گل

قول نداده زندگي هميشه به كامت باشه

خدا روزهاي بي غصه و شادي هاي بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده

خدا ساحل بي طوفان، آفتاب بي بارون و خنده هاي هميشگي رو قول نداده

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكني

خدا جاده هاي آسون و هموار، سفرهاي بي معطلي رو قول نداده

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن

رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن

قول داده ؟

ولي خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده

خدا روزي روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق

جاودان رو قول داده

عجب روزي مي شه اون روز

پس ناملايمات زندگي رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس

نااميدي مثل جاده اي پر دست اندازه که از سرعت کم مي کنه

اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت مي ده

زياد تو دست انداز نمون

وقتي حس کردي به اون چيزي كه مي خواستي نرسيدي خدا رو شکر کن چون اون مي خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزي فراتر از خواسته الانت بهت بده.

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 20:53;  توسط مریم; 
جمعه و امام زمان (عج)
جمعه از چند جهت اختصاص به امام زمان دارد
به سكون ميم به معنى هفته وبه ضم ميم، نام يكى از روزهاى هفته است.(1)
 
روز جمعه از چند جهت اختصاص به امام زمان دارد.
 
يكى آن كه ولادت حضرت درآن روز بوده است. ديگرآن كه ظهورآن جناب در روز جمعه
 
خواهد بود(2)
 
انتظار فرج درآن روز بيشتر از روزهاى ديگر است، بلكه عيد بودن روز جمعه وشمردن
 
آن را به عنوان يكى از اعياد چهارگانه، به جهت آن است که در روز زمين را از لوث
 
شرک و کفر واز وجود ملدين و کافرين پاک مي فرمايد(3)
 
راوي مي گويد خدمت امام علي النقي (ع)رسيدم و گفتم:اي سيد من
 
حديثي از
 
رسول خدا (ص) روايت شده که معناي آن را نمي فهمم.فرمود: چيست گفتم لا تعادوا
 
الايام فتعاديکم يعني با روزها دشمني نکنيد که آن ها با شما دشمنى خواهند کرد
 
 
حضرت فرمود مراد از ايام ما هستيم مادامي که آسمان ها وزمين بپاست شنبه اسم
 
رسول خدا (ص) است و يکشنبه امير المؤمنين (ع) و دوشنبه حسن وحسين (ع) و
 
سه شنبه علي بن الحسين ومحمد بن علي و جعفر بن محمد (ع) و چهارشنبه
 
موسي بن جعفر و علي بن موسي ومحمد بن علي (ع) ومنم و پنجشنبه فرزندم
 
 
حسن (ع) و جمعه فرزند فرزندم است وبه سوي او اهل حق جمع مي
 
شوند .....
 
 
 
سفياني نيز در روز جمعه خروج مي کند (4)
 
در فضيلت روز جمعه پيامبر (ص) فرمودند روز جمعه بهترين روزهاست و نزد
 
خداوند از
 
روزعيد قربان وعيد فطرارجمندتر است (5)
 
همچنين امام باقر(ع)فرمودند خوبي و بدي در روز جمعه دو چندان مي شود امام
 
صادق (ع) نيزدر روز جمعه , عملي را برتر از صلوات بر محمد وآل محمد نمي داند. (6)
 
پيامبر (ص) فرمود: خداوند در روز جمعه , ششصد هزار نفر را از آتش آزاد مي سازد
 
که همه مستحق دوزخ بوده اند(7)
 
اولين کسي که جمعه را جمعه ناميد کعب ابن لوي بن غالب يکي از اجداد پيامبر
 
(ص) بود.
پيش از آن اين روز را عروبه مي گفتند.(8)



 

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386;ساعت 15:4;  توسط مریم; 
ادینه که می شود
 
 
بارالها! چگونه باور كنم نبودنش را وقتي كه محبت دستي نوازشگر در تار و پود وجودم ريشه مي دواند چگونه باور كنم سكوت درياي چشمهايم را وقتي كه قايق مهربانيش بي ناخدا در اوج آسمانها به پيش مي رود.
آدينه كه مي شود قاصدكهاي دلم را روانه آستان دوست مي كنم تا پيام آور حضور صدفي باشد كه يازده مروايد سبز را با خود به همراه دارد. وقتي كسي نيست كه درد آشنايم باشد فرشته اي پيدا مي شود تا در خلوت شبهاي تار تسلي بخش خاطرم باشد. هنوز ستاره اي بي نورم كه در انتظار شعاعي از خورشيد لحظه شماري مي كنم. كويري در انتظار آبم و حتي درياي اشكهايم كويرتف زده وجودم را سيراب نمي كند. از ستارگان آسمان سراغ مي گيرم و چون پرنده اي عاشق گمگشته ام را درميان فرشتگان آسمان مي جويم.
با من بگو چگونه از رويش ياس ها بگويم ، وقتي كه نرگسي هاي چشمم در انتظار آمدنت سوسو مي زنند. هر شب با ياد تو به خواب مي روم و صبح در انتظار ... مي دانم كه مي آيي و غبار غم و اندوه هزاران ساله را از قلبهاي خسته مان مي زدايي و اشكهاي زلالمان را از گونه هايمان برمي چيني. مي آيي و ضريح گمشده ياسي كبود را نشانمان ميدهي و مسيح مريم را با خويش همراه مي سازي . مي آيي و صندوقچه موسي را برايمان مي گشايي و آنگاه در كنار كعبه عشاق سر بر آستان بندگي خدايي مي سايي كه آمدنت را به منتظران و مستضعفان جهان وعده داده بود. مي آيي و در فراسوي نگاه منتظرمان، قلبهاي كوچك و اميدوارمان را به هم پيوند ميدهي و آن روز، روز شادي چشمهاي منتظري است كه عاشقانه مي گريند و به سويت بال و پر مي گشايند.
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386;ساعت 14:38;  توسط مریم; 
چند کلمه حرف با تو
 
هر روز صبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد؛
بنشينيد و فكر كنيد.
 
يك دقيقه وقت بگذاريد
و كار كوچكي براي ارج نهادن به خود انجام دهيد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
و بر آن شويد كه امروز را از افسوس هاي گذشته و
دلواپسي هاي آينده پاك كنيد
يك دقيقه وقت بگذاريد
و فكر كنيد يك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش
غصه خوردن و تنش عصبي دارد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
و نگذاريد كه چيزهاي كوچك شادماني شما ر ا بر هم بزند.
يك دقيقه وقت بگذاريد
و اثرات حرف هاي غير منصفانه را از بين ببريد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
تا از افكار منفي خلاص شويد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
و تجربه اي لذت بخش را به خاطر بياوريد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
تا به تمدد اعصاب بپردازيد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
و تصميم بگيريد كه از هيچ كس انتظار تشكر نداشته باشيد
يك دقيقه وقت بگذاريد
و بر آن شويد كه اجازه ندهيد كسي در شما احساس حقارت
به وجود بياورد
و بلأخره آخرين دقيقه روز خود را به اين اختصاص دهيد
كه تصميم بگيريد به هيچ وجه در مورد آنچه ديگران ممكن است
درباره شما بگويند يا فكر كنند نگران نباشيد.
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386;ساعت 21:41;  توسط مریم; 
ایینه و سنگ
سر گشته اي به ساحل دريا،
نزديك يك صدف،
سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !
***
گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،
چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،
از سنگ بهتر است !
***
جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،
از سنگ مي دميد !
انگار
دل بود ! مي تپيد !
اما چراغ آينه اش در غبار بود !
***
دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،
خود را به او نمود .
آئينه نيز روي خوش آشنا بديد
با صدا اميد، ديده در او بست
صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،
در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد
سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !
آئينه را شكست !
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386;ساعت 20:50;  توسط مریم; 
مشیری2
لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،
شكسته ناله هاي موج بر سنگ.
مگر دريا دلي داند كه ما را،
چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !
***
تب و تابي ست در موسيقي آب
كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب
فرازش، شوق هستي، شور پرواز،
فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !
***
سپردم سينه را بر سينه كوه
غريق بهت جنگل هاي انبوه
غروب بيشه زارانم در افكند
به جنگل هاي بي پايان اندوه !
***
لب دريا، گل خورشيد پرپر !
به هر موجي، پري خونين شناور !
به كام خويش پيچاندند و بردند،
مرا گرداب هاي سرد باور !
***
بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،
كه ريزد از صدايت شادي و نور،
قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !
***
لب دريا، غريو موج و كولاك،
فرو پيچده شب در باد نمناك،
نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛
نگاه ماهي افتاده بر خاك !
***
پريشان است امشب خاطر آب،
چه راهي مي زند آن روح بي تاب !
« سبكباران ساحل ها » چه دانند،
«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !
***
لب دريا، شب از هنگامه لبريز،
خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،
در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛
چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!
***
چراغي دور، در ساحل شكفته
من و دريا، دو همراز نخفته !
همه شب، گفت دريا قصه با ماه
دريغا حرف من، حرف نگفته !
*****
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386;ساعت 20:48;  توسط مریم; 
مشیری
آهي كشيد غمزده پيري سپيد موي
افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه
در لا به لاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه!
 
در ديگاه مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يك  تار مو سپيد!
 
در هم شكست چهره ي محنت كشيده اش
دستي به موي خويش فرو برد و گفت "واي!"
اشكي به روي آينه افتاد و ناگهان
بگريست هاي هاي!
 
درياي خاطرات زمان گذشته بود
هر قطره اي كه بر رخ آيينه مي چكيد
در كام موج، ضجه ي مرگ غريق را
از دور مي شنيد
 
طوفان فرو نشست، ولي ديدگان پير
مي رفت باز در دل دريا به جستجو
در آب هاي تيره ي اغماق خفته بود
يك مشت آرزو...!
***
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386;ساعت 20:47;  توسط مریم; 
و انسان.....................
انسان زميني شد، فرشته‌ها گريستند
  
از بهشت كه بيرون آمد، دارايي‌اش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود. فرشته‌ها گفتند: تو بي‌بهشت مي‌ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم
ظلم كرده‌ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي‌خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده‌اي كه تو را دوباره به بهشت مي‌رساند و از زمين مي‌گذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از
حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه... و فرشته‌ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي‌توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. مي‌ترسيد و مردد
بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده‌شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به‌گزيدن
توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد
و صبوري را. و اين آغاز انسان بود
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386;ساعت 21:54;  توسط مریم; 
یا امام زمان

تقدیم به امام زمان(عج)

جلوه کردی به دلم  به دیده ام چه حاجت ست

مستم ز روی تو به  باده و می چه حاجت ست

دردم دوا شود به یک نظر روی تو

به درمان و دارو به طبیبان چه حاجت ست

اللهم عجل لولیک الفرج

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386;ساعت 23:37;  توسط مریم; 
بنال ای دل(با تشکر از هوتسا عزیزم برای فرستادن این شعر زیبا)



بنال ای دل که دنیا را بقا نیست

 چوآرامش در این دار فنا نیست

بنال ای دل نماند جاودانه

 بجز عشق ونوای عاشقانه

بنال ای دل به لحن نای داوود

 که هر نالیدنش ذکر خدا بود

بیا تا از پی اش با هم بگردیم

 که هر دوآشنا با آه و دردیم

بنال ای دل که یارم زار و خسته

به پشت پرده ی غیب نشسته

بنال ای دل به هر صبح و به هر شام

 چوتنها اشک ریزد آن دلارام

بنال ای دل ز غمهایم گذر کن

که تنها ناله بر آن منتظر کن

بنال ای دل که یارم در نماز است

سراپا ناز و در حال نیاز است

بنال ای دل که بس آزرده ام من

 که رد پای او گم کرده ام من

نشانم ده حریم سامرا را

 مگر پیدا کنم آن دلربا را

بنال ای دل گل بی خار من کو

نشینم چون بنفشه بر لب جو

مگر عکس رخش در آب بینم

 دگر او را مگر در خواب بینم

که من آلوده ام ، او پاک و معصوم

 از این رو گشته ام ناکام و محروم

بنال ای دل چوآید بوی نرگس

به خوبی عطر او را می کنم حس

خدایا در فراقش ناله تا کی

به سینه داغها چون لاله تا کی

خدایا رازها در پرده تا کی

 ز غیبت قلبها آزرده تا کی

بنال ای دل بگو با شور و فریاد که

 یا مهدی جهان پر شد ز بیداد

کجایی ای گل زهرا کجایی ؟

 تو ای مهر افرین ، لطف خدایی

«الْعَجَلَ الْعَجَلَ يَا مَوْلاى يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386;ساعت 23:25;  توسط مریم; 
تقدیم به بهترین دوستم که هرگز در سخت ترین لحظات هم تنهایم نگذاشت
دوستي ما
سپاسگذارم براي دوستيمون که برام خيلي معني داره
مهربونيت و درک تو و عشقي که در اين را ه آزادنه شريک شدي
سپاسگذارم براي اينکه کنارمي وقتي نياز دارم به کسي که غمخوارم باشه
و سپاسگذارم براي همه وفا و صداقت که هميشه با هم سهيم بوديم
سپاسگذارم براي دوستيمون که چيزي هست که با پول نمي شه خريدش
سپاسگذارم براي اينکه وقتي نياز به گريه کردن داشتم محکم نگهم داشتي
سپاسگذارم براي لبخندهاي هميشگيت وقتي که من نمي تونستم لبخند بزنم
وسپاسگذارم که نفس و وجودم را بالا بردي وقتي که احساس کوچکي مي کردم
دوستي تو را من عميقا" گرامي مي دارم
پس اين پيام را براي تو مي فرستم
انشا ا... خدا به تو برکت دهد و هميشه حفاظتت کند
و اميدوارم که هميشه دوست من باقي به ماني
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386;ساعت 21:30;  توسط مریم; 
تصور کن
تصور کن
 
( جان لنون)
تصور کن هيچ بهشتی در کار نيست
آسان است اگر تلاش کنی
و هيچ جهنمی در زير پايمان نيست
بر بالای سرمان تنها آسمان است
تصور کن همه انسان‌ها
برای امروز زندگی می‌کنند …
تصور کن هيچ کشوری نيست [مرزها از بين رفته‌اند]
تصورش سخت نيست
هيچ بهانه‌ای برای کشتن يا مردن در راهش نيست
چنان که مذهبی وجود ندارد
تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی می‌کنند
شايد بگويی من رؤيا می‌بينم
اما من تنها نيستم
من اميددار روزی هستم که تو به ما بپيوندی
و جهان يکی شود
تصور کن مالکيتی وجود ندارد
تعجب می‌کنم اگر بتوانی
نيازی به حرص يا گرسنگی نيست؛
برادری بشر.
تصور کن همه مردم
زمين را با يکديگر قسمت می‌کنند …
شايد بگويی من رؤيا می‌بينم
اما من تنها نيستم
من اميددار روزی هستم که تو به ما بپيوندی
و جهان يکی شود
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386;ساعت 0:2;  توسط مریم; 
روزت مبارک
 
معلمی هنر است ,
 
معلمی عشقی است الهی و آسمانی ,
 
تا خدا بوده و هست ,
 
معلم بوده و هست
 
و هر روز روز معلم است .
 
 
 
مي توان در سايه آموختن
گنج عشق جاودان اندوختن

اول از استاد، ياد آموختيم
پس، سويداي سواد آموختيم

از پدر گر قالب تن يافتيم
از معلم جان روشن يافتيم
اي معلم چون کنم توصيف تو
چون خدا مشکل توان تعريف تو

اي تو کشتي نجات روح ما
اي به طوفان جهالت نوح ما

يک پدر بخشنده آب و گل است
يک پدر روشنگر جان و دل است

ليک اگر پرسي کدامين برترين
آنکه دين آموزد و علم يقين
 
 
سلام به تو ای معلم زندگیم.
روزت مبارک.
خدا را شاکرم که  تو را سر راهم قرار داد
 تا بهترین ها را تو به من بیاموزی
مرا ببخش اگر شاگرد شایسته ای نبودم
اما همواره قدردان مهر و محبت استادانه ات هستم و
به دستتان بوسه ادب میزنم
مدیون توام که به من بسیار اموختی
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386;ساعت 16:57;  توسط مریم; 
اهنگر

لاينل واترمن داستان آهنگري را مي‌گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال‌ها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي‌شد.

يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگي‌ات بدتر شده. نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."

آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي‌‌اش آمده است. اما نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

در اين كارگاه فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي‌داني چطور اين كار را مي‌كنم؟ اول تكه‌ي فولاد را به اندازه‌ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر مي‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه مي‌زنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه مي‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي‌كنم و تمام اين كارگاه را بخار آب مي‌گيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌كند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."

آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد:

گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي‌اندازد. مي‌دانم كه از اين فولاد هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."

باز مكث كرد و بعد ادامه داد:

- مي‌دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما مي‌كنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي كه مي‌خواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو مي‌خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن."

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386;ساعت 17:50;  توسط مریم; 
اموخنه ام

آموخته ام که باید بر زمان مسلط باشم نه به زیر فرمان آن

 
 
آموخته ام که نگویم ای کاش آن کار را طور دیگری انجام داده بودم بلکه بگویم بار دیگر آن کار
 
را طور دیگری انجام خواهم داد.
 
اموخته ام که باید بر زمان مسلط باشم نه به زیر فرمان آن .
آموخته ام هر سفر دور و درازی با بر داشتن تنها یک گام آغاز می شود.
 
 
آموخته ام خطاهای دیگران را مانند خطاهای خیش تحمل کنم.
 
 
آموخته ام که مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران.
 
اموخته ام که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیا موزم بنابراین علم خود
را انفاق کرده ام و آنچه  را نمی دانم آموخته ام.
 
اموخته ام بیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم.
 
اموخته ام بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم.
 
آموخته ام که همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چراکه زندگی و موهبتهای آن را دوست دارم.
 
آموخته ام اگر از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم.
 
آموخته ام لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.
 
آموخته ام آن چرا امروز در دست دارم ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.
 
آموخته ام که زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که در آن از پاک کن خبری نیست.
 
آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست.
 
آموخته ام زیاده گویی شاید مقدمه ناشنوائی باشد
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386;ساعت 17:16;  توسط مریم; 
از شکست نردبان موفقیت بسازیم
چقدر یه شکست تو زندگیت مهمه؟؟آیا باعث شکوفاییت میشه یا
 
این که باعث میشه که نا امید بشی و دست از تلاش برداری..
 
 
 
 
If you are not big enough to lose, you are not big enough to
 
win.
اگر این قدر قوی نیستی که ببازی ..مسلما توانایی برتده شدن را نیز
 
نخواهی داشت
 
 
 
 
 
There are no secrets to success. It is the result of
 
preparation, hard work, and learning from failure.
 
هیچ رازی در موفقیت وجود ندارد..موفقیت نتیجه آمادگی..تلاش
 
سخت..و درس گرفتن از شکست هاست
 
 
 
 
 
 The wisest person is not the one who has the fewest failures
 
but the one who turns failures
 
 to best account.--
همیشه زیرکترین آدم ها کسانی نیستند که کمترین میزان شکست
 
را دارند بلکه کسانی هستند که از شکست ها بهترین درس را
 
میکیرند...
 
 
 
 
 
Being defeated is often a temporary condition. Giving up is
 
what makes it permanent.--
 
شکست معمولا یک موقعیت موقتی است..ولی نا امید شدن آن را
 
به یک موقعیت دائمی تبدیل میکند
 
 
 
Failure should be our teacher, not our undertaker. Failure is
 
delay, not defeat. It is a temporary detour, not a dead end.
 
Failure is something we can avoid only by saying nothing,
 
doing nothing, and being nothing.--
 
شکست باید  مثل یک معلم برای ما باشه  ..نه یک مانع برای
 
پیشرفت...
 
شکست می تواند باعث بشه یه مقداری عقب بیافتی از کارات ولی
 
نباید مسبب مغلوب شدنت باشد...
 
شکست به منزله یک وقفه توی کارات هست ولی نه یک نفطه
پایان.
 
.تنها در صورتی میتوانی از شکست اجتناب کنی که چیزی
 
نگی ..کاری نکنی...و هیچ چی نباشی ...
 
 
....... (یعنی در واقع پاهات رو رو به قبله دراز کنی و هیچ کاری
 
نکنی )
 
 
 
 
 
 
If you can't make a mistake, you can't make anything.
 
اگرنمی تونی  اشتباه کنی یعنی هیچ کاری نمی تونی بکنی 
 
 
 
 
 
 
 
No one ever won a chess game by betting on each move.
 
Sometimes you have to move backward to get a step forward.
 
هیچ کسی نمیتونه شرط ببنده که با یه حرکت   قادر به برنده شدن
 
در یک بازی شطرنج هست... یه زمانهایی لازمه تو یه قدم عقب
 
نشینی کنی  تا بتونی یه قدم به جلو بر داری   
 
 
 
Our greatest glory is not in never falling, but in rising every
 
time we fall.
 
بزرگترین موهبت این نیست که هیچ زمان شکست نخوری... بلکه
 
این است که بعد از هر شکست بتونی دوباره بلند شی  
 
 
 
 
 
 
I am not judged by the number of times I fail, but by the
 
number of times I succeed; and the number of times I
 
succeed is in direct proportion to the number of times I can
 
fail and keep on trying. -
 
قضاوت دیگران نسبت به من روی  تعداد دفعاتی نیست که
 
شکست خورده ام..بلکه روی تعداد دفعاتی است که موفق شده ام ..
 
و تعداد دفعاتی که موفق شده ام دقیقا زمانی بوده که بلا فاصله
 
بعد از این که شکست خورده ام  دوباره به تلاش ادامه داده ام و
 
موفق شده ام....  ....
 
 
 
 
 
Most people give up just when they're about to achieve
 
success. They quit on the one yard line. They give up at the last minute of the game, one foot from a winning touchdown
 
.--
 
بیشتر آدم ها زمانی نا امید میشن که چیزی به موفقیتشون
 
نمونده..در یک قدمی پیروزی  دست از تلاش بر می دارند...آنها در
 
دقیقه آخر تمامی امید خود را از دست میدهند..یک قدم مانده به
 
خط پایان و پیروزی    ...
 
 
 
 
If there exists no possibility of failure, then victory is
 
meaningless.
 
اگر احتمال شکست وجود نداشت ..پیروزی  بی معنی بود
 
(طعم شیرین خود را از دست می داد)....
 
 
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386;ساعت 20:26;  توسط مریم; 
انديشه هاي يك هفته

انديشه هاي يك هفته


روز شنبه:
آيا مي داني كه براي رشد يافتن بايد اول  خاك شدن را تمرين كرد؟


روز يك شنبه :
اگر مي خواهي از زندگي لذت ببري ، هر كاري را جدي بگير و بدان كه تو براي انجام آن بهترين هستي.


روز دوشنبه :
تو جانشين خداوندي ، پس مثل يك انسان مقدس زندگي كن !


روز سه شنبه :
هيچ انساني بدون سرمايه ي عمر به دنيا نمي آيد . پس ببين چگونه آن را خرج مي كني .


روز چهارشنبه :
آدمهاي فقير ولخرج تر از پولدارها هستند ، زيرا ثروتمندان از ترس فقر خسيس مي شوند و فقرا چيزي براي ترسيدن ندارند .


روز پنج شنبه :
نقاش ، نويسنده و عكاس ، از كاينات كپي بر مي دارد و اثرش شاهكار مي شود .


روز جمعه :
در قطرات باران رمزي است كه بايد به آن گوش كنيم . الفباي ترنم رود است . اگر گوش كنيم قادريم كه لايق فردوس باشيم و از آن لذت ببريم . زيرا در بهشت ، نهر ها جاري است !!!


پس فهميدم :
خشم ، طوفان ، انهدام ، آتشفشان ، آرامش ، شب ؛ قهر خورشيد در يك بعد از ظهر دلتنگ پاييز ؛ شادي  آسمان بعد از يك بارش بهاري ؛ حسرت ميوه شدن يك شكوفه ؛ تلاش مورچه در جمع آوري آذوقه و همه ي ويژگي هاي رشد و تعالي كه در كاينات مي بينيم در آدم تجلي دارد و همين باعث خشم شيطان شده است .
حرص ، طمع ، حسادت ، كينه ، .... ، در طبيعت انسان نيست!!!


| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386;ساعت 17:31;  توسط مریم; 
اگر اجازه می دهید

 

اگر اجازه مي دهيد ما بخنديم، زندگي تراژدي نيست
هوتي، ملقب به بوداي خندان، از محبوب‌ترين عرفاي ژاپن است. مشهور است كه هوتي در طول زندگي عارفانهي خويش، حتي يك كلمه هم بر زبان نياورد و از زماني كه به نور معرفت و عرفان مشرف شد، تنها شروع به خنديدن كرد و هر گاه كسي از او ميپرسيد: «چرا ميخندي؟» او در جواب بيشتر مي‌خنديد. هوتي در حالي كه فقط مي‌خنديد دهكدهها و شهرها را يكي پس از ديگري پشت سر ميگذاشت.

    
مردم دور او جمع ميشدند و او همچنان ميخنديد. بتدريج خندهي او به ديگران نيز سرايت ميكرد و اشخاص حاضر در جمع يكي يكي به خنده ميافتادند. در نهايت همه مي‌خنديدند ولي نميدانستند چرا. به خود ميگفتند: «مسخره است. اين مرد خل و چل است. اصلاً ما چرا داريم ميخنديم؟» نگران مي‌شدند و با خود مي‌گفتند: «حالا مردم چه فكر ميكنند؟ ما داريم الكي ميخنديم.» با اين وجود، هنگامي كه هوتي شهري را ترك مي‌كرد مردم در انتظار بازگشت مجدد او به سر ميبردند، زيرا تا آن وقت در طول زندگي خويش با اين شدت و حدت نخنديده بودند. آنها احساس ميكردند كه بعد از اين خنده، حواسشان پاك و شفافتر شده است و چشمانشان بهتر ميبيند. احساس ميكردند كه تمام وجودشان آكنده از نور شده است؛ انگار كه پردهي سياه سنگيني را از چهره‌ي خود كنار  بودند

    
به اين ترتيب هوتي همهي دهكدهها و شهرها را يكي پس از ديگري پشت سر ميگذاشت و به هر شهري كه ميرسيد، آنجا را سرشار از خنده و شادي ميساخت. او به مدت چهل و پنج سال تنها يك كار انجام داد، و آن هم خنديدن بود!
    جالب است كه در ژاپن، از هيچ كس به اندازهي هوتي با عزت و احترام ياد نميكنند. در هر خانهاي، مجسمهاي از هوتي وجود دارد. او هيچ كاري غير از خنديدن انجام نداد؛ ولي خندهي او از چنان عمقي سرچشمه ميگرفت كه در وجود هر كس كه آن را ميشنيد برجا ميماند و انرژي‌‌اي تازه در وجودش جاري مي‌ساخت.
    هوتي منحصر به فرد است. در تمامي اعصار، هيچ ابوالبشري آدمها را تا به اين حد به خنده وانداشته است، آن هم خنده‌اي بدون دليلي خاص! اين خنده مردم را ارضا ميكرد و ناپاكي را از وجود آنها ميزدود. با اين خنده، احساس خوشايندي به آنها دست مي‎‎داد كه تا آن زمان تجربه نكرده بودند. اين خنده چيزي را در عمق ناشناختهي وجودشان بيدار مي‌كرد و زنگي را در قلب آنها به صدا درميآورد.
    شايد دنيا هرگز آدمي مثل هوتي را به خود نديده باشد و به همين دليل است كه هوتي از چنين اهميتي برخوردار است.
    زندگي او با زندگي يك آدم معمولي خيلي متفاوت بود. زندگي او چيزي نبود جز خندهاي مستمر. ميگويند كه هوتي حتي گاهي اوقات در خواب هم ميخنديد. او شكمي گنده داشت كه موقع خنديدن تكان ميخورد و بالا و پايين ميرفت. خنديدن براي او به قدري طبيعي و ساده بود كه هر چيزي ميتوانست او را به خنده بيندازد، حتي در خواب ـ چرا كه زندگي، چه در خواب و چه در بيداري، چيزي نيست جز يك كمدي.
    ولي شما از زندگي يك تراژدي ساختهايد. و اين چنين در واقع آن مفتضح كردهايد. حتي وقتي ميخنديد، در واقع نميخنديد، بلكه تظاهر ميكنيد و حتي اين تظاهر را نيز زوركي انجام ميدهيد. خندهي شما از قلبتان سرچشمه نميگيرد و از ته دل نيست. اين خنده از هستهي وجود شما به بيرون نميتراود، بلكه تنها رنگ و پوششي است كه نماي بيروني شما را ميپوشاند. شما به دلايلي ميخنديد كه هيچ ربطي به خنده ندارند.
    در يك شركت تجاري، رئيس مؤسسه مشغول نقل حكايتهاي تكراري و بيمزهي هميشگي بود، و البته همهي كاركنان حاضر در دفتر ميخنديدند ـ چون كه مجبور بودند! آنها ديگر حالشان از شنيدن آن قصهها به هم ميخورد، ولي بالاخره پاي رئيس در كار بود! وقتي رئيس لطيفه ميگويد، مرئوس بايد بخندد؛ اين در واقع جزئي از وظايف او است. در اين ميان، فقط يك خانم ماشيننويس بود كه نميخنديد و جدي و شق و رق نشسته بود. رئيس از او پرسيد: «چه شده؟ چرا نميخندي؟» او در جواب گفت: «من آخر ماه از اينجا ميروم.» پس بنابراين ديگر دليلي وجود نداشت كه بخندد!
    آدمها براي انجام هر كاري دلايل خاص خودشان را دارند. در اين ميان، حتي خنديدن هم گونه‌اي معامله شده و جنبهي اقتصادي و سياسي پيدا كرده است. خنده ديگر ناب نيست؛ خلوص آن از بين رفته است. تو ديگر نميتواني خالصانه و بدون آلايش، مثل يك كودك، بخندي. انسان زماني كه ديگر نتواند با خلوص بخندد، پاكي و طهارت و معصوميت خويش را از دست ميدهد.
    يك كودك را نگاه كن. خندهاش را ببين كه چقدر ژرف است وچگونه از كنه قلبش سرچشمه ميگيرد. اولين فعاليت اجتماعي‌‌اي كه كودك فرا ميگيرد لبخند زدن است ـ البته استفاده از واژهي «فرا گرفتن» صحيح نيست، زيرا لبخند چيزي است كه در وجود كودك به ارمغان نهاده شده و او در حقيقت آن را با خود به اين دنيا ميآورد. بهتر است بگوييم كه كودك با لبخند زدن، عضوي از اجتماع ميشود.
    لبخند او بسيار طبيعي و خودانگيخته و اولين جرقهي وجود كودك در اين دنياست. وقتي يك مادر لبخند كودكش را ميبيند، خوشحالي عظيمي به او دست ميدهد، براي اينكه اين لبخند نمايانگر سلامتي و هوش كودك است. اين لبخند گواه سرزندگي و شاد بودن كودك است و نشان ميدهد كه كودك، احمق و عقب‌افتاده نيست. مادر با مشاهدهي اين وضعيت، به وجد ميآيد.
    لبخند زدن اولين فعاليت اجتماعي انسان است، و بايد به عنوان اصليترين و اساسيترين فعاليت آدمي نيز باقي بماند. آدم بايستي در تمام طول زندگياش بخندد و تنها در اين صورت قدرت مقابله با مشكلات را پيدا ميكند ـ مقابله‌اي كه سبب رشد و بلوغ انسان ميشود. من نميگويم كه آدم نبايد گريه كند. در واقع، اگر نتواني بخندي، گريه هم نميتواني بكني. گريه و خنده با هم هستند. آنها جزئي از پديدهاي هستند كه در مجموع نمايانگر حقيقت و اصالت انسان است.
    ميليونها نفر آدم هستند كه اشك‌هاي‌شان خشك شده است. چشمهاي آنها برق و جلا و عمق خود را از دست داده و خشك و بيطراوت شده است؛ چرا كه نميتوانند اشك بريزند و بگريند، و بنابراين اشك به طور طبيعي در چشم‌هاي‌شان خشكيده است. اگر جلوي خنده را سد كنند، راه جاري شدن گريه و اشك را هم بستهاند. كسي كه بخوبي مي‌خندد، بخوبي هم ميتواند گريه كند. اگر بتواني بخوبي بخندي و گريه كني، مي‌تواني ادعا كني كه زنده هستي.

    

آدم مرده نميتواند بخندد و اشك بريزد. آدم مرده فقط ميتواند جدي باشد. برو و به يك جسد نگاه كن ـ مهارت آدم مرده در جدي بودن، از تو بسيار بيشتر است. فقط آدمهاي زنده هستند كه ميتوانند بخندند و گريه کند.

پس تا زمان هست بیاییم بخندیم و از موهبتهای خداوند لذت ببریم.

.

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386;ساعت 23:2;  توسط مریم; 
بگوییم
كلمه ها بر احسا سها و انديشه ها تاثير مي گذارند .
 احسا سها بر افكار وكلمه ها مؤثرند .
انديشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثير مي گذارند .
 
بگوييم :  از اينكه وقت خود را در اختيار  من گذاشتيد متشكرم .
نگوييم : ببخشيد كه مزاحمتان شدم .
 
بگوييم : در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود .
نگوييم : گرفتارم .
 
بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟
نگوييم : دروغ نگو .
 
 بگوييم :  خدا  سلامتي بده .
 نگوييم :  خدا بد نده .
 
بگوييم : هديه براي شما .
نگوييم :  قابل ندارد .
 
بگوييم : با تجربه شده .
نگوييم :  شكست خورده .
 
بگوييم: قشنگ نيست .
نگوييم : زشت است .
 
 
بگوييم: خوب هستم .
نگوييم: بد نيست .
 
بگوييم : مناسب من نيست .
نگوييم : به درد من نمي خورد .
 
 
 
بگوييم : با اين كار چه لذتي مي بري؟
نگوييم : چرا اذيت مي كني؟
 
 
بگوييم : شاد و پر انرژي باشيد .
نگوييم : خسته نباشيد .
 
بگوييم: من .
نگوييم: اينجانب .
 
بگوييم: دوست ندارم .
نگوييم: متنفرم .
 
بگوييم: آسان نيست .
نگوييم: دشوار است .
 
بگوييم : بفرماييد .
نگوييم : در خدمت هستم .
 
 
بگوييم : خيلي راحت نبود .
نگوييم : جانم به لبم رسيد .
 
بگوييم : مسئله را خودم حل مي كنم .
نگوييم : مسئله ربطي به تو ندارد .
| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386;ساعت 22:53;  توسط مریم;