سلام خدای مهربونم.محبوب عزیز و دوست داشتنی ام.ممنونم که بازم یادم اوردی.مدتها بود احساس میکردم یه گمشده دارم.سرگردان شده بودم.حیران و در مانده.همش از خودم می پرسیدم؟چرا اینجوری شدی؟بی هدف شده بودم.یه بیمار روحی.بیماری که فهمیده بود یه مشکل اساسی داره ولی نمیدونست برای درمان چکار کنه.امروز نامه ات بدستم رسید..خدای عزیزم.با دیدن نامه ات گویی عالمی به رویم لبخند زد.از خوشحالی نمیدانستم چه کنم.گویی مدتها بود منتظر بودم.اره خدا گمشده من تو بودی.من تو را گم کرده بودم.درمان همه دردهایم تویی.میدونم.اما .................خدایا وجودم پر از حجابهای ظلمت شده و نمیگذاره به تو نزدیک بشم.خدایا شرمنده ام تو خالقی و من مخلوق تو معبودی و من عبد اما این تویی که همیشه به یادم هستی و این منم که همیشه فراموش میکنم.منم که در غفلتم. و تاریکی و ظلمت دنیا را بجای نور گرفته ام.خدایا یاری ام کن.
میخوام خدا جو خدا جو خدا جو باشم
|
نامه ای از طرف خدا...
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت:خدا |
در عشق تو بي سريم سر گشته شده
وز دست اميد ما سر رشته شده
مانند يكي شمع به هنگام صبوح
بگداخته و سوخته و كشته شده
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
سخنان پير طريقت :
خداوندا ، نام تو ما را جواز ، مهر تو ما را جهاز ، شناخت تو ما را امان ، و لطف تو ما را عيان . خداوندا ، ضعيفان را پناهي ، قاصدان را بر سر راهي ، و مومنان را گواهي ، چه عزيز است آنكس كه تو خواهي .
دو گيتي در سر دوستي شد و دوستي در سر دوست ، اكنون نميتوانم گفت كه او است .
خدايا ، از آنچه نخواستي چه آيد ؟ و آنرا كه نخواندي كي آيد ؟ ، نا كشته را از آب چيست ؟ و نابايسته را جواب چه ؟ تلخ را چه سود گرش آب خوش در جوار است ؟ و خار را چه حاصل كو را بوي گل در كنار است ؟ قسمتي رفته ، نفزوده و نه كاسته ، چه توان كرد ؟ داور اعلي چنين خواست . شيطان در افق بالا زيسته و هزاران عبادت ورزيده ، چه سود داشت كه نبود بايسته !
خدايا ، آنروز كجا باز يابم كه تو مرا بودي و من نبودم ، تا باز به آنروز نرسم ميان آتش و دودم ، اگر به دو گيتي آنروز يابم ، من بر سودم ، و اگر بود تو خود را دريابم ، به نبود خود خشنودم .
خدايا ، نه شناخت تو را توان ، نه ثناي تو را زبان ، نه درياي جلال و كبرياي تو را كران ، پس تو را مدح و ثنا چون توان ؟
اي مهيمن اكرم ، اي محتجب معظم ، اي متجلي به كرم ، اي قسام پيش از لوح و قلم ، بادا كه روزي باز رهم از زحمت حوا و آدم ، آزاد شوم از بند وجود و عدم ، از دل بيرون كنم اين حسرت و ندم ، و با دوست بر آسايم يك دم و در مجلس انس قدح شادي نهاده دمادم .
اي نزديكتر به ما از ما ، و مهربانتر از ما به ما ، نوازنده ما بي ما ، به كرم خويش نه به سزاي ما ، هر چه كرديم تاوان بر ما ، هر چه تو كردي باقي بر ما ، هر چه كردي به جاي ما ، بخود كردي نه براي ما .
الهي ، آنكه تو را به صنايع شناخت ، بر سبب موقوف است و با واسطه راه دارد ، و آنكه تو را به صفات شناخت در خبر محبوس و محصور است و او كه تو را به اشارت شناخت ، صحبت را مطلوب است ، او كه ربوده تو است ، از خود معصوم است .
( اَلسًتُ برُبكُم ) كرامت خدا است ، و ( بلي ) نيكويي و احسان اوست كه داعي و مجيب هر دو يكي است و پرسنده و پاسخ گوينده خداوند است ، آنچنان كه خداوند بنده خود را خواند ، و او را به خود نيوشيد ، و گوش شنوا داد و خود جواب داد و به بنده جواب بخشيد .
الهي ، خود را از همه بتو وابستم ، اگر بداري ترا پرستم ، و اگر نداري خود پرستم ، نوميدم مساز ، بگير دستم .
الهي ، آنچه ما خود كِشتيم ، به بر ميار و آنچه تو ما را كشتي آفت ما از آن بازدار .
الهي ، گل بهشت در چشم عارفان خار است ، جوينده ترا با بهشت چكار است ؟
الهي ، دلي ده كه در كار تو جان بازيم و جاني ده كه كار آن جهان بسازيم .
الهي ، نفسي ده كه حلقه بندگي تو گوش كند ، و جاني ده كه زهر حكمت تو نوش كند .
الهي ، كاشكي عبدالله خاك بودي ، تا نامش از دفتر وجود پاك بودي .
الهي ، اقرار كردم به مفلسي و هيچ كسي ، اي يگانه كه از هر چيز مقدسي ، چه شود اگر مفلسي را در نفس آخر به فرياد رسي ؟
الهي ، آتش يافت با نور شناخت آميختي ، و از باغ وصال نسيم قرب برانگيختي ، به آتش دوستي آب گل سوختي ، تا ديده عارف را ديدار خود آموختي .
توحيد نه همه آنست كه او را يگانه داني ، بلكه توحيد حقيقي آنست كه او را يگانه باشي و از غير او بيگانه ، آغاز عنايت آنست كه خداوند بندگان را قصدي و نيتي غيبي دهد تا ايشانرا از جهان باز برد و در دلشان نوري تابان افكند ، تا از جهانيان باز برد و چون منفرد و تنها شود ، آنگاه وصال را شايد ...
الهي ، تا آموختن را آموختم ، آموخته را جمله بسوختم ، اندوخته را برانداختم ، و انداخته را بياندوختم ، نيست را بفروختم تا هست بيافروختم ، خدايا تا يگانه بشناختم ، در آرزوي شادي بگداختم ، كي باشد كه گويم پيمانه بيانداختم ، از علايق واپرداختم و بود خويش جمله در باختم .
تا کي ؟ تاکي مي خواي بگي نمي شه ، نمي تونم ، خسته شدم .
تا کي ؟ تاکي مي خواي بگي حوصله هيچ چيز و هيچ کس رو ندارم ، ازين زندگي بيزارم .
تا کي ؟ تاکي مي خواي بگي زندگيم تکراري شده ديگه نمي خوام زنده باشم .
تا کي ؟ تاکي مي خواي به ديگران هي غر بزني و گله کني .
آخه اونا چه گناهي دارن ؟
تو نمي توني بگي تا کي ادامه داره ، چون خودت خواستي که اين طوري باشي . پس ادامه داره تا بي نهايت .
خودت خواستي زندگيت کسالت آور و خسته کننده باشه.
خودت خواستي همه از تو دور باشن و هيچ دوستي نداشته باشي.
خودت خواستي صبح تاشب گوشه خونه کز کني و هيچ کس رو تو اتاقت راه ندي و فقط به آسمون نگاه کني و منتظر معجزه باشي.
اصلا تا حالا فکر کردي از خودت چي مي خواي ؟ اصلا تو کي هستي ؟
براي چي آفريده شدي ؟ اگه تو نبودي ، چي مي شد ، چي از دنيا کم مي شد ؟
صبح تا شب همه اين سوال ها رو تو ذهنت مرور مي کني و لابد هي به خودت لعنت مي فرستي که اصلا چرا متولد شدي ؟ يه خودکار برمي داري ، روز تولدت رو تو تقويم زندگيت خط مي زني و تازه فکر مي کني که کلي هم شاهکار کردي .
نه جونم ! اين رسمش نيست . اين جوري نمي شه . کارو از ايني که هست بدتر نکن ، حالا که زنده اي پس زندگي کن !
اگه مرتب بدشانسي مي آري ، اگه اطرافيان متلک بارت مي کنن و تحويلت نمي گيرن .
اگه کاملا گذشته و حال و آينده اذيتت مي کنه ، فقط به خاطر اينه که تا حالا خودتو نديدي ، اصلا نمي دوني تو سرت چي مي گذره ؟
اگه يه دور زندگيت رو مرور کني ، اگه به خطاهات فکر کني و سعي کني ديگه تکرارشون نکني .
اگه عاقل باشي و از عقلت کمک بگيري ، آرامش ابدي براي توست . براي تويي که وقتي به خودت رجوع مي کني مي بيني يه عالمه استعداد ناشکفته در تو وجود داره که به يک شرط بروز مي کنه " اگه تو بخواي ! "
آره ! درسته . اگه تو بخواي حتي رنگ آسمون هم تغيير مي کنه و مي شه اون رنگي که تو دوست داري . اگه تو بخواي مي توني ثروتمندترين ، عالم ترين ، خوشبخت ترين ، نازنين ترين و خلاصه بگم تک موجود زنده و زيبايي باشي که همه با انگشت نشونش بدن و بهش بگن : " آفرين " .
و دست آخر اينکه اگه تو بخواي ؛ همه دنيا مي تونه مال تو باشه ، فقط اگه خودت بخواي
زماني براي ...
بياييد ؛ زماني را براي فکر کردن صرف کنيم ، چرا که منشاء قدرت است
بياييد ؛ زماني را به بازي کردن اختصاص دهيم ، زيرا راز هميشه جوان ماندن است
بياييد ؛ زماني را به خواندن بگذرانيم ، چون اين کار از عقل منشاء مي گيرد
بياييد ؛ زماني را به دعا کردن و نماز خواندن بياراييم ، چرا که بزرگترين قدرت روي زمين است
بياييد ؛ با هم دوستانه رفتار کنيم ، چون اين راهي است به سوي خوشبختي
بياييد ؛ با هم بخنديم ، زيرا که خنديدن موسيقي روح است
بياييد ؛ همديگر را ببخشيم ، چرا که اين دنياي دو روزه ارزش غرور و خودپسندي را ندارد
بياييد ؛ با هم کار و تلاش کنيم ، اين کار پاداش موفقيت ماست
و از همه مهمتر اينکه ، بياييد همديگر را دوست بداريم و دوست داشته شويم ، که اين کار موهبتي است الهي...
به نام نامي عشق
خدا قول نداده آسمون هميشه آبي باشه و باغ ها پوشيده از گل
قول نداده زندگي هميشه به كامت باشه
خدا روزهاي بي غصه و شادي هاي بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده
خدا ساحل بي طوفان، آفتاب بي بارون و خنده هاي هميشگي رو قول نداده
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكني
خدا جاده هاي آسون و هموار، سفرهاي بي معطلي رو قول نداده
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن
قول داده ؟
ولي خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده
خدا روزي روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق
جاودان رو قول داده
عجب روزي مي شه اون روز
پس ناملايمات زندگي رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس
نااميدي مثل جاده اي پر دست اندازه که از سرعت کم مي کنه
اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت مي ده
زياد تو دست انداز نمون
وقتي حس کردي به اون چيزي كه مي خواستي نرسيدي خدا رو شکر کن چون اون مي خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزي فراتر از خواسته الانت بهت بده.
|
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريدهشدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش بهگزيدن
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد
تقدیم به امام زمان(عج)
جلوه کردی به دلم
به دیده ام چه حاجت ست
مستم ز روی تو
به باده و می چه حاجت ست
دردم دوا شود به یک نظر روی تو![]()
به درمان و دارو به طبیبان چه حاجت ست
اللهم عجل لولیک الفرج![]()
بنال ای دل که دنیا را بقا نیست
چوآرامش در این دار فنا نیست
بنال ای دل نماند جاودانه
بجز عشق ونوای عاشقانه
بنال ای دل به لحن نای داوود
که هر نالیدنش ذکر خدا بود
بیا تا از پی اش با هم بگردیم
که هر دوآشنا با آه و دردیم
بنال ای دل که یارم زار و خسته
به پشت پرده ی غیب نشسته
بنال ای دل به هر صبح و به هر شام
چوتنها اشک ریزد آن دلارام
بنال ای دل ز غمهایم گذر کن
که تنها ناله بر آن منتظر کن
بنال ای دل که یارم در نماز است
سراپا ناز و در حال نیاز است
بنال ای دل که بس آزرده ام من
که رد پای او گم کرده ام من
نشانم ده حریم سامرا را
مگر پیدا کنم آن دلربا را
بنال ای دل گل بی خار من کو
نشینم چون بنفشه بر لب جو
مگر عکس رخش در آب بینم
دگر او را مگر در خواب بینم
که من آلوده ام ، او پاک و معصوم
از این رو گشته ام ناکام و محروم
بنال ای دل چوآید بوی نرگس
به خوبی عطر او را می کنم حس
خدایا در فراقش ناله تا کی
به سینه داغها چون لاله تا کی
خدایا رازها در پرده تا کی
ز غیبت قلبها آزرده تا کی
بنال ای دل بگو با شور و فریاد که
یا مهدی جهان پر شد ز بیداد
کجایی ای گل زهرا کجایی ؟
تو ای مهر افرین ، لطف خدایی
«الْعَجَلَ الْعَجَلَ يَا مَوْلاى يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ






آسان است اگر تلاش کنی
و هيچ جهنمی در زير پايمان نيست
بر بالای سرمان تنها آسمان است
تصور کن همه انسانها
برای امروز زندگی میکنند …
تصورش سخت نيست
هيچ بهانهای برای کشتن يا مردن در راهش نيست
چنان که مذهبی وجود ندارد
تصور کن همه انسانها در صلح زندگی میکنند
اما من تنها نيستم
من اميددار روزی هستم که تو به ما بپيوندی
و جهان يکی شود
تعجب میکنم اگر بتوانی
نيازی به حرص يا گرسنگی نيست؛
برادری بشر.
تصور کن همه مردم
زمين را با يکديگر قسمت میکنند …
اما من تنها نيستم
من اميددار روزی هستم که تو به ما بپيوندی
و جهان يکی شود
گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، ياد آموختيم
پس، سويداي سواد آموختيم
از پدر گر قالب تن يافتيم
از معلم جان روشن يافتيم
چون خدا مشکل توان تعريف تو
اي تو کشتي نجات روح ما
اي به طوفان جهالت نوح ما
يک پدر بخشنده آب و گل است
يک پدر روشنگر جان و دل است
ليک اگر پرسي کدامين برترين
آنکه دين آموزد و علم يقين
روزت مبارک.
مدیون توام که به من بسیار اموختی
لاينل واترمن داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگياش چيزي درست به نظر نميآمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد.
يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفتهاي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيات بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگياش آمده است. اما نميخواست دوستش را بيپاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكهي فولاد را به اندازهي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد:
گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغهي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
- ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفتهام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن."
انديشه هاي يك هفته
روز شنبه:
آيا مي داني كه براي رشد يافتن بايد اول خاك شدن را تمرين كرد؟
روز يك شنبه :
اگر مي خواهي از زندگي لذت ببري ، هر كاري را جدي بگير و بدان كه تو براي انجام آن بهترين هستي.
روز دوشنبه :
تو جانشين خداوندي ، پس مثل يك انسان مقدس زندگي كن !
روز سه شنبه :
هيچ انساني بدون سرمايه ي عمر به دنيا نمي آيد . پس ببين چگونه آن را خرج مي كني .
روز چهارشنبه :
آدمهاي فقير ولخرج تر از پولدارها هستند ، زيرا ثروتمندان از ترس فقر خسيس مي شوند و فقرا چيزي براي ترسيدن ندارند .
روز پنج شنبه :
نقاش ، نويسنده و عكاس ، از كاينات كپي بر مي دارد و اثرش شاهكار مي شود .
روز جمعه :
در قطرات باران رمزي است كه بايد به آن گوش كنيم . الفباي ترنم رود است . اگر گوش كنيم قادريم كه لايق فردوس باشيم و از آن لذت ببريم . زيرا در بهشت ، نهر ها جاري است !!!
پس فهميدم :
خشم ، طوفان ، انهدام ، آتشفشان ، آرامش ، شب ؛ قهر خورشيد در يك بعد از ظهر دلتنگ پاييز ؛ شادي آسمان بعد از يك بارش بهاري ؛ حسرت ميوه شدن يك شكوفه ؛ تلاش مورچه در جمع آوري آذوقه و همه ي ويژگي هاي رشد و تعالي كه در كاينات مي بينيم در آدم تجلي دارد و همين باعث خشم شيطان شده است .
حرص ، طمع ، حسادت ، كينه ، .... ، در طبيعت انسان نيست!!!
مردم دور او جمع ميشدند و او همچنان ميخنديد. بتدريج خندهي او به ديگران نيز سرايت ميكرد و اشخاص حاضر در جمع يكي يكي به خنده ميافتادند. در نهايت همه ميخنديدند ولي نميدانستند چرا. به خود ميگفتند: «مسخره است. اين مرد خل و چل است. اصلاً ما چرا داريم ميخنديم؟» نگران ميشدند و با خود ميگفتند: «حالا مردم چه فكر ميكنند؟ ما داريم الكي ميخنديم.» با اين وجود، هنگامي كه هوتي شهري را ترك ميكرد مردم در انتظار بازگشت مجدد او به سر ميبردند، زيرا تا آن وقت در طول زندگي خويش با اين شدت و حدت نخنديده بودند. آنها احساس ميكردند كه بعد از اين خنده، حواسشان پاك و شفافتر شده است و چشمانشان بهتر ميبيند. احساس ميكردند كه تمام وجودشان آكنده از نور شده است؛ انگار كه پردهي سياه سنگيني را از چهرهي خود كنار بودند.
به اين ترتيب هوتي همهي دهكدهها و شهرها را يكي پس از ديگري پشت سر ميگذاشت و به هر شهري كه ميرسيد، آنجا را سرشار از خنده و شادي ميساخت. او به مدت چهل و پنج سال تنها يك كار انجام داد، و آن هم خنديدن بود!
پس تا زمان هست بیاییم بخندیم و از موهبتهای خداوند لذت ببریم.
.








