گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتی:
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
زنگار از دلمان برداریم , قبار روبی کنیم سینه مان را , سراپا گوش باشیم
فرشته ها می خوانند : شهر الرمضان الذی انزلت فیه القرآن
این بهترین تصنیف عالم است , بشارتست , بشارت یک آسمان رحمت
رمضان ماه نزول قران , فصل بارش نور است , بگذار روحت تر شود از لطف خدا
هوشیار باش پروردگارت سفره ای گسترده است به قدر کرمش مبادا بی نصیب بمانی از این سفره
حواست راجمع کن اینجا عطر هر نفست را می خرند نکند ارزان بفروشی
حالا که خداوند چشمهایش را به روی همه چیز بسته است تا می توانی عشق بازی کن
ثابت کن که صداقت در انـی احـبــک تو موج می زند
رمضان آستانه ی بندگیست , آنچنان که شایسته است درس عبودیت را پس بده
دعا کن قبل از اینکه بساط عاشقی را برچینند به مقربین بپیوندی
دعای دلهای سوخته برای تعالی هر فرد بسیار موثر و راهگشاست!پس از دعا برای همدیگر غافل نشویم.
در گوشی بگم که همین تلاشها و توبه ها اگرچه بارها شکسته میشه ولی یعنی یه زندگی هدفمند ،یعنی بندگی،یعنی برای خدا زیستن،گاهی یک تاسف و ناراحتی از گناه انجام یافته صدها بار بیشتر از بارها نماز شب و... ارزش دارد!
وای اگر این فرصت از کف برود وای
و اما مثل همیشه، همانند سالهای بسیار گذشته، عده ای فرصت پیدا می یابند، و با «دل» و «چشم» و «زبان» و «دستی» پاک، و حاضر و آماده، در مهمانی خدا شرکت می کنند، و «شکر گویان» بر سر سفره گسترده «نعمت» خدا می نشینند، و عده ای، گرفتار تارهای «غفلت» و «ثروت» و «قدرت» می مانند، و فقط تماشا کردن و «حسرت» سهمشان می شود
با «کینه» و «بغض» و «خشم» و «غرور» و «دروغ» و «حسد» و «طمع»، نمی شود در میهمانی خدا شرکت کرد و در کنار سفره خدا نشست
شرم کنیم از «خود» و «خدا!»
با «پای» کج، و سوار بر «ریا» و «ربا»، نمی توان بسوی سفره خدا، در ماه خدا، گام برداشت!
با «دل» مملو از «شهوت» و «عشق» دنیا نمی شود، به سفره خدا «نزدیک» شد و بر سر سفره خدا نشست
«دست» ناپاک را نمی توان بسوی سفره خدا دراز کرد
با «چشم» ناپاک ، نمی توان به سفره خدا نگاه کرد
با «اندیشه» ناپاک و «فکر» پلید، نمی شود و نمی توان که به سفره خدا نزدیک شد
با «بستن دهان» می شود «چشم» بندگان خدا را بست و بندگان خدا را «فریب» داد،اما
خدا را نمی شود
پس
با کدامین «دل» و «چشم» و «دست» و «پا» و «زبان» و با چه کفش و لباسی، و با چه رویی، و با چه نیتی، و با چه «حلال» و «توشه ایی»، به مهمانی خدا می رویم؟!
مسافر رمضان! یک دل پاک و صاف و بی ریا بردار و به مهمانی خدا بیا و بنگر به آسمان، که همه «درها» و «راهها» باز است، پس! دستت را دراز کن و سهمت را بردار
سهم تو! میوه همان درختی است که کاشته ای

|
دلت را خانه ماکن ، مصفا کردنش با من
به ما درددل افشا کن ، مداوا کردنش با من اگر گم کرده ای دل،کلید استجابت را ، بیا یک لحظه با ما باش ،پیداکردنش بامن بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش بیاورقطره ای اخلاص ،دریاکردنش بامن اگر درها برویت بسته شد، دل برمن کن بازآ دراین خانه دق الباب کن ،بازکردنش بامن به من گو حاجت خودرا، عجابت می کنم آنی طلب کن آنچه می خواهی ،محیا کردنش بامن چوخوردی روزی امروز،مارا شکر نعمت کن غم فردا مخور ، تاءمین فردا کردنش بامن بیا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را بیاور نیک و بد را ،جمع و منها کردنش با من اگر عمری گنه کردی ،مشو نومید از رحمت تو ، توبه نامه را بنویس ، امضا کردنش با من | |
زمان نشان می دهد که چقدر از تو دور بوده ام.
اگر باور نداری از مدادهایی که تمام کرده ام بپرس ، از دفترهایی که سیاه شده اند از راهی که به تو می رسید ، و به انتها نرساندمش.
کاش می شد با یک نیم نگاه تازه ، نگاهت کرد.
کاش در تصویر چشمانم می نشستی و به مدادهایم از عشق میگفتی تا دوباره عاشق شوند.
کاش می شد با تو از کوچه پس کوچه های خیال گذر کرد و تنها به چهره پاک تو چشم دوخت
شانه های خسته ام را به کجا تکیه دهم؟
دست های بسته ام را به که بسپارم؟
قدم های ناتوانم را بر روی کدامین دشت بلغزانم؟
بی تو ثانیه ها تکراری اند
بی تو شب ها غرق سیاهی و ستاره ها بی فروغند
حتی آفتاب هم بی رمق است
بی تو حتی گل ها بویی ندارند هر چه زیبایی است به چشم نمی آید.
خسته ام آنچه را می بینم نمی خواهم و آنچه را که می خواهم نمی بینم
خسته ام از بی عدالتی های مداوم
از دیدن انسانهای فرو رفته در خویش
از روزهای بی آینده ......
اگر انتظار آمدنت نبود
زمین یخ میکرد
و زمان هم می مرد و انسان می فسرد
ما به عشق آمدن تو زنده ایم
تا بیایی و خوبی ها را تقسیم کنی
و مهربانی ها را دوباره تقدیم خسته دلان و درد کشیدگان
سر بر شانه های که بگذارم وقتی تو نیستی؟
چه انتظار عجیبی!
تو بین منتظران هم
عزیز من چه غریبی!
عجیب تر که چه اسان
نبودنت شده عادت
چه کودکانه سپردیم
دل به بازی قسمت
چه بی خیال نشستیم
نه کوششی نه وفایی
فقط نشسته و گفتیم:
خدا کند که بیایی
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم
متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم
ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم
فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را
بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر
کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم
اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است
در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد
زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد
زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد
عباراتی مانند ”يکی از اين روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم ”يکی از اين روزها“ بنويسيم همين امروز بنويسيم
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد
بهشت و جهنم : تفاوت واقعي
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند
پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا
نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه
به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند
قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود.
آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير
بودند.
آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر
بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي
ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش
غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.
آن لاندرز ، غذاي روح
سپاس خدائى را كه رمضان را براى ما ماه تزكيه قرار داد
خدايا توفيق روزه با ترك معاصى به ما عطا فرما
خدايا توفيق نمازگزاردن كامل به ما مرحمت فرما
خدايا در اين ماه توفيق تقرب به پيشگاهتبما مرحمت فرما
خدايا در اين ماه از سهلانگارىها و فريب شيطان حفظمان فرما
خدايا ماه رمضان را براى ما ماه عبادت و طاعت قرار بده
و ما را در آن ماه توفيق ده كه با نيكى فراوان و بخشش، به
خويشان خود نيكى كنيم و با احسان و عطا از همسايگان جويا شويم،
و دارائيهامان را از مظالم و آنچه از راه ظلم و ستم به دست
آمده خالص و آراسته نمائيم،
سلام بر رمضان
سلام بر ماهى كه روزها بر آن فخر نفروشند و سرافرازى نكنند
ماه سرافرازى روح و خاكسارى تن، ماه دستهاى خواهش بر آستان
نيايش، ماه گامهاى به عاشقى رهسپار، ماه چشمهاى اشك بر
پيشگاه خشيت خدا، ماه «خدايا!»، ماه دهانهاى آه و لبهاى زمزمه
دوست دوست، ماه آوازهاى زخمى زارى.
سلام بر ماه صبورى مؤمنان و ماه مؤمنان صبور، ماه راز و نماز،
ماه حاجات و مناجات، ماه يقين، ماه كتاب مبين. سلام بر ماه شور
شوكت ايمان و روح رحمت رحمان. سلام بر خجسته جان، سلام بر رمضان.
الهى! به پيشواز اين خجستگى، ديدار تو را چون اشك بر سر مژگان
ايستادهايم و دل به مهر مهربان رمضان دادهايم. خدايا! در اين
روز، روزه مرا روزه روزه داران راستين كن و بيدارى مرا،
بيدارى بيداران راستين، و از خواب بىخبران بيدارم كن. در اين
روز، بدكارىام را بر من ببخش اى خداوندگار جهانيان و از من
درگذر اى آمرزگار بدكاران.
پياده آمده ام
بي چارپا و چراغ
بي آب و آينه
بي نان و نوازشي حتي
تنها کوله يي کهنه و کتابي کال
و دلي که سوختن شمع نمي داند
کوله بارم
پر از گريه هاي فروغ است
پر از دشتهاي بي آهو
پر از صداي سرايدار همسايه
که سرفه هاي سرخ سل
از گلوگاه هر ثانيه اش بالا مي روند
پر از نگاه کودکاني
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ي خواب نمي رساند
مي دانم
کوله ام سنگين و دلم غمگين است
اما تو دلواپس نباش ! بهار نو
نيامدم که بمانم
تنها به اندازه ي نمباره يي کنارم باش
تمام جاده هاي جهان را
به جستجوي نگاه تو آمده ام
پياده
باور نمي کني ؟
پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من
حالا بگو
در اين تراکم تنهايي
مهمان بي چراغ نمي خواهي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستی كه ز یبایی آفرینش خدا وصف ناپذیر بود. نگاه می كردم و خداوند را برای كار عظیمش می ستودم . در حالی كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسید:« آیا مرا دوست داری؟».
جواب دادم:«البته! تو خداوند و خدای من هستی.»
بعد پرسید:« آیا اگر از نظر جسمی مفلوج بودی، باز هم مرا دوست داشتی؟» پریشان خاطر شدم. به دستها، پایها و مابقی اعضای بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهای زیادی ناتوان خواهم شد. كارهایی كه الان بسیار طبیعی به نظر می رسند. اما با اینحال چنین جواب دادم:« كمی مشكل خواهد بود ولی باز هم تو را دوست خواهم داشت.»
خداوند چنین ادامه داد:« آیا اگر نابینا بودی، باز هم آفرینش مرا دوست داشتی؟» كمی فكر كردم. «چطور می توانستم چیزی را كه نمی بینم دوست داشته باشم؟ » اما در همین حال به یاد نابینایان زیادی افتادم كه اگر چه نمی دیدند، ولی باز هم خداوند و آفرینش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در این مورد كمی مشكل است ولی باز تو را دوست خواهم داشت.»
خداوند از من پرسید اگر ناشنوا بودی چطور، آیا به كلام من گوش می كردی؟»
چطور می توانم چیزی را كه نمی شنوم، گوش كنم!
اما فهمیدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمی گیرد بلكه با قلب هم انجام می شود.
جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولی باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»
خداوند بار دیگر پرسید:« آیا اگر لال بودی باز هم مرا می پرستیدی؟» چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟
ناگهان این عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامی دل و جان می پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نیست ، شكر گذاری های قلبی ما، زمانی كه شرایط سخت است خود نوعی پرستش است.
سپس چنین جواب دادم :« حتی اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»
بلافاصله خداوند پرسید :« آیا با تمامی قلب خود مرا دوست داری؟»
با شجاعت و اطمینان قلبی فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زیرا تو تنها خدای راستین هستی!»
از پاسخی كه داده بودم ، احساس رضایت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه می كنی؟»
جواب دادم:« من كامل نیستم ، فقط یك انسان هستم.»
«چرا زمان صلح و آرامش و زمانی كه همه چیز بر وفق مراد تو است، از من خیلی دور هستی ؟ چرا فقط هنگام سختی ها به طور جدی دعا می كنی؟»
هیچ جوابی نداشتم ، فقط اشك….
خداوند ادامه داد:
چرا هنگام پرستش به دنبال من می گردی، گویی كه پیش تو نیستم؟
درخواستهایت را با بی تفاوتی عنوان می كنی؟ و چرا بی وفایی؟
اشك ها همچنان از گونه هایم جاری می شد.
چرا این قدر از من خجالت می كشی؟
چرا پیغام های خوش را نمی رسانی؟
چرا به هنگام سختی و جفا به نزد دیگران می روی تا اشك بریزی، در حالی كه من شانه های خود را در اختیار تو گذاشته ام؟
چرا هنگامی كه كاری را به تو می سپارم تا مرا خدمت كنی، بهانه های مختلف می تراشی؟
به دنبال جوابی می گشتم، ولی هیچ پاسخی نداشتم.
«اگر تو از زندگی لذت می بری، به خاطر این است كه من خواسته ام تا تو از این نعمت برخوردار باشی. به تو استعدادهایی بخشیدم تا مرا خدمت كنی، ولی تو همچنان به راه خودت می روی.
كلام خود را برای تو كشف كردم، ولی تو از این دانش استفاده نكردی . با تو سخن گفتم ، ولی گوشهایت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشی ، ولی چشمان خود را بر گرفتی . خادمین خود را نزد تو فرستادم ، ولی تو با حالتی منفعلانه اجازه دادی كه دور شوند.
صدای دعای تو را شنیدم و به همه آنها جواب دادم.»
«آیا حقیقتاً مرا دوست داری ؟»
نمی توانستم جواب بدهم. چطور می توانستم؟»
فوق از تصورم ، حیرت زده بودم . هیچ عذری نداشتم . چه چیزی می توانستم بگویم !
قلبم گریست، و هنگامی كه اشكهایم جاری شد، چنین گفتم :«ای خداوند، خواهش می كنم مرا ببخش. من لیاقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»
خداوند چنین پاسخ داد:« این فیض من است ، ای فرزندم.»
گفتم: چرا مرا می بخشی ؟ چرا مرا دوست داری؟
خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستی . تو فرزند من هستی . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتی گریه می كنی ، دلم برایت می سوزد و من هم به همراه تو گریه می كنم. وقتی از شادی فریاد بر می آوری ، من نیز با تو شادی می كنم . اگر سرخورده شوی ، من به تو امیدواری خواهم داد. اگر بیافتی ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوی تو را بر دوش خواهم كشید. من تا انقضای عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»
هرگز تابه این اندازه با صدای بلند گریه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا این حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم كه اینچنین قلب خدا را به درد بیاورم؟
از خداوند پرسیدم :« چقدر مرا دوست داری؟»
خداوند دستهای خود را باز كرد و من دستهای سوراخ شده اش را دیدم.
به نام خداوند ، بر پا شدم تا برای اولین بار دعا کنم و دست دعا برافراشتم خدایا دوستت دارم
/////////////////////////////////
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود
و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند
که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی
که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام
برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و
پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی
پی نوشت ها : 1ـ پیامبر اکرم(ص) ینابیع الموده ج2 ص136. 2ـ پیامبر اکرم(ص) بخارالانوار ج51 ص 75. 3ـ پیامبر اکرم(ص) بحارالانوار ج51 ص 104. 4ـ پیامبر اکرم(ص) منتخب الاثر ص 478. 5 ـ پیامبر اکرم(ص) البیان ص 173. 6 ـ پیامبر اکرم(ص) صحیح مسلم ج8 ص185. 7ـ پیامبر اکرم(ص) مسند احمد ج2 ص530. |
تقدیم به امام زمان(عج)
آقا نگاهت جای آهو هاست می دانم
دستان پاکت مثل من تنهاست می دانم
آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد
جای دل تو وسعت دریاست می دانم
آقا اگر تو بر نمی گردی، دلیل آن
در چشم های پر گناه ماست می دانم
جای سر انگشتان پور نورت، در این ظلمت
مانند رد باد بر شن هاست می دانم
ای کاش برگردی که بعد از این همه دوری
یک باره حس بودنت زیباست می دانم
کی باز می گردی، برایم بودن با تو
زیبا ترین آرامش دنیا ست می دانم
تو باز می گردی. اگر امروز نه ، فردا
از آتشی که در دلم پیداست، می دانم
سالی گذرد بی تو، مرا روز، بیا
جان سوخت، تو ای شعله جان سوز بیا
لبریز شده کاسه صبرم بی تو
ای از همه غایب ای دل افروز بیا
..............................................................
حضرت مهدی(عج) ویران گر مساجد چهارگانه
امام عصر(عج) از بین برندۀ و محو کنندۀ تمام آثار شرک و نفاق است؛ از این رو عاشقان هر صبح آدینه،زمزمه «أَینَ هادِمُ اَبنِیةِ الشِّرکِ وَ النِّفاق» را سر می دهندو منتظرند تا ظهور کند و کاخ ظلم و ستم، استبداد و بناهای نفاق را نابود سازد. به همین جهت او مساجدی را که به شکرانه کشتن امام حسین(ع) بنا شده است،ویران خواهد کرد. امام محمّد باقر(ع) دربارۀ این مساجد می فرمایند:«در کوفه به دلیل شادی از کشتن، حسین(ع) چهار مسجد ساخنه شد:مسجداشعث،جریر،سمّاک و شبَت بن رِبعی» ابو بصیر می گوید:امام محمّد باقر فرمودند:«هنگامی که قائم ما قیام کند،چهار مسجد را در کوفه ویران می سازد...».
این مساجد اگر چه همکنون موجود نیست؛ ولی ممکن است بعدها گروهی از روی دشمنی با اهل بیت(ع) آنها را دوباره بسازند.
فرشتگانِ یاور امام حسین(ع) یاوران امام مهدی(عج)
یکی از ویژگی های قیام یوسف زهرا(س) برخورداری از نصرت الهی به وسیله فرشتگان است.شیخ صدوق(ره) در روایت ریّان بن شبیب ،از امام رضا(ع) نقل می کند:«به تحقیق چهار هزار فرشته برای نصرت و یاری امام حسین(ع) به زمین فرود آمدند.آنان هنگامی که نازل شدند،دیدند حسین(ع) کشته شده است،از این رو ،ژولیده و غبار آلود در نزد قبر آن حضرت اقامت کردند و همچنان هستند تا اینکه قائم،قیام کند و از یاوران وسپاه آن حضرت خواهند بود و شعارشان یا لثارات الحسین خواهد بود».
به راستی، چه ارتباطی میان این دو کوکب درخشان آسمان ولایت (که ملک و ملکوت، عرش و فرش همه از یگانگی ان دو سخن می گویند) وجود دارد.هر کجا حسین(ع) است، مهدی (عج) هست و هر کجا مهدی (عج) است،حسین(ع) نیز می باشد.ذکر و نام آن یکی،با یاد و نام دیگری قرین و عجین است.از امام زمان (عج)؛سید الشهداء(ع) را می طلبند و از سیدالشهداء امام زمان را...
|
از غم حجر مکن ناله و فرياد که دوش زدهام فالي و فريادرسي ميآيد |
||||
|
چه جمعه ها كه يك به يك غروب شد نيامدي
|
| |||
| به اميد جمعهاي كه در تقويمها بنويسند تعطيل: ظهور امام زمان (عج) |
||||
تو كوچه باغ آرزو قصد زیارت می كنم
تو جرعه ناب منی
تو مهر و مهتاب منی
به هر دو عالم می نازم
آخه تو ارباب منی


اذان جمکران شوری به پا کرد دلم را از غم عالم جدا کرد
صبا را گشته بودم محرم راز مرا با رمز غیبت اشنا کرد
بخوان در دل تمنای فرج را بگو شاید نگاهی هم به ما کرد
چو یعقوب از غم یوسف بنالید به بوی جامه اش او را شفا کرد
نباشد گل به بستان در زمستان گل نرگس به هر باغی وفا کرد
ببینیم در جهان عدل علی را اگر امد حکومت را به پا کرد
اگر ابری بییاید روی خورشید مشو نومید وباید بس دعا کرد
خدا یا عمر من را طاقتی بخش که بینم غیبت کبری رها کرد

در شبی از شب ها
كركس خون آشام
گنبدی چون فرق حیدر را شكست
در همان نزدیكی
من یتیمی دیدم
اشكباران می دوید
چون دویدن های زینب در زمین كربلا
از مكانی ناشناس
ناله هایی می شنید
ناله های مادرش زهرا بود
آه سوزانی گفت:
مهدی ام چاه ندارد مردم...
در طنین ناله ی هفت آسمان
از زمین كربلا
خون جوشیدن گرفت
آسمان سامرا
اشك باریدن گرفت
از فراز ندبه های آسمان جمكران
اندرون انفجار بغض های بیكران
از نیستان دل و اشك یتیم
ناله هایی پر كشید
ناله ی یاابن الحسن...
ناله ی امن یجیب...
ناله ی المستغاث...
و یتیمان جهان
ناله هایی می زدند:
ما پدر گم كرده ایم
در هجوم ضربه های كینه توزان زمان
ما پناهی در زمین و آسمان گم كرده ایم
شانه های مهربان گم كرده ایم
یوسف گمگشته ی اهل زمین و آسمان
با وجود بودنت اندرمیان مردمان
در هجوم سایه های غفلت و ظلم و گناه
ما تو را گم كرده ایم...
گوش های قاصدك
ناله ها را می شنید
ناله ها را تا فراز آسمان ها می برد
اندكی می گذرد
قاصدك می آید
و به من می گوید
كه سحر نزدیك است
و سپس می گرید
بعد از آن می گوید:
خاتم پیغمبران
باخداوند جهان اینگونه اشك آلود نجوا میكند...
یا رب به جان فاطمه
یا رب به اشك آن یتیم
در حصار میله های آتشین
در هجوم تیرهای زهرگین
در هجوم ضربه های كینه توزان زمان
امتم را دریاب
امتم را دریاب

اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن
صلواتک علیه و علی آبائه
فی هذه الساعه و فی کل ساعه
ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا
حتی تسکنه عرضک طوعا و تمتعه فیها طویلا
برحمتک یا ارحم الراحمین

گویند خلایق كه تویی یوسف ثانی
چون نیك بدیدم به از آنی
شیرین تر از آنی به شكر خنده كه گویم
ای خسرو خوبان كه تو شیرین زمانی
روز ها ا زپی هم می آیند و می روندو.....
و چشم به راه ی دیگر امانمان را بریده و....
و تو هنوز نیا مدی.....
درك كردم كه برا ی انتظارت باید صبری صنوبری داشت.و....
وعجیب دلم گرفته در این تنهایی مزمن و.....
و....
چند نیمه ی شعبان بیایدو برود .چند جمعه به انتظارت بنشینیم چند ...چند... چند.......
آخر چه زمان ای یوسف دلها؟
مگر چه می خواهیم جز یك نگاه ؟
کاش می دانستیم زندگی کوتاه استکاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can.
وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
for your guilt and your shame
Remember, Friend,
God Can.
براي شرم و گناه هايت
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.
و هيچكس نمي تواند درون را ببيند
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.
کسي نيست تا صدايت را بشنود
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
The real person deep inside of you
Remember my dear Friend,
God Does.
به خود واقعي درون تو عشق بورزد
دوست عزيز من به ياد داشته باش
خدا مي تواند
|
| |
|
دشتهای آلوده ست در لجنزار گل لاله نخواهد روئید
در هوای عفن آواز پرستو به چه كارت آید ؟ فكر نان باید كرد و هوایی كه در آن نفسی تازه كنیم
گل گندم خوب است گل خوبی زیباست ای دریغا كه همه مزرعه دلها را علف كین پوشانده ست
هیچكس فكر نكرد كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند كه چرا سیمان نیست و كسی فكر نكرد كه چرا ایمان نیست
و زمانی شده است كه به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست
| |



