کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست
ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!!
دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!
آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد
حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند
همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت
خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گریه میکنه......
کاشکی که بارون بزنه
به سقف و ایوون بزنه
کاشکی دلم پر بگیره
شادی رو از سر بگیره
کاش دوباره بارون بیاد
رو تن یاس و نسترن
کاشکی بوی خدا بیاد
تو کوچه و تو باغ من
.........................
کاش دوباره بارون بیاد
اشک خدا رو ببوسم!
تا که دلم جون بگیره
از غم دنیا.... نپوسم
ای آفتاب شهر ولایت ، ظهور کن
با یک نگاه قلب مرا غرق نور کن
در کوچه های خلوت شب رهگذر تویی
امشب به حق یاس شکسته ، عبور کن
عمری حدیث روی تو از گل شنیده ام
آقا بیا و غربت ما را مرور کن
در انتظار سرخ تو جانم به لب رسید
یک لحظه جلوه کن و مرا هم صبور کن
ای آخرین بهار تو پاییز سرد را
با عطر آشنای خود از شهر، دور کن
غیبت بس است در شب تردید، صحبتی
از فصل سبز آمدنت ... از ظهور کن
ساحل کنار پنجره با شب وداع کرد
ای آفتاب شهر ولایت وقت است ظهور کن
در این هستی بیکرانه وزیر این گنبد کبود یک نفر هست که عاشق توست
و تو را دوست دارد که تو عاشقش باشی ودلش میخواهد همیشه به سوی
او گام برداری
روز و شب منتظر توست که با او حرف بزنی دردودل کنی و صدایش کنی
در روزگاری که همسایه همسایه را نمی شناسد کسی هست که آن بالا
بالاها فراتر از ستاره ها و کهکشانها نشسته و منتظر است دست
هایت را به طرف آسمان بلند کنی و از او بخواهی که حاجتت را روا
کند آنقدر بزرگ و کریم است که بی هیچ تکبر و غرور و منتی به
حرف هایت گوش می دهد و کوتاهی و سیاهی ها و ناسپاسی را به رویت
نمی آورد
نه خواب می شناسد نه خستگی کافی است با دلی پاک و ضمیری روشن
و نیتی شفاف به سویش بروی خواهی دید که چگونه تو را در آغوش
میگیرد و مهربانی ولطفش را نثارت میکند
اگر با او دوست شوی اگربا او یک رنگ باشی به آرامشی وصف
ناپذیر خواهی رسید
او از تظاهر و رنگ و ریا خوشش نمیاید باید دلت را و درونت را
صیقل بدهی وصاف کنی پس با او حرف بزنی
وقتی همه در ها را به سویت بسته دیدی وقتی به هیچ کس نتوانستی
تکیه کنی وقتی خسته و نا امید شدی مطمئن باش که او دارد تو
را نگاه می کند و دوست دارد که نگاهش کنی و از او کمک بخواهی
خجالت نکش اگر چه زلال نیستی اگر چه بارها از فرمانش سر پیچی
کرده ای اما او مهربان ترین مهربانان است کریم است و کینه ای
به دل ندارد به خودش سوگند که اگر لب بگشای و صدایش کنی جوابت را
میدهد
هیچ آداب و تربیتی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو
مهمانی تمام شد
مهمانی خوب یک ماهه خدا تموم شد . مهمونی که
فقط در اون رحمت و مغفرت بود مهمانی که
میزبان خیر وبرکت را ارزانی مهمانان خود
می نمود .و اگه معر فتشو داشتم می تونستم
استفاده کنم .
نمی دونم چقدر تونستم برای پیشرفت و اصلاح خودم
از این فرصت استفاده کنم .
می گن توی این ماه شیطان به زنجیر بسته شده
و اگه توی این ماه گناه می کنیم دیگه تقصیر
شیطون نیست تقصیر خودمونه که دلمونو به هوا
و هوس خودمون و فدای غرور و خودخواهی
خودمون می کنیم .
نمی دونم چقدر من سراغ شیطون به بند کشیده
رفتم تا توی کارام از نظرات اون استفاده کنم .نمی دونم ...
اما مثل همیشه فقط امیدم به رحمت وفضل الهی و
بخشش اونه وحالا که ماه خوب خدا تموم شد مطمئن
هستم که رحمت الهی هیچ وقت تمومی نداره و ازش
می خوام که باآغاز عید فطر بتونم با مبارکی
غرور وخودخواهی رو توی وجود خودم بشکنم و از
رحمت بی منتهی الهی استفاده خوب ببرم تا
اونی باشم که خودش می خواد
روردگارا! بر محمد و آل محمد درود فرست و مصيبت ما را در اين ماه جبران كن و روز فطر را بر ما عيدى مبارك و خجسته بگردان و آن را از بهترين روزهايى قرار ده كه بر ما گذشته است كه در اين روز بيشتر ما را مورد عفو قرار دهى و گناهانمان را بشوئى و خداوندا بر ما ببخشايى آنچه در پنهان و آشكارا گناه گردانيم ...
خداوندا! در اين روز عيد فطرمان كه براى مؤمنان روز عيد و خوشحالى و براى مسلمانان روز اجتماع و گردهمائى قرار دادى از هر گناهى كه مرتكب شده ايم و هر كار بدى كه كرده ايم و هر نيت ناشايسته اى كه در ضميرمان نقش بسته است.
به سوى تو باز مىگرديم و توبه مىكنيم، توبه اى كه در آن بازگشت به گناه هرگز نباشد و بازگشتى كه در آن هرگز روى آوردن به معصيت نباشد.
بارالها! اين عيد را بر تمام مؤمنان مبارك گردان و در اين روز، ما را توفيق بازگشت به سويت و توبه از گناهان عطا فرما.»
خدا با ما حرف میزند؟
يک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس
شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و
اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب
از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟
"
بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه
و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این
پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا
آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف
خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع
به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم
حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم
کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد
ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد
تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می
گوید: " آیا خدا تو هستی؟ " چونکه جوابی نمی گیرد
شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره
همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به
یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای
اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص
دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او
حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی
من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت
نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده
استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری
شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را
در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد
که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان
احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود
پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود
و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می
کنم. "
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا
بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت
به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری
بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم
نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشترچراغهای
خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه
روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت.
خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد
آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او
در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر
الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی
میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه
خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی
در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب
نداد من فوراً از آنجا میرم. "
او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در
را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و
گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد
جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی
شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده
بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در
خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می
خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت:
"براتون شیر آوردم. " آن مرد شیر را گرفت و سریع
داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به
آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام
گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده
بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت
کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر
نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده
بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که
چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم." همسرش نیز از
آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای
بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟
"
مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون
آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد
گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش
سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها
جواب می دهد.
این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای
ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر
خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً
گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت
بگیرید

دلش یك حوض كوچك لاجوردی میخواست. و شبستانی كه گوشهاش مهر و تسبیح و چادر نماز است.
فرشتهها كه خیال نازك و آرزوی قشنگش را میدیدند، به او گفتند: «حالا كه مسجدی نیست، خودت مسجدی بساز».
او خندید و گفت: چه محال زیبایی، اما من كه چیزی ندارم. نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم.
فرشتهها گفتند: این مسجد از جنسی دیگر است. مصالحش را تو فراهم كن، ما مسجدت را میسازیم.
او اما تنها آهی كشید.
و نمیدانست هر بار كه آهی میكشد، هر بار كه دعایی میكند، هر بار كه خدا را زمزمه میكند، هر بار كه قطره اشكی از گوشه چشمش میچكد، آجری بر آجری گذاشته میشود. آجرِ همان مسجدی كه او آرزویش را داشت.
و چنین شد كه آرامآرام با كلمه، با ذكر، با عشق و با دعا، با راز و نیاز، با تكههای دل و پارههای روح، مسجدی بنا شد. از نور و از شعور. مسجدی كه منارهاش دعایی بود و هر كاشی آبیاش، قطره اشكی.
او مسجدی ساخت سیال و باشكوه و ناپیدا، چونان عشق. و هر جا كه میرفت، مسجدش با او بود. پس خانه مسجدی شد و كوچه مسجدی شد و شهر مسجدی.
علی را می شناسی؟
علی یعنی عدالت! علی یعنی بیداری! علی یعنی تنهایی!
علی(ع) در میدان مبارزه و مقابله، با فساد و ظلم و بی
عدالتی، و در جدال و کارزار با مافیاهای ثروت و مصلحت، که با
قدرتی پنهان، تا اعماق جامعه ریشه دوانده و تار تنیده، و
توده را در بند فقر و جهل و خرافات گرفتار کرده اند، تنهاست!
علی در مسلخ بی عدالتی، روبروی چشمان بسته جامعه ای که عدالت
را جستجو می کنند، تصویر عدالت را نشان می دهد، و در
قربانگاه مصلحت، برای گوشهای بسته ای که منتظر شنیدن صدای
حقیقتند، فریاد می زند، و اما چشمها و گوش های بسته، نه می
بینند، و نه می شنوند! و نه می خواهند، و نه می توانند، که
ببینند و بشنوند!
علی در تنهایی، در زندان سکوت، در پشت پرده تاریک شب، خدا را
می جوید، صدا می زند، و سخت و بی واهمه، برای چشمها و گوشهای
بسته و خفتگان و شب زدگان، تلخ و دردناک، گریه می کند.
علی تنهاست، علی با تمام شجاعت و شهامت و صلابت و قدرت و
آگاهی، در مقابله با جامعه خواب و نا آگاهی که گرفتار فقر و
فساد و فحشاء و دروغ و بی تفاوتی گشته است، پیروز نمی شود؛ و
در مبارزه با زر کاخ سازان، و زور کوخ پروران، و تزویر
بارگاه نشینان، و دروغ قدرتمندان، و فساد مفسدان، و منفعت
طلبی رانت خواهان، و خود خواهی رابطه گرایان، و غرور قوم
سالاران، و قاعده دلالان، و بازی سیاست بازان، و دسیسه گروها، و
برنامه احزاب، و دنیا خواهی مدیران، و سهم خواهی فرصت طلبان،
و منطق پول پرستان رفاه طلب؛ شکست می خورد، تخریب و توهین و
آزار و زخمی می شود؛ اما! تسلیم نمی شود، نمی افتد، نمی شکند، و
از حربه دروغ و مصلحت و شعار، برای رسیدن به پیروزی استفاده
نمی کند، و یک صدا، در تمام لحظه ها، بدون ترس و بیم و واهمه، در
همه جا، حتی زیر تیغه شمشیر، برای مردم، از حق و عدالت و عشق و
خدا می گوید.
علی در طول تاریخ تنهاست.
علی آزاد مرد اصولگرای اصلاح طلبی است، که در تمام لحظه ها، به
خدا و عدالت و مردم و حق می اندیشد، و به سیاست و حفظ قدرت،
نمی اندیشد!
علی را می شناسی؟!
بوی دلتنگی همیشه ی پاییز می دهد؟
نه...این هوای مه گرفته ی حیاط تنهای خانه است!
حیاط خانه ی ما تنهاست
و حوض خانه ی ما بی آنکه دل به سیب های قرمز هر روزت
بسته باشد...دل تنگ است!
و شب ها...وقتی دل شب هم تنگ می شود
بارش ستاره بود از روی دست نوازش درختان گاه و بی گاه
بر دوش لرزه های آب
و خنکای نسیم
بر پلک های گرم و شاد و گیسوان شب...که حالا همرنگ
بخت هجاهای در گلو مانده است...
آی..امان از بغض های تا نیمه گریه کرده...
امان از این سه نقطه های بی احساس!
کسی نمی فهمد!
من دلم برای شب های قدری که صدای گریه ام
به آسمان بلند بود و لابه لا ی آن همه قلب پاک، ناپیدا
من دلم برای قسم هایت تنگ شده است
من دلم برای گریه های همنوای «یا زهرا» و پهلوی شکسته و...
من دلم برای صدای خالص و بی ادعای پیر مرد کنارم تنگ شده است
من دلم برای ضجه های نیمه شب:
الهم اغفر الذنوب التی تهتک العصم..ت تنگ شده.
من دلم برای حال آن روز تنگ شده.
من دلم برای روزی که تمام دلخوشی ام شب های تمنا و
اشک و آه و حسرت بود و صدای مقدست...
من دلم برای هر چه قلب پاک و شکسته بود
که همه با هم صدایت می زدیم...به یاد بارش نور
به یاد آنکه صدای خسته و ضعیف من
به لطف آن همه نفس های لطیف و دردناک
عطر اجابت داشت...
دلم تنگ شده است!
چه فرقی می کند!
اینجا کسی صدایت را نمی شنود!
دلـم برای هر آنچه دلتنگیست،تنگ است
دلـم برای هر آنچه دست نیافتنیست،تنگ است
دلـم برای هر آنکه نادیدنیست،تنگ است
دلـم برای هر آنچه اینجا نیست،تنگ است
خدا ی مهربانم دلم تنگ دیدار توست
مرا دریاب
راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بیماران را شفا بخشد.
ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت : " صبر کنید ! از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید برای همه بیماران دعا می کنید ! "
راهب گفت : " من دارم برای همسرت دعا می کنم ."
کشاورز گفت : " اما برای همه دعا کردید ، با این دعا ، ممکن است حال همسایه ام که مریض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی اید . "
راهب گفت : " تو چیزی از درمان نمی دانی ، وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند ، متحد می کنم ، وقتی این دعاها با هم متحد شوند ، چنان نیرویی می یابند که تا درگاه خدا می رسند و سود ان نصیب همگان می شود .
دعا های جدا جدا و منفرد ، نیروی چندانی ندارد و به جایی نمی رسد ! "
جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست. مرد او را به كنار پنجره برد و پرسيد: - "پشت پنجره چه مي بيني؟" - "آدمهايي كه ميآيند و ميروند و گداي كوري كه در خيابان صدقه ميگيرد." بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد: - "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه ميبيني." - "خودم را ميبينم." - " ديگر ديگران را نميبيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته
و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري
شیطان بود که گریه می کرد و می گفت...
این بی انصافی است. خسته شده ام دیگر. بس کنید. من نمی خواهم
شیطان باشم. اما شما انسان ها که از شر من رانده شده به
خدایتان پناه می برید؛ آری شما اجازه نمی دهید من این زندگی
لعنتی ام را تغییر دهم. هر کدامتان انگار طناب به گردنم بسته
اید و می کشید. حالم را به هم می زنید ای گناهکاران! بیزارم.
از خودم، از شما، از این زندگی که حساب روزهای بی پایانش از دستم رفته.
دیگر نمی خواهم گمراهتان کنم. دیگر از وسوسه انداختن به دلهای
سیاهتان خسته شده ام. چه بد عقوبتی است!
خدایا به عدلت شک ندارم. این مجازات، بی شک عقوبت عادلانه ی سر
پیچی هایم است. اما رحمی کن. تو که بخشنده ترین رحیمان هستی بر من ببخشای.
منم. ابلیس. هم او که روزی مقرب درگاهت بود. یادش می آوری؟
می دانم که هنوز هم دوستم می داری. پس عفو کن خدایا. از زمین،
از این تبعیدگاه نجاتم بده. بگذار از نکبتی که در آن دست و پا می زنم رها شوم.
اکنون مرا روی زمین چه کار است؟ این انسان ها... حالا دیگر
خودشان وسوسه بر می انگیزند. این دل های سیاه دیگر گمراه
کننده نیاز ندارند. حالا دیگر گاهی من هم از کارهاشان متعجب
می مانم. گاهی دگرگونم می سازند و از خود می پرسم که آیا
اینان واقعا دست پروردگان من اند؟ از این ها بدم می آید. از خودم بدم می آید.
نمی دانستم که عاقبت، دنیا به این روز کشیده می شود. باور کن
خدایا نمی خواستم آدمی را این چنین سنگدل سازم. پشیمانم.
باورت می شود خدایا؟ باورتان می شود فرشتگان؟ انسان ها؟
امروز ابلیس به زانو در آمده و می گرید. و به خدایش پناه می
برد از شر این آدمیان. امروز من به هلاکت افتاده ام و در
مردابی فرو می روم که برکه ای بود و من به دست خود میراندمش.
خدایا نجاتم بده. بی پناهم...
وقتی این متن را خوندم دلم لرزید.واقعا گاهی اوقات ما شیطان را هم درس میدیم.
ایا ما همون بنده هایی هیتم که خدا به ما مباهات میکنه؟
ما خلیفه خدا بر روی زمینیم؟
از خدا خجالت می کشم
خدایا قرار بود چه شوم و چه شدم
باز هم شب قدر میاید و باز این تویی که فرصتی دوباره برای انسان شدن به من می دهی
خدایا
شاید این اخرین فرصتم باشد
کمکم کن
مثل همیشه که در تمام لحظات یاریم میکنی
خدایا کمکم کن تا بیش از این از تو فاصله نگیرم
کمکم کن تا روز به روز از شیطان دور و دورتر شوم
از شیطانی شدن گریزانم
از ظلمات گناه
از تاریکی دل
خدایا من فقط نور تو را میخواهم
نوری که به وسعت دریا ست که همه وجودم را منور میکند و مرا عاشق میکند
عاشق تو
تویی که همه وجودم از توست
خدایا من فقط تو را میخواهم
فقط تو
کمکم کن
تا چیزی را غیر از تو نبینم
چیزی غیر از تو نخواهم
و وجودم فقط طلب باشد
طلب و طلب و طلب
![]()
متنقرم از خود نمایان بی ارزش
از دروغ گویان بی حیا
از دغلکاران بی ارزشی که برای ماندن در منجلاب زندگی خون هر
تکشاخی را می مکند
از انسان نمایان خود پسندی که از ورطه غرور به خود بزرگ بینی رسیده اند
و معترضم به خود که با موجوداتی فرو مایه از این دست رفتار کردم
در کوچه نسیمی جریان دارد و ماه زیبایی جهان را به رخ میکشد
در جهان چنین زیبا این منم انسانی
رها شده در هستی آلوده زمان در قحطی انسان
سلام ای شب زیبای درخشان من از دنیای بیتفاوتی و حرف سفر می کنم
وصدایم میزند روح آرام هستی من پشت سر میگذارم فاصله پنجره و احساس را
من از مزار شب سفر می کنم
و آغشته به بوی تو مهربانی ات را در انتظارم
و تو چه مهربانی ای یگانه ترین غم خواران و به خاک میسپارم
وحشت از دست دادن شوکت را و ایمانی دوباره می آورم به شقایق
و ترانه های هستی وویرانه های شهوت نیاز را به شما تسلیم می
کنم بعد از این همه هیچ کسی مرا نمی خواند
من از چه هستم چگونه هستم
مزار سبزه ها را از خاطر انگار برده بودم
اما دیگر آن ستاره های مقوایی رفتند
اکنون به گرد جهانی لایتناهی تکیه کرده ام
خداوند به سه طریق به دعاهای ما جواب میدهد
او میگوید آری و آنچه میخواهی به تو میدهد.
او میگوید نه و چیز بهتری به تو میدهد.
او میگوید صبر کن و بهترین را به تو میدهد.
مولای ؛ وقت آمدنت دیر شد بـیــــــــــا
این دل در انتظار تـو پیـر شد بـیــــــــــا
دیدم به خواب امدی از جاده های دور
گفتم دلم ؛ خواب تو تعبیر شد بـیـــــــا
این جمعه هم گذشت ، ولیكن نیامدی
آیات غربتم همه تفسیر شد بـیـــــــــا
گفتی كه پاك كن دلت ازهرچه غیر ماست
قلبم به احترام تو تطهیر شد بـیــــــــا
هر شب به یاد خال لبت گریه می كنم
عكست میان آینه تصویر شد بـیــــــــا
در دفترم به یاد تو نرگس كشیده ام
نرگس هم از فراق تو دلگیر شد بـیـــــــــا
|
خوابیده بودم ؛ در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزی كه نگاه می كردم ، در كنارش دو جفت جای پا بود. یكی مال من و یكی مال خدا . جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم . اما دیدم در كنار بعضی برگها فقط یك جفت جای پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، درد ها، بیچارگی ها . با ناراحتی به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادی كه هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری . هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی كنی و من با این اعتماد پذیرفتم كه زندگی كنم . چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها كنی ؟ چگونه ؟» خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندی زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی . من به قول خود وفا كردم ، هرگز تو را تنها نگذاشتم ، هرگز تو را رها نكردم ، حتی برای لحظه ای ، آن جای پا كه در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی كه تو را به دوش كشیده بودم !!!» |
![]() |
كاش مختصات كردارمان روی ربع اول همان طور می ماند و به سمت ربع های دیگر نمی رفتیم .
كاش تابع تمامی اعمال خوبمان اكیدا صعودی باشد تا به مقصد برسیم .
كاش تابع گناهانمان نزولی باشد تا در یك جایی بالاخره پایان پذیرد .
كاش لااقل تابع گناهانمان این قدر پیوسته نباشد و حد اشتباهاتمان به بی نهایت میل نكند.
كاش از سخن های بیهوده و اعمال مكروهه كه فراوان هم هستند جذر می گرفتیم.
كاش دنیا با تمام دلخوشی هایش در نظرمان نقطه ای تو خالی باشد و بس.
كاش انتگرال های بی حرمتی هایمان در محضر درست، توبه باشد.
كاش بتوانیم اعمال نیك و بسیار اندكمان را به توان برسانیم تا به حساب آیند.
كاش آهنگ رو به افزایش حجم روز مرگی ها، به ما فرصت فكر كردن به خود را بدهد .
كاش راه راست را انتخاب كنیم ، كه اگر نكنیم یا به هدف نمی رسیم و یا دیرتر میرسیم.
كاش لگاریتم كلیه اعمالمان در مبنای رضای خدا برود تا مقبول درگاهش واقع شود.
كاش لحظه های خوب مناجات را یك جا می شد جمع كرد تا از دستشان ندهیم و فراموششان نكنیم.
كاش ........... ![]()
و اينك در بهار شكفتن تو، در فصل خدا، بر خود از رهبري تو مي باليم و بر نامت كه زينت همه خوبي ها و نيكي هاست، افتخار مي كنيم.




