تبليغاتX

صداقت دل s
 

صداقت دل

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین





عید قربان

 

عید قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت)

و مشعر (محل آگاهی و شعور)

و منا (سرزمین آرزوها، رسیدن به عشق) فرا مى رسد

عید رهایى از تعلقات است.

رهایى از هر آنچه غیرخدایى است.

در این روز حج گزار، اسماعیل وجودش را، یعنى هر آنچه

بدان دلبستگى دنیوى پیدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال

شود.

 

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386;ساعت 22:5;  توسط مریم; 
عيد قربان بر تمامی جهانيان مبارک باد.

 

 

با هراس از خواب برمی خيزد ، چشمانش در حدقه گشاد می شود و در تاريکی به دنبال نقطه روشنايی می گردد. به  اطراف می نگرد.  کسی جز همسر  و پسرش در اتاق نيست. نيم خيز جلو می رود. پسرش سالم است و به نرمی نفس می کشد. استخوانهای پهن قفسه سينه اش با هر تنفس به آرامی حرکت می کند و سپس ، به جای اول باز می گردد. صورتش آرام است و اين آرامش بر قلب پدر خنجر می زند : « چگونه آرامش او را به هم بريزم؟ »

به همسرش می نگرد او نيز ، آرام خفته است. با خود می گويد : « چگونه اين خبر را به او برسانم؟ آيا او نيز چون من آشفته خواهد شد؟ »

پدر درمانده است. اين سومين بار است که  در خواب  می بيند  به امر خداوند  پسرش  را  قربانی  می کند. پدری که دعای هميشگی اش چنين بوده : « پروردگارا! تو می دانی اسماعيل تنها يادگار نبوت من است. او را برای ادامه رسالت و نبوت در پناه خودت نگاه دار! » و حالا چنين فرزندی را بايد قربانی کند!

ابراهيم در  تحير  انسانی اش درگير  است و  نمی داند  اين امر را چگونه به توجه الهی وصل کند. برمی خيزد و دوباره  به سمت  پسرش می رود.  دستش را به آرامی و اندکی  لرزش بر شانه پسر می گذارد و با حرکتی کوچک ... . پسرش غلتی می زند و چشم می گشايد : « پدر! تو را چه شده است؟! » ابراهيم به آرامی می گويد : « برخيز! بايد سرّی را با تو بگويم و پاسخت را می طلبم. »

 دقايقی بعد دو مرد پشت به خانه و رو به بنای کعبه ايستاده اند و سپيده دم را نظاره می کنند. مردی جوان با قامتی افراشته و استوار ، اندامی پيچيده و گردنی راست و مرد ديگر ، اندکی خميده و در کمال استحکام در کنارش. بر در خانه ، زنی ايستاده ، محکم! که به نگاه نافذش کوه را می شکافد تا چه رسد به شيطان! مادر جلو می آيد و موهای  پسرش را نوازش می کند و او را به دست خدا می سپارد و پدر با متانت و وقار در کنار پسر به سمت منی حرکت می کنند. آنها آغاز می کنند پايانی روشن را و به پايان می رسانند انتظاری غم انگيز را ، به قصد قربت به خداوند که قربت در قربانی کردن است و قربانی کردن جز به قصد قربت صحيح نيست.

قربان عيد بزرگی است. تمام مسلمانان اين عيد را عزيز می شمارند و حاجيان پس از سه روز ، مراقبه و مجاهده و راز و نياز ، نفس را به قربانگاه می برند و به ياد ذبح اسماعيل ، آن را تقديم حضرت دوست کرده و قرب الهی را جايزه می گيرند.  حجاج طی چند روز ، شبها و روزها را در بيابان به سر می برند و بارها تنديس شيطان را رمی ۱می کنند. با گرما و شرايط سخت می جنگند و بدون رفاه مادی به سر می برند. هر نوع جلوه ای از حيات مادی را مانند ، موها و ناخنها را از خود دور می کنند. لباس آخرت می پوشند و با آرامش و خشوع  طی  سه روز از بيست  و چند علامت وابستگی به دنيا دور می شوند و تمام زندگی خود را به ازای اين چند روز قرار می دهند.

پس از قربانی کردن و پايان اين هجرت چند روزه ، به شهر مکه باز می گردند تا دوباره به دور خانه خدا بچرخند و ميان صفا و مروه سعی می کنند و به احترام ابراهيم ، پشت مقام او نماز بگذارند. تمام اين تلاش و کوشش برای يک هدف است : اطاعت حضرت حق و آيا خداوند اين اطاعت را می پذيرد و آن را نشانه بندگی می داند؟ اگر چنين است ؛ پس ، بايد بعد از حج ، انسانی ديگر شويم. بايد با قربانی کردن نفس خود ، ديگر به اطمينان نفس و سکون قلب برسيم و آيا ما به اين مقام می رسيم؟

براستی ! عيد قربان ، قربانی کردن اسماعيل خود است به جهت قرب به پروردگار. آيا ما اسماعيل خود را يافته ايم؟ آيا آن را قربانی کرده ايم؟ آيا به قرب خدا رسيده ايم؟ اگر چنين است ؛ پس ، اين عيد قربان بايد طلوع خورشيد تازه ای و تولد روزی نو را در زندگی خود شاهد باشيم. به اميد روزی که آخرين عيد قربان را در انتظار مهدی فاطمه باشيم که حقيقتاً حکومت او جز با قربانی کردن نفس انسانی هر منتظری تشکيل نخواهد شد!  

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386;ساعت 14:56;  توسط مریم; 
دنيا
 
 
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت خدا دنياي بي زنجير آفريد . آدم بود كه رنجير را ساخت و شيطان كمكش كرد . دل زنجير شد عشق زنجير شد و دنيا پر از رنجير شد و آدمها همه ديوانه زنجيري . خدا دنياي بي زنجير مي خواست نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .
امتحان آدم همينجا بود دستان شيطان از زنجير پر بود . خدا گفت زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است .
يك نفر زنجيرش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست . ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود ليلي نمي خواست زنجير باشد .
ليلي ماند زيرا ليلي نام ديگر آزادي است
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386;ساعت 20:57;  توسط مریم; 
اسماعیل تو کیست؟(از سفر5)

اسماعيل تو کيست؟

اکنون در منايي،  ابراهيمي ، اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي..

اسماعيل تو کيست؟

چيست؟

مقامت؟

آبرويت؟

موقعيتت؟

شغلت ؟

پولت ؟

علمت؟

درجه ات؟

هنرت ؟

روحانيتت؟

لباست؟

نامت؟

نشانت ؟

جانت؟

جوانيت؟

زيبايي ات؟...

من چه مي دانم ... اين را تو خود مي داني ، تو خود آن را ، او را هرچه هست و هرکه هست ، بايد به منا

آوري و براي قرباني ، انتخاب کني، من فقط مي توانم نشاني هايش را به تو بدهم:

آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در رفتن به ماندن مي خواند،آنچه تو را در راه مسئوليت به

ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش تو را به فرار مي خواند،

آنچه تو را به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند و عشق به آن کور و کرت مي کند. ابراهيمي اي و

ضعف اسماعيلي ات ترا بازيچه ي ابليس مي سازد . در قله ي بلند شرفي و سرا پا فخر و فضيلت...

آن اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد يا يک شيء يا يک حالت ، يک وضع و حتي

يک نقطه ي ضعف!

 

اما اسماعيل ابراهيم ، پسرش بود!

دکتر علي شريعتي مجموعه آثار ۶  حج

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386;ساعت 20:29;  توسط مریم; 
چند جمله طلایی

توقع نداشته باش که پول برايت خوشبختي بياورد.

در تنش ها و موقعيت هاي استرس زا آرامش خود را حفظ کن.

براي به دست آوردن دل ديگران ، خود را هزار تکه نکن.

هيچ گاه قدرت اراده را براي ايجاد تغيير در خودت ، دست کم نگير.

پل هاي چوبي کوچک برفراز رودخانه ها را خراب نکن ؛ اگر بداني چند بار مجبور به گذشتن از آن رودخانه خواهي بود مطمئنا شگفت زده خواهي شد.

انتظاراتت را افزايش بده .

غم و اندوه را به عنوان بخشي از زندگي ات بپذير .

به ياد داشته باش که يک ازدواج موفق بر دو چيز استوار است :1- يافتن فرد شايسته .2-شايسته بودن .

به مشکلات با اين ديد نظر کن که ؛ فرصتي است براي رشد و تسلط بر نفس خود .

توقع نداشته باش که زندگي هميشه زيبا و منصف باشد .

هيچ گاه قدرت خود را براي ايجاد تغيير در ديگران ؛ دست بالا نگير.

همدلي را بياموز و سعي کن از دريچه چشم ديگران به دنياي پيرامون خود نگاه کني .

درجه موفقيت خود را با مقياس آرامش ، سلامتي و عشقي که آن موفقيت برايت به همراه داشته است ؛ بسنج.

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386;ساعت 20:20;  توسط مریم; 
باز هم آموخته هايي زيبا از استاد همايون بنادرخشان ...

 

آموخته ام که ؛
انسان بزرگ در اندوه آنچه ندارد فرو نمي رود ، بلکه از آنچه دارد لذت مي برد .

آموخته ام که ؛
اگر نمي توانم ستاره باشم لزومي هم ندارد که ابر باشم .

آموخته ام که ؛
ايمان يعني خواستن بدون انصراف و توکل بدون انقطاع.

آموخته ام که ؛
وظيفه سبب مي شود تا کارها را به خوبي انجام دهم ، اما عشق کمک مي کند تا آنها را به زيبايي انجام دهم .

آموخته ام که ؛
آينده مکاني نيست که به آنجا مي روم بلکه جايي است که خود آنجا را به وجود مي آورم .

آموخته ام که ؛
هميشه آخرين کار من بهترين کار من باشد ، پس جا براي بهتر شدن هميشه باز است .

آموخته ام که ؛
زندگي فعلي من حاصل تمام انتخابهايي است که داشته ام ولي اين بدان معنا نيست که نمي توانم از خود تصوير جديدي رسم کنم .

آموخته ام که ؛
هنگام مواجهه با کاري سخت ، طوري عمل کنم که انگار شکست غير ممکن است .

آموخته ام که ؛ هميشه با باورهايم زندگي کنم و انگيزه هايم را شعله ور نگاه دارم

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386;ساعت 20:19;  توسط مریم; 
خاطرات سفر 4(14/10/84

امروز  صبح بالاخره موفق شدیم وارد روضه شویم.ولی جمعیت بسیار بود و گذشتن از هفت خوان بسیار وقت میگرفت.به خاطر همین در همان حیاط روضه ماندیم و مشغول به دعا شدیم.نمیدانم چه تفاوتی میان این قسمت با سایر قسمتهای مسجد است؟همه جا مسجد النبی ست ولی بخشهای دیگر مسجد گویی  با انسان بیگانه اند چیزی درک نمیکنی نمیدانم شاید به دلیل سازنده ان و انچه در ساختن ان بکار رفته .هر بار که وارد حرم میشویم از در عمر باید میگذشتیم انجا خاطرات تلخ ظلمهایی را  که به فاطمه شد به یاد میاوردیم.و با دلی گرفته وارد میشدیم.از در عثمان هم وضع همین بود.با غم وارد میشدیم .نمیدانم انجا انگار بغضی کهنه در دلمان است و سینه هامان را میفشارد .در قسمت توسعه یافته نمیدانم چرا اینقدر انسان حس غربت میکند.گویی تحمل ماندن ندارد میخواهد هر چه زودتر برود نشستن سخت است دیدن افراد سخت است...

اما وقتی وارد روضه منوره میشوی فضا فضای دیگری است.روح معنویت اینجا انسان را سبک میکنه.جای عجیبیه.چیزی که تو قسمتهای دیگه نیست.اصلا انسان احساس ارامش میکند ارام میشود خصوصا انکه در محوطه باز مسجد گنبد خضراپیامبر را هم میتوان دید. و با او حرف زد.دیگر اینجا غربت معنی ندارد.گویی سالیان سال است که اینجا را میشناسی .اشناتر از همه جا.

چه سعادتی بود امروز که توانستیم بعد از این همه انتظار وارد این فضای منور شویم.

و امروز بعد از ظهر هم سعادت دیگری نصیبمان شد.راستی خدا با دل شکستگان است.بالاخره بعد از چند روز برای اولین بار اجازه یافتیم از پشت پنجرهای بقیع نظاره گر قبور ائمه باشیم و انها را  با چشم ودل زیارت کنیم.امروز در قبرستان یقیع فکر میکردم حکمتی در این نهفته است که ما هر بار مدفن چهار امام را ببینیم و از ته دل ناله بزنیم.و انها را صدا کنیم.و بیش از پیش مظلومیت شیعه را باور کنیم.و ایمان و یقین داشته باشیم که بر حق است..وقتی چهره زائران را میبینی درد شیعه را با تک تک سلولهای وجودت حس میکنی.هر کسی را که میبینی از ته دل ناله میزند و اشک میریزد.

چهره گریان زائرین صدای نوحه ها و ضجه های دلسوختگان و دلشکستگان پشت پنجره ها ...... 

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اینجا چقدر حرف است

چقدر درد است

خدایا اینجا اقامتگاه دلهای عاشق است

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386;ساعت 21:30;  توسط مریم; 
خاطرات سفر3(12/10/84
و باز با دل شکسته به مسجد النبی می رویم.باید از هفت خوان بگذریم تا به مسجد اصلی و روضه منور ایشان برسیم و ما با چه شوقی رهسپار انجا شدیم.و باز وقتی رسیدیم مجبور شدیم پشت پرده ها بمانیم.. ورود به روضه ممنوع بود.و ما................

هیچ نمیتوان گفت .تنها باید با چشمهای اشکبار به گنبد خضرا نگریست و از دور نمای مسجد را نظاره کردو از دور زمزمه کرد با او درد فراق را و دیگر هیچ...وقتی امدیم چقدر امیدوار بودیم که بتوانیم پشت ستونها نماز بخوانیم وارد روضه شویم و در  فضای عطر اگین انجا دل و جانمان را بشویم ولی باز هم این سعادت و توفیق حاصل نشد.چه میتوان کرد؟به ناچار چندی در فضای توسعه یافته حرم ماندیم و با دلی شکسته به سوی بقیع رهسپار شدیم.شاید انجا بتوانیم بعد از چند روز انتظار از پله ها بالا رویم و ائمه یقیع را زیارت کنیم.اما زهی خیال باطل انجا هم پشت درهای بسته ماندیم و اجازه  ورود داده نشد.دل شکسته تر از همیشه پشت یقیع نشستیم و به انچه به اسلام و چهارده معصوم گذشته بود اندیشیدیم و گریستیم.

خدایا چقدر غربت است اینجا.اخر چگونه میتوان این همه درد و غم را تحمل کرد؟خدایا چقدر سخت است در چند قدمی بقیع باشی و نتوانی حتی از دور قبور چهار امام را ببینی .چقدر سنگینم امروز.......

هر بار از مظلومیت امام حسن ع شنیده بودم و از فاطمه..ولی اینجا که میاییم تازه میفهمیم که مظلومیت یعنی چه؟خدایا تو خود گفتی:  ای محمد  اگر تو و فرزندانت نبودند عالم را خلق نمیکردم پس چگونه است که اینجا با فرزندان او  اینگونه رفتار میشود؟چگونه است که مدفن چهار امام اینگونه در غربت بقیع گم شده است؟تنها چند تکه سنگ اخر چرا؟هیچ چراغی نیست شبها وقتی از پایین به قبرستان بقیع مینگری تنها ظلمت و تاریکی میبینی .هیچ چراغی نیست .حتی یک نور ضعیف.خدایا میدانم که در این سرزمین نور معنوی بسیار است و فرشتگانند که پرواز میکنندبه دور قبور ائمه و فضای انجا را منور میکنند اما برای ما همین درد بس است که میبینم در طول تاریخ با محمد و فرزندانش اینگونه رفتار شد و انان چقدر مظلومند.خدایا از این درد با که بگویم

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386;ساعت 21:0;  توسط مریم; 
دل من ای دل دیوانه من
نمی دانم چه می خواهم خدا یا
 
به دنبال چه می گردم شب و روز
 
چه می جوید نگاه خسته من
 
چرا افسرده است این قلب پر سوز
 
ز جمع آشنایان میگریزم
 
به کنجی می خزم آرام و خاموش
 
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
 
به بیمار دل خود می دهم گوش
 
گریزانم از این مردم که با من
 
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
 
ولی در باطن از فرط حقارت
 
بدامانم دو صد پیرایه بستند
 
از این مردم که تا شعرم شنیدند
 
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
 
ولی آن دم که در خلوت نشستند
 
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
 
دل من ای دل دیوانه من
 
 
خدایا اگه بخوام شکایت کنم کجا برم؟
 

خدایا دیگه بریدم.خسته شدم.دلم میخواد یه جا برم که هیشکی نباشه.یه جا که فقط تو باشی و من بتونم یه عمر فقط با تو باشم و با تو درد دل کنم.خدایا من گله دارم از همه .خدایااااااااااااااااااا

میدونم  خودت گفتی بشارت برای صابرانه.ولی خدا اخه هر ادمی هم ظرفیت تحملی داره.

کمکم کن.
 

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386;ساعت 20:18;  توسط مریم; 
عروج حزن انگيز امام جواد ( علیه السلام


امام محمد تقی ( علیه السلام ) نهمين ستاره آسمان ولايت در سال ۱۹۵ هجری قمری و در دوران حکومت مأمون عباسی پا به عرصه خاکی گذاشتند و در سال ۲۲۰ هجری قمری در سن ۲۵ سالگی در مدينه به شهادت رسيدند.

امام نهم ( عليه السلام ) هنوز خردسال بودند که پدر بزرگوارشان چشم از جهان فرو بستند و ايشان در سنين کودکی به شرف امامت نائل شدند. آن حضرت در فضائل و کمالات بی همتا بودند و با اينکه سن کمی داشتند ، در علوم و فنون  و حکمت و ادب و کمال عقل بالاتر از تمام مشايخ علماءِ زمانشان بودند ؛ به  طوری که روايت شده است در يک مجلس سی هزار مسئله مشکل از ايشان سئوال کردند و از آن معدن علم ، جوابهای بسيار کامل و درستی دريافت نمودند.

علی بن اسباط مصری می گويد: « چشمم به جمال امام جواد ( علیه السلام ) افتاد ؛ در حالی که امام ( علیه السلام ) طفل بودند. با دقّت به سر و پا و قامتشان نگاه می کردم تا شکل و شمائل حضرت را برای مردم مصر تعريف کنم. در اين موقع امام ( علیه السلام ) نشستند و فرمودند : « ای علی! خداوند در امامت نيز همانند نبوت احتجاج کرده ( حجّت را تمام کرده ) و فرموده است :" به يحيی در خردسالی نبوت داديم و چون به قوت رسيد و چهل ساله شد پيامبری را دراو کامل کرديم. " بنابراين، جايز و ممکن است که خداوند حکمت و مقام پيامبری را در کودکی به کسی عنايت کند و در سن چهل سالگی بدين مقام برساند. » ۱

از حضرتش سئوال کردند : « در مورد کسی که در حال احرام شکاری را بکشد چه می فرماييد؟ » امام (علیه السلام) فرمودند : « اين مسئله صورتهای فراوانی دارد ، آيا در خارج حرم بوده يا در داخل حرم؟ از حرمت اين کار اطلاع داشته يا بی اطلاع بوده؟ عمداً کشته يا سهواً؟ عبد بوده يا آزاده؟ صغير بوده يا کبير؟ بار اول بوده که چنين کاری کرده يا بار دوم؟ صيد پرنده بوده يا غير پرنده؟ کوچک بوده يا بزرگ؟ کشنده از کار خود پشيمان شده يا قصد تکرار آن را دارد؟ در شب صيد کرده يا در روز؟ احرام او احرام عمره بوده يا احرام حج؟ » ۲

در آن هنگام امام (علیه السلام) تقريباً نُه سال داشتند و چنين عالمانه اصل سوال را تشريح کردند.

عمر امام جواد ( علیه السلام ) بسيار کوتاه بود و همان طور که ذکر شد ، حضرت در ۲۵ سالگی به شهادت رسيدند.

از آنجايی که بنی عباس از محبوبيت امام جواد ( علیه السلام ) بسيار در هراس بودند ، معتصم برادر مأمون - که پس از وی به حکومت رسید - از حضرت دعوت کرد به بغداد بروند و توسط همسر امام ( ام الفضل ) که دختر مأمون بود ، انگوری را به زهر آلوده کردند و برای امام ( علیه السلام ) آوردند. امام به محض تناول ، اثر زهر را در بدن شريفشان حس کردند و به ام الفضل فرمودند: « سزای عملت را خواهی ديد ؛ قسم به خدا به بلايی مبتلا خواهی شد که درمان پذير نباشد. » آنگاه امام ( علیه السلام ) جان به جان آفرين تسليم کردند و به شهادت رسيدند. ۳

از سخنان گهربارآن حضرت است که فرموده اند : « سه خصلت در هر کس باشد پشيمان نمی شود ؛ ترک عجله ، مشورت با اهلش  و توکل بر پروردگار در هنگام انجام کارها. » ۴

شهادت مظلومانه اين رادمرد آسمانی و يکی ديگر از اسطوره های علم و تقوی را به تمامی آزادگان جهان تسليت عرض می نمايم.

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386;ساعت 21:9;  توسط مریم; 
بهترین ها
تنهاترین تنها...
بهترین بخشش آن است که ، منتظر تشکر نباشی .

بهترین عادت آن است که ، همیشه در سلام ، پیش دستی کنی .

بهترین خصلت آن است که ، هیچ کس را نرنجانی .

بهترین خداحافظی آن است که ، حتما سلامی در پی داشته باشد .

بهترین قدردانی آن است که ، در عمل باشد نه بر زبان .

بهترین عشق آن است که ، دو طرفه باشد .

بهترین شغل آن است که ، از انجامش لذت ببری .

بهترین غذا آن است که ، با دل خوش خورده شود .

بهترین پول آن است که ، از راه حلال و با اتکا به خود به دست آورده باشی .

بهترین پدر و همسر آن است که ، خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند .

بهترین مادر و همسر آن است که ، تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر .

بهترین فرزند آن است که ، به او افتخار کنی .

بهترین دوست آن است که ، با او راحت باشی و هر لحظه که بخواهی ، بتوانی حرف دلت را به او بزنی .

بهترین ترانه و آهنگ آن است که ، تو را به یاد خاطره ای خوش بیندازد .

بهترین مسافرت آن است که ، همیشه آرزوی تکرارش را داشته باشی .

بهترین خانه آن است که ، همیشه از آن صدای خنده و شادی بشنوی .

بهترین احساس آن است که ، شادی را در زیر پوستت حس کنی .

بهترین انگیزه آن است که ، تو را به تحرک و تلاش بیشتر وادارد .

بهترین هدف آن است که ، قابل دسترسی باشد .

بهترین هدیه آن است که ، بدون توجه به ارزش آن و با عشق خالص اهدا شود .

بهترین حادثه آن است که ، زندگی تو را متحول سازد .

بهترین خاطره آن است که ، تنها با فکر کردن به آن در عین افسردگی تو را شاد و سرحال سازد .

بهترین منظره آن است که ، صورتی را با اشک شوق ببینی .

و بالاخره بهترین انسان آن است که ، به مصلحت خدا معتقد باشد و بداند آن چه بر او پیش آمده یا پیش خواهد آمد به صلاح اوست و این را فقط خدا می داند و بس ...
 

بهترین نعمت خدا داشتن دوستان خوبی چون شما عزیزان بزرگوار است.

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386;ساعت 19:9;  توسط مریم; 
آرزوهای ویکتور هوگو(تقدیم به همه دوستان خوبم)
آرزوهای ویکتور هوگو
 
**********************************
 
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

****

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

****


و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

****
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

****

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
****
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

****
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

****
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

****
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

****
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید
| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386;ساعت 17:54;  توسط مریم; 
دل به دریا بزن

دل به دریا بزن

زندگی کردن دل و جرات می خواهد . آدمهای ترسو فقط نفس می کشند ،

زندگی نمی کنند ، چرا که بیم و دلهره بر زندگی آنها حکمفرماست ، و

زندگی ای که ترس در آن جای داشته باشد ، از مرگ بدتر است . چنین

آدمهایی در حالت پارانویا بسر می برند و از همه چیز می ترسند ؛ نه فقط از

چیزهای واقعی ، بلکه از چیزهای خیالی و غیر واقعی هم واهمه دارند . از

جهنم می ترسند ، از ارواح می ترسند ، از خدا می ترسند ؛ آنها از هزار و

یک چیز که زاییده ی خیال خودشان یا دیگران است می ترسند . در نهایت

ترس طوری در زندگی آنها رخنه و رشد می کند که زندگی برایشان

غیرممکن می شود . زندگی کار آدمهای با شهامت است . اولین اصلی که

در زندگی باید فرا گرفت ، جرات و شجاعت است . با وجود همه ی ترسها و

دلهره ها ، آدم باید به زندگی بپردازد . حالا چرا شهامت برای زندگی کردن

لازم است ؟ برای اینکه زندگی ، فی نفسه نا امن و بی ثبات است . اگر

همیشه نگران امنیت و آسایش خاطر باشی ، در حقیقت خود را در زندانی

که با دستان خودت برای خویش ساخته ای محبوس می کنی . چنین

مکانی شاید امن باشد ، ولی قطعاً زنده نیست ، در آن از ماجراجویی و

سرمستی خبری نیست . زندگی عبارت است از اکتشاف ، سفر به

ناشناخته ها ، دست پیش بردن به سوی ستاره ها ! شجاع باش و همه

چیز را پیش پای زندگی قربانی کن ؛ چرا که هیچ چیز از زندگی با ارزش تر

نیست . زندگی خود را وقف چیزهای پیش پا فاتاده مثل پول ، امنیت و

آسایش خاطر نکن ؛ اینها ارزشی ندارند . آدمی بایستی زندگی را بغایت

ممکن تجربه کند ، فقط در آن صورت است که شادی واقعی را تجربه می

کند ، تنها در آن هنگام است که وفور نعمت و برکت به وقوع می پیوندد .

آنهایی که می خواهند طعم واقعی زندگی را بچشند ، بایستی دل به دریا

بزنند ، بایستی قدم به وادی نا شناخته ها بگذارند . بنیادی ترین درسی که

بایستی در این راه فرا گرفت ، این است : خانه ای وجود ندارد ، زندگی

همچون زیارت است – بدون آغاز ، بدون پایان . البته جاهایی هستند که می

توانی استراحت کنی ، ولی آنها به مثابه ی استراحتگاه های شبانه هستند

و صبح که سر زد ، باید مجدداً به راه بیفتی . زندگی جنبشی است مستمر

که هیچ گاه به پایان نمی رسد ، زندگی جاودان است . شروع و پایان ،

ویژگی مرگ است . ولی تو مرگ نیستی ؛ تو زندگی هستی . مرگ توهم

است . این مردم هستند که به مرگ موجودیت می بخشند ، برای اینکه در

آرزوی امنیت هستند . آرزو برای امنیت و آسایش خاطر ، مرگ می آفریند ،

آدم را از زندگی می ترساند ، انسان را در راه قدم نهادن به دنیای نا شناخته

ها دچار شک و تردید می کند . تنها خوراک زندگی ، خطر کردن است .

هرچه بیشتر ریسک کنی ، بیشتر زنده هستی . وقتی این موضوع را درک

کردی که ریسک کردن بایستی نه از روی یاس و عجز ، بلکه از روی آگاهی

و هشیاری درونی صورت پذیرد ، آنگاه از زیبایی محض امکاناتی که ریسک

کردن پیش روی تو می گذارد به وجد می آیی . آدمی که بی خانمانی را از

روی یاس و نومیدی قبول کند ، مطلب دستگیرش نشده است .

اگزیستانسیالیسم هم در یک چنین جایی به بیراهه رفت . آنها خیلی به

حقیقت نزدیک شده بودند ، همانقدر که بودا نزدیک شده بود ، ولی به

بیراهه رفتند . بجای آنکه به سعادت و خوشی برسند ، از این که زندگی

هیچ معنایی ندارد ، هیچ هدفی ندارد و هیچ امنیتی ندارد بسیار غمگین

شدند . این تجربه آنها را بشدت تکان داد و متزلزل کرد . بودا هم به نتیجه ی

مشابهی رسید ، ولی بجای اینکه غمگین شود ، خود را به دنیای ناشناخته

ها سپرد . او همه ی موانع را پشت سر گذاشت . او زندگی را آنطور که

هست پذیرفت . قبول کرد که طبیعت زندگی چنین است و دلیلی ندارد که

انسان احساس یاس و نومیدی کند . او متوجه شد که عدم امنیت ، زندگی

را زیبا می سازد ، برای اینکه مسیر کاوش و خلاقیت را به روی انسان می

گشاید و از طریق آن انسان می تواند به تجربیاتی نو و شگرف نایل آید . اگر

در زندگی همه چیز امن ، مطمئن و تضمین شده بود ، دیگر شور و هیجان و

سماعی وجود نداشت . بودا با مشاهده ی اتفاقات غیر قابل باور و معجزه

آسا در اطرافش به وجد می آمد و لذت می برد . عیسی همیشه به

پیروانش می گفت : (( شاد باشید ، شاد باشید ، باز هم می گویم که شاد

باشید . )

) باگوان شری راجنیش (اوشو )


| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386;ساعت 16:7;  توسط مریم; 
بهترین باش. زندگی کوتاه است

انچه هستی هدیه خداوند به توست و انچه میشوی هدیه ی تو به خدا...... پس بی نظیر باش  ............ .

 

 

همه ی عمر دیر میفهمیم.........تو لحظه ها و دقیقه های اخر...........وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه........

 

مثل وقت هایی که ............ ..

 

 

زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه

 

 

یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه

 

 

خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه

 

 

یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه

 

 

یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه

 

 

پاییز وقتی که تموم شد  به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه

 

 

پاییز به نفس نفس افتاده............ ....

 

هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه............ ..

 

 

امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین........

.

زندگی خیلی طولانی نیست............ ...

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386;ساعت 19:45;  توسط مریم; 
خدا را شکر 2

I Am Thankful....


I can see the beauty all around me.

There are those whose world is always dark

خدا رو شکر

من میتونم تمام زیبایی های پیرامونم را ببینم

کسانی هستند که دنیا یشان همیشه تاریک و سیاه هست

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

I am Thankful...

I can walk.

Th ere are those who have never taken their first step.

خدا رو شکر

من میتونم راه برم ..کسانی هستند که هیچوقت نتونسته اند. حتی یک قدم بردارند..

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

I Am Thankful ...

 

My heart can be broken.

There are those who are so hardened they cannot be touched

خدا رو شکر

که دل رئوف و شکننده ای دارم ..

کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و

احساسی رو درک نمیکنن

.

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

I Am Thankful ...


 

For the opportunity to help others.

There are those who have not been so abundantly blessed as I.

خدا رو شکر

به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم

کسانی هستند که از این تعمت و برکت وافری که به

من داده ای بی بهره اند .

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

I Am Thankful ...

I can work.

There are those who have to depend on others for even their most basic

needs

.

خدا رو شکر

من میتونم کار کنم .کسانی هستند که برای رفع کوچکترین

نیازهای روزمره شون هم به دیگران محتاجند

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

.

I Am Thankful ...

I have been loved.

There are those for whom no one has ever cared.

 خدا رو شکر

  که کسی هست که منو دوست داره

کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست .

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 22:16;  توسط مریم; 
جعبه های سیاه و طلایی

جعبه های سیاه و طلایی
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...
 

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 18:47;  توسط مریم; 
سکان را به من بده

سکان را به من بده
خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید (( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ ))
می گویم (( البته به امتحانش می ارزد.
کجا باید بنشینم ؟
چقدر باید بگیرم ؟
کی وقت نهار است ؟
چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ ))
خدا می گوید (( سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی ))

(( شل سیلور استاین ))
 

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 18:46;  توسط مریم; 
تاثیر کلام(هدیه از یه دوست خوب)

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه

يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ي كتابهايش را

با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين

پسر خيلي بي حالي است!"

من براي آخر هفته �ام برنامه‌ ريزي كرده بودم.

(مسابقه‌ي فوتبال با بچه

ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا

انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند

و او را به زمين انداختند.

كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه

بالا آورد، در

چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده

شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك

در چشمهاش ديدم.

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم:

" اين بچه ها يه مشت آشغالن!"

او به من نگاهي كرد و گفت: " هي ، متشكرم!" و لبخند

بزرگي صورتش را

پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟

معلوم شد كه او

هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده

بودم؟

او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و

اين براي من خيلي جالب

بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم.

ما تا خانه پياده قدم زديم

و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد.

من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و

دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم،

بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم.

به

او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين

همه كتابي

كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!"

محسن خنديد و نصف كتابها

را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم

بوديم. وقتي به سال آخر

دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم.

محسن تصميم داشت به جورج

تاون برود و من به دوك.

من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها

فاصله بين ما باشد.

او تصميم داشت دكتر شود و من قصد

داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال

بروم.

محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال

بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.

من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و

از جمله كساني به شمار مي آمد

كه

توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.

حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من

بهش

حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.

بنابراين دست محكمي به پشتش

زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي

بود!"

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و

لبخند

زد: " مرسي".

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: " فارغ التحصيلي زمان

سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي

سخت را بگذرانيد.

والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما

مهمتر از همه، دوستانتان...

من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است

كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را

تعريف

كنم."

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز

آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي

گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد

داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش

بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.

محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام

اين

كار غير قابل بحث، باز داشت."

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين

پسر خوش قيافه و

مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش

توضيح مي داد.

پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند.

همان لبخند

پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود

را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي

توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير

زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر

هم اثر بگذاريم.

دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:

1) اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،

2) يا آن را پاك كنيد گويي

دلتان آن را لمس نكرده است.

همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم.

" دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه

شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند،

زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند."

هيچ آغاز و پاياني وجود

ندارد...

ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،

فردا ، رازي است ناگشوده،

اما امروز يك هديه است

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386;ساعت 15:15;  توسط مریم; 
خنده داره یا باید زار زار بخاطر از دست دادن خیلی باورها گریست؟
چقدر خنده داره یا......
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار
پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت
میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد
 
تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از
هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و بحث ديني و نیایش طولانی تر از
 
حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب
رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به
 
آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی
 
کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان ائمه و قرآن رو به سختی
باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام
 
بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت
 
آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید
 
دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟
اینحرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی
 
است.
آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حر­فارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون
 
پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!

 
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386;ساعت 17:54;  توسط مریم; 
تفکر

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود

 و مجنون بدون اين که متوجه شود

از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد

هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي

مجنون به خود آمد و گفت

 من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم

تو که عاشق خداي ليلي هستي

چگونه مرا ديدي

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386;ساعت 17:27;  توسط مریم; 
روايتي است ...

 

 

 

روايتى است كه زين شب گريزگاهى هست‏ 

 

محاق عمر مرا پشت پرده ماهى هست‏ 

 

روايتى است كه شب را طلسم مى‏شكند 

 

تمام فاصله‏ها با دو اسم مى‏شكند 

 

روايت است كه مهتاب مى‏وزد اينجا 

 

و نزل عاطفه در آب مى‏وزد اينجا 

 

تمام شهد شب شوم سركه مى‏گردد 

 

روايتى است كه مرداب بركه مى‏گردد 

 

روايت است كه از راه دور مى‏آيى‏ 

 

به عشوه يا به تبسم، به شور مى‏آيى‏ 

 

عصا به كوه، به صحرا، به نيل بايد بست‏ 

 

روايت است، به چشمت دخيل بايد بست‏ 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386;ساعت 19:2;  توسط مریم; 
اعمال توصیه شده در مکه

این روزها بسیاری در شور و شوق سفر حج به سر می برند.انانکه که

رهسپار خانه دوستند که از شوق سر از پا نمیشناسند و انکه از این سفر

عاشقانه محرومند با چشمانی اشکبار میهمانان خانه دوست را بدرقه

میکنند.

خوشا به حال انانکه میدانند کجا میروند

خوشا بحال انانکه معرفت این سفر را دریافته اند

خوشا بحال انانکه همه وجودشون را برای چنین سفری اماده کرده اند.

خوشا به حال انانکه از مدتها پیش وجود خود را از هر الودگی پاک کرده اند تا

برکات این سفر را بیشتر و بهتر درک کنند. و از ان بهره جویند.

دوستان عزیز سفر بخیر

از ما یادی کنید

دوستان قدر لحظه لحظه این سفر را بدانید

قدر لحظاتی که چشم بر خانه خدا میدوزید و با او نجوا میکنید

قدر ان هنگام که که دور خانه او طواف عشق میکنید

لحظه لحظه حضور در عرفات در منا در بقیع مسجد النبی بین الحرمین

قدر لحظاتی را که بی تاب میشوید

قدر ثانیه ثانیه این سفر را بدانید و قدر توفیقی را که خداوند به شما عنایت

کرده

شاید سفری باشه که یک بار در همه عمر انسان رخ میدهد اما اثار ان تا

دمی بر جاست میماند و اگر غافل باشی تنها حسرت است که وجودت را پر

میکند.

به امید سفری پر بار و پر برکت و پر از توفیقات الهی برای همه رهروان خانه

دوست.

 

اعمال توصیه شده در مکه

به محض ورود به خانه خدا چشمتان که به نوشته طلایی خانه خدا افتاد 11

بار سوره توحید را بخوانید.

یک ختم قران در مکه.حداقل در انجامش اصرار داشته باشید.

هر شب نماز جعفر طیار بخوانید.

در طوافها دعای توسل کمیل ذکر یونسیه بخوانید.

مناجات خمس عشر را در طواف بخوانید.خصوصا دعای 7 و 12.

سوره های را که با "و"قسم شروع میشود علامت بگذارید و در حجر

اسماعیل بخوانید.

در قسمت حطیم دعا مستجاب میشود:حطیم بین حجر الاسود و در خانه

خداست.

در طواف از مستجار به سمت حجر سوره حمئد و ربنا اتنا.....را بخوانید.

در هر شوط هنگام رسیدن به حجر دعای فرج را بخوانید اگر نرسیدید فقط

بگویید:اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان.

روبروی هر رکن خانه خدا دو رکعت نمار بخوانید با حمد و یس و رکعت دوم

حمد و توحید.

نماز شب در خانه خدا.

نماز صاحب الزمان همراه با زیارت ال یس را هر روز بخوانید.

زیارت جامعه را با توجه بخوانید.

روی کوه صفا خواندن سوره واقعه سفارش شدهکه فقر مادی و معنوی را از

بین می برد.

دعای 25 صحیفه سجادیه را در خانه خدا بخوانید.

در مسجد تنعیم به نیابت از امام حسن عسگری ع محرم شود و حج بجا

اورید.

به نیابت امام زمان طواف کنید.

در باب مروه دعای جوشن کبیر را بخوانید.برای استجابت دعا عالی است./

مقابل محل تولد حضرت علی ع بایستید و دعای مجیر را بخوانید.

دو رکعت نماز در خانه خدا.قربه الی الله.نزدیک سحر یا هر وقت دیگر.بعد از

نماز سر به سجده بگویید:

المستغاث بک یا مولای صاحب الزمان.

خواندن سوره یس و نبا در صفا

در کوه مروه دعا برای اخرت و معنویات و در کوه صفا برای دنیا دعا مستجاب

میشود.

7 تا "حم"(هفت سورهای که با حم شروع میشود را در صفا و مروه هنگام

سعی بخوانید.

در حجر اسماعیل دو رکعت نماز :رکعت اول حمد و 3 بار کوثر.در رکعت دوم

حمد و 3 بار کافرون.بعد از سلام 10 مرتبه ما شاالله بخوانید و حاجات خود را

بخواهید.

بالای کوه مروه 100 مرتبه الله اکبر 100 مرتبه سبحان الله و 100 مرتبه

الحمدلله بگویید.

بالای کوه مروه زیارت عاشورا سوره های کهف ابراهیم و تغابن را بخوانید.

ذکر یا صاحب کل غریب یا مونس کل وحید را یا 14 بار یا 100 بار یا 70 بار

بخوانید.

در مکه زیارت ال یس جامعه کبیره عالیه المضامین .عدلیه

عشرات .یستشیر .مجیر و مناجات حضرت علی را بخوانید.

طواف برای حضرت خدیجه و امام حسن عسگری.

بالای کوه صفا 3 بار سوره انعام

در کنار کعبه 3 شب دعای مشلول.

در خانه خدا 70 مرتبه به نیت حاجت بگویید:یا الله یا محمد یا فاطمه یا

صاحب الزمان ادرکنی.

در خانه خدا روبروی درب کعبه بعد از احرام دو رکعت نماز میخوانیم با نیت

امانت و به خدا امانت می سپاریم که شب اول قبر بما برگرداند.

در خانه خدا به تناوب 17 شبانه روز نماز قضا خواندن بجای یک عمر نماز قضا

محسوب میشود .مخصوصا بعد از نماز جماعت.

در طواف ناد علی بخوانید.

 

 

در حق همه دعا کنید

برای هدایت و عاقبت بخیری بسیار دعا کنید

و مهمتر از همه برای تعجیل در ظهور امام زمان بسیار دعا کنید.

برای انها که بی صبرانه در فراق یار میسوزند

انانکه ارزوی زیارت این مکان شریف را دارند

انانکه دل شکسته اند

انانکه در حسرت زیارت این خانه ماندند و جان سپردند

و خلاصه برای همه دعا کنید

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386;ساعت 18:33;  توسط مریم; 
اعمال توصیه شده در مدینه
 
اعمال توصیه شده در مدینه
از باب جبرییل وارد شویید.اذن دخول بخونید 100 مرتبه الله اکبر و اذن دخول از حضرت زهرا
 
در قسمت سکوی اصحاب صفه:نماز حاجت برای درویش نشدن در زندگی برای خود و دیگران.از حضرت رسول استمداد کنید.
 
پای ستونها:توسل به حضرت علی.نماز حاجت
پای ستون توبه:نماز بخوانید توبه کنید و از حضرت رسول بخواهید برای شما استغفار کنند.
پای ستون وفود:دو رکعت نماز برای خانه دار شدن
 
حدیث کسا را مکرر بخوانید.
 
نماز قبور ائمه بقیع را در حرم بخوانید
 
بین منبر و محراب نماز حضرت رسول را بخوانید.ظهر جمعه یا صبح جمعه بخوانید بهتر است.
نماز جعفر طیار
ختم قران
 
شبها در بقیع زیارت جامعه بخوانید.
 
100 بار خواندن سوره الم نشرح در حرم حضرت رسول
 
زیارت عاشورا علقمه امین الله دعال مشلول عالیه المضامین دعای مکارم
الاخلاق
 
هر شب از نیمه شب به بعد به بقیع بروید و غربت ائمه را احساس کنید و خودتان رادراین غربت شریک بدانید
 
زیارت و بوسیدن باب جبرییل بسیار ثواب دارد.
 
ما بین منبر و محراب روضهای از ریاض بهشت است.نماز در ان ناحیه ثواب دارد.به روایتی محل دفن حضرت زهراست.
 
از علم امام باقر و امام صادق و از صبر و سعه صدر . مودبی امام حسن و از بخشش امام سجاد بخواهیدو بخواهید روزیتان زیاد شود
 
نمازهای حضرت زهرا حضرت رسول و حضرت علی در مسجد النبی
خواندن سوره ال عمران تا قبل از ظهر جمعه در حرم حضرت رسول در جهت گذشتن از پل صراط
خواندن نماز جعفر طیار در روز جمعه در حرم حضرت رسول
انگشتان دستتان را روی ستونهای حرم قرار دهید.در حال زیارت کردن این ستونها این ایه را بنویسید:اللهم رزقنا حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام .و بخواهید هر ساله به زیارت بیایید
 
خواندن سوره یس با شرایط مبین کنار باب علی
 
زیارت بقیع در غروب جمعه و توسل به امام زمان
 
خواندن سوره کوثر و هدیه به حضرت زهرا و خواستن اینکه دوستانتان هم دعوت به حج شوند.
 
زیارت ال یس و عدلیه در حرم پیامبر و سپردن ان به صورت امانت نزذ حضرت رسول تا شب اول قبر باز گردد.سه روز چهارشنبه پنجشنبه و جمعه را در مدینه اگر توانستید روزه بگیرید
 
ذکر صلوات بهترین ذکرها در مدینه است.و لعن زیاد کنید دشمنان پیغمبر و علی و فاطمه را
 
صبح پنجشنبه در مدینه تمام پیامبران بدیدن حضرت محمد میایند .بعد از نماز صبح روبروی درب خانه حضرت فاطمه یک ربع بحالت احترام می ایستیم.
 
التماس دعا


| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386;ساعت 18:30;  توسط مریم; 
چند تا جمله خيلي زيبا از كتاب ( گفتار پير طريقت ) اثر ( خواجه عبدالله انصاري )
 . """""""""""""""""""""""

در عشق تو بي سريم سر گشته شده

وز دست اميد ما سر رشته شده

 

مانند يكي شمع به هنگام صبوح

بگداخته و سوخته و كشته شده

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

سخنان پير طريقت :

 

خداوندا ، نام تو ما را جواز ، مهر تو ما را جهاز ، شناخت تو ما را امان ، و

لطف تو ما را عيان . خداوندا ، ضعيفان را پناهي ، قاصدان را بر سر راهي ، و

مومنان را گواهي ، چه عزيز است آنكس كه تو خواهي .

 

دو گيتي در سر دوستي شد و دوستي در سر دوست ، اكنون نميتوانم

گفت كه او است .

 

خدايا ، از آنچه نخواستي چه آيد ؟ و آنرا كه نخواندي كي آيد ؟ ، نا كشته را

از آب چيست ؟ و نابايسته را جواب چه ؟ تلخ را چه سود گرش آب خوش در

جوار است ؟ و خار را چه حاصل كو را بوي گل در كنار است ؟ قسمتي رفته

، نفزوده و نه كاسته ، چه توان كرد ؟ داور اعلي چنين خواست . شيطان در

افق بالا زيسته و هزاران عبادت ورزيده ، چه سود داشت كه نبود بايسته !

 

خدايا ، آنروز كجا باز يابم كه تو مرا بودي و من نبودم ، تا باز به آنروز نرسم

ميان آتش و دودم ، اگر به دو گيتي آنروز يابم ، من بر سودم ، و اگر بود تو

خود را دريابم ، به نبود خود خشنودم .

 

خدايا ، نه شناخت تو را توان ، نه ثناي تو را زبان ، نه درياي جلال و كبرياي

تو را كران ، پس تو را مدح و ثنا چون توان ؟

 

اي مهيمن اكرم ، اي محتجب معظم ، اي متجلي به كرم ، اي قسام پيش

از لوح و قلم ، بادا كه روزي باز رهم از زحمت حوا و آدم ، آزاد شوم از بند

وجود و عدم ، از دل بيرون كنم اين حسرت و ندم ، و با دوست بر آسايم يك

دم و در مجلس انس قدح شادي نهاده دمادم .

 

 

اي نزديكتر به ما از ما ، و مهربانتر از ما به ما ، نوازنده ما بي ما ، به كرم

خويش نه به سزاي ما ، هر چه كرديم تاوان بر ما ، هر چه تو كردي باقي بر

ما ، هر چه كردي به جاي ما ، بخود كردي نه براي ما .

 

الهي ، آنكه تو را به صنايع شناخت ، بر سبب موقوف است و با واسطه راه

دارد ، و آنكه تو را به صفات شناخت در خبر محبوس و محصور است و او كه

تو را به اشارت شناخت ، صحبت را مطلوب است ، او كه ربوده تو است ، از

خود معصوم است .

( اَلسًتُ برُبكُم ) كرامت خدا است ، و ( بلي ) نيكويي و احسان اوست كه

داعي و مجيب هر دو يكي است و پرسنده و پاسخ گوينده خداوند است ،

آنچنان كه خداوند بنده خود را خواند ، و او را به خود نيوشيد ، و گوش شنوا

داد و خود جواب داد و به بنده جواب بخشيد .

الهي ، خود را از همه بتو وابستم ، اگر بداري ترا پرستم ، و اگر نداري خود

پرستم ، نوميدم مساز ، بگير دستم .

الهي ، آنچه ما خود كِشتيم ، به بر ميار و آنچه تو ما را كشتي آفت ما از آن

بازدار .

الهي ، گل بهشت در چشم عارفان خار است ، جوينده ترا با بهشت چكار

است ؟

الهي ، دلي ده كه در كار تو جان بازيم و جاني ده كه كار آن جهان بسازيم .

الهي ، نفسي ده كه حلقه بندگي تو گوش كند ، و جاني ده كه زهر حكمت

تو نوش كند .

الهي ، كاشكي عبدالله خاك بودي ، تا نامش از دفتر وجود پاك بودي .

الهي ، اقرار كردم به مفلسي و هيچ كسي ، اي يگانه كه از هر چيز

مقدسي ، چه شود اگر مفلسي را در نفس آخر به فرياد رسي ؟

 

الهي ، آتش يافت با نور شناخت آميختي ، و از باغ وصال نسيم قرب

برانگيختي ، به آتش دوستي آب گل سوختي ، تا ديده عارف را ديدار خود

آموختي .

توحيد نه همه آنست كه او را يگانه داني ، بلكه توحيد حقيقي آنست كه او

را يگانه باشي و از غير او بيگانه ، آغاز عنايت آنست كه خداوند بندگان را

قصدي و نيتي غيبي دهد تا ايشانرا از جهان باز برد و در دلشان نوري تابان

افكند ، تا از جهانيان باز برد و چون منفرد و تنها شود ، آنگاه وصال را شايد ...

الهي ، تا آموختن را آموختم ، آموخته را جمله بسوختم ، اندوخته را

برانداختم ، و انداخته را بياندوختم ، نيست را بفروختم تا هست بيافروختم ،

خدايا تا يگانه بشناختم ، در آرزوي شادي بگداختم ، كي باشد كه گويم

پيمانه بيانداختم ، از علايق واپرداختم و بود خويش جمله در باختم .

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386;ساعت 18:24;  توسط مریم; 
قلب

قلب


آدمی دو قلب دارد.


قلبی كه از بودن آن با خبر است و قلبی كه از حضورش بی خبر.


قلبی كه از آن با خبر است همان قلبی ست كه در سینه می تپد


همان كه گاهی می شكند


گاهی می گیرد و گاهی می سوزد


گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه


و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است كه عاشق می شویم


با این دل است كه دعا می كنیم


با همین دل است كه نفرین می كنیم


و گاهی وقت ها هم كینه می ورزیم...


اما قلب دیگری هم هست.قلبی كه از بودنش بی خبریم.


این قلب اما در سینه جا نمی شود


و به جای اینكه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد


این قلب نه می شكند نه میسوزد و نه می گیرد


سیاه و سنگ هم نمی شود


از دست هم نمی رود


زلال است و جاری


مثل رود و نسیم


و آنقدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی ماند


بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملكوت می رقصد



این همان قلب است كه وقتی تو نفرین می كنی او دعا می كند


وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد


وقتی تو می رنجی او می بخشد...


این قلب كار خودش را می كند


نه به احساست كاری دارد نه به تعلقت


نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند


به خاطر قلب دیگرشان


به خاطر قلبی كه از بودنش بی خبرند

 

 

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386;ساعت 19:41;  توسط مریم; 
ای کبوتر بقیع باهات حرف دارم.....

ای کبوتر که نشستی روی گنبد طلا

روز و شب پر میکشی تو حرم امام رضا

من کبوتر بقیعم با تو خیلی فرق دارم

سرمو به جای گنبد روی خاکها میزارم

خانه قشنگ تو کجا و این خونه کجا؟

گنبد طلا کجا قبرهای ویرونه کجا؟

انجا هر کی میپره طائر افلاکی میشه

اینجا هر کی می پره بال و پرش خاکی میشه

انجا خادما با زائر اقا مهربونن

اینجا زائرا را از کنار قبرا میرونن

تو که شب میسوزه صد تا چراغ دوروبرت

به امام رضا بگو غریب تویی یا مادرت؟

 

همیشه وقتی درد و دل کبوترهای حرم امام رضا و بقیع را میشنیدم یا  میخوندم یه حس غریبی پیدا میکردم.نمیدونستم واقعا چرا کبوتر بقیع اینقدر با سوز و گداز حرف میزنه .

فکر میکردم:

 چقدر نغمه هاش غمگینه؟اخه چرا؟

مگه تو بقیع چه خبره؟

چرا به حال و روز کبوتر های حرم امام رضا  اینهمه غبطه میخورن؟

نمیدونستم پر کبوتر چطور میتونه خاکی بشه.اخه پرنده همیشه تو اسمونه بال میزنه و اوج میگیره .وقتی تو حرم امام رضا میرفتم میدیدم دور سقا خونه تو صحن انقلاب پره از کبوتر های که هر وقت چشمت بهشون می افته نگاه  مملو از شادی و شعفشون را حس میکنی  .با خودم میگفتم  خوش بحال کبوترهای بقیع چه صفایی میکنن با ائمه بقیع با گنبد سبز مسجد النبی ..........

تو ذهنم کلی سوال بود در مورد این شعر

تا اینکه خدا قسمتم کرد رفتم بقیع

نمیتونم بگم چی دیدم فقط وقتی چشمم به غربتش افتاد تازه فهمیدم غریبی یعنی چی.تازه فهمیدم  چرا انقدر کبوترهای بقیع غمگینن.تازه فهمیدم خاکی شدن بال انها برای چیه؟تازه فهمیدم دلتنگی انها برای چیه.

وقتی پشت میله ها به نقطه ای خیره میشی و با حسرت نگاهتو میبری به طرف ان نقطه دلت زودتر میره دلت انگار پر میکشه خودشو به خاکها میماله شاید غربت بقیع را بیشتر حس کنه.

انجا بود که دیدم کبوترا چقدر زیبا زمزمه عاشقانه سر میکنن.انقدر ادب را رعایت میکردند که اصلا  در باور انسان هم نمیگنجید.انگار تا یه فاصله ای به خودشون اجازه میدادن نزدیک بشن انوقت سر تعظیم فرود می اوردن .لحظاتی چشم به قبور ائمه میدوختن بعد به نقطه ای دیگه خیره میشدن.وقتی چشماشون خیس اشک میشد اروم اروم پرهاشون را  به خاکها میمالیدن و اروم جای خودشون را به کبوترای دیگه میدادن.صحنه عجیبی بود. و عشق بازی های انها عجیبتر.

کاش میشد ما هم اینگونه ادب را رعایت میکردیم.

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386;ساعت 23:41;  توسط مریم; 
میلاد امام رئوف (ع)ثامن الحج علی بن موسی الر ضا بر همه دوستدارن و عاشقان ایشان مبارک

زائری بارانی ام اقا به دادم میرسی؟

بی پناهم خسته ام تنها بدادم میرسی؟

گر چه اهو نیستم اما پر از دلتنگی ام

ضامن چشمان اهو ها بدادم میرسی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا بدادم میرسی؟

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386;ساعت 23:11;  توسط مریم; 
یا امام رضا

دل  را ز  رضا اگر بگیرم چه کنم؟

بی مهر رضا اگر بمیرم چه کنم؟

روزی که کسی را به کسی کاری نیست

دامان رضا اگر نگیرم چه کنم؟

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386;ساعت 23:5;  توسط مریم;