انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
لم یا قوم تریدون ببغی و فساد
لم تسعون بقتلی بلجاج و عناد
لیس والله سوانا خلف بعد النبی
فرض الله علی طاعتنا کل عباد
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
من له جد کجدی فی الوری
او کشیخی فانا ابن العلمین
فاطم الزهرا امی و ابی
قاصم الکفر ببدر و حنین
عبدالله غلاما یافعا
و قریش یعبدون الوثنین
یعبدون اللات و العزی معا
و علی کان صل القبلتین
و ابی شمس امی قمر
فانا الکوکب و ابن القمرین
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
چیست تقصیر من ای قوم که امروز جهانی
شده آماده به قتلم همه با تیغ و سنانی
در شما نیست ز اسلام نه نامی و نشانی
انا عطشان و قد احرق نطقی و لسانی
انا ظمئان و قد احرق قلبی و فوادی
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
زیر خنجر شه لب تشنه حسین گفت:
تو ای شمر ستمکار!
تو ای ملحد مکار!
تو ای کافر غدار!
اگر من نشناسی، بگویم بشناسی
حسینم و ضیاء القمرینم ، قتیل الودجینم
امام الحرمینم انا الفضه وابن الذهبینم
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
منم شهپر کبری منم آیه تقدیر
منم نخله خوبان منم زاده زهرا
منم عرش و منم فرش
منم کرسی و لوح و قلم و باعث ایجاد دو عالم
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
اينجا کربلاست ، اين گودال سربلند آبروي جغرافياست ، اين تل خاک جاري ، فردا را ورق خواهد زد، و «فرا زني» خطبه اش ، خواب شب ها را آوار خواهد کرد.
اينجا کربلاست ، سرزميني که رگ هايش عطشاني مي نوشند، و ذره ذره خاکش بهشت را برابر است. کربلا سرچشمه تمام گردبادهاي مقدس ، تمام توفان هاي زهد و خاستگاه پرندگاني است که حداقل پروازشان از خاک ، از خود تا خداست.
با نام کربلا هزار توفان نوح در دلت گريه مي کند، اندوه سرازيري چشم هايت را مي پوشاند و لباست سياه مي شود.
در عاشورا سر بريده خورشيد، منزل به منزل خدا را تلاوت مي کند و فردا چوب آن قدر جسور است که بر لب هايي که قرآن آيه آيه بر آن باريده ، نازل مي شود.
از آسمان زنجير مي بارد و دست ، و هيچ کوهي نيست که لالي ام را پژواک نشده باشد.
امروز عاشوراست ، و مادربزرگم باز هم براي سلامتي امام حسين سفر نذر مي کند و براي مسلمان شدن شمر صلوات مي فرستد.
عاشورا، واژه اي که دل ها را تا چشم ها بالا مي آورد، و چشم را تا زمين ناگزير مي کند. واژه اي که مترادف با «حسين» است.
امروز شيرين ترين فرهاد تاريخ ، عشق را به حماسه مي خواند، هر چند 72 رکعت عشق هم ، تشنگي کربلا را جواب نمي شود.
«حسين» واژه اي است که تاريخ را به حرکت درآورده است و جغرافيا شرمنده از آن است که جا پايش را گنجايش نمي شود.
«حسين» واژه اي است که آرامش جان ها را به توفان مي سپارد، و درختان به احترامش قيام مي کنند و شقايق ها داغدار تنهايي وي اند.
حسين گلي است که جهان با بوي وي ، بودن را شروع کرده است و ادامه خواهد داد.
نام حسين لحظه اي است باراني ، شفاف ، که روشنت مي کند و تا «نمي دانم کجا» مي کشاندت.
وقتي «حسين» بر زبانت مي وزد، سلول هايت آفتابي مي شوند. تمام آبشارهاي جهان به سمتت مي دوند، آرامشت را به توفان مي سپاري ، نام کوچک تمام گل ها را به ياد مي آوري و چون به لاله مي رسي ، بلند مي شوي ، کلاهت را برمي داري و شرمندگي ات را در يقه پالتويت پنهان مي کني.
نام «حسين» خورشيد را به انفعال مي کشد، چه رسد به «يزيد» که ياراي ديدن ستاره اي را هم ندارد.
«حسين» کيست که تمام رودهاي جاري جهان از شط عطشان گلويش متولد شده اند و سيراب مي شوند و هر روز لبريز از آفتاب و آينه ، شرمنده گودالي مي شوند که سربلندتر از تاريخ است؟
«حسين» کيست که تمام زنجيرها و سنج ها او را گريه مي کنند، و تمام رودخانه ها او را روزه دارند؟
«حسين» سرخ ترين نامي است که در تاريخ سرسبز مانده است.
اي «حسين»! نام تو پرواز را به ياد پرندگان مي آورد و عشق تو، آغاز شدني است که خنجر انجام آن است.
عطشاني تو چه کرده است که تمام آب هاي روزه دار را به ياد تو مي نوشيم و قاتلانت لايق لعنت مي شوند؟
اي حسين! کدام آتش را به نظاره بايستم که قد کشيدن سرخ خيمه هاي عصر عاشورايت را تداعي نکند؟
تو کيستي که دشت ماريه ، جنگلي از نيزه و شمشيري است که تو را پاره پاره عاشقند؟
اي حسين! از کدام جام نوشيده اي که شادابي ات ، مستي تمام شمشيرها را کفاف شده است و باران تير را به تنهايي قامت بسته اي؟
کدام اسب سفيدي است که نژادش به ذوالجناح نرسد؟
کدام بيابان است که پريشاني و پراکندگي کودکانت را دل به مويه نسپرده باشد؟
کدام شمشير است که پرواز دست هاي علقمه را شرمنده نشده باشد؟
شب از آن جهت تاريک است که از نژاد شمر است و سپيده تا از تبار سپيدي گلوي توست ، آفتاب هديه مي دهد.
عاشورا آفتاب هم عرق خواهد کرد در برابر خورشيدي که خدا را قرائت مي کند و شايد اشک خواهد ريخت بر گلويي که آسمان از آن متولد مي شود.در عاشورا ظلم جوان است و شمشير، سپيده اي سرخ را مي آغازد. آب بخيل است و دريا مد شدن را به ياد نمي آورد. فرات عطشاني «رقيه» را کفاف نمي کند. قنداقه اي در پي آب در آسماني نه چندان دور، آوار خواهد شد و خدا از نازکترين گلوي تاريخ پژواک مي شود.
در عاشورا کسي تاريخ را ورق خواهد زد که نشان مزار مادرش بي نشان است ، مزاري که به وسعت جغرافيا است ، آن که عشق خاک پاي اوست و نمي از غيرتش سال ها سماع هفت دريا را کفاف مي دهد. کسي که پدرش تا فراز شانه هاي وحي عروج کرده است و «آبروي ذوالفقار از سعي دست اوست.»
حالا عصر عاشوراست. دو خورشيد در مقابل هم راه مي روند، طبل ها همچنان مي کوبند و کودکان ستارگان گمشده صحرايند.
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین بخشنده، مرا نیز در گوشه ی چشمت نگاهی بخشش آمیز کن ...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین مهربان، مرا نیز از مهرت سرشار ساز، که مست بوی مهربانیتم ...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین یار، مرا نیز در این سخت روزگار یاری رسان، که بی یاریت هیچم ...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین خالق، مرا نیز مخلوقی شایسته برای مخلوقاتت قرار بده...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین عاشق، مرا نیز عشقی بده برای ورزیدن به تو و خلق تو...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین بخشاینده، سپاس تو را، سپاس، چگونه سپاست گویم، وقتی برای سپاس گفتنم نیز سپاس باید بکنم و چگونه این سپاس بی نهایت را به انتها برسانم و چگونه بگویم که ای خدای بزرگ من نیز شکر تو را گفتم زمانی که حتی شکر سپاسم را توان گفتن ندارم !
ای خدا ، مرا نیز نگاهی، مرا نیز آغوشی، مرا نیز عشقی، مرا نیز بندگی، مرا نیز فرصتی بیشتر عطا فرما هرچند کوله بارم پر از لطف و مهربانی هاییست که به من ارزانی داشته ای و من هم همچون همیشه کاری از پیش نبرده ام ...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین عالم، اشکهایم روی گونه هایم خشک می شود وقتی صدایت می کنم و به انتظار می نشینم باز برای جوابی دگر ...
ای خدای بزرگ، با افتخار همچنان بنده ی تو ام ... همانا همین لطفت مرا بس است ...

زندگينامه مرحوم آيتالله احمد مجتهدي تهراني
ملامحمد علي مجتهد، معروف به آيتالله حاج شيخ احمد مجتهدي تهراني كه رياست علمي و مديريت يك مدرسه علميه در تهران را بر عهده داشت، از جمله علماء و استادان اخلاق مشهور بود.
مرحوم آيتالله احمد مجتهدي تهراني در نهم مهرماه سال 1302 شمسي در تهران چشم به جهان گشود.
وي در خانداني با تقوي و ورع و فضل و شرف پرورش يافت پدر ايشان مرحوم محمدباقر از كسبههاي معروف و با تقوي و متدين تهران بوده و جد ايشان مرحوم ميرزا احمد از تجار مشهور و از مؤمنين و متدينين عصر خود بود. بعد از اين دو بزرگوار اجداد حضرت آيت الله مجتهدي همگي در كسوت روحانيت و از علماء جليلالقدر و مبلغين اسلام و از ائمه جماعات مشهور كاشان بودند.
از جمله اجداد ايشان آيات و حجج اسلام، حاج ملا محمدعلي مجتهد و حاج ملامحمد باقر مجتهد و حاج ملا محمد كاظم مجتهد كاشاني بودند.
صاحب كتاب لبابالالقاب تاليف آيت الله مرحوم آخوند ملا حبيب الله شريف كاشاني متوفي 1340 قمري درباره يكي از اجداد ايشان يعني حضرت آيت الله حاج شيخ محمدعلي مجتهد كاشاني مينويسد: «او فرزند حاج محمدباقر كاشاني است و آيت الله حاج محمدعلي مجتهد كاشاني عالمي فاضل و مدرسي بزرگوار در علوم شرعي و عقلي بود، به حدي كه فضل و علم و زهدش بر ديگران مسلم و آشكار بود، و آن مرحوم فرزندي داشت به نام حاج ملا ابوالقاسم كه او هم حكيم و منجمي زبردست بود و من آن فرزند را ديده بودم و او در تهران فوت كرد (و در اطراف چهار راه مولوي كه در آن زمان قبرستان بود دفن گرديد) و مرحوم آيت الله حاج محمدعلي از شاگردان فقيه عاليقدر حضرت آيتالله سيدمحمد تقي كاشاني بود و او از شاگردان عالم رباني و معلم اخلاق حاج ملا احمد نراقي است و ملااحمد نراقي استاد شيخ مرتضي انصاري بود و وقتي كه ملااحمد نراقي از رحلت آيتالله سيدمحمد تقي كاشاني باخبر شدند از شدت حزن و اندوه و با صداي رسا و بلند شديدا گريه كردند و از فقدان آن عالم بزرگوار تاسف خوردند.»
آيتالله مجتهدي در سال 1362 قمري و در سن 19 سالگي به كسوت روحانيت درآمد و قبل از آن در بازار تهران مشغول به كار بود و پدر ايشان يعني مرحوم محمد باقر راضي نبود كه فرزندش طلبه شود ولي بر اثر عشق و علاقه زيادي كه جناب استاد به علم و دانش داشت به سوي طلبگي روي آورد.
با توجه به مخالفت پدر، سالها با عسرت و سختي زيادي، در لباس روحانيت به تحصيل علم پرداخت و بعد از سالها نه تنها پدر راضي شد بلكه بر وجود چنين فرزندي در نزد خويشان و نزديكان و در اجتماع افتخار ميكرد.
وي پنج سال بعد يعني در سال 1367 قمري و در سن 24 سالگي ازدواج كرد و در همين سال دروس رسائل و مكاسب را نزد آيات و حجج اسلام آقايان فاضل (پدر حضرت آيتالله العظمي فاضل لنكراني) و سيدحسين قاضي و آقا شيخ قاسم نحوي امتحان داد و با موفقيت به اتمام رساند. بعد از قريب دو سال در سن 26 سالگي و در سال 1369 قمري امتحان كفايه و قسمتي از درس خارج را با موفقيت گذراند.
آيتالله مجتهدي در ضمن تحصيل، به تدريس كتب حوزوي هم ميپرداخت و وقتي كه از قم به تهران آمد شبها در مسجد امينالدوله كه مرحوم حاج شيخ محمد حسين زاهد در آنجا مشغول به تدرس و اقامه نماز بود، استاد هم، صبح و عصر به امر تدريس اشتغال داشت و چون مرحوم حاج شيخ محمدحسين زاهد در اواخر عمر و با وجود كهولت سن به سختي مشغول تعليم و تربيت طلاب بود، لذا از آيتالله مجتهدي تقاضا كرد كه علاوه بر تدريس، شبها هم منبر برود و آيتالله مجتهدي در طول دو سال، شش جزء از اول قرآن را با استفاده از تفسير برهان كه مبناي تفسيري ايشان بود براي مستمعين آيات قرآن را تفسير ميكرد.
آيتالله احمد مجتهدي تهراني صبحها در مسجد مرحوم حاج سيد عزيزالله بازار جهت طلاب به تدريس كتب ادبيات و فقه مشغول بود و بعد از ظهرها هم براي كساني كه روزها شاغل بودند و بعد از ظهرها درس ميخواندند به تدريس كتب حوزوي از قبيل مطول، سيوطي، مغني، منطق و غيره ميپرداخت.
دو سال بعد يعني در 21 محرم سال 1372 قمري، ثلمهاي در اسلام به وجود آمد و آن رحلت عارف زاهد و معلم اخلاق حاج شيخ محمدحسين زاهد رحمةالله عليه بود.
آيتالله احمد مجتهدي تهراني پس از گذشت سه سال از رحلت آن عالم بزرگوار، همچنان به امر تدريس در مسجد مرحوم حاج سيد عزيزالله واقع در بازار تهران مشغول بود تا آنكه به درخواست عدهاي از علماء و مردم متدين، از حضرت استاد تقاضا كردند كه حوزه علميه را به مسجد مرحوم حاج ملا جعفر منتقل كنند كه در آن زمان مسجد، انبار خاك ذغال و خمره ترشي كسبه محل بود، و تجار و مردم متدين با علماء مشورت كردند و به اين نتيجه رسيدند كه آيهالله مجتهدي به دلايلي نسبت به علماء ديگر جهت ادامه راه مرحوم حاج شيخ محمد حسين زاهد ارجحيت دارد.
بنابراين با همت تجار و مردم متدين، آيتالله مجتهدي توانست حوزه علميه فعلي را كه در تهران خيابان 15 خرداد شرقي، كوچه شهيد مرتضي كياني، كوچه مسجد آقا واقع است تأسيس كند.
در اين حوزه هر سال مراسم عمامهگذاري با حضور آيتالله احمد مجتهدي تهراني برگزار ميشد.
روح این عالم بزرگ اخلاق شاد
روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از راهى عبور مى كرد. در راه شيطان را ديد كه خيلى ضعيف و لاغر شده است. از او پرسيد: چرا به اين روز افتاده اى؟ گفت: يا رسول الله از دست امت تو رنج مى برم و در زحمت بسيار هستم . پيامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده اند ؟ گفت: يا رسول الله، امت شما شش خصلت دارند كه من طاقت ديدن و تحمل اين خصايص را ندارم .اول اين كه هر وقت به هم مى رسند سلام مى كنند. دوم اين كه با هم مصافحه - دست دادن- مى كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى خواهند انجام دهند «ان شاء الله» مى گويند ، چهارم از اين خصلت ها آن است كه استغفار از گناهان مى كنند ، پنجم اين كه تا نام شما را مى شنوند صلوات مى فرستند و ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحيم» مى گويند.
ابوسعيد را گفتند : كسى را مى شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى رود.
شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى نهند و راه مى روند.
گفتند : فلان كس در هوا مى پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى رود.
گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست.
مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود
وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هر که آمدپیش حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه زفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی
آمدند ازراه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست
آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنهکار سیه دل بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
گفتنم عمر خودت کردی تباه
نامه ی اعمال تو گشته سیاه
ما که ماموران حق داوریم
اینک تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
ناامید از هر کجا ودلفکار
می کشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد
ازجنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان
نورپیشانیش فوق کهکشان
چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب آدم می زدود
گیسوانش شط پر جوش و خروش
در رکابش قدسیان حلقه به گوش
صورتش خورشید بود وغرق نور
جام چشمانش پر از شرب طهور
لب که نه سر چشمه ی آب حیات
بین دستش کائنات و ممکنات
خاک پایش حسرت عرش برین
طره یی ازگیسویش حبل المتین
بر سرش دستار سبزی بسته بود
به دلم مهرش عجب بنشسته بود
در قدوم آن نگار مه جبین
از جلال حضرت عشق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روزقیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده
سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه اینجا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است
اینکه می بینید در شور است و شین
ذکر لا لا ئیش بوده یا حسین
دیگران غرق خوشی و هلهله
دیدم او را غرق شور و هروله
با ادب در مجلس ما می نشست
او به عشق من سر خود را شکست
سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است
خویش را در سوزعشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
اسم من راز و نیازش بوده است
خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید
اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه می شد صورتش بهرم کبود
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذررقیه کرده است
تا که دنیا بوده از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
اینکه در پیش شما گردیده بد
جسم و جانش بوی روضه می دهد
حرمت من را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی عدا شود
در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم
باز بالاتر به روز سر نوشت
میشود همسایه ی من در بهشت
آری آری هر که پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است
شاعر:امیر حسین میر حسینی
از میان آن همه مدعی،
تنها 72 نفر ماندند.
اکنون میان این همه مدعی هنوز 313 نفر...
ای دل! تو چه می کنی؟
هنوز گاه آن نرسیده که خود را به قافله برسانی؟
حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود
اما افسوس كه به جاي افكارش
زخمهاي تنش را نشانمان دادند
و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند.
دكتر علي شريعتي
زنی پسرش را به سینما می بردو دقیقا به قدری كه برای سینما رفتن لازم بود ،پول همراه داشت.پسر با شور و هیجان دم به دم از مادرش می پرسید كه پس كی به سینما می رسند.سر چهارراه كه به خاطر چراغ قرمز ایستاده بودند،زن گدایی را دید كه در پیاده رو نشسته بود و صدایی را شنید كه به او گفت
:- هر چی پول داری ،به او بده!
زن به بحث با آن صدا پرداخت .او به پسرش قول سینما داده بود .صدا دست بردار نبود:
- تمامش را بده!
زن گفت:
- می توانم نصفش را به بدهم.پسرم هم می تواند تنها به سینما برود و من بیرون می مانم تا او از سینما بیاید.
اما صدا مایل به جرو بحث در این مورد نبود:
- همه را به او بده.
زن اصلا وقت نكرد تا ماجرا را برای پسرش توضیح دهد.اتومبیل را متوقف كرد و همه پولی را كه داشت ،به گدا داد.
گدا گفت:
-خدا هست.شما این را به من اثبات كردید.امروز روز تولد من است. دلم گرفته بود.خجالت می كشیدم گدایی كنم.به همین دلیل تصمیم گرفتم گدایی نكنم و در دل گفتم:اگر خدایی هست،هدیه ای به من می دهد.
پائولو کوئیلو
بعضی روزا فکر میکنم بار گناهم
کاری کرده که پیش تو رو سیاهم
از خجالت بسته نگاهم
درونم میسوزه از سوزش آهم
یاد گرفتاریم میفتم
یاد اون لحظه ای که می برنم
به یاد غسل و کفنم
یاد فشار قبرم و فریاد زدنم
یاد عذاب و بدنم
یاد اون لحظه ای که ۲تا ملک سوال کنن
یاد ساکت شدنم
...
که بگو خدات کیه؟
قبلت کجاس؟ چیه کتابتو اسم پیمبرتو بگو
...
کمکم کن نمونه جوابم توی گلوم ...
تو سوال اولی بگو : علی...
دیگه هرچی که بگن بگو : حسین ...
:. شهید در لغت، به معناى حاضر، ناظر، به معناى گواه و گواهى دهنده و خبر دهنده راستین و امین و هم چنین به معنى آگاه و نیز به معنى محسوس و مشهود، كسى كه همه چشمها به او است و بالاخره به معنى نمونه، الگو و سرمشق است.
:. در شهادت حسینى، شهید با خوب مردن پیروز مىشود و در شهادت حمزهاى، با خوب كشتن. در شهادت حسینى، شهید با شكست ظاهرى از دشمن پیروز مىشود و در شهادت حمزهاى، شهید با پیروزى بر دشمن. در شهادت حسینى، وظیفه اولیه شهید، شهادت است و در شهادت حمزهاى، وظیفه اولیه شهید، مجاهدت و تلاش براى شكست دشمن است.
:. شهادت حسینى كشته شدن مردى است كه خود براى كشته شدن خویش قیام كرده است... امام حسینعلیه السلام از مقوله دیگرى است؛ او نیامده است كه دشمن را با زور شمشیر بشكند و خود پیروز شود، و بعد موفق نشده و یا در یك تصادف یا ترور توسط وحشى، كشته شده باشد. اینطور نیست، ...
:. نام او، یاد او، خاطره او و داستان شگرف كربلاى او، همه و همه در طول تاریخ براى همه نسلها نیروبخش، حیات آفرین، امیدزا و انقلاب گستر است. به راستى كدامین ملت را مىتوان سراغ گرفت كه با روح و خون حسین همگرایى كنند و به افتخار یكى از دو پیروزى نرسند؟ خون حسین، مایه حیات بخشى است كه در گذر زمان بر كالبد ملتها دمیده مىشود و آنها را به زندگى فرا مىخواند و حسینعلیه السلام زنده جاویدى است كه هر سال، دوباره شهید مىشود و همگان را به یارى جبهه حق زمان خود، دعوت مىكند...
:. این كه حسین فریاد مىزند - پس از این كه همه عزیزانش را در خون مىبیند و جز دشمن كینه توز و غارتگر در برابرش نمىبیند - فریاد مىزند كه: «آیا كسى هست كه مرا یارى كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنى؟»؛ مگر نمىداند كه كسى نیست كه او را یارى كند و انتقام گیرد؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست و این سؤال، انتظار حسین را از عاشقانش بیان مىكند و دعوت شهادت او را به همه كسانى كه براى شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مىنماید.
دکترعلی شریعتی
پشتش سنگين بود و جاده هم طولاني. آهسته آهسته مي خزيد, دشوار و كُند و دورها هميشه دور بود. سنگ پشت از تقديرش متنفر بود. و سرنوشت رو به اجبار بر دوش مي كشيد. پرنده اي در آسمان پر زد. سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: « اين عدل نيست. اين عدل نيست. كاش پشتم رو اين همه سنگين نمي كردي. من هيچوقت نميرسم» بعد هم در لاك سنگي خودش خزيد و نا اميد, ادامه داد. خدا سنگ پشت رو از روي زمين بلند كرد, بعد زمين رو نشونش داد. كره اي كوچيك بود, در فضايي نا متناهي. خدا گفت: « نگاه كن. ابتدا و انتها نداره. از رسيدن شروع نكن. به رفتن بيانديش. هر بار كه ميري, رسيدي و باور كن كه اونچه كه روي دوش توئة تنها لاكي سنگي نيست. تو پاره اي از هستي رو به دوش ميكشي. پاره اي از من رو. خدا سنگ پشت رو روي زمين گذاشت. ديگه نه بارش سنگين بود و نه راهها دور و بي انتها. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: « رفتن, رسيدن است» بعد هم پاره اي از اون رو با عشق به دوش كشيد.
هجر تو ز درد و داغ دلگیرم کرد
اندوه و غم زمان زمین گیرم کرد
گفتند که جــمعه مـــیرسی از کعبه
این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد
برف نو، برف نو، سلام، سلام
بنشين، خوش نشسته ای بر بام
پاکی آوردی ، ای اميد سپيد
همه آلودگی ست اين ايام
راه شومی ست ميزند مطرب
تلخ واری ست ميچکد در جام
اشک واری ست ميکشد لبخند
ننگ واری ست ميتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پيرار
نقش همرنگ ميزند رسام
مرغ شادی به دامگاه آمد
!به زمانی که بر گسيخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
!ای دريغا که بر نيايد گام
تشنه آنجا به خاک مرگ نشست
!کآتش از آب ميکند پيغام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ايم از کام
!خام سوزيم الغرض بدرود
! فرود آی برف تازه، سلام تو
فرزندم! تو میتوانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی
.اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است
.با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد
و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،
که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز
.انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد
و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد
.رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن
صدمه میزند
.تو هر چه میخواهی باشی باش اما ... آدم باش
.اگر پیاده هم شدهاست سفر کن. در ماندن، میپوسی
.هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است
.اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفتهای، کر باز
گشتهای
.افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است
.در اروپا مثل غالب شرقیها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس نمان
.این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفتههای ماست
.از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنهای به بیرون میگشایند و پا به درون
اروپا میگذارند،
سر از فاضلاب شهر بیرون میآورند حرفی نمیزنم که حیف از حرف زدن
است
.اینها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را
با متن راستین اروپا عوضی گرفتهاند
.چقدر آدمهایی را دیدهام که بیست سال در فرانسه زندگی کردهاند و با یک
فرانسوی آشنا نشدهاند
.فلان آمریکایی که به تهران میآید و از طرف مموشهای شمال شهر و
خانوادههای قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه میشود، تا چه
حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و
ظریف انسانی خاص قوم را لمس کردهاست؟
اگر به اروپا رفتی
اولین کارت این باشد که در خانوادهای اتاق بگیری که به خارجیها اتاق
اجاره نمیدهند
.در محلهای که خارجیها سکونت ندارند
.از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش
.با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت
است و نه با ارزش
.«
کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانهاست.واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو
نمیارزد
.نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر،
عشق
.(
عشق) میتواند تو را از این هر سه محروم کند.به این هر سه، دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم دری
...و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آن را"دوست داشتن" نام کردهام
.که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی میبخشد
و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن میکشاند و خوب شدن
.و هم زیبایی و زیباییها (که کشف میکند،که میآفریند
)چقدر در این دنیا بهشتها و بهشتیها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخی است
.همه برزخی است که نمیبیند و نمیشناسد. کورند و کرند
.چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند
.همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره
.وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه
دار است! لبریز است
!چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفتهاست
!زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی
...تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم،
تصادف با یکی دو روح فوقالعادهاست،
با یکی دو دل بزرگ،
با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است
.چرا نمیگویم بیشتر؟
بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است
.در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم
و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است
.... و عزیزترین و گرانترین ثروتی که میتوان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان،
و من تنها اندوختهام این و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم.
... و حماسهام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم.
یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود
و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت
و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین
.و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بودهاست که
«
شرافت مرد همچون بکارت یک زن است.» اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمیتواند.و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم
و آن «متن مردم» است
و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم
.ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد بردهایم
و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست
.و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی
مرا ناشناخته و قالبی میکوبیدند، این که
:دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود
/در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
یاران ! شتاب كنيد، قافله در راه است. ميگويند كه گناهكاران رانميپذيرند؟
آري، گناهكاران را در اين قافله راهي نيست... اما پشيمانان را ميپذيرند.
آدم نيز در اين قافله ملازم ركاب حسين است، كه او سرسلسلهي خيل
پشيمانان است، و اگر نبود باب توبهاي كه خداوند با خون حسين ميان زمين
و آسمان گشوده است، آدم نيز دهشتزده و رهاشده و سرگردان، در اين
برهوت گمگشتگي وا ميماند
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی
گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفتو از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»
فرشتـه جواب داد:« میخواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم.
آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک
روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف
آنها زیاد شد و از هم جدا شدند
.یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار
گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در
خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
»برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه
کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد
تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که
از من به دل دارد، انجام داده
.»سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین
مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم
.»نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من
برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم
.»نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم
.»هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در
کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود
.کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
»در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن
را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت
خواست
.وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال
رفتن است
.کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد
.نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم
.»راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان
تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:«
پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید
راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد،
شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد
آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»
مولا جان! 
وقتي جمعه ميآيد، همه پنجرههاي دل را ميگشايند و دلها را پاك كرده و صيقل ميدهند چون همه چشم به راهند. چشم به راهي دوختهاند كه تو قرار است از آن بوي رضوان بياوري.
همه سالهاست كه منتظر جمعه اي هستند كه پشت سر تو نماز عشق را اقامه كنند.
آقاي من، مهدي جان! دلتنگيهايمان سر به فلك كشيده.
مهديا !
در اين دنياي بيرحم باز هم منتظرم و زندهام فقط به اين اميد كه روزي نداي «انا بقية الله» تو را بشنوم و تو را با شمشير عدالت ببينم.
من منتظرم، منتظر روزي كه با آمدنت به تمام دلتنگيهايم پايان بخشي و تكههاي شكسته قلبم را پيوند زني و به اميد آن روز هر صبح دعاي عهد را زمزمه ميكنم و اين عهد را بارها در قلبم مهر زده ام.
اين عهديست كه تا آخر عمر با من است كه هميشه يار و ياور تو باشم گر چه من در پيشگاه خداي متعال و شما روسياهم و جز شرمندگي چيزي ندارم ولي اميد دارم. و اين اميد به بخشش و عفو و رحمت شما است كه بزرگترين نعمت خداوند است.
|
چرا ........ | |
|
چرا وقتی در گردش طبیعت ، پائیز آخرین بیت غزل زندگی است ، در خانه همسایه بهار بیت پایانی می شود ؟ چرا بی عدالتی ها فقط مسئله می شوند و هیچگاه کسی این مسئله ها راحل نمی کند ؟ چرا از بین رفتن لایه اوزون مهم است ، ولی تیره شدن آب زلال جوی سرکوچه برای هیچ کس مهم نیست ؟ چرا با اینکه خورشید از مشرق طلوع می کند و در مغرب ، غروب ؛ عده ای طلوع ارزوهای نورانی شان را در مغرب جستجو می کنند ؟ با اینکه گل همین گونه زیباست ، چرا عادت کرده ایم دورش را کاغذ و روبان بزنیم ؟ چرا با اینکه طلوع همیشه آغاز روشنایی است ، گاهی اوقات طلوع ما ، آغاز تاریکی دلهاست ؟ چرا قصه عشق لیلی و مجنون فقط قصه است ؟ دیگر کسی لیلی نیست و اگر هم باشد ، دیگر مجنونی برایش پیدا نمی شود ؟ چرا هیچ کس از رنگ سیاه برای رنگ زدن آرزوهایش استفاده نمی کند ؟ مگر رنگ سیاه ، رنگ شب نیست ؟ مگر رنگ چشمهای قشنگ نیست ؟ مگر رنگ خالهای روی بال پروانه ها نیست ؟ باران همیشه مظهر دلتنگی ست ! چرا مظهر شادی نیست ؟ مگر نمی شود کسی از خوشحالی در باغچه دلش باران بیاید ؟ همیشه در قصه ها بلبل ها آواز می خوانند ، پروانه ها پر می زنند ، پرستوها کوچ می کنند ، پس جای کلاغ های سیاه در قصه زندگی کجاست ؟ چرا برای عریض کردن خیابانها فقط زورمان به درختها می رسد ؟ ، به جای آنکه جلوی پنجره ها گل بکاریم ، میله های آهنی کار می گذاریم ؟ چرا با اینکه خدا باعث شادیهاست ، همه موقع شادی فراموشش می کنند ؟ چرا وقتی یک روز همه شادند ، دونفر گریه می کنند ؟ تقسیم شادی ها چرا آن قدر سخت شده ؟ یعنی ریاضی مان تا این حد ضعیف شده ؟ چرا سگ که مظهر وفاداری است ، گربه همسایه را می خورد ؟ چرا بعضی وقتها حتی دروغ هایی که به خودمان می گوییم را هم باور می کنیم ؟ انسانیت آن قدر سخت است که طول می کشد یادش بگیریم ، مگر اسم مان انسان نیست ؟ چرا وقتی از کسی می پرسی عامل پیوند دلها چیست ، میگوید : «همدلی» ولی هیچکس نمیداند «همدلی» چیست ؟ چرا آدم ها بعضی وقتها «خوب» ند و بعضی وقتها «بد» ؟ چرا «انصاف» رنگ باخته ؟ چرا «صفا» نیست ؟ چرا «صمیمیت» از هم پاشید ؟ چرا چنین شد ؟ چرا چنان کردی ؟ چرا .... ؟ چرا ؟ | |






