تبليغاتX

صداقت دل s
 

صداقت دل

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین





دعای فرج


گفتم: دلم گرفته و ابرهای اندوهش سیل آسا می بارد. آیا نمی خواهی با آمدنت پایان خوشی بر دلتنگیم باشی.
گفتی بگو: «اللهم عجل لولیک الفرج»
گفتم: اگر امید آمدنت نبود، اگر روز خوش ظهور در ذهنم تجلی گر نبود، هیچ گاه روزگار انتظار را برنمی تابیدم. آیا نمی خواهی به خاطر تنها دلخوشی دل غمدیده ام بیایی.
گفتی: بگو«اللهم عجل لولیک الفرج»
گفتم: روز آمدنت نبودم، روز رفتنت هم نبودم، اما حالا با التماس از تو می خواهم که روز ظهورت باشم،
گفتی: بگو«اللهم عجل لولیک الفرج»
گفتم: تو که گفتی با غم شیعیانت دلتنگ می شوی، اما من سوختم و از تو خبری نشد.
گفتی: بگو«اللهم عجل لولیک الفرج»
گفتم: چه روزها و چه شبها این دعا را زمزمه کرده ام اما تو نیامدی.
گفتی: صدای تپش های قلبت را بشنو، اگر از جان برایت عزیزترم با هر صدای تپش قلبت باید زمزمه کنی«اللهم عجل لولیک الفرج»
و من به عقب بازگشتم و دیدم که چه سالها قلبم تپیده و برای آمدنت دعای فرج نخوانده ام، ای عزیزتر از جانم.
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386;ساعت 17:20;  توسط مریم; 
میلاد امام محمد باقر (ع)مبارک
امام محمد باقر ( عليه السلام ) می فرمايند : « ای جابر ! حرص زياد را با قناعت از بين ببر. با کوتاه کردن آرزو ، حلاوت و  شيرينی زهد را به دست آور و دل را هم با ياد خدا در خلوتها نرم و خاضع کن. »۱

        زهد عبارتست از ؛ بی رغبتی به دنيا و اينکه با قلبت طالب دنيا نباشی ؛ مگر ، به قدر ضرورت جسم. زهد در دنيا با وجود ثروت و خدمه و امثال آن منافات ندارد ؛ مگر آنکه کسی قلباً ثروت را دوست داشته باشد و ثروت او را از ياد خدا غافل کند.

        امير المومنين ( عليه السلام ) می فرمايند : « تمام  زهد در دو  کلمه قرآن  خلاصه  می شود ؛   " کيلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم : کسی که بر گذشته افسوس نخورد و به آنچه به دستش آمده شاد نشود ، دو طرف زهد را رعايت کرده است. " » ۲البته ، چون اکثر مردم به خاطر ضعف نفسی که دارند با جمع آوری ثروت و امثال آن ميل و رغبتشان به دنيا تحريک می شود ، زهدِ آنها فقط با ترک ثروت محقق می گردد.

        زاهد حقيقی سه نشانه دارد ؛

        ۱- برای آنچه به دست می آورد ، خوشحال نمی شود و برای آنچه از دست می دهد ، اندوهگين نمی گردد که اين نشانه زهد و بی رغبتی به مال است.

        ۲- ستايش و نکوهش در نظرش يکی می باشد و اين علامت زهد و بی رغبتی به جاه و مقام است.

        ۳- فقط با خدای تعالی مانوس می باشد و حلاوت طاعت بر قلبش غلبه کرده است.

        زهد کليد درِ آخرت و رهايی از آتش است و آن عبارت از ترک تمام چيزهايی است که تو را از خدا غافل می کند ، بدون آنکه بر آنها افسوس بخوری يا دچار عجب و خود پسندی شوی يا در انتظار بازگشت آنها باشی يا به دنبال حمد و ثنايی بر عمل خود باشی و يا در طلبِ عوض بر کار خود باشی ؛ بلکه از دست دادن آنها را راحت و وجودشان را آفت بدانی و دائماً از هر آفتی به سوی راحت بگريزی.

        زاهد کسی است که آخرت را بر دنيا ، ذلت را بر عزت ، کوشش را بر راحت ، گرسنگی را بر سيری ، سلامتی عقبی را بر محبت دنيا و توجه را بر غفلت ترجيح دهد. نفسش در دنيا باشد و قلبش در آخرت.

        يکی از ثمرات زهد سخاوت است ؛ همانطور که از ثمراتِ رغبت به دنيا بخل است. در مقام زهد اگر مال از دست انسان برود ، قناعت شايسته است و اگر به دست بيايد ، سخاوت و بخشش به اهلش و احسان به ديگران سزاوار است. سخاوتمند به خدا نزديک است و  خداوند در هنگام لغزش حفظش می کند.

        دنيا چون پل عبور برای آخرت و محل گذراست و جای ماندن نيست ؛ پس ، به گذرگاه ، نبايد دل بست و فريب ظاهرش را نبايد خورد ؛ زيرا ، همچون مار خوش خط و خالی است که ظاهرش نرم و زيبا و باطنی زهر آگين و کشنده دارد.

        زهد تخليه دل از دنيا و مواهب آن است و اين نوع زهد هيچ گونه منافاتی با بهره مند شدن از نعمات  پروردگار ندارد. در اين منزل هر چقدر از علايقمان نسبت به  ماديات ، همسر و فرزند کاسته شود ، برای سير به منازل بعد مستعد تر می شويم و رسيدن به اين مرحله اقتضاء می کند که سالک مالک نفس خويش شود ونگذارد دلش به هر چيز بی ارزش و زود گذر دنيا وابسته گردد.

        مولا امير المومنين ( عليه السلام ) می فرمودند : « دلهای خود را از دنيا خارج کنيد ، قبل از آنکه ابدانتان را از دنيا خارج کنند. » ۳

        عمده ترين مسئله ای که جلوی پيشرفت ما را می گيرد ، همان آرزو و آمال دور و دراز ما است. محبت و تعلق به دنيا ، انسان را از هر کمال و فضيلتی دور می گرداند. کسی که پای خود را به زنجير شهوات بسته ، هرگز نمی تواند از نردبان ترقی و تعالی بالا رود ؛ اما ، انسان کامل دست از لذايذ طبيعی و نفسانی بر می دارد و تمام همّ خود را مصروف کسب معارف و شناسايی مبدأ می کند تا آنکه از اين تنگنای عالم طبيعت به فضای عالم حقيقت راه پيدا  کند و آن وقت اثر زهد خود را خواهد ديد.۴

 

 


۱- امام محد باقر ( عليه السلام ) / سيد کاظم ارفع

۲- اخلاق / مرحوم سيد عبد ا... مشير / صفحه ۳۹۹ ، ۴۰۰ ، ۴۰۳  

۳- چهل منزل سلوک / سيد کاظم ارفع / صفحه ۱۳۷ ، ۱۳۹

۴- سير و سلوک / بانو مجتهده امين / صفحه ۱۴۷ ، ۱۵۴

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386;ساعت 10:16;  توسط مریم; 
برای گلم

این عکس را تقدیم میکنم به خواهر زاده عزیزم (منتظر همیشگی)که

همیشه با محبتش با شور و انرژی بی پایانش با عشقش به زندگی  

به خانواده  با نگاه زیباش به  خدا به هستی به ادمها 

 علیرغم نوجوانی اش

خیلی درسها بهم میده.امیدوارم همیشه موفق باشه و  خدا کمکمش کنه تا

به همه ارزوهاش برسه.

زینب جونم خیلی دوستت دارم عزیزم.بخاطر همه محبتهات ممنون

.

این  چند شاخه گل هم تقدیم به همه دوستان خوبم

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386;ساعت 23:21;  توسط مریم; 
تقسيم‌بندي انسان‌ها از ديدگاه دكتر شريعتي



1-آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده
آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم
مي‌شوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

2-آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك
در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند.
بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي
است).

3-آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدم‌هاي معتبر و
باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود
را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم و
برايشان ارزش قائليم).

4-آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفت‌انگيز‌ترين
آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم
حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته
درك مي‌كنيم . باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و
چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان
اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند.
اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم و
درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم.
شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.»

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386;ساعت 22:4;  توسط مریم; 
به یاد داشته باشیم

آنچه پيش رو داری، نوشته‌ايست دلپذير، ولی كوتاه. از آن ﺑﻬﺮه‌مند شو! گفتاريست كه دالای ﻟاما بر آن بود تا برای سال 2006 بيان دارد.

تنها چيزی كه از تو ستانده می‌شود لحظاتی‌ست برای خواندن؛ و انديشيدن به آنچه خوانده‌ای. نيكوست گر پس از خواندن اين سرود، آن را به ديگر عزيزانت تقدﻳﻢ كنی.

1- بر اين باور باش كه عشق و دستاوردهای عظيم، در بر گيرندۀ مخاطرات بزرگ است.

2- آنگاه كه می‌بازی، از باختنت درس بگير.

3- سه اصل را دنبال كن:

يک: محترم شمردن خود

دو: محترم شمردن ديگران

سه: جوابگو بودن در قبال تمام كنش‌های خود

4- به ياد داشته باش، دست نيافتن به آنچه ميخواهی گاهی از اقبال بيدار تو سرچشمه می‌گيرد.

5- قواعد را فراگير تا به چگونگی شكستن آنها به گونه‌ای شايسته، آگاه باشی.

6- مگذار ستيزه‌ای خرد بر ارتباطی پر قدرت، خللی وارد سازد.

7- هرگاه به اشتباه خويش پی بردی، بی‌درنگ گام‌هايی برای اصلاح آن بردار.

8- هر روز مجالی را صرف خلوت كردن كن.

9- آغوشت را به سوی دگرگونی بگشای، اما از ارزش‌های خود دست برندار.

10- به ياد داشته باش، خاموشی گاهی بهترين پاسخ است.

11- نيكو و آبرومند زندگی كن، آنگاه، به وقت سالخوردگی، هنگامی كه به گذشته بينديشی، از زندگی‌ات ديگربار لذت خواهی برد.

12- فضای عشق در خانۀ تو شالوده‌ايست برای زندگی‌ات.

13- در ناسازگاری‌ها با افراد مورد علاقه‌ات، تنها به وضعيت فعلی بپرداز؛ گذشته را بزرگ نكن.

14- دانش خود را انتقال بده، كه راهی برای جاودانگی‌ست.

15- با زمين مهربان باش.

16- سالی يكبار به جايی برو كه پيش‌تر هرگز در آنجا نبوده‌ای.

17- به ياد داشته باش، بهترين رابطه، رابطه‌ايست كه عشقتان به يكديگر بر نيازتان به يكديگر فزونی يابد.

18- كاميابی خود را به داوری بنشين، از آن طريق كه بدانی چه واگذارده‌ای تا كاميابی را بدست آوری.

19- به عشق و آشپزی با بی‌پروا واگذار كردن، دست ياب.

__._,_.___

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386;ساعت 21:43;  توسط مریم; 
قدر بدانیم
ارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نميشوند و يا لمس نميگردند، بلكه در دل حس ميشوند.لطفا به اين ماجرا كه دوستم برايم روايت كرد توجه كنيد.

اوميگفت كه پس از سالها زندگي مشترك، همسرم از من خواست كه با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد، ولي مطمئن است كه اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن ديگري كه همسرم از من ميخواست كه با او بيرون بروم مادرم بود كه 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد كه مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود كه يك تماس تلفني شبانه و يا يك دعوت غير منتظره را نشانه يك خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود كه اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از كمي تامل گفت كه او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از كار وقتي براي بردنش ميرفتم كمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم كه او هم كمي عصبي بود كتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع كرده بود و لباسي را پوشيده بود كه در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت كه به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.

ما به رستوراني رفتيم كه هر چند لوكس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود كه گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينكه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاكي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد كه وقتي من كوچك بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود كه منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم كه حالا وقتش رسده كه تو استراحت كني و بگذاري كه من اين لطف را در حق تو بكنم.هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلكه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم كه سينما را از دست داديم.وقتي او را به خانه رساندم گفت كه باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينكه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد كه آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه كه ميتوانستم تصور كنم.

چند روز بعد مادر م در اثر يك حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد كه بتوانم كاري كنم.كمي بعد پاكتي حاوي كپي رسيدي از رستوراني كه با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم كه آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت كرده ام يكي براي تو و يكي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد كه آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود كه دريافتم چقدر اهميت دارد كه بموقع به عزيزانمان بگوئيم كه دوستشان داريم و زماني كه شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني كه شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.اين متن را براي همه كساني كه والديني مسن دارند بفرستيد. به يك كودك، بالغ و يا هركس با والديني پا به سن گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386;ساعت 21:34;  توسط مریم; 
مادر

 

 

 مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته

گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش

پست شود.

وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول

خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر

رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟

دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي

 

مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي

شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ

مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي

خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف

خيابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200

مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.  

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386;ساعت 18:15;  توسط مریم; 
خدااااااااااااااااااااااااا
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در  همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه  به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد  ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه  خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من  روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن
| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386;ساعت 21:26;  توسط مریم; 
الهی

الهي..افريدي به رايگان..

روزي دادي به رايگان ...

 بيامرز به رايگان..

 تو خدايي نه بازرگان..

الهي....

 تو همه و ما هيچ

سخن اين است

بر ما مپيچ.....

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386;ساعت 17:19;  توسط مریم;