او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟
کافرینش هست خاکش .
هزاران آفرین بر جان پاکش .
7 مروارید از اقیانوس کلام محمد ( صلوات الله علیه )
1-فقر بلاست. از آن بدتر، بیمارى تن، و از بیمارى تن دشوارتر، بیمارى دل است.
2- مسلمان آن است كه مسلمانان از دست و زبان او در آسایش باشند.
3- در رفتار با زنان، از خدا بترسید و درباره آنان، از نیكى دریغ ننمایید.
4- از لجاجت بپرهیزید كه انگیزه آن، نادانى و حاصل آن، پشیمانى است.
5- خشم مگیر و اگر گرفتى، لختى در قدرت كردگار بیندیش
6- دلاورترین مردم آن است كه بر هواى نفس غالب آید.
7-تنها با عقل مىتوان به نیكی ها رسید. آن كه عقل ندارد از دین تهى است.
انتخاب رنگ و جنس پارچه با خیاط بود؛
پارچهی سرنوشتم را میگویم.
مدل دوختش را من انتخاب کردم.
خیاط برش زد، کوک زد و پِرو نکرده، برایم دوخت.
پوشیدمش. دوستش نداشتم.
به خیاط گفتم:« بشکاف، دوباره بدوز ».
خیاط گفت:« نمی شود؛ تو این مدل را انتخاب کردی. نکردی؟ ».
بیاییم از همین روزهای اغازین امسال سعی کنیم بهتر شویم
پیامبر اکرم(ص)فرمودند:منافق سه نشانه دارد:به هنگام سخن گفتن دروغ
میگویدو چون وعده دهد خلاف میکندو هر گاه امانتی به وی سپرده شود در
ان خیانت می ورزد.
تلاش کنیم از منافقین نباشیم
درآن غرق . اين تابلو را به ديوا ر اتاق مى زنى ، آن قاليچه را جلو
پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ريخته است
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه
واويلاست وهنوز هم كارهات مانده است . يكي از مهمان ها كه الان
مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى
پايد . از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى
پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور
گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و
شهين ....... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و
خيالات و مى روى و مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر
پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...! لحظه اى همه چيز را
رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش
كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقيقا ور اندازش كن كوشش
كن درست بشنا سي اش، درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان
است كه مى خواستى با شى ؟ اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوريتر
و مهمتر از اينكه همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره
و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و
دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم
كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد.


