من عزادار تو ام جد غريب
گل گلزار تو ام جد غريب
مهدي ام نور خدا روي زمين
محو انوار تو ام جد غريب
پي اجراي وصاياي تو ام
محو گفتار تو ام جد غريب
ساکن کرببلا، کعبه دل
من حرمدار تو ام جد غريب
کار تو کار خدايي است حسين
مانده در کار تو ام جد غريب
کشته امر به معروف شدي
روح افکار تو ام جد غريب
غم مخور کشته علمدارت شد
من علمدار تو ام جد غريب
اشک اگر خشک شود خون گِريم
ياد رخسار تو ام جد غريب
مي دهم پاسخ هل من ناصر
تا ابد يار تو ام جد غريب
اکبرت حيدر تف را کشتند
ياد سردار تو ام جد غريب
مخفي از چشم همه مي گيرم
من عزادار تو ام جد غريب
حضرت مهدي (عجل الله فرجه الشريف) مي فرمايند:
به شيعيان ما بگوييد براي فرج من زياد دعا کنند، و براي فرج من خدا را به عمه ام حضرت زينب کبري (سلام الله عليها) قسم بدهيد که ايشان در نزد خدا بسيار عزيز هستند

مولایم کجایی تا ببینی در رثایت اینهمه شعر و غزل ورد زبان
هر قلم به دستی شده ما شیعیانت که از کودکی تا به پیری گاه افتادن
و از زمین برخواستن تا شروع به یک کار طاقت فرسا
فقط نام تو ورد زبانمان بوده و هست.
مولایم در این روزگار وانفسا که دیگر رنگ مسلمانی را کم رنگ کرده اند
و نام عدالتت را کسانی یدک می کشند که حتی نمی دانند
معنی گرسنگی و فقر چیست و نمی دانند چگونه
کودکان یتیم در شبهای کوفه را یاری می رساندی
آری اکنون که کودکان کار و فقری که بر آنها مستولی شده و
شکم های گرسنه اشان و تن هایی از فرط خستگی
کار بر کف خیابان ها و در گذرها به کابوسی دردناک فرو می روند.
آه مولایم کجایی تا ببینی با اسم عدالت علی مهر ستم و بردگی
از نوع مدرنش را بر پیشانی ما داغ کرده اند تا بدانیم که اگر می خواهیم
زنده بمانیم فقط باید بگوئیم چشم قربان
و این هم یک نوع برده داری در جامعه مدرنیزه است.
مولایم شما درد و دلت را به چاه می گفتی
ولی در زمانه ما همه با صورتک هایی که بر چهره اشان زده اند
دیگر نیازی ندارن خودشان باشند و درد و دل معنایی ندارد
و دیگر چاهی هم نیست که .......
آه مولایم همه سر در گریبانند و منتظر ظهور فرزندت
محمد صاحب الزمان هم او که با آمدنش عدل علی را زنده خواهد کرد.
مولایم سخن بسیار است و قلمم ضعیف و زبانم الکن می دانم
همه اش گلایه بود و سوز دل آخر مولایم به ما از کودکی گفته اند
مولا علی شنوای درد دردمندان است پس من را دریاب مولایم و
شفیع من باش پیش ربم و از او برایم صبری بخواه
تا بتوانم تازیانه ظلم زمان را بر شانه های ضعیفم حمل کنم.
خداحافظی نمی کنم چون من گدای بارگاهتم یا علی.
من را دریاب و باور کن که خسته ام
|
میلاد امیرالمؤمنین علی علیه السلام و روز پدر بر همه شما مبارکباد. گویند حریم کعبه در داشته است از سیزده رجب خبر داشته است از شدت اشتیاق دیدار علی دیوار شکاف برداشته است
.. پاسداشت حرمت پدر وظیفه هر فرزندی است. به همه پدران سلام می کنم و برایشان آرزوی طول عمر دارم. به پدر خودم نیز ادای احترام می کنم. |
روزي از روزها روز قسمت بود و خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ به شما عطا خواهم كرد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ، نه آسماني ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.
و خدا كمي نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است، حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ، بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.
هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است !
حق تعالی در اولین شب جمعه ماه رجب ( لیله الرغائب)
با حضور معنوی خویش در میان فرشتگان در کنار کعبه ِناگهان پرده برمی اندازد
و ( چهره ) نشان می دهد و با آ دمیان دمخور میشود .
در وصف این شب بزرگ پیامبر (ص) چنین فرموده است :
از اولین شب جمعه در ماه رجب غافل نشوید
زیرا شبی است که فرشتگان آن را لیله الرغائب می نامند .
این نامگذاری بدان سبب است که وقتی یک سوم از شب گذشت
هیچ فرشته ای در آسمان ها وزمین نمی ماند
مگر اینکه در کعبه و اطراف آن جمع می شوند ...
التماس دعا

بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است وبال وپر دارد
بخوان دعای فرج را وعافیت بطلب
که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد
بخوان دعای فرج را ونا امید مباش
بهشت پاک اجابت هزار در دارد
بخوان دعای فرج را که صبج نزدیک است
خدای را شب یلدای غم سحردارد
بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال
مسافر دل ما نیت سفر دارد
بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا
زپشت پرده غیبت به ما نظر دارد
بخوان دعای فرج را که دست مهر خدا
حجاب غیبت از آن روی ماه بر دارد
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحظه خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط اوان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یارومدد کار ما
کی و کجا وعده ی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر
کدام گوشه ی منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...
شاید![]()
گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنهااينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم نباشتي؟
گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟
گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، اگر تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کردي همان بار اول شفايت مي دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
خدايا به خاطر همه عناياتي که به من داري ازت ممنونم.
تو تمام لحظه هاي نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخواي . توي اين لحظه هاي ترديد و تنهايي تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا باداي ايام باشم ...
کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوي دركشان گامها بردارم.
این پست از وبلاگ http://www.daypic.blogfa.com/ برداشت شده.
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بیعيب او را نمايش میداد، به من نگاه میكرد.
او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا میتوانم تو را در آغوش بگيرم؟" پاسخ دادم: "البته كه میتوانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟" به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم." پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزهای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد. به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم." پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم، ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك میكرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه میرفت، دوست پيدا میكرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او مینمودند، لذت میبرد، او اينگونه زندگی میكرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شدهاش، آماده میكرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگههای متون سخنرانیاش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر میخواهم، من بسيار وحشتزده شدهام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه میدانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمیكنيم چون كه پير شدهايم، ما پير میشويم زیرا كه از بازی دست میكشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد." "ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست میدهيم، میميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه میزنند كه مرده اند و حتی خود نمیدانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی میتواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است." "متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمیخورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم. در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفتانگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه میتوانید باشید، دير نيست.
------------ --------- --------- --------- لطفا این داستان را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد
میلاد سرور مادران عالم حضرت فاطمه زهرا (س)
بر تمامی مادران و زنان شایسته ولایق،
ودوستان عزیزم مبارک باد.

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی
ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی
سیرابم کند
.
گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد
.
گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند
.
گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد
.
گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به
حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند
.
گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد
.مادرم تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم
و می ستایمت
.An Angel appeared and said "Why are you spending so much time on this one"?
وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.
فرشتهاي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟
و خدا پاسخ داد :
مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟
She has to be completely washable, but not plastic, have 200 movable parts, all replaceable, run on black coffee and leftovers, have a lap that can hold three children at one time , have a kiss that can cure anything from a scraped knee to a broken heart, and do these things only with two hands.."
بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده.
"And that's just on the standard model?" the Angel asked.
"This is too much work for one day. Wait until tomorrow to finish."
فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟
اين همه كار براي امروز زياده بقيهاش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن
"But I can't!" The Lord protested, "I am so close to finishing this creation that is so close to my own heart. She already heals herself when she's sick AND she can work 18 hours a day
نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم.
وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه .
The Angel moved closer and touched the woman, "But you have made her so soft, Lord."
"She is soft," the Lord agreed, "but I have also made her tough. You have no idea what she can endure or accomplish."
فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
اين كه خيلي لطيفه!!
بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.
The Lord replied, "Not only will she be able to think, she will be able to reason, and negotiate."
The Angel then noticed something and reached out and touched the woman's cheek. "Oops, it looks like you have a leak with this model. I told you that you were trying to put too much into this one."
فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .
"That's not a leak." The Lord objected. "That's a tear!"
"What's the tear for?" the Angel asked.
The Lord said, "The tear is her way of expressing her joy, her sorrow, her disappointment, her pain, her loneliness, her grief, and her pride."
The Angel was impressed. "You are a genius, Lord. You thought of everything; for mothers are truly amazing!"
خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .
فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟
اشكها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه .
فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..
but there is only one thing wrong with her
she forgets what she is worth...
فقط يك چيزش خوب نيست.
خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه .


