خدای بی پناهان کمکم کن.
خدای درماندگان مرا دریاب.
خدای گرفتاران به دادم برس.
اره منم همون بنده گنهکارت . همونی که بارها و بارها کمکش کردی دستشو گرفتی و نگذاشتی زمین بخوره اما اون خیلی زود فراموش کرد که تو بودی دستشو گرفتی تو بودی کمکش کردی تو بودی که نذاشتی حتی پا ش به زمین بخوره.در اغوش مهر و عطوفت و رحمتت اونو گرفتی و ارامش کردی.
اره خدای مهربونم من همونم که حالا از بس الوده بودم زمین خوردم.خدایا و چه زمین خوردنی.دیگه نمیتونم بلند بشم.یه ایه تو قران هست که میگی اگه بنده ای هدایتت را نپذیره ولش میکنی تا بیشتر غرق بشه چون اون بنده خودش راه تو را انتخاب نکرده انوقت اون بنده نه میبینه نه میشنوه انگار هیچ ذهنیتی از تو و همه انچه متعلق به توست نداره.......من امروز حس کردم که همونم که گفتی.ناسپا سی هام از حد گذروندم و حالا تو منو رها کردی.برای همین اینبار با سر زمین خوردم.
خدایا منو دریابببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب.
خدایا کمکم کن.دلم خیلی گرفته خیلییییییییییییییییییییییییییی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمی دونم خواب بودم یا بیدار
همه جا نور بود،خدا رو دیدم
خدا همون نور بود...
خدا دستانم را گرفت
من براش حرف زدم ، درد و دل کردم
اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت
من گله می کردم...
اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت
گفتم مگه من گله گذار نیستم
مگر من بنده ی نا سپاس تو نیستم
به من نعمت دادی من بیشتر خواستم باز هم دادی
طمع من کم نشد خواستم و خواستم
و تو بی منت هرچی خواستم دادی
اون موقع تو رو احساس نمی کردم
اما حالا هم که در آغوش تو هستم
باز هم طمع دارم باز هم بیشتر می خوام
باز گله می کنم...
خدا گفت تو بنده ی من هستی
فقط از من بخواه من به تو بی منت نعمت می دم.
تو از من دور هستی اما من که به تو نزدیک هستم،
چطور خواسته ات را برآورده نکنم من به تو نزدیک هستم.
گله و شکایتت رو به من بگو
دادگاه انسان ها عدالت نداره
اگر هم خوب باشی باز محکومی.
اما تو برای من بزرگی برای من ارزشی.
من تو رو هرگز محکوم نمی کنم
من به تو همیشه فرصت جبران داده ام.
تو نیازمندی از من بخواه نیازها ت رو،
من بی نیازم هر چی بخوای در اختیارت می گذارم.
آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری،
من جهان رو برای تو آفریدم ، نعمت هاش رو برای تو آفریدم.
همه ی زیبایی ها برای توست از من نا امید نشو،
بخواه هر آنچه که می خوای.
من همه چیز رو در اختیارت می گذارم چه سپاسگذار باشی چه ناسپاس.
می خوام منو ببینی همون طور که من تو رو می بینم.
چشما ت رو باز کن من کنار تو نشسته ام.
تو همه چیز را از من داری چطور مرا نمی بینی؟
فقط کافیه چشما ت رو باز کنی.
گفتم: تو هر چه بیشتر به من دادی منو کور تر کردی،
طمع منو بیشتر کردی ای کاش فقیری بودم که جز تو هیچ کس رو نداشتم.
تو منو بی نیاز کردی در صورتی که میدونستی فراموشت میکنم.
خدا گفت: تو هم با تمام دارایی ها ت فقیری کسی را جز من نداری.
من تو رو بی نیاز کردم که منو بیشتر یاد کنی منو بیشتر احساس کنی.
اما نخواستی...
نعمت های من نشانه است، نشانه ای از وجود من ،
تو نخواستی این رو بفهمی تو نخواستی منو ببینی.
من کنارت بودم اما نخواستی منو احساس کنی.
اشک در چشمانم حلقه زد شرم کردم از وجود خودم.
دستا م رو از دستان خدا کشیدم ،سرم را پایین انداختم و گفتم:
خدا من بنده ی شرمسار تو هستم.
من خوب نبودم من فراموشت کردم چرا باز هم کنار من هستی؟
خدا گفت : شرمنده من نباش شرمنده خودت باش.
تو باید منو بشناسی تو باید منو ببینی تو باید منو بفهمی
منیتت را کنار بگذار من در وجود تو هستم.
من تو رو هر طور که باشی بد یا خوب دوست دارم
تو ر و در آغوشم میگیرم دستانت ر و می گیرم حرفهات رو گوش میکنم
حتی ناسپاسی هایت رو.
آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری.
تو فقط همت کن از ته دلت بخواه منو، من دستا ت رو گرفته ام
من با تو هستم از چی می ترسی؟
من که کنار تو هستم برو خودت رو بشناس به دنبال حقیقت پنهانت برو.
من در وجود تو هستم تو اگر خودت را پیدا کنی منو خواهی دید
اون وقت تو هستی که منو در آغوشت می گیری ، دستهای منو می گیری.
من منتظر تو هستم بازگرد به سوی من،
من توبه تو رو می پذیرم من منتظر بازگشت تو به سوی خودم هستم.
یهو همه جا تاریک شد ، خدا دیگه نبود.
احساس کردم اون برای همیشه رفته.
اما به یاد آوردم که اون گفت :
من در وجود تو هستم.
خدا رازی است در وجود من می روم تا پیدایش کنم.
ای عزیزترینم خدای مهربانم من به سوی تو باز خواهم گشت.
و صدایی آروم در گوشم زمزمه کرد
من منتظرت می مونم.
التماس دعا
مهديا!
اي آن که چشمانم به آرزوي رويش به اين جهان چشم گشود،
اي آن که جمالش از صبح ازل مرا از عمق چشمانم ربود،
اي آن که او هر چه از دل آفريد از براي تو بود،
و اي آن که کاشت دل بر سينه ي انسان با مهر نام تو بود،
فاصله ي بسيار ميان من تا خودت را چون فاصله ي خود تا ايني چون من بشکن و هبوط رحمت اللهي
در خودت را با قدم هايي که به سوي کعبه بر مي داري و به وسعت بانگ "انا المهدي" بر ما نازل کن.
بيا که خزانِ سخت، در انتظار بهار لطيف توست.
اي پادشه خوبان... ... وقت است که باز آيي!

سالروز ولادت با سعادت آخرين ستاره درخشان امامت و ولايت،فرزند علي مرتضي و فرزند سفينة النجاة، منجى عالم بشريت، حضرت بقية الله الاعظم صاحب العصر و الزمان حجت بن الحسن العسکرى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) به منتظران آن حضرت مبارک باد
شیطان
اندازه یک حبه قند است
گاهی می افتد توی فنجان دل ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهر آگین دیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
.
.
.
طعم دهان تلخ تلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تار و پودم
این لکه ها چیست ؟
بر روح سر تا پا کبودم !
ای وای پیش از آن که از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آن که داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کی می رود درد و کی درمان می آید ؟
امشب ملائک با محمد(ص) همنشینند
سرگرم دیدار رسول آخرینند
هان بشنویداز آسمان گلبانگ چاووش
احمد (ص) گرفته رایت توحید بر دوش
محمد امين قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز نياز پرداخت و در عالم خواب رؤياهايی مي ديد راستين و برابر پروردگار بزرگش برای پذيرش وحی بتدريج آماده مي شد .
درعالم واقع روح الامين، جبرئل بزرگ، فرشته وحي مامور شد آياتي از قرآن را براو بخواند و او را به مقام پيامبري مفتخر سازد . محمد ( ص ) در اين هنگام چهل سال بود.تنهايي و توجه خاص او در غار حالتي غريب در او ايجاد مي نمود .حالتي وصف ناشدني ،ترس و ابهام از يك طرف و شعف و سبك بالي از سوي ديگر .و به ناگاه در شبي از اين ليالي پر قدر فرشته وحي به يكباره بر او نازل گرديد با اين پيام
:
اقرأ باسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ وربك الاكرم.الذي علم بالقلم.علم الانسان ما لم يعلم
.
بخوان به نام پررودگارت كه آفريد .او انسان را از خون بسته .بخوان به نام پروردگارت كه گرامي تر و بزرگتر است ..خدايي كه نوشتن آفريد .به انسان آموخت آنچه را كه نمي دانست
.
فرشته وحي به او فرمان خواندن داد ولي حضرت بيان داشت خواندن نمي دانم .اما بار ديگر همان جمله را شنيد ،فرمود من امي و درس ناخوانده ام و شنيد بخوان ،اين بار روح الامين او را سخت فشرد و محمد(ص)دريافت كه اين بار مي تواند و بدين ترتيب جبرئيل ماموريت خويش را به انجام رساند
.
آن حضرت از كوه پايين آمد و به خانه همسر مهربانش خديجه شد ..واقعه عجيبي را كه بر او گذشته بود با وي در ميان گذاشت .او را دلداري داد و گفت بدان كه خداوند مهربان هرگز به تو كه با خانواده ات مهربان هستي و از ستمديدگان و محرومان دستگيري مي كني بد نخواهد كرد و ترا تنها نمي گذارد و او دانست كه ماموريت بزرگ شويش آغاز شده است .حضرت فرمود مرا بپوشان تا لختي بياسايم ،خديجه چنين نمود و محمد (ص) به خوابي آرام فرو رفت
.
خديجه به منزل عموزاده اش ورقة ابن نوفل كه از دانايان عرب بود در آمد .و شرح ماوقع را بيان داشت ورقه اظهار داشت كه پروردگار بزرگ براي شويت ماموريتي بس عظيم قرار داده و اراده خداوند بر رسالت محمد قرار گرفته است و او همان آخرين پيامبر موعود است
.
و بدين ترتيب پيامبر رحمت در سن 40 سالگي براي نجات و سعادت ابناء بشر به مقام نبوت رسيد .او آمد تا براي همه آدميان الگويي باشد نمونه تا رسم چگونه زيستن را به آنان بياموزد و راه هدايت را به انسانها بنماياند
.
آري محمد امين، پيامبر رحمت و ختم مرسلين براي هدايت و سعادت ما آمد
.
ساده است ستايش گلی
چيدنش و از ياد بردن
که گلدان را آب بايد داد
ساده است بهره جويی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که: «ديگر نمی شناسمش»
ساده است لغزش های خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان
وگفتن که «من اين چنينم»
ساده است که چگونه می زی ايم
باری زيستن سخت ساده است
اما «پيچيده»


