تبليغاتX

صداقت دل s
 

صداقت دل

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین





تصویری از حرم امن الهی تمتع امسال


خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن


خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم


اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها


چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد


خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم


اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

*

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387;ساعت 8:15;  توسط مریم; 
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا

من دل به غم تو بسته دارم ای دوست

درد تو به جان خسته دارم ای دوست

گفتی که به دل شکستگان نزدیکم

من نیز دلی شکسته دارم ای دوست

 

راه تو به هر قدم که پویند خوش است

وصل تو به هر سبب که جویند خوش است

روی تو به هر دیده که بینند نکوست

نام تو به هر زبان که گویند خوش است

 

مجنون و پریشان تو ام دستم گیر

چون دانی کز آن تو ام دستم گیر

هر بی سر و پایی دستگیری دارد

من بی سرو سامان تو ام دستم گیر

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دوجهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن وجآنم بستان

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387;ساعت 9:48;  توسط مریم; 
ای کسی که بردن نامت دوای دردها و یاد تو شفای بیماری هاست ما را دریاب

خدا تو قران میفرماید شما را با ترس با گرسنگی  با ضرر مال و جان امتحانتون میکنم.و چقدر این امتحانهای خدا سخته.

دوستم گرفتار سرطانه .خیلی حالش بده.تو را خدا امشب در کنار همه دعاهاتون برای شفای همه مریضها علی الخصوص دوستم  دعا کنید.باشد که در اخرین شب قدر دست خالی برنگردیم.

خیلی خیلی التماس دعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387;ساعت 18:59;  توسط مریم; 
خدای من کجایی اخه

خدای بی پناهان کمکم کن.

خدای درماندگان مرا دریاب.

خدای گرفتاران به دادم برس.

اره منم همون بنده گنهکارت . همونی که بارها و بارها کمکش کردی دستشو گرفتی و نگذاشتی زمین بخوره اما اون خیلی زود فراموش کرد که تو بودی دستشو گرفتی تو بودی کمکش کردی تو بودی که نذاشتی حتی پا ش به زمین بخوره.در اغوش مهر و عطوفت و رحمتت اونو گرفتی و ارامش کردی.

اره خدای مهربونم من همونم که حالا از بس الوده بودم زمین خوردم.خدایا و چه زمین خوردنی.دیگه نمیتونم بلند بشم.یه ایه تو قران هست که میگی اگه بنده ای هدایتت را نپذیره ولش میکنی  تا بیشتر غرق بشه چون اون بنده خودش راه تو را انتخاب نکرده انوقت اون بنده نه میبینه نه میشنوه انگار  هیچ ذهنیتی از تو و همه انچه متعلق به توست نداره.......من امروز  حس کردم که همونم که گفتی.ناسپا سی هام از حد گذروندم و حالا تو منو رها کردی.برای همین اینبار با سر زمین خوردم.

خدایا منو دریابببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب.

خدایا کمکم کن.دلم خیلی گرفته خیلییییییییییییییییییییییییییی

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387;ساعت 21:40;  توسط مریم; 
خدای خوبم(پری)

نمی دونم خواب بودم یا بیدار
همه جا نور بود،خدا رو دیدم
خدا همون نور بود...
خدا دستانم را گرفت
من براش حرف زدم ، درد و دل کردم
اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت
من گله می کردم...
اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت
گفتم مگه من گله گذار نیستم
مگر من بنده ی نا سپاس تو نیستم
به من نعمت دادی من بیشتر خواستم باز هم دادی
طمع من کم نشد خواستم و خواستم
و تو بی منت هرچی خواستم دادی
اون موقع تو رو احساس نمی کردم
اما حالا هم که در آغوش تو هستم
باز هم طمع دارم باز هم بیشتر می خوام
باز گله می کنم...
خدا گفت تو بنده ی من هستی
فقط از من بخواه من به تو بی منت نعمت می دم.
تو از من دور هستی اما من که به تو نزدیک هستم،
چطور خواسته ات را برآورده نکنم من به تو نزدیک هستم.
گله و شکایتت رو به من بگو
دادگاه انسان ها عدالت نداره
اگر هم خوب باشی باز محکومی.
اما تو برای من بزرگی برای من ارزشی.
من تو رو هرگز محکوم نمی کنم
من به تو همیشه فرصت جبران داده ام.
تو نیازمندی از من بخواه نیازها ت رو،
من بی نیازم هر چی بخوای در اختیارت می گذارم.
آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری،
من جهان رو برای تو آفریدم ، نعمت هاش رو برای تو آفریدم.
همه ی زیبایی ها برای توست از من نا امید نشو،
بخواه هر آنچه که می خوای.
من همه چیز رو در اختیارت می گذارم چه سپاسگذار باشی چه ناسپاس.
می خوام منو ببینی همون طور که من تو رو می بینم.
چشما ت رو باز کن من کنار تو نشسته ام.
تو همه چیز را از من داری چطور مرا نمی بینی؟
فقط کافیه چشما ت رو باز کنی.
گفتم: تو هر چه بیشتر به من دادی منو کور تر کردی،
طمع منو بیشتر کردی ای کاش فقیری بودم که جز تو هیچ کس رو نداشتم.
تو منو بی نیاز کردی در صورتی که میدونستی  فراموشت میکنم.
خدا گفت: تو هم با تمام دارایی ها ت فقیری کسی را جز من نداری.
من تو رو بی نیاز کردم که منو بیشتر یاد کنی منو بیشتر احساس کنی.
اما نخواستی...
نعمت های من نشانه است، نشانه ای از وجود من ،
تو نخواستی این رو بفهمی تو نخواستی منو ببینی.
من کنارت بودم اما نخواستی منو احساس کنی.
اشک در چشمانم حلقه زد شرم کردم از وجود خودم.
دستا م رو از دستان خدا کشیدم ،سرم را پایین انداختم و گفتم:
خدا من بنده ی شرمسار تو هستم.
من خوب نبودم من فراموشت کردم چرا باز هم کنار من هستی؟
خدا گفت : شرمنده من نباش شرمنده خودت باش.
تو باید منو بشناسی تو باید منو ببینی تو باید منو بفهمی
منیتت را کنار بگذار من در وجود تو هستم.
من تو رو هر طور که باشی بد یا خوب دوست دارم
تو ر و در آغوشم میگیرم دستانت ر و می گیرم حرفهات رو گوش میکنم
حتی ناسپاسی هایت رو.
آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری.
تو فقط همت کن از ته دلت بخواه منو، من دستا ت رو گرفته ام
من با تو هستم از چی می ترسی؟
من که کنار تو هستم برو خودت رو بشناس به دنبال حقیقت پنهانت برو.
من در وجود تو هستم تو اگر خودت را پیدا کنی منو خواهی دید
اون وقت تو هستی که منو در آغوشت می گیری ، دستهای منو می گیری.
من منتظر تو هستم بازگرد به سوی من،
من توبه تو رو می پذیرم من منتظر بازگشت تو به سوی خودم هستم.
یهو همه جا تاریک شد ، خدا دیگه نبود.
احساس کردم اون برای همیشه رفته.
اما به یاد آوردم که اون گفت :
من در وجود تو هستم.
خدا رازی است در وجود من می روم تا پیدایش کنم.
ای عزیزترینم خدای مهربانم من به سوی تو باز خواهم گشت.
و صدایی آروم در گوشم زمزمه کرد
من منتظرت می مونم.
التماس دعا

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387;ساعت 18:8;  توسط مریم; 
دوري ما از خدا و حكمتهاي خدا براي ما.....


 

گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنهااينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم نباشتي؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟

گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، اگر تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کردي همان بار اول شفايت مي دادم.

گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

خدايا به خاطر همه عناياتي که به من داري ازت ممنونم.

تو تمام لحظه هاي نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخواي . توي اين لحظه هاي ترديد و تنهايي تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا باداي ايام باشم ...

کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوي دركشان گامها بردارم.

این پست از وبلاگ http://www.daypic.blogfa.com/ برداشت شده.

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387;ساعت 21:4;  توسط مریم; 
خداوندا

خداوندا !
در اين سالی که در پيش است
نمی دانم
 چه تقديری مر ا فرموده ای  .
ليکن
در آغاز طلـوع روشن سالی که می آيد
کمک کن تا رها سازم ز خود
من کوله بار يک هزار و سيصد و افسوس
هزار و سيصد و اندوه.
خدايا مهربانم کن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضايت را عطايم کن
بفهمان زندگي زيباست
خداوندا !
تو راه سبز ايمان را نشانم ده
تو نيکی پيشه ام فرما
که راه حق صبورانه بپيمايم
و هرگز من نباشم از زيانکاران
رفيقا مهربانا
 عاشقم فرما
مرا در شط پر مهر گذشتت شست و شويم ده
تو پاکم کن   قرارم ده
کريما دست های گرم و لبخند محبت را عطايم کن
تو ای نزديک تر از من به من
اينک مرا درياب
پناهم ده
تو ذکرت را عطايم کن
که با يادت دلم آرامشی يابد
حبيبا قدردان خوبی ام فرما
تو گرداننده دل ها و چشمانم
تو ای تدبير بر هر روز و هر شامم
تو چرخاننده احوال اين دنيا
بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی
تو آرامش عطايم کن
خداوندا
 نمی دانم چه تقديری مرا فر موده ای اما
برای مردمان خوب اين وادی
عطا فرما
هزار اميد
هزار و سيصد آگاهی
هزار و سيصد و هشتاد بهروزی
هزار و سيصد و هشتاد و هفت لبخند زيبا را ...
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387;ساعت 18:28;  توسط مریم; 
الهی

الهي..افريدي به رايگان..

روزي دادي به رايگان ...

 بيامرز به رايگان..

 تو خدايي نه بازرگان..

الهي....

 تو همه و ما هيچ

سخن اين است

بر ما مپيچ.....

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386;ساعت 17:19;  توسط مریم; 
ای خدا

ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین بخشنده، مرا نیز در گوشه ی چشمت نگاهی بخشش آمیز کن ...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین مهربان، مرا نیز از مهرت سرشار ساز، که مست بوی مهربانیتم ...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین یار، مرا نیز در این سخت روزگار یاری رسان، که بی یاریت هیچم ...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین خالق، مرا نیز مخلوقی شایسته برای مخلوقاتت قرار بده...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین عاشق، مرا نیز عشقی بده برای ورزیدن به تو و خلق تو...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین بخشاینده، سپاس تو را، سپاس، چگونه سپاست گویم، وقتی برای سپاس گفتنم نیز سپاس باید بکنم و چگونه این سپاس بی نهایت را به انتها برسانم و چگونه بگویم که ای خدای بزرگ من نیز شکر تو را گفتم زمانی که حتی شکر سپاسم را توان گفتن ندارم !
ای خدا ، مرا نیز نگاهی، مرا نیز آغوشی، مرا نیز عشقی، مرا نیز بندگی، مرا نیز فرصتی بیشتر عطا فرما هرچند کوله بارم پر از لطف و مهربانی هاییست که به من ارزانی داشته ای و من هم همچون همیشه کاری از پیش نبرده ام ...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین عالم، اشکهایم روی گونه هایم خشک می شود وقتی صدایت می کنم و به انتظار می نشینم باز برای جوابی دگر ...
ای خدای بزرگ، با افتخار همچنان بنده ی تو ام ... همانا همین لطفت مرا بس است ...

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386;ساعت 20:50;  توسط مریم; 
الهی
 
الهي بنده آشفته حالم....چرا از درد محرومي ننالم
الهي بي نوائي درد مندم....حزين و دل غمين و مستمندم
دل پر غصه من مايه من....اميدم بر تو شد سرمايه من
ذليل و ناتوان و خوارو پستم....زره افتاده ام بر گير دستم
ندارم ره به جائي ده پناهم...منزه كن تو يارب از گناهم
ترحم كن به حال مستمندي....نظر كن بر اسير و دردمندي
دلم را غرق حكمت از وفاكن....روانم را منور از صفا كن
زعشقت آتشي بر سينه افروز.....مرا مشمول رحمت كن شب و روز
نجاتم ده ز درد خود پرستي....دلم پر كن ز عشق و شور و مستي
دلم را زنده كن از آتش عشق....روان پاينده كن در تابش عشق
رهايم كن رها از عرصه خاك....مرا بنما مقيم عالم پاك
مكن محرومم از فيض حضورت....عطا كن بر دل و جانم ز نورت
دلم را غرق در نور رضاكن....ز بند نفس و شيطانم رها كن
در رحمت گشا مسكينم و زار....مدارم اين جهان و آن جهان خوار
برگرفته از كتاب مناجات عارفان اثر حسين انصاريان
| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386;ساعت 22:19;  توسط مریم; 
چند تا جمله خيلي زيبا از كتاب ( گفتار پير طريقت ) اثر ( خواجه عبدالله انصاري )
 . """""""""""""""""""""""

در عشق تو بي سريم سر گشته شده

وز دست اميد ما سر رشته شده

 

مانند يكي شمع به هنگام صبوح

بگداخته و سوخته و كشته شده

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

سخنان پير طريقت :

 

خداوندا ، نام تو ما را جواز ، مهر تو ما را جهاز ، شناخت تو ما را امان ، و

لطف تو ما را عيان . خداوندا ، ضعيفان را پناهي ، قاصدان را بر سر راهي ، و

مومنان را گواهي ، چه عزيز است آنكس كه تو خواهي .

 

دو گيتي در سر دوستي شد و دوستي در سر دوست ، اكنون نميتوانم

گفت كه او است .

 

خدايا ، از آنچه نخواستي چه آيد ؟ و آنرا كه نخواندي كي آيد ؟ ، نا كشته را

از آب چيست ؟ و نابايسته را جواب چه ؟ تلخ را چه سود گرش آب خوش در

جوار است ؟ و خار را چه حاصل كو را بوي گل در كنار است ؟ قسمتي رفته

، نفزوده و نه كاسته ، چه توان كرد ؟ داور اعلي چنين خواست . شيطان در

افق بالا زيسته و هزاران عبادت ورزيده ، چه سود داشت كه نبود بايسته !

 

خدايا ، آنروز كجا باز يابم كه تو مرا بودي و من نبودم ، تا باز به آنروز نرسم

ميان آتش و دودم ، اگر به دو گيتي آنروز يابم ، من بر سودم ، و اگر بود تو

خود را دريابم ، به نبود خود خشنودم .

 

خدايا ، نه شناخت تو را توان ، نه ثناي تو را زبان ، نه درياي جلال و كبرياي

تو را كران ، پس تو را مدح و ثنا چون توان ؟

 

اي مهيمن اكرم ، اي محتجب معظم ، اي متجلي به كرم ، اي قسام پيش

از لوح و قلم ، بادا كه روزي باز رهم از زحمت حوا و آدم ، آزاد شوم از بند

وجود و عدم ، از دل بيرون كنم اين حسرت و ندم ، و با دوست بر آسايم يك

دم و در مجلس انس قدح شادي نهاده دمادم .

 

 

اي نزديكتر به ما از ما ، و مهربانتر از ما به ما ، نوازنده ما بي ما ، به كرم

خويش نه به سزاي ما ، هر چه كرديم تاوان بر ما ، هر چه تو كردي باقي بر

ما ، هر چه كردي به جاي ما ، بخود كردي نه براي ما .

 

الهي ، آنكه تو را به صنايع شناخت ، بر سبب موقوف است و با واسطه راه

دارد ، و آنكه تو را به صفات شناخت در خبر محبوس و محصور است و او كه

تو را به اشارت شناخت ، صحبت را مطلوب است ، او كه ربوده تو است ، از

خود معصوم است .

( اَلسًتُ برُبكُم ) كرامت خدا است ، و ( بلي ) نيكويي و احسان اوست كه

داعي و مجيب هر دو يكي است و پرسنده و پاسخ گوينده خداوند است ،

آنچنان كه خداوند بنده خود را خواند ، و او را به خود نيوشيد ، و گوش شنوا

داد و خود جواب داد و به بنده جواب بخشيد .

الهي ، خود را از همه بتو وابستم ، اگر بداري ترا پرستم ، و اگر نداري خود

پرستم ، نوميدم مساز ، بگير دستم .

الهي ، آنچه ما خود كِشتيم ، به بر ميار و آنچه تو ما را كشتي آفت ما از آن

بازدار .

الهي ، گل بهشت در چشم عارفان خار است ، جوينده ترا با بهشت چكار

است ؟

الهي ، دلي ده كه در كار تو جان بازيم و جاني ده كه كار آن جهان بسازيم .

الهي ، نفسي ده كه حلقه بندگي تو گوش كند ، و جاني ده كه زهر حكمت

تو نوش كند .

الهي ، كاشكي عبدالله خاك بودي ، تا نامش از دفتر وجود پاك بودي .

الهي ، اقرار كردم به مفلسي و هيچ كسي ، اي يگانه كه از هر چيز

مقدسي ، چه شود اگر مفلسي را در نفس آخر به فرياد رسي ؟

 

الهي ، آتش يافت با نور شناخت آميختي ، و از باغ وصال نسيم قرب

برانگيختي ، به آتش دوستي آب گل سوختي ، تا ديده عارف را ديدار خود

آموختي .

توحيد نه همه آنست كه او را يگانه داني ، بلكه توحيد حقيقي آنست كه او

را يگانه باشي و از غير او بيگانه ، آغاز عنايت آنست كه خداوند بندگان را

قصدي و نيتي غيبي دهد تا ايشانرا از جهان باز برد و در دلشان نوري تابان

افكند ، تا از جهانيان باز برد و چون منفرد و تنها شود ، آنگاه وصال را شايد ...

الهي ، تا آموختن را آموختم ، آموخته را جمله بسوختم ، اندوخته را

برانداختم ، و انداخته را بياندوختم ، نيست را بفروختم تا هست بيافروختم ،

خدايا تا يگانه بشناختم ، در آرزوي شادي بگداختم ، كي باشد كه گويم

پيمانه بيانداختم ، از علايق واپرداختم و بود خويش جمله در باختم .

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386;ساعت 18:24;  توسط مریم; 
بارالها

بارالها ! شكستگي ام را جز لطف و مهر تو درمان نمي كند ... آتش درونم را جز ديدارت خاموش نمي سازد و درد اشتياقم به تو را جز نگريستن به چهره ات، بهبود نمي بخشد . ( امام سجّاد عليه السلام ـ در نيايشش

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386;ساعت 16:46;  توسط مریم; 
نامه ای به خدا

گفت و گو هاي كودكانه با خدا

 

خداي عزيز !

به جاي اينكه بگذاري مردم بميرند و مجبور باشي آدماي جديد بيافريني ، چرا كساني را كه هستند ، حفظ نمي كني ؟

امي

خداي عزيز !

شايد هابيل و قابيل همديگر را نمي كشتند اگر هر كدام يك اتاق جداگانه داشتند در مورد من و برادرم كه مؤثر بوده .

لاري

خداي عزيز !

اگر يكشنبه ، مرا توي كليسا تماشا كني ، كفش هاي جديدم رو بهت نشون مي دم .

ميگي

خداي عزيز !

شرط مي بندم خيلي برات سخت است كه همه آدمهاي روي زمين رو دوست داشته باشي . فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولي من هرگز نمي توانم همچين كاري كنم .

نان

خداي عزيز !

در مدرسه به ما گفته اند كه تو چكار مي كني ، اگر تو بري تعطيلات ، چه كسي كارهايت را انجام مي دهد ؟

جين

خداي عزيز !

آيا تو واقعاً نامرئي هستي يا اين فقط يك كلك است ؟

لوسي

خداي عزيز !

اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهاي زشتي كه تو بازي بولينگ ميزند، تو خانه هم استفاده كند ، به بهشت نمي رود؟

آنيتا

خداي عزيز !

آيا تو وافعاً مي خواستي زرافه اين طوري باشه يا اينكه اين يك اتفاق بود؟

نورما

خداي عزيز !

چه كسي دور كشورها خط مي كشد ؟

جان

خداي عزيز !

من به عروسي رفتم و آنها تو كليسا همديگر را بوسيدند . اين از نظر تو اشكالي نداره ؟

نيل

خداي عزيز !

آيا تو واقعاً منظورت اين بوده كه (( نسبت به ديگران همانطور رفتار كن كه آنها نسبت به تو رفتار مي كنند ؟ )) اگر اين طور باشد ، من بايد حساب برادرم را برسم .

دارلا

خداي عزيز !

به خاطر برادر كوچولويم از تو متشكرم ، اما چيزي كه من به خاطرش دعا كرده بودم ، يك توله سگ بود .

جويس

خداي عزيز !

وقتي تمام تعطيلات باران باريد ، پدرم خيلي عصباني شد . او چيزهايي درباره ات گفت كه از آدمها انتظار نمي رود بگويند . به هر حال ، اميدوارم به او صدمه اي نزني .

دوست تو اما نمي خواهم اسمم رو بگم

خداي عزيز !

لطفاً برام يه اسب كوچولو بفرست . من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم مي تواني درباره اش پرس و جو كني .

بروس

خداي عزيز !

برادر من يك موش صحرايي است . تو بايد به اون دم هم مي دادي ها ! ها !

دني

خداي عزيز !

فكر مي كنم منگنه يكي از بهترين اختراعاتت باشد .

روث

خداي عزيز !

من هميشه در فكر تو هستم حتي وقتي كه دعا نمي كنم .

اليوت

خداي عزيز !

از همه كساني كه براي تو كار مي كنند ، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم .

راب

خداي عزيز !

من دوست دارم شبيه آن مردي كه در انجيل بود ، 900 سال زندگي كنم .

با عشق كريس

خداي عزيز !

ما خوانده ايم كه توماس اديسون نور را اختراع كرد . اما تو كلاس هاي ديني يكشنبه ها به ما گفتند تو اين كار رو كردي . بنابراين شرط مي بندم او فكر تو را دزديده .

با احترام دونا

خداي عزيز !

آدم هاي بد به نوح خنديدند تو احمقي چون روي زمين خشك كشتي مي سازي اما اون زرنگ بود . چون تو رو فراموش نكرد . من هم اگر جاي اون بودم همين كارو مي كردم .

ادي

خداي عزيز !

لازم نيست نگران من باشي . من هميشه دو طرف خيابان را نگاه مي كنم .

دين

خداي عزيز !

فكر نمي كنم هيچ كس مي توانست خدايي بهتر از تو باشد . مي خوام اينو بدوني كه اين حرفو به خاطر اينكه الان تو خدايي ، نمي زنم .

چارلز

خداي عزيز !

هيچ فكر نمي كردم نارنجي و بنفش به هم بيان . تا وقتي كه غروب خورشيدي رو كه روز سه شنبه ساخته بودي ، ديدم ، معركه بود .

اجين

 

خدای عزیز

اکنون که برای تو مینویسم دیگر ان کودک سالها پیش نیستم.ان زمان به زیبایی های بسیاری میاندیشیدم.به همه انچه که در اطرافم بود.برایم کوچکترین چیزها زیبا بود :با لبخندی شاد میشدم با عروسکی در اسمان پرواز میکردم.قصه های مادر بزرگم شیرین ترین حکایت های زندگی برایم بود.به پارک که میرفتم گویی وارد بهشت تو شده بودم.وقتی مادرم غذای مورد علاقه ام را میپخت انگار دنیا را بهم میدادند.وقتی نگاههای ر مهر مامان و بابا را میدیدم  وقتی حس میکردم همه دوستم دارند.توجه همه را جلب میکردم.وقتی یه کلمه میگفتم و بابا شروع میکرد به قربون صدقه رفتن و......

انروزها شاید نگاهم محدود به همین چیزها بود ولی در عمق همه انها فقط تو را میدیدم.چون ته دلم میگفتم خدایا میدونم همش از توه.شادی تو قلبم فقط تو را صدا میکرد.هر هدیه ای که میرسید میدونستم که از طرف توست.تو ای خدای مهربونم.

اما الان دیگه بزرگ شدم کودک دیروز نیست اما.........

حسرت کودکی ام هنوز با منه.چون انموقع تو را تو همه وجودم حس میکردم و حالا حس میکنم از تو دور شدم.ان موقع هر وقت دعا میکردم خیلی چیزها بود که ازت میخواستم:اون عروسک قشنگه که تو ویترین مغازه جلوی خونه مون بود یه دوچرخه یه کتاب که توش پر عکس باشه یه اتاق پر از اسباب بازی  یه جشن تولد با شکوه با حضور همه دوستام...تو همه اینا اسم تو نبود ولی تو تو همه انها بودی .میدونستم که هر چی دارم تو بهم دادی هر چی بهم میدی از لطفته.تو تو همه زندگی ام حضور داشتی .لحظه لحظه باهام بودی حتی اگه بلد نبودم درست تو را صدا کنم درست عبادتت کنم درست شکرت کنم

اما امروز حس میکنم تو این دنیا خیلی چیزها دارم ولی تو را ندارم.من میخوام وجودم فقط تو باشی.میخوام فقط به تو فکر کنم.فقط تو تو قلبم باشی .خدایا من فقط تو را میخوام

خدایا من همون کودک دیروزم که تو را گم کرده ام.ولی این دوری خیلی عذابم میده.میشه  کمکم کنی پیدات کنم.از بیراهه ها خسته شدم.خدایا نورت را در قلبم روشن کن تا دیگه راه را گم نکنم.من بدون تو هیچم.هویتی ندارم.من فقط تو را میخوام

مریم

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386;ساعت 18:12;  توسط مریم; 
بارون بازم ببار

کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست
ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!!
دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!
آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد
حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند
همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت
خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گریه میکنه......
کاشکی که بارون بزنه
به سقف و ایوون بزنه
کاشکی دلم پر بگیره
شادی رو از سر بگیره
کاش دوباره بارون بیاد
رو تن یاس و نسترن
کاشکی بوی خدا بیاد
تو کوچه و تو باغ من
.........................
کاش دوباره بارون بیاد
اشک خدا رو ببوسم!
تا که دلم جون بگیره
از غم دنیا.... نپوسم

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386;ساعت 17:53;  توسط مریم; 
هر چی میخواهد دل تنگت بگو

 

در این هستی بیکرانه وزیر این گنبد کبود یک نفر هست که عاشق توست

و تو را دوست دارد که تو عاشقش باشی ودلش میخواهد همیشه به سوی

او گام برداری

روز و شب منتظر توست که با او حرف بزنی دردودل کنی و صدایش کنی

در روزگاری که همسایه همسایه را نمی شناسد کسی هست که آن بالا

بالاها فراتر از ستاره ها و کهکشانها نشسته و منتظر است دست

هایت را به طرف آسمان بلند کنی و از او بخواهی که حاجتت را روا

کند آنقدر بزرگ و کریم است که بی هیچ تکبر و غرور و منتی به

حرف هایت گوش می دهد و کوتاهی و سیاهی ها و ناسپاسی را به رویت

نمی آورد

نه خواب می شناسد نه خستگی کافی است با دلی پاک و ضمیری روشن

و نیتی شفاف به سویش بروی خواهی دید که چگونه تو را در آغوش

میگیرد و مهربانی ولطفش را نثارت میکند

اگر با او دوست شوی اگربا او یک رنگ باشی به آرامشی وصف

ناپذیر خواهی رسید

او از تظاهر و رنگ و ریا خوشش نمیاید باید دلت را و درونت را

صیقل بدهی وصاف کنی پس با او حرف بزنی


وقتی همه در ها را به سویت بسته دیدی وقتی به هیچ کس نتوانستی

تکیه کنی وقتی خسته و نا امید شدی مطمئن باش که او دارد تو

را نگاه می کند و دوست دارد که نگاهش کنی و از او کمک بخواهی

خجالت نکش اگر چه زلال نیستی اگر چه بارها از فرمانش سر پیچی

کرده ای اما او مهربان ترین مهربانان است کریم است و کینه ای

به دل ندارد به خودش سوگند که اگر لب بگشای و صدایش کنی جوابت را

میدهد

هیچ آداب و تربیتی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386;ساعت 11:39;  توسط مریم; 
صد حیف.مهمانی تموم شد

مهمانی تمام شد

مهمانی خوب یک ماهه خدا تموم شد . مهمونی که

فقط در اون رحمت و مغفرت بود مهمانی که

میزبان خیر وبرکت را ارزانی مهمانان خود

می نمود .و اگه معر فتشو داشتم می تونستم

استفاده کنم .

نمی دونم چقدر تونستم برای پیشرفت و اصلاح خودم

از این فرصت استفاده کنم .

می گن توی این ماه شیطان به زنجیر بسته شده

و اگه توی این ماه گناه می کنیم دیگه تقصیر

شیطون نیست تقصیر خودمونه که دلمونو به هوا

و هوس خودمون و فدای غرور و خودخواهی

خودمون می کنیم .

نمی دونم چقدر من سراغ شیطون به بند کشیده

رفتم تا توی کارام از نظرات اون استفاده کنم .نمی دونم ...

اما مثل همیشه فقط امیدم به رحمت وفضل الهی و

بخشش اونه وحالا که ماه خوب خدا تموم شد مطمئن

هستم که رحمت الهی هیچ وقت تمومی نداره و ازش

می خوام که باآغاز عید فطر بتونم با مبارکی

غرور وخودخواهی رو توی وجود خودم بشکنم و از

رحمت بی منتهی الهی استفاده خوب ببرم تا

اونی باشم که خودش می خواد

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386;ساعت 11:33;  توسط مریم; 
توبه

 

شیطان بود که گریه می کرد و می گفت...

این بی انصافی است. خسته شده ام دیگر. بس کنید. من نمی خواهم

شیطان باشم. اما شما انسان ها که از شر من‌‌ رانده شده به

خدایتان پناه می برید؛ آری شما اجازه نمی دهید من این زندگی

لعنتی ام را تغییر دهم. هر کدامتان انگار طناب به گردنم بسته

اید و می کشید. حالم را به هم می زنید ای گناهکاران! بیزارم.

از خودم، از شما، از این زندگی که حساب روزهای بی پایانش از دستم رفته.

دیگر نمی خواهم گمراهتان کنم. دیگر از وسوسه انداختن به دلهای

سیاهتان خسته شده ام. چه بد عقوبتی است!

خدایا به عدلت شک ندارم. این مجازات، بی شک عقوبت عادلانه ی سر

پیچی هایم است. اما رحمی کن. تو که بخشنده ترین رحیمان هستی بر من ببخشای.

منم. ابلیس. هم او که روزی مقرب درگاهت بود. یادش می آوری؟

می دانم که هنوز هم دوستم می داری. پس عفو کن خدایا. از زمین،

از این تبعیدگاه نجاتم بده. بگذار از نکبتی که در آن دست و پا می زنم رها شوم.
اکنون مرا روی زمین چه کار است؟ این انسان ها... حالا دیگر

خودشان وسوسه بر می انگیزند. این دل های سیاه دیگر گمراه

کننده نیاز ندارند. حالا دیگر گاهی من هم از کارهاشان متعجب

می مانم. گاهی دگرگونم می سازند و از خود می پرسم که آیا

اینان واقعا دست پروردگان من اند؟ از این ها بدم می آید. از خودم بدم می آید.

نمی دانستم که عاقبت، دنیا به این روز کشیده می شود. باور کن

خدایا نمی خواستم آدمی را این چنین سنگدل سازم. پشیمانم.

باورت می شود خدایا؟ باورتان می شود فرشتگان؟ انسان ها؟

امروز ابلیس به زانو در آمده و می گرید. و به خدایش پناه می

برد از شر این آدمیان. امروز من به هلاکت افتاده ام و در

مردابی فرو می روم که برکه ای بود و من به دست خود میراندمش.

خدایا نجاتم بده. بی پناهم...

 

وقتی این متن را خوندم دلم لرزید.واقعا گاهی اوقات ما شیطان را هم درس میدیم.

ایا ما همون بنده هایی هیتم که خدا به ما مباهات میکنه؟

ما خلیفه خدا بر روی زمینیم؟

از خدا خجالت می کشم

خدایا قرار بود چه شوم و چه شدم

باز هم شب قدر میاید و باز این تویی که فرصتی دوباره برای انسان شدن به من می دهی

خدایا

شاید این اخرین فرصتم باشد

کمکم کن

مثل همیشه که در تمام لحظات یاریم میکنی

خدایا کمکم کن تا بیش از این از تو فاصله نگیرم

کمکم کن تا روز به روز از شیطان دور و دورتر شوم

از شیطانی شدن گریزانم

از ظلمات گناه

از تاریکی دل

خدایا من فقط نور تو را میخواهم

نوری که به وسعت دریا ست که همه وجودم را منور میکند و مرا عاشق میکند

عاشق تو

تویی که همه وجودم از توست

خدایا من فقط تو را میخواهم

فقط تو

کمکم کن

تا چیزی را غیر از تو نبینم

چیزی  غیر از تو نخواهم

و وجودم فقط طلب باشد

طلب و طلب و طلب

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386;ساعت 20:39;  توسط مریم; 
سفر از مزار شب

 

متنقرم از خود نمایان بی ارزش

از دروغ گویان بی حیا

از دغلکاران بی ارزشی که برای ماندن در منجلاب زندگی خون هر

تکشاخی را می مکند

از انسان نمایان خود پسندی که از ورطه غرور به خود بزرگ بینی رسیده اند

و معترضم به خود که با موجوداتی فرو مایه از این دست رفتار کردم

در کوچه نسیمی جریان دارد و ماه زیبایی جهان را به رخ میکشد

در جهان چنین زیبا این منم انسانی

رها شده در هستی آلوده زمان در قحطی انسان

سلام ای شب زیبای درخشان من از دنیای بیتفاوتی و حرف سفر می کنم

وصدایم میزند روح آرام هستی من پشت سر میگذارم فاصله پنجره و احساس را

من از مزار شب سفر می کنم

و آغشته به بوی تو مهربانی ات را در انتظارم

و تو چه مهربانی ای یگانه ترین غم خواران و به خاک میسپارم

وحشت از دست دادن شوکت را و ایمانی دوباره می آورم به شقایق

و ترانه های هستی وویرانه های شهوت نیاز را به شما تسلیم می

کنم بعد از این همه هیچ کسی مرا نمی خواند

من از چه هستم چگونه هستم

مزار سبزه ها را از خاطر انگار برده بودم

اما دیگر آن ستاره های مقوایی رفتند

اکنون به گرد جهانی لایتناهی تکیه کرده ام

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386;ساعت 20:28;  توسط مریم; 
گفتگو با خدا


خوابیده بودم ؛

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزی كه نگاه می كردم ، در كنارش دو جفت جای پا بود. یكی مال من و یكی مال خدا . جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم .



اما دیدم در كنار بعضی برگها فقط یك جفت جای پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، درد ها، بیچارگی ها .

با ناراحتی به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادی كه هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری . هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی كنی و من با این اعتماد پذیرفتم كه زندگی كنم . چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها كنی ؟ چگونه ؟»



خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندی زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی .

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم ،

حتی برای لحظه ای ،

آن جای پا كه در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی كه تو را به دوش كشیده بودم !!!»




 
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386;ساعت 18:1;  توسط مریم; 
چت با خدا
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
    
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
   
  .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
    
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
    
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
    
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
    
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
    
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ...
 
 
 
 در این شبهای با ارزش  از  دوستان عزیزم ملتمسانه میخواهم برای سلامتی یکی از بهترین دوستام دعا کنند.
خدایا نا امیدم نکن.
| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386;ساعت 21:16;  توسط مریم; 
خدایا.............

پياده آمده ام
بي چارپا و چراغ
بي آب و آينه
بي نان و نوازشي حتي
تنها کوله يي کهنه و کتابي کال
و دلي که سوختن شمع نمي داند
کوله بارم
پر از گريه هاي فروغ است
پر از دشتهاي بي آهو
پر از صداي سرايدار همسايه
که سرفه هاي سرخ سل
از گلوگاه هر ثانيه اش بالا مي روند
پر از نگاه کودکاني
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ي خواب نمي رساند
مي دانم
کوله ام سنگين و دلم غمگين است
اما تو دلواپس نباش ! بهار نو
نيامدم که بمانم
تنها به اندازه ي نمباره يي کنارم باش
تمام جاده هاي جهان را
به جستجوي نگاه تو آمده ام
پياده
باور نمي کني ؟
پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من
حالا بگو
در اين تراکم تنهايي
مهمان بي چراغ نمي خواهي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386;ساعت 17:50;  توسط مریم; 
دست دعا

 

یك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستی كه ز یبایی آفرینش خدا وصف ناپذیر بود. نگاه می كردم و خداوند را برای كار عظیمش می ستودم . در حالی كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسید:« آیا مرا دوست داری؟».

جواب دادم:«البته! تو خداوند و خدای من هستی.»

بعد پرسید:« آیا اگر از نظر جسمی مفلوج بودی، باز هم مرا دوست داشتی؟» پریشان خاطر شدم. به دستها، پایها و مابقی اعضای بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهای زیادی ناتوان خواهم شد. كارهایی كه الان بسیار طبیعی به نظر می رسند. اما با اینحال چنین جواب دادم:« كمی مشكل خواهد بود ولی باز هم تو را دوست خواهم داشت.»

 خداوند چنین ادامه داد:« آیا اگر نابینا بودی، باز هم آفرینش مرا دوست داشتی؟» كمی فكر كردم. «چطور می توانستم چیزی را كه نمی بینم دوست داشته باشم؟ » اما در همین حال به یاد نابینایان زیادی افتادم كه اگر چه نمی دیدند، ولی باز هم خداوند و آفرینش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در این مورد كمی مشكل است ولی باز تو را دوست خواهم داشت.»

خداوند از من پرسید اگر ناشنوا بودی چطور، آیا به كلام من گوش می كردی؟»

چطور می توانم چیزی را كه نمی شنوم، گوش كنم!

اما فهمیدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمی گیرد بلكه با قلب هم انجام می شود.

جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولی باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»

خداوند بار دیگر پرسید:« آیا اگر لال بودی باز هم مرا می پرستیدی؟» چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟

ناگهان این عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامی دل و جان می پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نیست ، شكر گذاری های قلبی ما، زمانی كه شرایط سخت است خود نوعی پرستش است.

سپس چنین جواب دادم :« حتی اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»

بلافاصله خداوند پرسید :« آیا با تمامی قلب خود مرا دوست داری؟»

با شجاعت و اطمینان قلبی فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زیرا تو تنها خدای راستین هستی!»

از پاسخی كه داده بودم ، احساس رضایت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه می كنی؟»

جواب دادم:« من كامل نیستم ، فقط یك انسان هستم.»

«چرا زمان صلح و آرامش و زمانی كه همه چیز بر وفق مراد تو است، از من خیلی دور هستی ؟ چرا فقط هنگام سختی ها به طور جدی دعا می كنی؟»

هیچ جوابی نداشتم ، فقط اشك….

خداوند ادامه داد:

چرا هنگام پرستش به دنبال من می گردی، گویی كه پیش تو نیستم؟

درخواستهایت را با بی تفاوتی عنوان می كنی؟ و چرا بی وفایی؟

اشك ها همچنان از گونه هایم جاری می شد.

چرا این قدر از من خجالت می كشی؟

چرا پیغام های خوش را نمی رسانی؟

چرا به هنگام سختی و جفا به نزد دیگران می روی تا اشك بریزی، در حالی كه من شانه های خود را در اختیار تو گذاشته ام؟

چرا هنگامی كه كاری را به تو می سپارم تا مرا خدمت كنی، بهانه های مختلف می تراشی؟

به دنبال جوابی می گشتم، ولی هیچ پاسخی نداشتم.

«اگر تو از زندگی لذت می بری، به خاطر این است كه من خواسته ام تا تو از این نعمت برخوردار باشی. به تو استعدادهایی بخشیدم تا مرا خدمت كنی، ولی تو همچنان به راه خودت می روی.

كلام خود را برای تو كشف كردم، ولی تو از این دانش استفاده نكردی . با تو سخن گفتم ، ولی گوشهایت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشی ، ولی چشمان خود را بر گرفتی . خادمین خود را نزد تو فرستادم ، ولی تو با حالتی منفعلانه اجازه دادی كه دور شوند.

صدای دعای تو را شنیدم و به همه آنها جواب دادم.»

«آیا حقیقتاً مرا دوست داری ؟»

نمی توانستم جواب بدهم. چطور می توانستم؟»

فوق از تصورم ، حیرت زده بودم . هیچ عذری نداشتم . چه چیزی می توانستم بگویم !

قلبم گریست، و هنگامی كه اشكهایم جاری شد، چنین گفتم :«ای خداوند، خواهش می كنم مرا ببخش. من لیاقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»

خداوند چنین پاسخ داد:« این فیض من است ، ای فرزندم.»

گفتم: چرا مرا می بخشی ؟ چرا مرا دوست داری؟

خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستی . تو فرزند من هستی . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتی گریه می كنی ، دلم برایت می سوزد و من هم به همراه تو گریه می كنم. وقتی از شادی فریاد بر می آوری ، من نیز با تو شادی می كنم . اگر سرخورده شوی ، من به تو امیدواری خواهم داد. اگر بیافتی ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوی تو را بر دوش خواهم كشید. من تا انقضای عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»

هرگز تابه این اندازه با صدای بلند گریه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا این حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم كه اینچنین قلب خدا را به درد بیاورم؟

از خداوند پرسیدم :« چقدر مرا دوست داری؟»

خداوند دستهای خود را باز كرد و من دستهای سوراخ شده اش را دیدم.

به نام  خداوند ، بر پا شدم تا برای اولین بار دعا کنم و دست دعا برافراشتم خدایا دوستت دارم

/////////////////////////////////

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386;ساعت 22:24;  توسط مریم; 
ارزش انسان

دشتهای آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روئید

 

در هوای عفن آواز پرستو به چه كارت آید ؟

فكر نان باید كرد

و هوایی كه در آن

نفسی تازه كنیم

 

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا كه همه مزرعه دلها را

علف كین پوشانده ست

 

هیچكس فكر نكرد

كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سیمان نیست

و كسی فكر نكرد

كه چرا ایمان نیست

 

و زمانی شده است

كه به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست

 

 

 

 

دلم گرفته.از همه چیز از همه کس. و بیش از همه از خودم. ما قرار بوده چی بشیم؟چی شدیم؟کجا می ریم؟چه جوری می ریم؟ایا همون فطرت پاکی را که خدا روز اول بهمون داد هنوز داریم؟ایا ما قراره جانشینان خدا روی زمین بشیم؟خدایا خدایاااااااااااااااااااا کمکمون کن.دیگه بیش از این از تو از پاکی از انسانیت از خوبی..... دور نشیم.من دیگه تحمل این دوری را ندارم.خداااااااااااااا
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386;ساعت 21:30;  توسط مریم; 
از خدا خواستم
از خدا خواستم عادتهاي زشت را تركم بدهد
خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها كني
I asked God to take away my habit
God said, no
It is not for me to take away, but for you to give it up
از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است، جسم هم كه موقت است
I asked God to make my handicapped child whole
God said, no
His spirit is whole, his body is only temporary
از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند
فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطا كردني نيست، آموختني است
I asked God to grant me patience
God said, no
Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned
گفتم: مرا خوشبخت كن
فرمود: «نعمت» از من، خوشبخت شدن از تو
I asked God to give me happiness
God said, no
I give you blessings; happiness is up to you
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند
فرمود: رنج از دلبستگيهاي دنيايي جدا و به من نزديكترت ميكند
I asked God to spare me pain
God said, no
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me
از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود: نه، تو خودت بايد رشد كني
من فقط شاخ و برگ اضافيات را هرس ميكنم تا بارور شوي
I asked God to make my spirit grow
God said, no
You must grow on yours own! But I will prune you to make you fruitful
از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم
فرمود: براي اين كار من به تو «زندگي» داده ام
I asked God for all things that I might enjoy life
God said, no.
I will give you life. So that you may enjoy all things
از خدا خواستم كمكم كند همان قدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد
I asked God to help me love others, as much as He loves me
God said: Ahah, finally you have the idea
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386;ساعت 22:28;  توسط مریم; 
خدایا(Green )

خدایا ..
 
چه لحظه هایی که در زندگی
ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...
 
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما
تو فراموشم  نکردی...
 
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت
هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...
 
چه روزهایی که سرمو
تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...
 
وقتی خسته از همه جا و
همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...
 
وقت از آدم های دور و برم دلم
گرفت ...
 
و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... 
 
 تو با حضورت به
خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...
 
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا
دادی...
 
وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا
کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...
 
اون وقت
تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...
 
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی
فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...
 
نه شاد بودن واسه داشته
ها ... 
 
و وقتی به ازای نداشته ها  بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و
مهربونیت بیشتر پی بردم ...
 
و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی
...
 
خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....
 
خدایا به خاطر
سه چیز سپاسگذارم   
دادن هایت    ندادن هایت    گرفتن هایت.......
 
دادن هایت را
نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را  حکمت

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386;ساعت 18:34;  توسط مریم; 
ماه شعبان رسید
از حضرت امام صادق (عليه السلام) روايت است كه چون ماه شعبان داخل مي شد، حضرت امام سجاد(عليه السلام) اصحاب خود را جمع مي نمود و مي فرمود: اي گروه اصحاب من! مي دانيد اين چه ماهي است؟ اين ماه شعبان است و رسول خدا مي فرمود: شعبان ماه من است پس روزه بداريد در اين ماه براي محبت پيغمبر خود و براي تقرب به سوي پروردگار خود. به حق آن خدايي كه جان علي ابن الحسين در دست قدرت اوست، سوگند ياد مي كنم كه از پدر حسين بن علي (عليهما السلام) شنيدم كه فرمود : از امير المومنين (عليه السلام) شنيدم كه هركه ماه شعبان را براي محبت پيغمبر خدا و تقرب به سوي خدا روزه دارد، خدا او را دوست دارد و به كرامت خود در روز قيامت نزديك و بهشت را بر او واجب سازد.
| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386;ساعت 18:27;  توسط مریم; 
اين داستان را تقديم مي کنم به بهترين دوستم که نامش خداوند است
عشق و داستانی از ...

 

.......

صدای چکش سرخ فام به همه حاضرين فهماند که دادگاه رسميست و متهم هم خداوند جهان آفرينتنده موجودات

قاضي نعره زد متهم را به جايگاه بياوريد

اما منشي دادگاه اعلام کرد متهم غايب است

و قاضي باز نعره زد عيب ندارد و ما هم در غياب متهم به اتهاماتش رسيدگي مي کنيم و حکم غيابي صادر خواهيم کرد

:قاضي رو به حاضرين کرد و گفت موارد اتهامي خداوند به شرح ذيل مي باشد

متهم به چه حقي انسانها را آزاد گذاشت

متهم به چه حقي به انسانها حق انتخاب راه بد را داد

متهم به چه حقي اعلام کرد که همه انسانها برابرند

متهم به چه حقي ثروت را حق همه مي داند

متهم به چه حقي ما را که عمری برای دينش جان کنده ايم رها کرده و با همه انسانهای گناهکار يکي مي داند!؟ و با چه جراتي اين بي عدالتي را انجام مي دهد!؟

خداوند متهم است به سوء استفاده از قدرت خدائيش

خداوند متهم است و بايد پاسخگو باشد که چطور چنين چيزی ممکن است که انسانهای فقير حق خود را از ما بخواهند

انسانهای فقير و پليدی که جز دزدی کار ديگری ندارند

خداوند متهم است و بايد پاسخگو باشد و اگر نتواند پاسخگو باشد من امروز او را در همين دادگاه ودر مقابل همه شما از خدائي خلعش مي کنم و خدای ديگری انتخاب خواهم کرد

خداوند متهم است که آزادی به انسانها داد که هر غلطي که مي خواهند انجام بدهند و کار ما را سخت کرد

خداوند متهم است به مهرباني بيش از حد که ظلم به انسانهاست

خداوند متهم است به کفران نعمت بخاطر آفرينش اينهمه کهکشان و کره در صورتي که برای ما انسانها تنها بايد يک کره زمين و بهشت و جهنم را مي آقريد و حداکثر خورشيد و ماهي که روز را گرم و شب را روشن کند تا دزدان در امنيت نباشند

خداوند متهم است به آفرينش عشق تا امروز اينچنين کار ما با اين جوانهای هميشه احمق سخت شود

خداوند متهم است به 000

به ناگاه فردی ژنده پوش از بين حضار در دادگاه بلند شد و گفت : خداوند من همه صحبتهايش را در کتابهای آسمانيش گفته

شما حق نداريد خداوند عشق را متهم کنيد

و مرد ژنده پوش در حالي که اشک در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد

شما حق نداريد خدای مرا متهم کنيد بخاطر خوب بودنش

من وکيل خداوند خواهم بود و يکي يکي سوالات شما را پاسخگو خواهم بود

قاضي نگاهي سراپا تحقير به مرد ژنده پوش انداخت و گفت : آيا تو بي مقدار وکيل همان خداوندی هستي که ادعا مي کند همه ثروتهای جهان آفريده اوست !؟

و قاضي بدون اينکه متتظر پاسخ وکيل باشد ادامه داد : خداوندی که به همه موجوداتش نعمت و پول فراوان مي دهد آيا وکيل ثروتمند تر از تو پيدا نکرد تا در اين دادگاه به اين عظمت و در جمع هيئت منصفه با شخصيت و با اصالت اينچنين تحقير نکند ما را بخاطر هم صحبت شدن با يک گدا زاده

و وکيل گفت : اي قاضي ! خداوند بنا بر گفته خودش مرا ثروتمند ترين انسان روی زمين قرارداده . اما از آنجا که تعريف شما از ثروت چيز ديگریست ، پس نمي توانيد ثزوت مرا ببينيد

و خداوند من ثروتمند ترين بنده اش را نزد شما فرستاده ، اما شما کوردلان چشم دل نداريد تا ببينيد ثروت بيکران مرا که عشق است

و قاضي نعره زد : اي وکيل گدا زاده ! حد خودت را بشناس و پا را از گليم چند سانتي خود فراتر نگذار و تنها به سوالاتي که از تو پرسيده مي شود پاسخ بده

و وکيل که از نظر من نويسنده اين «حقيقت داستاني» که در دادگاه بودم يک فقير ثروتمند بود ادامه داد

و من امروز با همه دانشم که عشق من است در برابر شما هستم تا همه اتهامها را با دليل عشق که موجه ترين و روشن ترين برهان است رفع کنم و وکالت متهمم که خدای من است را بر عهده گيرم

پس لطفا يک به يک اتهامها را بگوئيد تا از متهمم رفع اتهام کنم

و قاضي نعره زد : اولين اتهام خداوند اين است که به چه حقي پس از آفرينش انسان به خودش تبريک گفت بخاطر آفرينش انسان . در حالي که انسانهای پست و گناهکاری در اين جهان هستند که به خاطر فقر دزدی مي کنند . آيا شکم اينقدر ارزش دارد که بخاطرش دزدی کنند و گناه کنند

خداوند چرا به خودش تبريک گفت بخاطر آفرينش يک دزد فقير

اين هم مدرک که در آخرين کتابش گفته : فتبارک الله احسن الخالقين

و متهم پاسخ داد : ای قاضي در ابتدا خدا را سپاس مي گويم که لااقل قبول داری که اين قرآن گفته اوست

و اگر خداوند به خودش تبريک گفت بخاطر آفرينش نوع بشر بود نه دزدی که شما با ثروت اندوزی حق او را خورديد تا از سر ناچاری به دزدی پناه آورد

و قاضي گفت اي وکيل برای بار چندم است تذکر مي دهم حواست به گليم خودت باشد

همچنين دليل تو رد است و اين اتهام پابرجا که با بررسي ساير اتهامها در نهايت رای لازم صادر خواهد شد

اما اتهام دوم

موکل شما به چه حقي اعلام کرد که انسان آزاد است تا گناه کند و کفر بگويد

و وکيل پاسخ داد : اي قاضي ! خداوند من به اين خاطر همه را آزاد آفريد تا کارهای آنها ارزش داشته باشد

زيرا عبادت از روی اختيار ارزش دارد تا عبادت با چوب و چماق و دور از گناه بودن

پاک ماندن در يک فضای بدون گناه شق القمر نيست

انساني که بخاطر ترس از گناه از جامعه فرار مي کند و دست به هيچ کاری جز عبادت نمي زند از نظر خدای من يک عابد نيست بلکه يک انسان ترسوست

و قاضي ادامه داد : دهان کثيفت را ببند اي وکيل ! تو داری علنا به ما توهين مي کني و مارا ترسو مي خواني احمق

اين اتهام هم رفع نشد و اضافه شد به اتهام اول که در هر دو مورد جرم ثابت شده است

اما اتهام سوم : به چه حقي خداوند حق انتخاب راه بد را به انسانها داد

و وکيل پاسخ داد : به اين خاطر که اگر راه بد وجود نداشت که ديگر انتخاب معنا نداشت و خوب بودن ارزش نبود

زيرا اگرهمه خوب بودند که ديگر چه نياز به آزمايش خوبها بود

شما فرشتگان را در نظر بگيريد چه بي مقدارند در مقايسه با انسان که شب و روز فقط چاپلوسي مي کنند

و خداوند به اين خاطر بود که به خودش بخاطر آفرينش انسان تبريک گفت

و خداوند به اين خاطر راه بد را آفريد تا به افرادی مثل شما ثابت کند که کافران مومن چه پليدند که امروز خدايشان را با کارهايشان محاکمه مي کنند

قاضي نعره اي سر داد و از جايگاه خود برخاست تا وکيل را مجازات کند اما سايرين مانع شدند و در خواست بخشش کردند

و قاضي نعره زد افسوس که اکنون زمان محاکمه خداوند است و در پايان دادگاه حتما تو را مجازات خواهم کرد

اما اتهام سوم : چرا خداوند کفران نعمت کرد و اينهمه کهکشان و ستاره و سياره آفريد در حالي که يک زمين و بهشت و جهنم و خورشيد و ماه کافي بود

و وکيل پاسخ داد : اي قاضي خداوند هيچ چيز را بدون دانش و بيخود نيافريده ،و بدان تو اگر بر تاثير ستارگان بر روی زندگي و آينده جامعه بشر دانش داشتي يقينا تنها همين دانش برای شناخت و پرستش خداوند کافي بود

و تو چه مي داني که در کهکشانهای ديگر چه موجودات مرئي يا نامرئي زندگي مي کنند!؟

پس لطفا در مورد چيزی که شعورش را نداری سخن مران

و قاضي چکش را به سوی مرد ژنده پوش پرتاب کرد تا مثل قبل چکش هم از خون سر مرد ژنده پوش لعاب گيرد

و قاضي رو به مرد کرد و گفت اين اتهام هم ثابت شد و حال اتهام چهارم

خداوند به چه حقي شيطان را آفريد تا امروز بر خلاف ما کار کند و مايه رنجش ما باشد ، در حالي که تا قيامت زنده باشد و مجازات نشود

و وکيل پاسخ داد اي قاضي خداوند از اين روی شيطان را آفريد تا اراده شما را بيازمايد

شيطاني که تنها گناهش پيشنهاد دادن به انسانهاست که کارهای پليد انجام دهند اما انسانها در قبول يا رد پيشنهاد اختيار دارند

و شيطان هنوزم که هنوزه خداوند را عبادت مي کند و قبولش دارد اما شما پست تر از شيطان او را به محاکمه مي کشانيد

و قاضي اسلحه اش را از جيب خود در آورد و بدون هيچ اخطاری به سوی وکيل شليک کرد

و اين بار قاضي قهقهه بلندی زد و گفت : حال بگو که آيا من شيطانم اي پليد !؟

و وکيل در حالي که خون از شانه اش سرازير بود زير لب زمزمه کرد : اي کاش لااقل شيطان بوديد

و قاضي با آرامش خاصي گفت : محاکمه را ادامه مي دهيم

اتهام پنجم

...

اتهام پنجم هم ثابت شد

...

اتهام دهم

....

اتهام دهم هم ثابت شد

اتهام هزارم

...

آنهم ثابت شد

و آخرين و بزرگترين اتهام :خداوند به چه حقي عشق را آفريد تا جوانان امروز اينچنين هرزه و کثيف شوند

و وکيل همه تلاشش را کرد تا آخرين دفاع را از خداوند بکند

و گفت خداوند عشق را آفريد تا نگاهبان نوع بشر باشد

خداوند عشق را آفريد تا دختر و پسر بدور از همه چيز و همه جا دل به هم ببندند تا به ابديت بپيوندند

و حال مشکل شماست که نمي توانيد خوشي اين جوانان را ببيند و نمي گذاريد تا با عشقشان خلوت کنند

و شما کثيف تر از حيوانات هستيد که با خلوت عاشقان هم کار داريد

و صدای تير خلاص به ذهن مرد ژنده پوش که افتخارش وکالت عشق بود شنيده شد

و مرد ژنده پوش کشته راه عشق شد که مرگ در آن جائي ندارد

و به ناگاه تو گوئي صدائي از کعبه برخاست که مي گفت : اگر من به خودم تبريک گفتم بخاطر خلق اين نوع انسان بود و بس

به ناگاه در بين حاضرين ولوله اي در گرفت

اما قاضي گوش جان نداشت تا اين ندای اهورائي را که هميشه و به همه زبانها در ابديت طنين انداز است بشنود و با چکش سرخ رنگ خود که از خون انسانهای آزاده لعاب داده شده بود ضربه اي از دور به ذهن همه حاضرين کوبيد و گفت : آن مرد را که به سزای اعمالش رسانديم و اينک نوبت ايراد حکم متهم است

و شيطان دادستان اين دادگاه خوشحالترين فرد حاضر در دادگاه بود

پس از شنيدن سخنان وکيل متهم و با توجه به تعداد بسيار زياد اتهامهای وارد شده و وجود دلائل و شواهد مستند و مدارک کافي و با توجه به سکوت متهم که قطعا علامت رضاست من اعلام مي کنم که

خداوندا شما در مورد همه اتهامات وارده مجرم شناخته شديد

و شما انسانها را کافر مي دانيد اگر خدائي نداشته باشند اما خود شما خدائي نداريد . پس به خودتان کافريد

پس اي خداوند من شما را کافر مي دانم و دستور مي دهم تا از اين پس همه ياد شما را اعدام کنند و شما را درگورستان ذهنشان و در قسمت کافرها به خاک بسپارند

و از اين پس شما را از درجه خدائي خلع مي کنم

جنازه اين وکيل را هم ببريد در گورستان کافرهای بي نام و نشان دفن کنيد

ختم دادگاه را اعلام مي کنم

به احترام قاضي قيام کنيد

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386;ساعت 22:32;  توسط مریم; 
لیله الرغائب

شب جمعه اول ماه رجب را لیلة الرغائب مىگویند و براى آن عملى از حضرت رسول صلى الله علیه و آله وارد شده با فضیلت بسیار كه سید در اقبال و علامه در اجازه بنى زهره نقل كردهاند از جمله آنكه گناهان بسیار به سبب ان عمل بخشیده می شود و هر كه این نماز را بگزارد چون شب اول قبر او شود حق تعالى ثواب این نماز را به سوى او به نیكوتر صورتى با روى گشاده و درخشان و زبان فصیح بفرستد پس با وى گوید اى حبیب من بشارت باد تو را كه نجات یافتى از هر شدت و سختى گوید تو كیستى به خدا سوگند كه من رویى بهتر از روى تو ندیدم و كلامى شیرینتر از كلام تو نشنیدهام و بویى بهتر از بوى تو نبوییدم گوید من ثواب آن نمازم كه در فلان شب از فلان ماه از فلان سال بجا آوردى آمدم امشب به نزد تو امدم تا حق تو را ادا كنم و مونس تنهایى تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دمیده شود من سایه بر سر تو خواهم افكند در عرصه قیامت پس خوشحال باش كه خیر از تو هرگز معدوم نخواهد شد و كیفیت آن

روز پنجشنبه اول آن ماه را روزه مىدارى چون شب جمعه داخل شود ما بین نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز مىگزارى هر دو ركعت به یك سلام و در هر ركعت از آن یك مرتبه حمد و سه مرتبه إنا أنزلناه و دوازده مرتبه قل هو الله أحد مىخوانى و چون فارغ شدى از نماز هفتاد مرتبه مىگویى

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ وَ عَلَى آلِهِ (وَ آلِ مُحَمَّدٍ )

پس به سجده مىروى و هفتاد مرتبه مىگویى

سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلاَئِكَةِ وَ الرُّوحِ

پس سر از سجده بر مىدارى و هفتاد مرتبه مىگویى

رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ تَجَاوَزْ عَمَّا تَعْلَمُ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِیُّ الْأَعْظَمُ

پس باز به سجده مىروى و هفتاد مرتبه مىگویى

سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلاَئِكَةِ وَ الرُّوحِ

پس حاجت خود را مىطلبى كه إن شاء الله برآورده خواهد شد

دوستانی كه موفق به گرفتن روزه در این روز نشده اند هم از فضیلت اعمال این شب بی نصیب نمانند و حتما در دعاهای خود ظهور حضرت بقیه الله العظم را نیز دعا بفرمایند

یا حق

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386;ساعت 22:32;  توسط مریم; 
چکونه به استقبال ما ه رمضان برویم

امشب شب اول ماه رجب است ماه خدا..راستی چرا خصوصا این ماه تعلق به خداگرفته.شاید خدامیخواد به بنده هاش بگه: میدونم که گناهکارید.میدونم که ناامید هستید .میدونم پشیمانید.میدونم فریب خوردید و روی این را ندارید که پیشم بیایید.اما من خدام.خالق شما.برای اینکه بدونید چقدر شما بنده ها را دوست دارم خودم امدم صداتون میزنم.کجایید اهل رجب.من منتظر ناله و استغاثه شمام.

هر سال ماه رجب که میشه و می بینم هنوزم همون ادم الوده ام خیلی دلتنگ میشم.نزدیکیهای ایام اعتکاف دوباره امید میگیرم با خودم میگم:.خدا یه راه گذاشته برای اشتی.یه راهی که میتونه خیلی از دردهای درون ادم را درمان کنه ومیشه دوباره ارتباط قطع شده را برقرار کرد.میشه دوباره به خدا نزدیک شد با همه وجود.میشه نوازش خدا را حس کرد.میشه عشق خدا را با همه وجود لمس کرد.

نمیدونم چرا همیشه فکر میکنم این سه ماه یه چیز دیگه است.خدا همیشه بنده هاش را مورد لطف قرار میده ولی این سه ماه یه چیز خاصی توش هست.یه معنویت خاص یه عشق خاص یه محبت مخصوص نمیدونم انگار خدا با شروع ماه رجب با همه وجودش از بنده های گنهکارش استقبال میکنه .به انها امید بخشش و رحمت میده تا نا امید نشن. تا پیشش برن.مبادا که در اثر دوری از او گزندی بهشون برسه.

اما ما بنده ها:فکر کردیم میخواهیم چکار کنیم؟تصمیم گرفتیم از ادم سال پیش بهتر بشیم.تصمیم گرفتیم برای ماه رمضان چه جوری خودمون را اماده کنیم.؟چکار میخواهیم بکنیم.برای خودسازی چه تصمیمی گرفته ایم.چه صفت بدی را میخواهیم از خودمون دور کنیم.اصلا انها را شناختیم.میدونم چه ادمی هستیم.یا خودمون را خوب مطلق میدونیم.بیاییم امسال یه جور دیگه به استقبال این ماههای پر برکت بریم.بیاین بهم کمک کنیم تا بهتر بشیم.تا از همین امروز خودمون را برای یه ماه رمضان خوب و پر بار اماده کنیم.

نظر شما چیه؟

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386;ساعت 20:4;  توسط مریم; 
قسمتی از نیایش علی شریعتی

 

قسمتی از نیایش علی شریعتی

 

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

 

خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

 

خدایا:رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق"

 

محروم نسازد.

 

خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی

 

یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

 

خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای

 

حمله به دوست نسازد.

 

خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند

 

باشم" نکند.

 

خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه

 

 

با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.

 

 

خدایا:مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.

 

خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران

 

را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.

 

خدایا:مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.

 

خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای

 

پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

 

خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای

 

ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.

 

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386;ساعت 8:21;  توسط مریم; 
معبودم
 
معبودم
 
 
دلم ميخواهد با تمام احساسم برايت بنويسم، تو را شاكرم كه معبودي چون تو دارم
سپاسگزارم كه رخصت شكرگزاري مي دهي و ميگذاري بندگيت را بكنم.
به بندگي خدايي عاشق چون تو مي بالم و با غرور از تو ميگويم از خدايي كه در تنهاترين لحظه ها هم تنهايم نميگذارد و از پروردگار مهرباني كه آغوش نورانيش هميشه رو به بنده اش باز است و از رَبي كه هر دم صدايش كني اجابتت ميكند.
به خود مي بالم از داشتن تكيه گاهي امن چون تو ، و تو را هزاران بار شكر ميگويم كه نعمت عشقت را در نهادم گزارده اي و به من اجازه ي ابرازش را ميدهي .
خدايم
نميخواهم عبادت فقط در سجاده و مهر و نماز خلاصه شود ، اينها جزئي از عبادت توست ، تو را هر دم و با هر نفس بايد عبادت كرد ، تو را بايد ديوانه وار صدا زد ، چنان كه مجنون ليلايش را.
پرودگارم
تمام ذرات وجودم سرشار از عطر نياز توست و چقدر اين نياز را دوست دارم ، نياز به درك و لمس حس حضورت در تمام زواياي اين زندگي دنيوي كه گاهي حتي از خودم هم غافل ميشوم ، اما باز تو كنارمي....نزديك....نزديك تر از نفس....خوشحالم و خرسند كه تو را دارم ...پس مگذار از تو دور شوم...بگذار هميشه حس حضورت آرامم كند.
سر رشته زندگيم در دستان مهربان توست پس مرا ببر با خود تا آنجا كه رضاي توست ، چون بنده ي توام و راضيم به رضاي تو...
" رشته اي بر گردنم افكنده دوست
ميكشد هر جا كه خاطرخواه اوست"

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386;ساعت 21:48;  توسط مریم; 
سیبی از درخت وسوسه
Eintrag für den 09.April 2007 Vergrößern
: نامت چه بود؟
 
آدم
 
فرزند؟
 
من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
 
محل تولد؟
 
بهشت پاك
 
اينك محل سكونت؟
 
زمين خاك
 
آن چيست بر گردن نهادي؟
 
امانت است
 
قدت؟
 
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
 
اعضاء خانواده؟
 
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
 
روز تولدت؟
 
روز جمعه، به گمانم روز عشق
 
رنگت؟
 
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
 
چشمت؟
 
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
 
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست

نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
 
جنست ؟
 
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
 
شغلت ؟
 
در كار كشت اميدم
 
شاكي تو ؟
 
خدا
 
نام وكيل ؟
 
آن هم خدا
 
جرمت؟
 
يك سيب از درخت وسوسه
 
تنها همين ؟
 
همين!!!!
 
حكمت؟
 
تبعيد در زمين
 
همدست در گناه؟
 
حواي آشنا
 
ترسيده اي؟
 
كمي
 
ز چه؟
 
كه شوم اسير خاك
 
آيا كسي به ملا قاتت آمده؟
 
بلي
 
كه؟
 
گاهي فقط خدا
 
داري گلايه اي؟
 
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
 
ولي چه ؟
 
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
 
دلتنگ گشته اي ؟
 
زياد
 
براي كه؟
 
تنها خدا
 
آورده اي سند؟
 
بلي
 
چه ؟
 
 
دو قطره اشك
 
داري تو ضامني؟
 
بلي
 
چه كسي ؟
 
تنها كسم خدا
 
در آ خرين دفاع؟
 
 
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386;ساعت 17:58;  توسط مریم; 
خدایا.............

خدايا ...

خطا و گناهان به من لباس خواري پوشانده و دوري تو جامه عجز و بينوايي بر تنم انداخته و مرا دل مرده ساخته ، تو اي پروردگارم ، به لطف و كرمت باز اين مرده دلم را زنده گردان ، اي مقصد مقصود و مطلوب و آرزوي من قسم به عزتت كه من كسي كه گناهانم را ببخشد ، غير تو نميدانم و آن كه درهم شكستگي هاي امورم را جبران كند ، جز تو نمي بينم . من با آه و ناله و با كمال خضوع به درگاهت آمده ام ، پس اگر تو از در براني ، ديگر به كه رو آورم ، و اگر تو رد كني ، به كه پناه برم . پس آه از تاسف و خجلت من اي دواي دردم از تو درخواست ميكنم ، اي بخشنده گناهان بزرگ و اي جبران كننده هر شكسته استخوان كه ببخشي گناهان ندانسته ام و بپوشاني زشتيهاي پنهاني مرا در عرصه قيامت ، از نسيم خوش عفو و عنايتت جدايم مساز ، نيكويي بخشش و پرده پوشش ، محرومم مگردان . خدايا سايه ابر رحمتت را بر سر گناهانم بينداز و باران لطف و محبتت را بر عيوب و پليدي هاي اعمالم بباران . خدايا آيا بنده گريخته ، بجايي جز به درگاه مولايش رجوع تواند كرد يا از خشم و غضب مولايش غير او احدي حمايتش تواند كرد . خدايا اگر پشيماني از گناه توبه است ، قسم به عزتت كه من از پشيمانانم و اگر استغفار آمرزش كردن موجب محو گناهان است ، به لطف تو ، من از آمرزش طلبانم و تو شايسته اين هستي كه عتاب كني تا باز از من بگذري و از من خوشنود گردي . خدايا قسم به قدرتت بر من كه توبه ام بپذير و به احوالم كه به من محبت نظر فرما ، خدايا تويي كه دري از عفو و بخششت بروي بندگان باز كردي و نامش توبه نهادي و در كتابت فرمودي اي بندگان به درگاه من با توبه حقيقت باز آييد تا از گناهانتان در گذرم . پس از اين در ، كه بروي بندگانت باز كردي ، شكر ميكنم . اي خدا اگر گناه از من زشت است گذشت از تو زيباست . اي خدا من اولين بنده نيستم كه گنه كرده و تو از او در گذشتي و بدرگاه كرمت آمده ، به او احسان كرده اي ، بسيار چون من گنهكاران را بخشيده اي و به آنها جود و كرم كردي . اي دادرس پريشان دلان ، اي بر طرف سازنده غم و رنج و زيان ، اي بزرگ احسان ، اي آگاه از سر بندگان ، اي نيكو پرده پوش بر گناهان ...... ..... .... ... .. .

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386;ساعت 20:58;  توسط مریم; 
مناجات نامه

چون روز رستاخيز رسد،در پل صراط و ترازوگاه،نامه اي از سوي حق رسد كه اي

بنده من تو را رايگان بيافريدم،

صورت زيبا بنگاشتم، قدو بالات بر كشيدم، كودك بودي و منت راه نمودم از ميان

خون شير بهر تو بيرون

آوردم،پدر و مادر بهر تو مهربان كردم،ايشان را به پرورش تو وا داشتم،و از باد

وآب و آتش نگاه داشتم، از

كودكي به جواني و از جواني به پيري رسانيدم، تو را به فهم و فرهنگ بياراستم و به

دانش و هنر بپيراستم، اي بنده

من ، من كه با تو اين همه نيكوييها كردم ،تو براي ما چه كردي ؟؟؟؟

چه گناه ها كه نكردي ؟؟چه نيكيها كه به جاي نياوردي؟؟آيا هرگز در راه ما پولي

به نيازمندي دادي؟ سگي تشنه

از بهر ما آب دادي؟؟

بنده من كردي آنچه نبايد مي كردي، و مرا شرم آيد كه با تو آن كنم كه سزاي آني

من با تو آن كنم كه خود

شايسته آنم ، رو كه تو را آمرزيدم تا بداني كه من منم و تو تويي

اي عبد بدان كه گدايي كه نزد پادشاهي رود به او نگويند چه آوردي؟؟؟؟به او

گويند چه خواهي؟؟؟

خدا چگونه ننوازد كه اكرم اكرمين است و چگونه نيامرزد كه ارحم الراحمين

است؟؟

 
از : مناجات نامه خوجه عبد ا... انصاري
| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386;ساعت 18:54;  توسط مریم; 
درد دل خدا
درد دلي بين خدا و بنده گنهکارش

خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
 -
خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
-
خدايا! سه رکعت زياد است!
-
بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
-
خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
-
بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
-
خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
-
بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....
بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
-
ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
-
خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
-
ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
-
پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
-
اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... !
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386;ساعت 21:24;  توسط مریم; 
خدا جون دوستت دارم.

سلام خدای مهربونم.محبوب عزیز و دوست داشتنی ام.ممنونم که بازم یادم اوردی.مدتها بود احساس میکردم یه گمشده دارم.سرگردان شده بودم.حیران و در مانده.همش از خودم می پرسیدم؟چرا اینجوری شدی؟بی هدف شده بودم.یه بیمار روحی.بیماری که فهمیده بود یه مشکل اساسی داره ولی نمیدونست برای درمان چکار کنه.امروز نامه ات بدستم رسید..خدای عزیزم.با دیدن نامه ات گویی عالمی به رویم لبخند زد.از خوشحالی نمیدانستم چه کنم.گویی مدتها بود منتظر بودم.اره خدا گمشده من تو بودی.من تو را گم کرده بودم.درمان همه دردهایم تویی.میدونم.اما .................خدایا وجودم پر از حجابهای ظلمت شده و نمیگذاره به تو نزدیک بشم.خدایا شرمنده ام تو خالقی و من  مخلوق تو معبودی و من عبد اما این تویی که همیشه به یادم هستی و این منم که همیشه فراموش میکنم.منم که در غفلتم. و تاریکی و ظلمت  دنیا را بجای نور  گرفته ام.خدایا یاری ام کن.

میخوام خدا جو خدا جو خدا جو باشم

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386;ساعت 23:16;  توسط مریم; 
فکر کنم بازم خدا را فراموش کردی.خدا برات نامه داده .شاید خجالت بکشی
 نامه ای از طرف خدا...
 امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
 دوست و دوستدارت:خدا 
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386;ساعت 22:54;  توسط مریم; 
و خدا
دليل بودن تو
 
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
 
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
 
و خدا تنها بود .
        
هر کسی گمشده ای دارد .
                              و خدا گمشده ای داشت
 
...    
  دکتر علی شریعتی
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386;ساعت 21:37;  توسط مریم; 
خدایا
خدایا !
درست است که خسته ،در هم شکسته ، خون به چشم نشسته ، پرنده امید پای بسته وخواب از چشم رسته از بارگاه تو رانده شوم ؟
مگر من به غیر تو می شناسم؟
مگر به منزلی جز خانه تو راه می برم ؟
مگر دل به معشوق دیگری داده ام ؟
مگر پیشانی بر خاک دیگری سائیده ام ؟
مگر در هجران دیگری سوخته ام ؟
که امید به غیر تو داشته باشم؟
مگر جز تو تمامت خوبیست ومگر نه تمامی خیر به دست توست ؟
چگونه در آرزوی غیر تو باشم وآفرینش وفرمان به دست تو باشد ؟
تویی که میوه ناطلبیده از درخت فضل خویش برایم با آورده ای ، تو که چشمه ناگفته ام آب جوشانده ای .
چگونه حال که گرسنه وتشنه به امید بوستان ومزرعه تو آمده ام تهیدستم بازمی گردانی ؟
من دست خسته به تو داده ام وتو آن را محتاج دست خسته دیگر می کنی ؟
من دل شکسته به تو بسته ام ، تو به بیچاره ای دیگر حوالتش می دهی ؟
من در خانه تو را می زنم ، تو مرا به پیش مثل خویش می فرستی ؟
نه ، ای در اندیشه وجود نیست ، این در باور ممکنات نمی گنجد ، این غیر ممکن است .
ای آنکه هر که در جاده رحمتت گام نهاده ، به بوستان سعادتت رسیده !
هر دل که هوای تو کرده ، پا بر فرق تو نهاده !
هر سر که سودای تو گرفته چشم از سواد وبیاض عالم برگرفته !
در هر دل که یاد تو تپیده ، خاطرش آرمیده وباور غیر تو رمیده !
با انتقام تو هیچ گنهکار طالب بخششی به وادی شقاوت نرسیده .
چگونه فراموشت کنم که تو از یادم نبرده ای !
چگونه چشم از تو برگیرم که تو چشم به من دوخته ای !
چگونه از تو بگریزم که تو مرا در بر گرفته ای !
 
خدای من !
دست به دامن کرم تو آویخته ام وپای امید برای نیل به عطایای تو سرعت بخشیده ام ودست آرزو برای برگرفتن نعمت تو گشاده ام !
 
خدایا !
مرا در کارگاه یکتایی خویش صیقل ببخش تا آینه دار جمال تو باشم .
مرا در کوره توحید بندگانت امتیازی دیگر گونه بخش که کارگزار تو باشم .
ای پناه هر گریزنده ! و ای امید گاه هر جوینده!
ای برترین قله امید ! وای زیباترین قاصد نوید!
ای آنکه به تو جز با  تو نتوان رسید !
ای مهربانترین منادی !
ای آنکه اشک را قبل از اینکه بر زمین بریزد به دامن می گیری !
ای آنکه دلهای شکسته را بند دستگیری می زنی !
ای آنکه محرومان وسائلان وفقیران را نه رد نمی کنی که در لطف می گشایی !
ای آنکه گل آرزوی خودت را نه پرپر نی کنی که خود آبیاری می کنی !
ای آنکه خواننده گانت را در رحمت گشاده ای وامیدوارانت را پرده بالا زده ای !
به بزرگواریت بخشش بی نهایتت قسم که بر من آنسان منت نهی از عطایت که چشمم روشنایی بیاید ، واز امیدت که دلم اطمینان واز یقینت که مصایب دنیای فانی بر من آسان شود
پیاله بر کفنم بند تا سحر گه حشر              به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
مرا آنچنان یقینی ده که پرده های ظلمانی چشم دلم پاره پاره گردد ، به رحمت جاودانه ات ، ای مهربانترین مهربانان .
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386;ساعت 0:57;  توسط مریم; 
نیایش

پرودگارا !

 

به من آرامش ده         تا بپذيرم آنچه را که نمی توانم تغيير دهم

قدرت ده                    تا تغيير دهم آنچه را که ميتوانم تغيير دهم

بينش ده                                               تا تفاوت اين دو را بدانم

                         مرا فهم ده                تا متوقع نباشم دنيا و مردمان آن بر طبق ميل من رفتار کنند

 

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386;ساعت 17:6;  توسط مریم; 
نیایش
از كبوتري به دنيا آمدم من
                                سپيدِ سپيد
من سپيد
          مادرم سپيد
                        دلم سپيد
                                    جامه‌ام سپيد
به لكه سرخ روي بالم نگاه نكن اي خدا
                                               لكه خون من است.
همان روز كه پريدم از قفس و بر بام تو نشستم و خواندم، سنگ‌ام زدند
باد گريست
             ابر گريست
                          غروب ابري يك روز پائيزي بود آن روز
همان روز كه پريدم از قفس و بر بام تو نشستم و خواندم؛
همان روز كه تو ميان دستان گرم خود گرفتي دلم را
و آن را كه پرپر مي‌زد، آرام و رام كردي.
آه خدا،
آري ، پرنده‌ام من
                    سپيدِ سپيد
                                 با لكه‌اي سرخ بر بالم
ليك شادم من خدا
                      شادِ شاد
آواز خوشي دارم، شكر
مي‌خوانم براي اين پرنده‌ها؛
همين گنجشك‌ها
                    پروانه‌ها
                             كبوترها
ترانه‌هاي قشنگ عشق و خنده و زندگي را
ترانه‌هايي از جنس اشك‌ها و لبخندها
از جنس نور و بلور
از جنس تو اي خدا،
آه،
مي‌خوانم برايشان
                    چرا قفس، چرا ؟!
خاليست سينه‌ي آسمان،
                            آسماني كه نگران است به ما !!
بايد عاشق شد و خنديد به ماه كبوترها
بايد عاشق شد و خواند گنجشك‌ها
بايد عاشق شد و سوخت پروانه‌ها
بايد عاشق شد و رفت ...
خوب من اي خدا،
من ترانه‌هاي تو را حتي در خلوت‌ترين و خاموش‌ترين كوچه‌هاي دل مردمان هم مي‌خوانم
تو مي‌شنوي صدايم را ، همين بس است براي من
دوست دارم همه ترانه شوم و آواز
دوست دارم جانم را در آوازهاي دل خوشگلم بگذارم و بروم
چنان كه از من روزي فقط بوي بنفشه بماند و خاك
                                                               ياد پرنده بماند و باغ
مرداب‌ام من اي خدا ؟!
بباران مرا اي كه زير نگاه باراني تو حتي در دورترين كويرها هم گلهاي ياس مي‌رويد
به من بياموز چگونه ببارم ،
                               چگونه برويم
                                              چگونه ببالم
به من بياموز چگونه رنگين كمان شوم و بگذرم از اين دره‌ها
دره‌هاي غم
             دره‌هاي يأس
                            دره‌هاي هراس و ماتم
خدايا ، اگر بندي دارم به دست و پا تو بازشان كن
                                                    تويي كه مي‌تواني و من ناتوانم
مي دانم
        مي‌دانم
تو بارها و بارها گسسته‌اي زنجيرهايم را
و من بارها و بارها چنگ زده‌ام دوباره به آنها
من زنداني خود بوده‌ام، مي‌دانم
                   من زندانبان خود بوده‌ام، مي‌دانم
                                         من زندان خود بوده‌ام، مي‌دانم
اينها همه را به حساب ناداني‌هاي بسيارم بگذار و بگذر اي خدا
چه بسيار دروغ گفته‌ام به تو
و چه بسيار تو كه كريمي و گشاده دست و مهربان،
باور كرده‌اي همه‌ي دورغهاي مرا
چه خوبي تو اي خدا كه حتي خريداري دروغهاي ما را !
بگذار گاهي خود را به آغوش تو بيندازم اي خدا
و بگريم همه گريه‌هايم را بي مهابا
چنان زار بگريم كه از گريه‌ام سرشار شوند همه‌ي رودها
و بالا بيايد آب همه‌ي درياچه‌هاي جهان
گاهي زمين مي‌خورم در راه
مي‌داني اي خدا،
دستت را به من بده
دستم را رها مكن تا بدانم هميشه كسي هست كه بلندم كند از زمين و مرحم بگذار بر زخمهاي من
مي‌خواهم با تو باشم ، همين
چه خوب است با تو بودن
وقتي با تو‌ام ، محبوب همه‌ي عالم ام
درخت پر بارم
                چشمه سارم
                              آفتابم
                                    يك كهكشان ستاره‌ام
                                                            وقتي با توام
 تنها مگذارم اي خدا
تنها نمي‌گذاري‌ام، مي‌دانم
من كِشته‌ي تو‌ام
                   گندم‌زارم تو‌ام
                              تشنه نمي‌گذاريم اي خدا ، مي‌دانم
ابر باران‌زاي لطف تو اي خدا
                           سايه افكنده است هميشه بر سرم
ستوده‌اي تو
             كه بي مضايقه خوبي اي خدا.
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385;ساعت 12:51;  توسط مریم; 
بیندیشیم
This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :
"When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored???.. ......."
 
 
اين شعر که کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :
 
 
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،

وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم
...
و تو، آدم سفيد،

وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،

وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،

وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،

و وقتي مي ميري، خاکستري اي
...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385;ساعت 14:17;  توسط مریم; 
نیایش
خدایا ! .........خدای من ...........
ای که همیشه عاشقانه مرا هدایت کردی ...
به تو نیاز دارم ! محتاج آن مهر و عشق بی حد و کرانت هستم ...
خدای من ! ...
خواهش می کنم راه را به من نشان بده ... مرا به سویی ببر که تنها .. خوبی .. عشق .. و پاکی باشد .
خدایا ! ... از صمیم قلبم ... قلبی که همیشه به امید مهربانی تو می تپد ! ...
از اعماق وجودم فریاد می زنم ......... و تو را برای هدایت می خوانم ...
هدایتم کن ! ... هدایتم کن به سویی که عشق باشد ....
هدایتم کن به سویی که پاکی باشد و خوبی و مهربانی ............ .
هدایتم کن به سویی .... به راهی که انتهایش نور باشد ! .. نور .. نوری که از عشق تو می تابد ...
هدایتم کن به راهی که آرامش را در قلب و جانم بچشم ........
مگذار خطا کنم جانا ! ........مگذار خطا کنم بزرگوارا .......مگذار خطا کنم مهربانا ...
با من باش ....مواظب من باش ........
همراهم باش .
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385;ساعت 14:7;  توسط مریم; 
دعای عرفه و امام حسین (ع)


اگر به فرض که هيچ دليلي بر حقانيت و صلاحيت امام حسين(ع) نباشد، بعد آدم يك بار دعاي عرفه بخواند، مي‌شود به «حسين» ايمان نياورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ ديوانه‌اش نشود؟ آيا چنين چيزي امكان دارد؟
«حمد و سپاس خدايي را سزاست که تير حتمي قضايش را هيچ سپري نمي‌شکند و لطف و محبت و هدايتش را هيچ مانعي باز نمي‌دارد و هيچ آفريده‌اي به پاي شباهت مخلوقات او نمي‌رسد.
...جهل و ناداني من و عصيان و گستاخي من، تو را باز نداشت از اينکه راهنمايي‌ام کني به سوي صراط قربتت و موفقم گرداني به آنچه رضا و خشنودي توست.
پس
هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتي؛
هرچه از تو خواستم، عنايتم فرمودي؛
هرگاه اطاعتت کردم، قدرداني و تشکر کردي؛
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهايم افزودي؛
و اينها همه چيست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بي‌پايان تو!؟
... من کدام يک از نعمت‌هاي تو را مي‌توانم بشمارم يا حتي به ياد آورم و به خاطر بسپارم؟
... خدايا! الطاف خفيه‌ات و مهرباني‌هاي پنهاني‌ات بيشتر و پيشتر از نعمتهاي آشکار توست.
...خدايا ! من را آزرمناک خويش قرار ده آن‌سان که انگار مي‌بينمت.
من را آنگونه حيامند کن که گويي حضور عزيزت را احساس مي‌کنم.
خدايا!
من را با تقواي خودت سعادتمند گردان
و با مرکب نافرماني‌ات به وادي شقاوت و بدبختي‌ام مکشان.
در قضايت خيرم را بخواه
و قدرت برکاتت را بر من فروريز تا آنجا که تأخير را در تعجيل‌هاي تو و تعجيل را در تأخيرهاي تو نپسندم.
آنچه را که پيش مي‌اندازي دلم هواي تاخيرش را نکند
و آنچه را که بازپس مي‌نهي من را به شکوه و گلايه نکشاند.
...پروردگار من!
... من را از هول و هراس‌هاي دنيا و غم و اندوه‌هاي آخرت، رهايي ببخش
و من را از شر آنان که در زمين ستم مي‌کنند در امان بدار.
...خدايا!
به که واگذارم مي‌کني؟
به سوي که مي‌فرستي‌ام؟
به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛
يا به سوي غريبان و غريبه‌گان تا گره در ابرو بيافکنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان که ضعف مرا مي‌خواهند و خواري‌ام را طلب مي‌کنند؟
... من به سوي ديگران دست دراز کنم؟ در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.
...اي توشه و توان سختي‌هايم!
اي همدم تنهايي‌هايم!
اي فريادرس غم‌ها و غصه‌هايم!
اي ولي نعمت‌هايم‌!
...اي پشت و پناهم در هجوم بي‌رحم مشکلات!
اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بي‌کسي! اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي! اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بي‌انتهاي تو!
...تو پناهگاه مني؛
تو کهف مني؛
تو مأمن مني؛
وقتي که راه‌ها و مذهب‌ها با همه فراخي‌شان مرا به عجز مي‌کشانند و زمين با همه وسعتش، بر من تنگي مي‌کند، و...
...اگر نبود رحمت تو، بي‌ترديد من از هلاک‌شدگان بودم
و اگر نبود محبت تو، بي‌شک سقوط و نابودي تنها پيش‌روي من مي‌شد.
...اي زنده!
اي معناي حيات؛ زماني که هيچ زنده‌اي در وجود نبوده است.
...اي آنکه:
با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد
و من با بدي‌ها و عصيانم، در مقابلش ظاهر شدم.
...اي آنکه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد؛
در جهل خواندمش و شناختم عنايت کرد؛
در تنهايي صدايش کردم و جمعيتم بخشيد؛
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند؛
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد؛
...من آنم که بدي کردم من آنم که گناه کردم
من آنم که به بدي همت گماشتم
من آنم که در جهالت غوطه‌ور شدم
من آنم که غفلت کردم
من آنم که پيمان بستم و شکستم
من آنم که بدعهدي کردم ...
و ... اکنون بازگشته‌ام.
بازآمده‌ام با کوله‌باري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش اي آنکه گناه بندگان به او زيان نمي‌رساند
اي آنکه از طاعت خلايق بي‌نياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان را به انجام کارهاي خوب توفيق مي‌دهد.
...معبود من!
اينک من پيش روي توأم و در ميان دست‌هاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پرشکسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم که بياورم نه تواني که ياري بطلبم،
نه ريسماني که بدان بياويزم
و نه دليل و برهاني که بدان متوسل شوم.
چه مي‌توانم بکنم؟ وقتي که اين کوله‌بار زشتي و گناه با من است!؟
انکار!؟
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعي دارد وقتي که همه اعضاء و جوارحم، به آنچه کرده‌ام گواهي مي‌دهند؟
...خداي من!
خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمه‌گاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
...اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دينم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل کن
و از آتش جهنم رهايم ساز.
...خداي من!
اگر آنچه از تو خواسته‌ام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد
و اگر عطا نکني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
...خداي من!
اين منم و پستي و فرومايگي‌ام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين مي‌سزد و از تو آن ...
...چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
...خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌اي با اين همه کار بد که من مي‌کنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
...خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام.
...تو که اين قدر دلسوز مني! ...
...خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بوده‌اي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
...کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديده‌باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره‌اي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بنده‌اي که از عشق تو نصيب ندارد.
...خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهايي‌ام بخش.
...خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيه‌گاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کرده‌اي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده....
يا رب! يا رب! يا رب!».
يا ثارالله يا سيدالشهداء يا اباعبدالله الحسين ادرکني و اشفع لنا عند الله

التماس دعا

(برگرفته شده از سایت بازتاب)

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385;ساعت 13:45;  توسط مریم; 
بار خدایا
خدايا پاكم كن تا تو را با انجام كارهايي كه به من سپرده ايي ستايش كنم
مبادا كه در خدمت گذاري تو ناشكيبا و دلخسته شوم. اين راه آرامشي است ، كه بالاتر از درك آدمي است. خدايا بيا و در قلب و ذهن من ساكن شو ، تا وسعت يابند و تمامي آفرينش را در بر گيرند ، تا از هم جدا نباشيم . چرا كه ما هم جزئي از آن كل هستيم چنان پاكم كن تا هستي ام را سراسر وقف تو و خلقت كنم كه اسير رنج و پريشاني است معبود من ، ضعيف و درهم شكسته ام گرانبار و تنها . تو درياي رحمت و مهري ، گناهان من عظيم است اما رحمت و بخشايش تو بس عظيم تر از گناهان من . به رحمت تو پناه مي آورم . مرا پاك گردان تا هنگام قضاوت ديگران رحيم باشم. رحمت تو همه چيز را زيبا مي كند ، هنگامي كه مي لغزيم .خدايا ! با آزموني رويارو هستم بگذار با ايمان به آنكه پرسشگر تويي همانگونه كه پاسخگو تويي با آن روبرو شوم.من بسيار نادانم ، اما دانش تو بيكران است خدايا ! چه چيز هست كه تو نداني؟من در اين ميان تماشاگري بيش نيستم ، بگذار از اين بازي لذت ببرم خدايا همه چيز طبق خواست تو تحقيق مي يابد ،پس چرا من نگران و پريشان باشم ؟ خدايا !مرا قلبي متواضع عطا كن كه در سرما و گرما ، تحسين و نكوهش در لذت و درد ، در بيماري و تندرستي ،و در خوشبختي و فلاكت ، شاد باقي بماند در قلب كوچك من آتش عظيم عشقت را بيفروز. بگذار

شوقم به سيماي زيبايت هر روز فزوني گيرد.

 و مرا ياري كن تا همه چيز را به آغوش پرمهر تو بسپارم خدايا !خانه قلب من كوچك است آن را چنان فراخ كن كه پذيراي تو باشد خانه قلبم ويرانه است‌ ، آن را مرمت كن تا در خور تو شود  خانه قلبم آلوده است آن را پاك و مطهر گردان عميق ترين آرزوي من زماني برآورده مي شود كه تو هميشه و هميشه در سراي قلبم ساكن شوي و من هر روزم را در حضور پر نور تو سپري كنم
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385;ساعت 19:27;  توسط مریم; 
عجب صبری خدا داره

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
همان يک لحظه اول که اول ظلم ميديدم از اين مخلوق بی وجدان

جهانرا با همه زيبايی و زشتی بروی يکدگر ويرانه ميکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسايه صدها گرسنه چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه ميکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که ميديدم يکی عريان و لرزان ديگری پوشيده از صد جامه رنگين

زمين وآسمانرا واژگون بيصبرانه ميکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها يکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران ليلی نازآفرين را کو به کو آواره و ديوانه ميکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه ميکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به عرش کبريائی باهمه صبر خدايی

تاکه ميديدم عزيز نابجايی ناز بر يک ناروا گرديده خواری ميفروشد

گردش اين چرخ را وارونه بيصبرانه ميکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که ميديدم اين علم عالم سوز مردم کش

بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دنيای پر افسانه ميکردم

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و

تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد

وگرنه من بجای او چو بودم

يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه ميکردم

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد


| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385;ساعت 16:44;  توسط مریم; 
گفتگو با خدا

در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم
خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد
خدا خنديد : وقت من بي نهايت است
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد : كودكيشان
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند
بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند
اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند
و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند
دست هاي خدا دستانم را گرفت
براي مدتي سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر
مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد
همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند
بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم
اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
كسي است كه به كمترين ها نياز دارد
بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند
فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند
بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند
بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت
 فقط اينكه بدانند من اينجا هستم همیشه
 من فکر می کنم با خووندن این کمی آروم بشید.

این مسائل نه فقط تو زندگی شما که در زندگی همه کسانیکه در پی عشق حقیقی اند  وجود داره،

استقامت کنید تا روزیکه پیداش کنید.

اونوقت خواهید دید که ارزشش رو داشته.....................

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385;ساعت 11:28;  توسط مریم; 
پروردگارا

 

خداوندا! مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا در
 
فقر و گرسنگي به دنيا مي آيند و ميميرند ؛ خدمت كنم

خدايا! امروز با دستهاي ما روزي عشق ،‌آرامش و سرور به آنها
 
ببخش

خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛‌
تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم
آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم
آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم
آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم
آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم
و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم

خدايا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش
 
بخشم.
و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم
و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم
زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد
با بخشايش است كه بخشوده مي شويم
و با مردن است كه زندگي ابدي ميابيم

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385;ساعت 10:59;  توسط مریم; 
خدایا
دعا ...
خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم
گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند.
اما تو هستي كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي!
خدايا !اگر با من باشي
چه كسي مي تواند عليه من باشد؟
اگر من با تو باشم
چگونه ممكن است كه دشوار ها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟
خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت
صداي تو هر لحظه با من سخن مي گويد ،
اما من آن را نمي شنوم .
مرا به اعماق درونم ببر
تا شكوه بي پرده جمال تو را بشنوم
مرا بياموز که پيوسته تو را بجويم
و همواره به عنوان يگانه پناه گاهم  به تو رو كنم.
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385;ساعت 22:20;  توسط مریم; 
ای مهربانترین مهربانان


 
ای مهربانترین مهربانان ... کسی به شوق تو می خواهد پرواز کند تو پروبالش باش ... کسی به شوق تو می روید تو آبش باش ... کسی از سوزش دل با تو سخن می گوید تو زبانش باش ... کسی تو را بی آنکه بداند جستجو می کند تو مقصد و مقصودش باش ... کسی تو را صدا می کند تو ندایش باش ... کسی تو را عشق می ورزد تو معشوقش باش .
 
خدایا ای نزدیکترین نزدیکان گریه نکن من قول می دهم که به سوی تو جاری شوم برای من غصه نخور من تا تو فقط یک قدم فاصله دارم ای که فاصله ها را بر می داری ای که صدای ضعیف مرا در دل تنهایی شبانه ام می شنوی ای که مشتاق آمدن منی مشتاق دیدن منی من اشکهایم را می آورم، ناله هایم را می آورم ،شکایتهایم را می آورم ... و قول می دهم با تو آشتی کنم ... گریه نکن
 
خدای ناپیدای پیدا من تو را در تنهایی هایم پیدا کردم من تو را به ساده ترین زبان می خوانم من حرفهای قشنگ بلد نیستم من دلم می خواهد که خوب باشم که آنچنان باشم که تو می خواهی آنچنان باشم که دوستم بداری