سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش!
و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان، عشق بردند و به مويه نشستند.
به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت، اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم، يا حسين!
و اربعين از رازهاي هستي است و اربعين حسين (ع) روز بسط لطف اوست بر پيروان و دوستدارانش. و در مقام حسين (ع) همين بس كه در زيارت اربعينش خطاب به جدشان محمد مصطفي (ص) و پدر بزرگوارشان حضرت علي (ع) و مادر گراميشان فاطمه (س) ميگوييم كه خداوند عزاداري شما را در رثاء حسين (ع) فبول فرمايد.
اربعين و عرفان
اربعين از رازهاي هستي، خصوصيت عدد چهل و اسرار نهفته در آن براى ما روشن نيست. البته چه بسا، با توجه به ويژگى هاى انسان، «چهل بار» تكرار يك رفتار پسنديده موجب ملكه معنوى و تعميق آن رفتار و قابليت نزول فيض خاص خداوند مى شود. در فرهنگ اسلامى هم عدد چهل (اربعين) جايگاه ويژه اى دارد. چله نشينى براى رفع حاجات، حفظ كردن چهل حديث، اخلاص چهل صباح، كمال عقل در چهل سالگى، دعا براى چهل مؤمن، از اين نمونه هاست.
آمده است که چون حضرت موسي (ع) را قابل استماع کلام بي واسطه خداوند ميکردند چهل روز به خلوت فرستادند و خداوند فرمود: «… و اذا واعدنا موسي اربعين ليله »
پيامبر حکيم (ص) فرمود:
« من اخلص لله اربعين يوماً فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»: هر كس چهل روز فقط براى خداوند تعالى اخلاص چشمه های خداوند ورزد حكمت را از قلبش بر زبانش جارى مى سازد.»
امام حسین (ع) : ایمان بنده مومن کامل نمیشود مگر اینکه در او چهار خصلت باشد : 1.اخلاقش نیکو باشد ، 2.بخشنده باشد ، 3.از گفتن حرفهای زیادی خودداری کند ، 4.زیادی مالش را انفاق کند.
امام حسین (ع) : گروهی خدا را می پرستند به جهت آرزوی بهشت ، این عبادت تاجران است ، گروهی خدا را میپرستند از ترس جهنم ، این عبادت بردگان است ، گروهی خدا را میپرستند به شکرانه نعمتهایش ، این عبادت آزادمردان است و این بهترین عبادت است.
امام حسین (ع) : سلام کردن هفتاد ثواب دارد که شصت و نه ثواب آن متعلق به کسی است که سلام میکند و یک ثواب متعلق به کسی است که جواب سلام را میدهد
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
تو دل یه مزرعه * یه کلاغ روسیاه
هوایی شده بره * پابوس امام رضا
اما هی فکر می کنه * اون جدای کفتراست
آخه من کجا برم * یه کلاغ که روسیاست
من که تو سیاهی ها * از همه رو سیاه ترم
میون اون کبوترات * با چه روی بپرم
تو همین فکرا بودش * کلاغ عاشقونه
یه دلش می گفت برو * یه دلش میگفت نرو
که یهو صدایی گفت * تو نترس و راهی شو
به سیاهی فکر نکن * تو یه زائری برو . . .
اون آقایی که شبا رد می شد از کوچه ما ،کیسه بدوش کو؟
رد پای پر خراش بی خروش کو؟ اون آقای خرقه بدوش کو؟
کجاست اون آقا که پینه های دستاش مرهم دلای ما بود؟
نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود
می شه یک بار دیگه سر بزاره به خونه ما
بگیره نشونی از غربت بی نشونه ما
موهای آقا سپیده،جوونا کیسه رو از آقا بگیرین
قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین
جوونا آقا بشین،زنده کنین رسم جوون مردی رو امشب
یتیما منتظرن،زنده کنین شیوه شب گردی رو امشب
یتیما پشت درای خونشون منتظر آقا نشستن
گوش به زنگ تق تق ،یه جور صدای پا نشستن
موهای آقا سپیده،جوونا کیسه رو از آقا بگیرین
قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین
حیدر کرار نیم خانه نشین سکوی
جان به فدای جگر سوخته ات یا علی
دستای پینه بسته علی به همراه منه
خونه نشینی یه علی آتیش به جونم می زنه
تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علی یه
قافیه تنگه دلم، از دل تنگه علی یه
تو کوچه های غربتم نشونی از مولا می دن
اهل محل سلام مو جواب سر بالا می دن
به من می گن علی کیه علی امام عاشقاست
به من می گن علی کیه داغ دل شقایقاست
توی نجف یه خونه بود،که دیواراش کاهگلی بود
اسم صاحب اون خونه،مولای مردا علی بود
نصف شبا بلند می شد،یه کیسه داشت که بر می داشت
خرما و نون و خوردنی،هرچی که داشت تو اون می زاشت
راهی کوچه ها می شد ،تا یتیما رو سیر کنه
تا سفره خالی شون و پر از نون و پنیر کنه
شب تا سحر پرسه می زد، پس کوچه های کوفه رو
تا بوی بارون بکنه ،پاهای بی شکوفه رو
عبادت علی مگه می تونه غیرازاین باشه
باید مثل علی بشه،هرکی که اهل دین باشه
بعد از علی کی می تونه مرهم راز من بشه
درد دلمو گوش کن چاره ساز من باشه
اَلسَلامُ علیك یا سبط المصطفی ص وابن المرتضی علم الهدی كریم اهل بیت امام حسن مجتبی ع
زندگانی امام حسن مجتبی ع
نخستین فرزند امیر مومنان ع و فاطمه زهرا س در نیمه ماه رمضان سال سوم هجری چشم بجهان گشود. پیامبر اکرم ص نام نوزاد را از سوی خداوندحسن گذارد و در موردش فرمود: خداوندا! من او را دوست دارم تو نیز دوستش بدار..
در جنگ جمل بفرمان حضرت علی ع همراه با عمار یاسر به کوفه رفت تا مردم را بسیج کند. در اثر تلاشها و سخنرانی های آن حضرت حدود دوازده هزار نفر به یاری امام شتافتند. در طول جنگ بسیار کوشید و فداکاری کرد تا سپاه امام علی ع پیروز شود. همچنین در جنگ صفین همراه پدر بود و رشادتها و جانفشانی ها از خود نشان داد.
ویژگیهای اخلاقی
امام حسن ع از هر جهت حسن بود در وجود مقدسش نشانه های انسانیت متجلی بود. از جمله:
الف)) ارتباط با خدا: آن بزرگوار توجهی ویژه بخدا داشت. چون وضو می گرفت رنگش تغییر می کرد و وجودش به لرزه می افتاد و وقتی علت را می پرسیدند می فرمود: کسی را که در پیشگاه خدا می ایستد جز این سزاوار نیست. امام صادق ع می فرماید: امام حسن ع عابدترین و زاهد ترین و برترین مردم زمان خویش بود. چون به یاد مرگ و رستاخیز می افتاد می گریست و بی حال می شد.
ب)) جود و بخشش: امام حسن ع در طول عمر دو بار تمام اموال و دارایی خود و سه بار نیمی را در راه خدا بخشید. روزی یکی از کنیزان دسته گلی خوشبو به ایشان هدیه کرد. آن حضرت در برابر او را آزاد کرد. فرمود: خدا ما را چنین تربیت کرده است. سپس این آیه را خواند: و اذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها(نساء:۸۶) چون بشما هدیه ای دادند به نیکو تر از آن پاسخ گویند.
ج)) تواضع: امام حسن مجتبی ع روزی بر گروهی مستمند که بر روی زمین نشسته بودند و نان می خودند گذشت. آنان آن حضرت را به سفره خویش دعوت کردند. امام ع از مرکب فرود آمد و فرمود: ان الله لا یحب المستکبرین- خداوند مستکبران را دوست ندارد. سپس با آنان غذا خورد. آن گاه مستمندان را بخانه خود دعوت کرد و هم غذا به آنان داد و هم پوشاک.

مولایم کجایی تا ببینی در رثایت اینهمه شعر و غزل ورد زبان
هر قلم به دستی شده ما شیعیانت که از کودکی تا به پیری گاه افتادن
و از زمین برخواستن تا شروع به یک کار طاقت فرسا
فقط نام تو ورد زبانمان بوده و هست.
مولایم در این روزگار وانفسا که دیگر رنگ مسلمانی را کم رنگ کرده اند
و نام عدالتت را کسانی یدک می کشند که حتی نمی دانند
معنی گرسنگی و فقر چیست و نمی دانند چگونه
کودکان یتیم در شبهای کوفه را یاری می رساندی
آری اکنون که کودکان کار و فقری که بر آنها مستولی شده و
شکم های گرسنه اشان و تن هایی از فرط خستگی
کار بر کف خیابان ها و در گذرها به کابوسی دردناک فرو می روند.
آه مولایم کجایی تا ببینی با اسم عدالت علی مهر ستم و بردگی
از نوع مدرنش را بر پیشانی ما داغ کرده اند تا بدانیم که اگر می خواهیم
زنده بمانیم فقط باید بگوئیم چشم قربان
و این هم یک نوع برده داری در جامعه مدرنیزه است.
مولایم شما درد و دلت را به چاه می گفتی
ولی در زمانه ما همه با صورتک هایی که بر چهره اشان زده اند
دیگر نیازی ندارن خودشان باشند و درد و دل معنایی ندارد
و دیگر چاهی هم نیست که .......
آه مولایم همه سر در گریبانند و منتظر ظهور فرزندت
محمد صاحب الزمان هم او که با آمدنش عدل علی را زنده خواهد کرد.
مولایم سخن بسیار است و قلمم ضعیف و زبانم الکن می دانم
همه اش گلایه بود و سوز دل آخر مولایم به ما از کودکی گفته اند
مولا علی شنوای درد دردمندان است پس من را دریاب مولایم و
شفیع من باش پیش ربم و از او برایم صبری بخواه
تا بتوانم تازیانه ظلم زمان را بر شانه های ضعیفم حمل کنم.
خداحافظی نمی کنم چون من گدای بارگاهتم یا علی.
من را دریاب و باور کن که خسته ام
حضـرت زهـرا(س) در آن سخنزانـى معروفـش در مسجـد فـرمـود:
خـداونـد ایمـان را بـراى تطهیـر شمـا از شـرك قـرار داد،
و نماز را براى پاك شدن شما از تكبر،
و زكـات را بـراى پـاك كـردن جـان و افزونـى رزقتان،
و روزه را براى تثبیت اخلاص،
و حج را براى قوت بخشیدن دین ،
و عدل را براى پیراستن دلها،
و اطاعت ما را براى نظم یافتن ملت،
و امـامت مـا را بـراى در امـان مـانـدن از تفرقه،
و جهاد را براى عزت اسلام،
و صبر را براى كمك در استحقاق مزد،
و امـر به معروف را بـراى مصلحت و منـافع همگـانـى ،
و نیكـى كـردن به پـدر و مـادر را سپـر نگهدارى از خشـم ،
و صله ارحام را وسیله ازدیاد نفرات،
و قصاص را وسیله حفظ خون ها،
و وفـاى به نذر را بـراى در معرض مغفـرت قـرار گـرفتـن ،
و به انـدازه دادن تـرازو و پیمـانه را بـراى تغییـر خـوى كـم فـروشـى،
و نهى از شـرابخـوارى را بـراى پـاكیزگـى از پلیـدى ،
و دورى از تهمت را بـراى محفـوظ مـاندن از لعنت،
و تـرك سـرقت را بـراى الزام به پـاكـدامنى ،
و شـرك را حـرام كـرد بـراى اخلاص به پـروردگـارى او ،
بنابـرایـن ، از خـدا آن گـونه كه شایسته است بتـرسید و نمیرید، مگر آن كه مسلمان باشید،
و خـدارا در آنچه به آن امر كرده و آنچه از آن بازتان داشته است اطاعت كنید،
زیرا كه "از بندگانـش ، فقط آگاهان، از خـدا مـى ترسند."( سـوره فاطر آیه28 ) (احتجاج طبرسى ، ص 99، چاپ سعید.)
یا علی رفتم بقیع اما چه سود
هر چه گشتم فاطمه انجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست
ان گل صد برگ خوش بویت کجاست
هر چه باشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه بیحاصل است
فاطمه حلال صدها مشکل است
من طواف سنگ کردم دل کجاست
راه پیمودم پس منزل کجاست
کعبه بی فاطمه مشت گل است
قبر زهرا کعبه اهل دل است .

ای بهار کوتاه!
ای ترنم باران وحی!
در شکوه مقام تو حیرانم که
معنویت رشتههای چادرت دست نیاز میآویزد.
به غبار آستان خانهات بوسه میزند.
برهوت این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار
همیشه جاری تو را نداشت.
تو که در آیینه زخمها و داغها و
در هجران پدر غریبانه زیستی
و در وداع شبانهات با پهلویی شکسته،
خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...

این متن را چند روز پیش یه جا خوندم.خیلی قابل تامله.ما همیشه از مظلومیت امام حسین در انزمان سخن میگیم ولی غافلیم از انچه امروز انجام میدیم و دل امام حسین را بیش از قبل میشکنیم.
و غافلیم از اینکه فرزند او امروز نظاره گر رفتارهای ماست و او هم چقدر مظلوم است.
ایا براستی ما منتظریم؟
چه میکنیم به کجا میرویم؟
کمی بیشتر بیندیشیم.
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
ستار گلمکانی صاحب بزرگترین
بنگاه ملک و ماشین شهر
۱ماه تکیه راه می اندازد
و خودش در روز تاسوعا
سر مردم گل می مالد
و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
قدرت سامورایی!
شب ها در تکیه لخت می شود
و میانداری می کند
و روزها مردم را لخت می کند
و زورگیری ...!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار
را از بساطش جمع می کند
وآخرین ورژن! پوسترهای علی اکبر (ع)
و حضرت عباس (ع)
را در بساطش پهن ...!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
آقای صولتی
تا پایان اربعین تمام پاساژش
را سیاه می کند
و تا آخر سال هم مشتری هایش را!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
قادر روزهای تاسوعا و عاشورا
قمه می زند و علم می کشد
ولی در ماه رمضان
سیگار ازلبش نمی افتد!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
سیامک چشم چران!
که پاتوقش همیشه خدا
نزدیک مدارس دخترانه است
در دسته جات عزاداری
اسفند دود می کند!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
نیما پشت ماکسیمایش می نویسد
"من سگ کوی حسینم"
ولی هیچ وقت از چارلی!
سگ ۱۱ماهه اش دور نمی شود!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
حاج مجید مداح معروف شهر
بابت ۷ ساعت مداحی
حقوق ۵۰ روز
یک کارگر را می گیرد!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
جباری رییس شرکت
لبنیات شیر تو شیر!
۳۰شب شیر صلواتی
به خلق خدا می دهد
و ۳۳۵ روزهم
با اضافه کردن آب
شیرشان را می دوشد!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
به جای آنکه ما
بر مصیبت مولا بگرییم
مولا بر مصیبت ما می گرید!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
حاج آقا کلامی
۹شب مردم را به تقوی دعوت می کند
ولی در شب دهم
سر زود پایین آمدن از منبر
با هیت امنا دعوی می کند!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
هیت امنای مسجد ...علیه السلام!
درست وقت اذان ظهر عاشورا
اطعام عزاداران را شروع می کنند
و بعد از آن با انرژی و فلوت!
سینه می زنند و گریه می کنند !
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
کل یوم عاشورا
یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه
کل ارض کربلا
یعنی...چند مسجد و چند تکیه !
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی خورشید
عصر عاشورا غروب کرد
او هم می رود
تا سال بعد !
تا یاد بعد!
درسته .حسین و فرزندانش همیشه مظلومند.نه فقط دیروز که مظلومیت انان امروز بیش از همیشه است.
الف. محبت و دوستى:
قرآن و روايات، دوستى خاندان رسول اكرم(ص) و اهلبيت(ع) را بر مسلمانان واجب كرده است
نگا: شورى (42)، آيه 23؛ هود (11)، آيه 29؛ ميزانالحكمه، ج 2، ص 236..
روشن است كه دوستى لوازمى دارد و محبّ صادق، كسى است كه شرط دوستى را - چنان كه بايد و شايد - به جا آورد. يكى از مهمترين لوازم دوستى، هم دردى و هم دلى با دوستان در مواقع سوگ يا شادى آنان است؛
نگا: المحبة فى الكتاب والسنة، صص 169 - 170 و 181 - 182.
از اين رو در احاديث، بر برپايى جشن و سرور در ايام شادى اهلبيت(ع) و ابراز حزن و
اندوه در مواقع سوگ آنان، تأكيد فراوان شده است
حضرت على(ع) در روايتى مىفرمايد: «شيعه و پيروان ما در شادى و حزن ما شريكند».
«يفرحون لفرحنا و يحزنون لحزننا»؛ بحارالانوار، ج 44، ص 287.
امام صادق(ع) نيز فرمودند: «شيعتنا جزء منا خلقوا من فضل طينتنا يسوؤهم ما يسؤنا و يسرّهم ما يسرّنا»؛ امالى، ص 305.
«شيعيان ما پارهاى از خود ما بوده واز زيادى گل ما خلق شدهاند؛ آنچه كه ما را بدحال يا
خوشحال مىسازد، آنان را بدحال و خوشحال مىگرداند».
ب. انسانسازى:
از آنجا كه در فرهنگ شيعى، عزادارى بايد از سر معرفت و شناخت باشد؛ همدردى با آن
عزيزان، در واقع يادآورى فضايل، مناقب و آرمانهاى آنان بوده و بدين شكل، آدمى را به
سمت الگوگيرى و الگوپذيرى از آنان سوق مىدهد
فردى كه با معرفت در مجالس عزادارى، شركت مىكند؛ شعور و شور، شناخت و عاطفه را
درهم مىآميزد و در پرتو آن، انگيزهاى قوى در او پديدار گشته و هنگام خروج از مراسم
عزادارى، مانند محبى مىشود كه فعّال و شتابان، به دنبال پياده كردن اوصاف محبوب در وجود
خويشتن است
ج. جامعهسازى:
هنگامى كه مجلس عزادارى، موجب انسانسازى گشت؛ تغيير درونى انسان به عرصه جامعه
نيز كشيده مىشود و آدمى مىكوشد تا آرمانهاى اهلبيت(ع) را در جامعه حكمفرما كند
به بيان ديگر، عزادارى بر اهلبيت(ع)؛ در واقع با يك واسطه زمينه را براى حفظ آرمانهاى
آنان و پياده كردن آنها فراهم مىسازد. به همين دليل مىتوان گفت: يكى از حكمتهاى عزادارى،
ساختن جامعه براساس الگوى ارائه شده از سوى اسلام است
د. انتقالدهنده فرهنگ شيعى به نسل بعد:
كسى نمىتواند منكر اين حقيقت شود كه نسل جديد در سنين كودكى، در مجالس عزادارى با
فرهنگ اهلبيت(ع) آشنا مىشوند. به راستى عزادارى و مجالس تعزيه، يكى از عناصر و
عوامل برجستهاى است تا آموزههاى نظرى و عملى امامان راستين، به نسلهاى آينده منتقل
شود. مراسم عزادارى، به دليل قالب و محتوا، بهترين راه براى تعليم و تربيت نسل جديد و
آشنايى آنان با گفتار و كردار اهلبيت(ع) است
بسوز اى دل ، كه امروز اربعين است ، عزاى پور ختم المرسلين است ، مرام شيعه در خون ريشه دارد ، نگهبانى ز خط خون ، چنين است .
حسين بن على سالار دين است. امام و رهبر اهل يقين است. قيام كربلايش تا قيامت سراسر درس ، بهر مسلمين است .
حسين است آن كه با حق همنشين است ، خدا را حجت و دين را امين است ، حسين است آن كه در « خط شهادت » امام اولين و آخرين است.
حسين است آن كه حق را جاودان كرد ، حسين است آن كه باطل را عيان كرد ، حسين است آن كه حكم دين بيان كرد ، حسين است آن كه با قرآن ، قرين است.
دلا ! كوى حسين ، عرش زمين است ، مطاف و كعبه ی اهل يقين است. اگر جمع شهيدان ، حلقه باشند حسين بن على ، آن را نگين است .
افق ، از خون پاكان لاله گون است. نهال دين حق ، محتاج خون است. براى يارى حق ، بهترين راه ، شهادت در ره قرآن و دين است .
شهادت ، زندگى در « لامكان » است. شهادت ، لطف حق ، لطفى نهان است. شهادت چون حيات جاودان است. ميان مرگها ، زيباترين است .
اگر در كربلا ، غم بىشمار است ، اگر دلهاى شيعه داغدار است ، اگر چشمان مهدى (ع) اشكبار است ، ز داغ آن « وداع آخرين » است .
پيام خون ، خطاب آتشين است. بقاى دين ، رهين اربعين است ، كه تاريخ پر از خون و شهادت ، سراسر اربعين در اربعين است .
در آن دوران ِ شوم سلطه ی شب ، كه مىدوزند از افشاگران لب ، جهاد حضرت سجاد و زينب بيان خطبه هاى آتشين است.
زبان زينب ، آن بانوى پر درد كه هست آموزگار هر زن و مرد چنان در كوفه ، طوفانى به پا كرد كه گويى خود ، امير المؤمنين است.
اسيران را چو بر محمل نشاندند ، تو گويى تير غم بر دل نشاندند . گلى راچيده و در گِل نشاندند ، «رقيه» آن گل شاداب دين است.
ديار شام ، با غمها قرين است. قلوب شيعيان ، زان غم حزين است. مزار زينب و قبر رقيه ، تجليگاه عشق عارفين است.
شهيدان را ، مكان ، خلد برين است و عاشورا نبرد كفر و دين است ؛ به ياد كربلا دلها غمين است ، دلا خون گريه كن، چون اربعين است.
"جواد محدثی"

انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
لم یا قوم تریدون ببغی و فساد
لم تسعون بقتلی بلجاج و عناد
لیس والله سوانا خلف بعد النبی
فرض الله علی طاعتنا کل عباد
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
من له جد کجدی فی الوری
او کشیخی فانا ابن العلمین
فاطم الزهرا امی و ابی
قاصم الکفر ببدر و حنین
عبدالله غلاما یافعا
و قریش یعبدون الوثنین
یعبدون اللات و العزی معا
و علی کان صل القبلتین
و ابی شمس امی قمر
فانا الکوکب و ابن القمرین
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
چیست تقصیر من ای قوم که امروز جهانی
شده آماده به قتلم همه با تیغ و سنانی
در شما نیست ز اسلام نه نامی و نشانی
انا عطشان و قد احرق نطقی و لسانی
انا ظمئان و قد احرق قلبی و فوادی
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
زیر خنجر شه لب تشنه حسین گفت:
تو ای شمر ستمکار!
تو ای ملحد مکار!
تو ای کافر غدار!
اگر من نشناسی، بگویم بشناسی
حسینم و ضیاء القمرینم ، قتیل الودجینم
امام الحرمینم انا الفضه وابن الذهبینم
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
منم شهپر کبری منم آیه تقدیر
منم نخله خوبان منم زاده زهرا
منم عرش و منم فرش
منم کرسی و لوح و قلم و باعث ایجاد دو عالم
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
اينجا کربلاست ، اين گودال سربلند آبروي جغرافياست ، اين تل خاک جاري ، فردا را ورق خواهد زد، و «فرا زني» خطبه اش ، خواب شب ها را آوار خواهد کرد.
اينجا کربلاست ، سرزميني که رگ هايش عطشاني مي نوشند، و ذره ذره خاکش بهشت را برابر است. کربلا سرچشمه تمام گردبادهاي مقدس ، تمام توفان هاي زهد و خاستگاه پرندگاني است که حداقل پروازشان از خاک ، از خود تا خداست.
با نام کربلا هزار توفان نوح در دلت گريه مي کند، اندوه سرازيري چشم هايت را مي پوشاند و لباست سياه مي شود.
در عاشورا سر بريده خورشيد، منزل به منزل خدا را تلاوت مي کند و فردا چوب آن قدر جسور است که بر لب هايي که قرآن آيه آيه بر آن باريده ، نازل مي شود.
از آسمان زنجير مي بارد و دست ، و هيچ کوهي نيست که لالي ام را پژواک نشده باشد.
امروز عاشوراست ، و مادربزرگم باز هم براي سلامتي امام حسين سفر نذر مي کند و براي مسلمان شدن شمر صلوات مي فرستد.
عاشورا، واژه اي که دل ها را تا چشم ها بالا مي آورد، و چشم را تا زمين ناگزير مي کند. واژه اي که مترادف با «حسين» است.
امروز شيرين ترين فرهاد تاريخ ، عشق را به حماسه مي خواند، هر چند 72 رکعت عشق هم ، تشنگي کربلا را جواب نمي شود.
«حسين» واژه اي است که تاريخ را به حرکت درآورده است و جغرافيا شرمنده از آن است که جا پايش را گنجايش نمي شود.
«حسين» واژه اي است که آرامش جان ها را به توفان مي سپارد، و درختان به احترامش قيام مي کنند و شقايق ها داغدار تنهايي وي اند.
حسين گلي است که جهان با بوي وي ، بودن را شروع کرده است و ادامه خواهد داد.
نام حسين لحظه اي است باراني ، شفاف ، که روشنت مي کند و تا «نمي دانم کجا» مي کشاندت.
وقتي «حسين» بر زبانت مي وزد، سلول هايت آفتابي مي شوند. تمام آبشارهاي جهان به سمتت مي دوند، آرامشت را به توفان مي سپاري ، نام کوچک تمام گل ها را به ياد مي آوري و چون به لاله مي رسي ، بلند مي شوي ، کلاهت را برمي داري و شرمندگي ات را در يقه پالتويت پنهان مي کني.
نام «حسين» خورشيد را به انفعال مي کشد، چه رسد به «يزيد» که ياراي ديدن ستاره اي را هم ندارد.
«حسين» کيست که تمام رودهاي جاري جهان از شط عطشان گلويش متولد شده اند و سيراب مي شوند و هر روز لبريز از آفتاب و آينه ، شرمنده گودالي مي شوند که سربلندتر از تاريخ است؟
«حسين» کيست که تمام زنجيرها و سنج ها او را گريه مي کنند، و تمام رودخانه ها او را روزه دارند؟
«حسين» سرخ ترين نامي است که در تاريخ سرسبز مانده است.
اي «حسين»! نام تو پرواز را به ياد پرندگان مي آورد و عشق تو، آغاز شدني است که خنجر انجام آن است.
عطشاني تو چه کرده است که تمام آب هاي روزه دار را به ياد تو مي نوشيم و قاتلانت لايق لعنت مي شوند؟
اي حسين! کدام آتش را به نظاره بايستم که قد کشيدن سرخ خيمه هاي عصر عاشورايت را تداعي نکند؟
تو کيستي که دشت ماريه ، جنگلي از نيزه و شمشيري است که تو را پاره پاره عاشقند؟
اي حسين! از کدام جام نوشيده اي که شادابي ات ، مستي تمام شمشيرها را کفاف شده است و باران تير را به تنهايي قامت بسته اي؟
کدام اسب سفيدي است که نژادش به ذوالجناح نرسد؟
کدام بيابان است که پريشاني و پراکندگي کودکانت را دل به مويه نسپرده باشد؟
کدام شمشير است که پرواز دست هاي علقمه را شرمنده نشده باشد؟
شب از آن جهت تاريک است که از نژاد شمر است و سپيده تا از تبار سپيدي گلوي توست ، آفتاب هديه مي دهد.
عاشورا آفتاب هم عرق خواهد کرد در برابر خورشيدي که خدا را قرائت مي کند و شايد اشک خواهد ريخت بر گلويي که آسمان از آن متولد مي شود.در عاشورا ظلم جوان است و شمشير، سپيده اي سرخ را مي آغازد. آب بخيل است و دريا مد شدن را به ياد نمي آورد. فرات عطشاني «رقيه» را کفاف نمي کند. قنداقه اي در پي آب در آسماني نه چندان دور، آوار خواهد شد و خدا از نازکترين گلوي تاريخ پژواک مي شود.
در عاشورا کسي تاريخ را ورق خواهد زد که نشان مزار مادرش بي نشان است ، مزاري که به وسعت جغرافيا است ، آن که عشق خاک پاي اوست و نمي از غيرتش سال ها سماع هفت دريا را کفاف مي دهد. کسي که پدرش تا فراز شانه هاي وحي عروج کرده است و «آبروي ذوالفقار از سعي دست اوست.»
حالا عصر عاشوراست. دو خورشيد در مقابل هم راه مي روند، طبل ها همچنان مي کوبند و کودکان ستارگان گمشده صحرايند.
:. شهید در لغت، به معناى حاضر، ناظر، به معناى گواه و گواهى دهنده و خبر دهنده راستین و امین و هم چنین به معنى آگاه و نیز به معنى محسوس و مشهود، كسى كه همه چشمها به او است و بالاخره به معنى نمونه، الگو و سرمشق است.
:. در شهادت حسینى، شهید با خوب مردن پیروز مىشود و در شهادت حمزهاى، با خوب كشتن. در شهادت حسینى، شهید با شكست ظاهرى از دشمن پیروز مىشود و در شهادت حمزهاى، شهید با پیروزى بر دشمن. در شهادت حسینى، وظیفه اولیه شهید، شهادت است و در شهادت حمزهاى، وظیفه اولیه شهید، مجاهدت و تلاش براى شكست دشمن است.
:. شهادت حسینى كشته شدن مردى است كه خود براى كشته شدن خویش قیام كرده است... امام حسینعلیه السلام از مقوله دیگرى است؛ او نیامده است كه دشمن را با زور شمشیر بشكند و خود پیروز شود، و بعد موفق نشده و یا در یك تصادف یا ترور توسط وحشى، كشته شده باشد. اینطور نیست، ...
:. نام او، یاد او، خاطره او و داستان شگرف كربلاى او، همه و همه در طول تاریخ براى همه نسلها نیروبخش، حیات آفرین، امیدزا و انقلاب گستر است. به راستى كدامین ملت را مىتوان سراغ گرفت كه با روح و خون حسین همگرایى كنند و به افتخار یكى از دو پیروزى نرسند؟ خون حسین، مایه حیات بخشى است كه در گذر زمان بر كالبد ملتها دمیده مىشود و آنها را به زندگى فرا مىخواند و حسینعلیه السلام زنده جاویدى است كه هر سال، دوباره شهید مىشود و همگان را به یارى جبهه حق زمان خود، دعوت مىكند...
:. این كه حسین فریاد مىزند - پس از این كه همه عزیزانش را در خون مىبیند و جز دشمن كینه توز و غارتگر در برابرش نمىبیند - فریاد مىزند كه: «آیا كسى هست كه مرا یارى كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنى؟»؛ مگر نمىداند كه كسى نیست كه او را یارى كند و انتقام گیرد؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست و این سؤال، انتظار حسین را از عاشقانش بیان مىكند و دعوت شهادت او را به همه كسانى كه براى شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مىنماید.
دکترعلی شریعتی
یاران ! شتاب كنيد، قافله در راه است. ميگويند كه گناهكاران رانميپذيرند؟
آري، گناهكاران را در اين قافله راهي نيست... اما پشيمانان را ميپذيرند.
آدم نيز در اين قافله ملازم ركاب حسين است، كه او سرسلسلهي خيل
پشيمانان است، و اگر نبود باب توبهاي كه خداوند با خون حسين ميان زمين
و آسمان گشوده است، آدم نيز دهشتزده و رهاشده و سرگردان، در اين
برهوت گمگشتگي وا ميماند
علی را می شناسی؟
علی یعنی عدالت! علی یعنی بیداری! علی یعنی تنهایی!
علی(ع) در میدان مبارزه و مقابله، با فساد و ظلم و بی
عدالتی، و در جدال و کارزار با مافیاهای ثروت و مصلحت، که با
قدرتی پنهان، تا اعماق جامعه ریشه دوانده و تار تنیده، و
توده را در بند فقر و جهل و خرافات گرفتار کرده اند، تنهاست!
علی در مسلخ بی عدالتی، روبروی چشمان بسته جامعه ای که عدالت
را جستجو می کنند، تصویر عدالت را نشان می دهد، و در
قربانگاه مصلحت، برای گوشهای بسته ای که منتظر شنیدن صدای
حقیقتند، فریاد می زند، و اما چشمها و گوش های بسته، نه می
بینند، و نه می شنوند! و نه می خواهند، و نه می توانند، که
ببینند و بشنوند!
علی در تنهایی، در زندان سکوت، در پشت پرده تاریک شب، خدا را
می جوید، صدا می زند، و سخت و بی واهمه، برای چشمها و گوشهای
بسته و خفتگان و شب زدگان، تلخ و دردناک، گریه می کند.
علی تنهاست، علی با تمام شجاعت و شهامت و صلابت و قدرت و
آگاهی، در مقابله با جامعه خواب و نا آگاهی که گرفتار فقر و
فساد و فحشاء و دروغ و بی تفاوتی گشته است، پیروز نمی شود؛ و
در مبارزه با زر کاخ سازان، و زور کوخ پروران، و تزویر
بارگاه نشینان، و دروغ قدرتمندان، و فساد مفسدان، و منفعت
طلبی رانت خواهان، و خود خواهی رابطه گرایان، و غرور قوم
سالاران، و قاعده دلالان، و بازی سیاست بازان، و دسیسه گروها، و
برنامه احزاب، و دنیا خواهی مدیران، و سهم خواهی فرصت طلبان،
و منطق پول پرستان رفاه طلب؛ شکست می خورد، تخریب و توهین و
آزار و زخمی می شود؛ اما! تسلیم نمی شود، نمی افتد، نمی شکند، و
از حربه دروغ و مصلحت و شعار، برای رسیدن به پیروزی استفاده
نمی کند، و یک صدا، در تمام لحظه ها، بدون ترس و بیم و واهمه، در
همه جا، حتی زیر تیغه شمشیر، برای مردم، از حق و عدالت و عشق و
خدا می گوید.
علی در طول تاریخ تنهاست.
علی آزاد مرد اصولگرای اصلاح طلبی است، که در تمام لحظه ها، به
خدا و عدالت و مردم و حق می اندیشد، و به سیاست و حفظ قدرت،
نمی اندیشد!
علی را می شناسی؟!
و اينك در بهار شكفتن تو، در فصل خدا، بر خود از رهبري تو مي باليم و بر نامت كه زينت همه خوبي ها و نيكي هاست، افتخار مي كنيم.
زمان نشان می دهد که چقدر از تو دور بوده ام.
اگر باور نداری از مدادهایی که تمام کرده ام بپرس ، از دفترهایی که سیاه شده اند از راهی که به تو می رسید ، و به انتها نرساندمش.
کاش می شد با یک نیم نگاه تازه ، نگاهت کرد.
کاش در تصویر چشمانم می نشستی و به مدادهایم از عشق میگفتی تا دوباره عاشق شوند.
کاش می شد با تو از کوچه پس کوچه های خیال گذر کرد و تنها به چهره پاک تو چشم دوخت
شانه های خسته ام را به کجا تکیه دهم؟
دست های بسته ام را به که بسپارم؟
قدم های ناتوانم را بر روی کدامین دشت بلغزانم؟
بی تو ثانیه ها تکراری اند
بی تو شب ها غرق سیاهی و ستاره ها بی فروغند
حتی آفتاب هم بی رمق است
بی تو حتی گل ها بویی ندارند هر چه زیبایی است به چشم نمی آید.
خسته ام آنچه را می بینم نمی خواهم و آنچه را که می خواهم نمی بینم
خسته ام از بی عدالتی های مداوم
از دیدن انسانهای فرو رفته در خویش
از روزهای بی آینده ......
اگر انتظار آمدنت نبود
زمین یخ میکرد
و زمان هم می مرد و انسان می فسرد
ما به عشق آمدن تو زنده ایم
تا بیایی و خوبی ها را تقسیم کنی
و مهربانی ها را دوباره تقدیم خسته دلان و درد کشیدگان
سر بر شانه های که بگذارم وقتی تو نیستی؟
اتاق خاموش است. صدايي به گوش نمي رسد. او بي حرکت خوابيده است . رو به سوي کعبه . او دختر نبي الله است ، ام ابيهاست ، بانوي بانوان جهان ، نازپروده پدر ، لطيفه ي مدينه .
او سيده اهل بهشت است، صاحب باغ فدک ، زخم خورده زخمهاي کهنه کينه ، تنها ياور ولي خدا ، بي يارترين يار رسول .
زبان اسماء بند آمده است. مي خواهد صدايش کند ، ولي مي ترسد. سر به ديوار خانه نهاده است. تنها ، نگاهش مي کند و آرام مي گريد.
ولي بايد او را بخواند . اين خواسته خود اوست. سالها در اين خانه جز امر او هيچ نکرده است. صدايش مي زند:
بانوي من! جواب نمي دهد. قرار از دل اسماء فرو ريخت. بي حرکت بر جا ماند . قدرت دوباره سخن گفتنش نيست ،ولي بايد صدايش کند.
فاطمه ! دختر رسول الله ! ...
باز هم جوابي نمي دهد. صداي اسماء مي لرزد .مثل دست و پاي لرزان زينب، اشک چشمهاي حسن، تکان لرزان لبهاي حسين.
اتاق خاموش است. صدائي به گوش نمي رسد. او بي حرکت خوابيده است . رو به سوي کعبه .
اسماء به طرف او رفت. پارچه سفيد را کنار زد و جز هاله نيلوفري صورت زهرا و لبخند نشسته روي لبانش ، چيزي نديد.
امشب ، اولين شب است بي حضور گرم تو. شب تاريک است. و سرد.
يتيمانت از بس گريه کرده اند خوابشان برده است. ولي من چگونه چشم بر چشم گذارم با اين همه درد تنهائي ؟ هنوز کسي رفتنت را نمي داند، اين گفته خود تو بود که خواستي شبانه دفنت کنيم. فردا ديگر صداي گريه ات مزاحم همسايه ها نخواهد شد.
به ياد داري که چه بي شرمانه مي گفتند به فاطمه بگو يا شب گريه کند ، يا روز. از دست گريه هاي بي امانش به ستوه آمده ايم . کاش فقط يک بار دليل گريه هايت را مي پرسيدند.
فاطمه جان ! مطمئن باش که ديگر نه تو مزاحم آنهائي و نه آنها مزاحم تو . خوشا به حالت که آسوده شدي از دست اين مردمان بي وفا . فردا تو نزد پدرت هستي ، در بهترين نقطه ي بهشت. پيامبر که رفت، تو تنها ياور روزهاي تنهايي ام بودي . ولي به يقين بهشت با تمام ميوه ها و رودها و حوريانش ، براي رسول ، گوارا نبود، بي حضور تو.و تو نيز ام ابيها بودي و چگونه مي تواني تحمل کني اين روزگار عجيب را ، بي حضور پدر . حال من مانده ام تنها ، با تمام اين وحشت زدگان غرق در مرداب زندگي و چه عالمگيراست سياهي روحشان . مثل امشب ، تاريک و خاموش . همه خوابيده اند و اگر مي دانستند که از اين پس از چه نعمتي محرومند ، به يقين نه چشمهايشان اذن ورود به خواب مي داد ، نه تاب و قرار بر دلهايشان مي نشست.
علي تنهاست . تنها تر از هميشه. و او چه خواهد کرد بي فاطمه ، جز پناه بردن به چاههاي صبورمدينه !
يا فاطمه ! امروز روز پر گرفتن توست.
به ما نيز پرواز را بياموز که از هر سکون ، خسته ايم.
آمين
حضرت فاطمه زهرا ( سلام ا... عليها ) يکی از زنانی بودند که اسوه و نمونه اعلای همه زنان ، در ايشان عينيت يافت و در طی مسير طولانی انسانيت که در آن مسير شماری از زنان ؛ مثل مريم ، آسيه و خديجه به کمال رسيدند ؛ حضرت فاطمه زهرا (سلام ا... عليها ) به بلندای قله کمال و انسانيت رسيده اند. بنابراين ، شناخت آن بانوی با عظمت ، شناخت همه ارزشها و اصول اسلام است و همچنين ، حضرت فاطمه ( سلام ا... عليها ) پـاره ای از هستی پيامبر ( صلی ا... عليه و آله و سلم ) می باشند.
در اين مجال ، برای آگاهی از زندگی حضرت فاطمه ( سلام ا... عليها ) به بررسی مسئله تاريخی مهم فدک که ارتباطی تنگاتنگ با سيره آن حضرت ( سلام ا... عليها ) داشته است می پردازيم.
فدک دهکده ای است در نزديکی خيبر که در سال هفتم هجرت نبوی به تصرف پيامبر خدا ( صلی ا... عليه و آله و سلم ) درآمد. اين سرزمين حاصلخيز تا مدينه منوره يکصد و چهل کيلومتر فاصله داشت. چنانچه از تاريخ و روايات اسلامی استفاده می شود ؛ هنگامی که فدک در اختيار رسول گرامی اسلام ( صلی ا... عليه و آله و سلم ) قرار گرفت ، درختان سرسبز و پرثمری داشت و تعداد آنها را برابر با تمام درختان شهر کوفه دانسته اند.
حضرت رسـول ( صلی ا... عليه و آلـه و سلم ) پـس از اينـکه نـيروهـای يـهود را در مـنطـقـه خـيبـر و وادی القُری شکست دادند ، برای پايان دادن به قدرت يهود ، نماينده ای را به فدک اعزام داشتند. پس از مذاکرات ، رئيس دهکده صلح و سازش را بر جنگ ترجيح داده و ساکنان آنجا متعهد شدند نيمی از محصول خود را در اختيار پيامبر ( صلی ا... عليه و آله و سلم ) بگذارند و مسلمانان نيز موظف شدند متقابلاً ، از حقوق آنان دفاع کنند. ( طبق آيه 6 سوره حشر ، سرزمينهايی که بدون جنگ به تصرف سپاه اسلام درآيد ؛ فيئ نام داشته و اينگونه اموال مخصوص پيامـبر خـدا ( صـلی ا... عليه و آله و سلم ) است و ايشان می توانند در هر کجا که صلاح بدانند به مصرف برسانند. )
هنگامی که آيه 38 سوره روم نازل شد ، پروردگار عالم پيامبر ( صلی ا... عليه و اله و سلم ) را مأمور کرد تا فدک را به تملّک حضرت فاطمه ( سلام ا... عليها ) درآورند و حضرت پيامبر اکرم ( صلی ا... عليه و آله و سلم ) اين مأموريت انجام دادند و فدک را به حضرت فاطمه ( سلام ا... عليها ) بخشيدند و از آن تاريخ ، دختر پيامبر خدا ( صلی ا... عليه و آله وسلم ) شخصاً اداره امور فدک را به دست گرفته و مالک آن سرزمين گرديدند.
وقتی رسول خدا ( صلی ا... عليه و آله و سلم ) رحلت کردند ، گروهی در سقيفه بنی ساعده جمع شدند و ابوبکر را به خلافت نشاندند ، خليفه مشغول به سروسامان دادن کارهای تشکيلاتی شد و از آن جمله ، نماينده حضرت فاطمه ( سلام ا... عليها ) را از فدک بيرون کرد و بدين وسيله فدکِ حضرت فاطمه ( سلام ا... عليها ) را عُدواناً تصرف نمود.
هنگامی که حضرت فاطمه ( سلام ا... عليها ) آگاه شدند خليفه فدک را تصرف نموده و در حقيقت ، ايشان را از تصرف در آن منع کرده است ؛ به سراغ وی شتافتند و در مورد فدک از سه طريق استحقاق خود را اعلان کردند:
1- من مالک فدک بوده و اين سرزمين در اختيارِ من اداره می شده و در هيچ قانون شرعی و اجتماعی مالکيت کسی را بدون دليل نمی توان از وی سلب کرد.
2- اين مِلک از طريق بخشش و هديه به من عطا شده و پدرم فدک را در زمان حيات خود و به امر الهی به من بخشيده است و من مالک شرعی و قانونی آن می باشم و چون ابوبکر بر اين ادعای حضرت شاهد خواست ؛ حضرت فاطمه ( سلام ا... عليها ) ، اميرالمومنين ( عليه السلام ) و ام ايمن را برای شهادت نزد او فرستادند. ( اين موضوع حقيقتی است که پروردگار عالم در آيه 38 سوره روم و 26 سوره اسراء به آن دستور داده و اکثر دانشمندان و مورخين اهل سنت در ذيل اين آيه آن را مورد تـاييد قرار داده انـد ؛ از جـمله ، ابن ابی الحديد در جلد 16 صفحات 275 و 268 می گويد : « و لما نزل قوله تعالی " وآت ذالقربی حقه " دعا النبی فاطمه عليها السلام فاعطاها فدک » هنگامی که آيه مورد بحث نازل شد رسول خدا ( صلی ا... عليه و آله و سلم ) فاطمه ( سلام ا... عليها ) را فرا خوانده ، فدک را به او تمليک کرد. )
3- حضرت فاطمه زهرا ( سلام ا... عليها ) چون ملاحظه کردند ابوبکر به دو دليل قبلی ترتيب اثر نداده ، از راه ارث وارد شدند و گفتند : « من در روی زمين تنها فرزند پدرم می باشم و فدک را از اين طريق خواهانم. »
اما علت اصلی غصب فدک چه بود؟ نخست جواب را از کلام دانشمند اهل سنت ، ابن ابی الحديد نقل می کنيم که در اين باره اظهار می دارد : « در هنگام مذاکره و بحث با دانشمندانِ اماميـه از آنان شنيده ام که می گويند : " همانطوری که خلافت علی ( عليه السلام ) را غصب کردند و خواستند از اين طريق ضربه ای ناروا بر پيکر اهل بيت ( عليهم السلام ) بزنند ، تصرف فدک نيز زخم ديگری بر زخمهای آنان بود. " آنگاه نکته ديگری را نقل می کند : خليفه اول و دوم فاطمه ( سلام ا... عليها ) را از فدک محروم نکردند مگر اينکه خواستند علی ( عليه السلام ) برای مبارزه در امر خلافت تقويت نگردد و به همين جهت خُمس را در مورد بنی هاشم تعطيل کردند ؛ زيرا ، شخص فقير و بی پول ، کوچک و خوار می گردد و خود را با کسب و کار مشغول کرده و زميـنه ای بـرای رياست پيدا نمی کند. »
امام مُعتزلی به نقل از استاد خود علی بن فارقی می گويد : « اگر در آن روز ابوبکر فاطمه ( سلام ا... عليها ) را به مُجـرّد ادعـايش تأييـد می کرد و فـدک را به او مـی داد ، روز ديگـر مـی آمـد و می گـفـت : " خلافت از آنِ شوهرم است " و بدين طريق ابوبکر را از مقامش معزول می داشت.
در پايانِ بحث ، خوب است به اين نکته اشاره کنيم که برخورد اميرالمؤمنين علی ( عليه السلام ) و امامان ديگر در زمانهای مختلف نسبت به قضيه فدک ، نشانگر اين موضوع بوده که فدک تنها به عنوان يک مسئله مادی مطرح نبوده ، چرا که هيچ کدام از امامانِ اهل بيت ( عليهم السلام ) بعد از غصب نخستين ، هرگز در امر فدک دخالت نکردند _ نه حضرت علی ( عليه السلام ) در دوران حکومتش و نه امامان ديگر _ بلکه مطرح شـدن مسـئله فـدک از جانب علی ( عليه السلام ) و همسرش فاطمه زهرا ( سلام ا... عليها ) تنها ، برای تثبيت مسئله ولايت و جلوگيری از انحراف امتِ اسلامی ، پس از رحلت پيامبر اکرم ( صلّی ا... عليه و آله و سلم ) بوده است.
عشق من پاییزامد مثل پار
باز هم ما باز ماندیم از بهار
احتراق لاله را دیدیم ما
گل دمید و خون نجوشیدیم ما
باید از فقدان گل خون جوش بود
در فراق یاس مشگین پوش بود
یاس بوی مهربانی میدهد
عطر دوران جوانی میدهد
یا س ها یاداور پروانه اند
یاس ها پیغمبران خانه اند
یاس ما را رو به پاکی می برد
رو به عشقی اشتراکی میبرد
یاس در هر جا نوید اشتی ست
یاس دامان سپید اشتی ست
در شبان ما که شد خورشید ؟یاس
بر لبان ما که میخندید ؟یاس
یاس یک شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یک سحر مهمان ماست
بعد روی صبح پرپر میشود
راهی شبهای دیگر میشود
یاس مثل عطر پاک نیت است
یاس استنشاق معصومیت است
یاس را ایینه ها رو کرده اند
یاس را پیغمبران بو کرده اند
یاس بوی حوض کوثر میدهد
عطر اخلاق پیمبر میدهد
حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانه های اشکش از الماس بود
داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
میچکانید اشک حیدر را به چاه
عشق محزون علی یاس است و بس
چشم او یک چشمه الماس است و بس
اشک می ریزد علی مانند رود
بر تن زهرا گل یاس کبود
گریه اری گریه چون ابر چمن
بر کبود یاس و سرخ نسترن
گریه کن حیدر که مقصد مشکل است
این جدایی از محمد مشکل است
گریه کن زیرا که دخت افتاب
بی خبر باید بخوابد در تراب
این دل یاس است و روح یا سمین
این امانت را امین باش ای زمین
گریه کن زیرا که کوثر خشک شد
زمزم از این ابر ابتر خشک شد
یاس خوشبوی محمد داغ دید
صد فدک زخم از گل این باغ دید
مدفن این ناله غیر از چاه نیست
جز تو کس از قبر او اگاه نیست
گریه بر فرق عدالت کن که فاق
میشود از زهر شمشیر نفاق
گریه بر طشت حسن کن تا سحر
که پر است از لخته خون جگر
گریه کن چون ابر بارانی به چاه
بر حسین تشنه لب در قتلگاه
خاندانت را به غارت می برند
دخترانت را اسارت می برند
گریه بر بی دستی احساس کن
گریه بر طفلان بی عباس کن
باز کن حیدر تو شط اشک را
تا نگیرد با خجالت مشک را
گریه کن بر ان یتیمانی که شام
با تو می خوردند در اشک مدام
گریه کن چون گریه ی ابر بهار
گریه کن بر روی گلهای مزار
مثل نوزادان که مادر مرده اند
مثل طفلانی که اتش خورده اند
گریه کن در زیر تابوت روان
گریه کن بر نسترنهای جوان
گریه کن زیرا که گلها دیده اند
یاس های مهربان کوچیده اند
گریه کن زیرا که شبنم فانی است
هر گلی در معرض ویرانی است
ما سر خود را اسیری می بریم
ما جوانی را به پیری میبریم
زیر گورستانی از برگ رزان
من بهاری مرده دارم ای خزان
زخم ان گل در تن من چاک شد
ان بهار مرده در من خاک شد
ای بهار گریه بار نا امید
ای گل مایوس من یاس سپید!
"کفشهای مکاشفه از احمد عزیزی"
http://www.sabokbalan.com/clip/zahra.htm
با انتشار كتاب آلبوم عكسهاي اختصاصي سلطان عبدالحميد عثماني از مكه و مدينه، تصاوير جالب و كمنظيري از بقاع متبركه مدينه و به ويژه قبرستان بقيع به دست آمده است.
به گزارش خبرنگار «بازتاب»، اين كتاب در سال 2006 تقريبا همزمان در نيوجرسي آمريكا و استانبول تركيه به چاپ رسيد.
در اين كتاب، حدود 130 تصوير زيبا و تاريخي از صحراي عرفات، كعبه، مسجدالنبي تا قبرستان ابوطالب و شهر مكه و مدينه منتشر شده است.

1. بيت الاحزان
2. قبر مطهر چهار امام معصوم
3. دختران پيامبر
4. زنان پيامبر
8. عثمان (خليفه سوم)
10. فاطمه بنت اسد
تصاوير قبرستان بقيع در آن مقطع، از آن رو داراي اهميت است كه چند سال بعد، با روي كار آمدن آل سعود و وهابيون در عربستان و پايان قدرت عثمانيها در اين ديار، گنبد و بارگاه موجود در آن تخريب شد.
اين اقدام در آن زمان، مورد اعتراض دولت ايران قرار گرفت و حتي رضاشاه پهلوي عليه آن بيانيه صادر كرد.
گفتني است، سعوديها سال 1340 قمري (1301 شمسي)، قدرت را در عربستان به دست گرفتند و سال 1443 قمري (1304 شمسي) ساختمانهاي موجود در بقيع را تخريب كردند.







روز بالا آمده بود كه جنگ آغاز شد و ملائك به تماشاگه ساحتِ مردانگی و وفای بنی آدم آمدند. مردانگی و وفا را كجا می توان آزمود، جز در میدان جنگ، آنجا كه راه همچون صراط از بطن هاویه آتش می گذرد؟
دیندار آن است كه دركشاكش بلا دیندار بماند، وگر نه، درهنگام راحت و فراغت و صلح و سلم ، چه بسیارند اهل دین، آنجا كه شرط دینداری جز نمازی غراب وار و روزی چند تشنگی و گرسنگی و طوافی چند برگرد خانه ای سنگی نباشد.
رودر رویی ، نخست تن به تن بود و اولین شهیدی كه بر خاك افتاد مسلم بن عوسجه بود، صحابی پیر كوفی. در زیارت الشهدای ناحیه مقدسه خطاب به او آمده است: « تو نخستین شهید از شهیدانی هستی كه جانشان را بر سر ادای پیمان نهادند و به خدای كعبه قسم رستگار شدی . خداوند حق شكر بر استقامت و مواسات تو را در راه امامت ادا كند؛ او كه بر بالین تو آمد آنگاه كه به خاك افتاده بودی و گفت: فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.»
حبیب بن مظاهر كه همراه امام بر بالین مسلم بود گفت :« چه دشوار است بر من به خاك افتادن تو، اگر چه بشارت بهشت آن را سهل می كند. اگر نمی دانستم كه لختی دیگر به تو ملحق خواهم شد، دوست می داشتم كه مرا وصی خود بگیری...» و مسلم جواب گفت : « با این همه ، وصیتی دارم » و با دو دست به حسین (ع) اشاره كرد، و فرشتگان به صبر و وفای او سلام گفتند: سلام علیكم بما صبرتم.
دومین شهیدی كه برخاك افتاد «عبدالله بن عمیر كلبی» بوده است؛ آن جوان بلند بالای گندم گون و فراخ سینه ای كه همراه مادر و همسرش از بئرالجعد همدان خود را به كربلا رسانده بود... همسر او نیز مرد میدان بود و تنها زنی است كه در صحرای كربلا به اصحاب عاشورایی امام عشق الحاق یافته است. «مزاحم بن حریث» در آن بحبوحه با گستاخی سخنی گفت كه نافع به او حمله آورد. مزاحم خواست بگریزد كه نافع بن هلال رسید و او را به هلاكت رساند.« عمروبن حجاج» كه امیر لشكر راست بود عربده كشید: « ای ابلهان آیا هنوز در نیافته اید كه با چه كسانی درجنگ هستید؟ شما اكنون با یكه سواران دلاور كوفه رودر رویید، با شجاعانی كه مرگ را به جان خریده اند و از هیچ چیز باك ندارند. مبادا احدی از شما به جنگ تن به تن با آنها بیرون روید. اما تعدادشان آن همه قلیل است كه اگر با هم شوید و آنان را تنها سنگباران كنید از بین خواهند رفت.»
عمرسعد این اندیشه را پسندید و دیگر اجازه نداد كه كسی به جنگ تن به تن اقدام كند. افراد تحت فرماندهی شمربن ذی الجوشن نافع بن هلال را محاصره كردند و بر سرش ریختند . با این همه، نافع تا هنگامی كه بازوانش نشكسته بود از پای نیفتاد. آنگاه او را به اسارت گرفتند و نزد عمرسعد بردند. عمرسعد و اطرافیانش می انگاشتند كه می توانند او را به ذلت بكشانند و سخنانی در ملامت او گفتند. نافع بن هلال گفت:« والله من جهد خویش را به تمامی كرده ام. جز آنان كه با شمشیر من جراحت برداشته اند، دوازده تن از شما را كشته ام . من خود را ملامت نمی كنم ، كه اگر هنوز دست و بازویی برایم مانده بود نمی توانستید مرا به اسارت بگیرید... » و شمر بن ذی الجوشن او را به شهادت رساند.
آنگاه فرمان حمله عمومی رسید و همه لشكریان عمرسعد با هم به سپاه عشق یورش بردند. شمر بن ذی الجوشن با لشكر چپ ، عمرو بن حجاج با لشكر راست از جانب فرات و «عزره بن قیس» با سواركاران ... و كار جنگ آن همه بالا گرفت كه دیگر در چشم اهل حرم،جز گردبادی كه به هوا برخاسته بود و در میانه اش جنبشی عظیم ، چیزی به چشم نمی آمد.
راوی
چه باید گفت؟ جنگ در كربلا درگیر است و این سوی و آن سوی ، مردمانی هستند در سرزمینهایی دور و دورتر كه هیچ پیوندی آنان را به كربلا و جنگ اتصال نمی دهد. آنجا بر كرانه فرات ، در دهكده عَقر... دورتر در كوفه ، درمكه، مدینه، شام، یمن ... زنگبار، روم، ایران، هندوستان و چین ... طوفان نوح همه زمین را گرفت ،اما این طوفان تنها سفینه نشینان عشق را درخود گرفته است. چه باید گفت با سبكباران ساحل ها كه بی خبر از بیم موج و گردابی اینچنین هایل ، آنجا بر كرانه های راحت و فراغت و صلح و سلم غنوده اند؟ آیا جای ملامتی هست؟
... و از آن فراتر، از فراز بلند آسمان كهكشان بنگر! خورشیدی از میان خورشیدهای بی شمار آسمان لایتناهی ، منظومه ای غریب، و از آن میان سیاره ای غریب تر ، بر پهنه اش جانورانی شگفت هر یك با آسمانی لایتناهی در درون. اما بی خبر ازغیر، سر درمغاره تنهایی درون خویش فروبرده، سرگرم با هیاكل موهوم و انگاره های دروغین... و این هنگامه غریب در دشت كربلا .آیا جای ملامتی هست؟
آری ، انسان امانتدار آفرینش خویش است و عوالم بیرونی اش عكسی است از عالم درون او در لوح آینه سان وجود.طوفان كربلا ، طوفان ابتلایی است كه انسانیت را درخود گرفته و آن كرانه های فراغت، سراب های غفلتی بیش نیست . انسان كشتی شكسته طوفان صدفه نیست، رها شده بر پهنه اقیانوس آسمان؛ انسان قلب عالم هستی و حامل عرش الرحمن است، و این سیاره؛ عرصه تكوین . اینجا پهنه اختیار انسان است و آسمان عرصه جبروت ، و امرتكوین در این میانه تقدیر می شود... آه از بار امانت كه چه سنگین است!
عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف، حسین است . اینجا دركربلا ، در سرچشمه جاذبه ای كه عالم را بر محورعشق نظام داده است، شیطان اكنون در گیرودار آخرین نبرد خویش با سپاه عشق است و امروز در كربلاست كه شمشیر شیطان از خون شكست می خورد؛ از خون عاشق،خون شهید.
عزره بن قیس كه دید سواران او از هر سوی كه با اصحاب امام حسین رو به رو می شوند شكست می خورند ، چاره ای ندید جز آنكه « عبدالرحمن بن حصین » را نزد عمرسعد روانه كند كه :« مگر نمی بینی سواران من از آغاز روز ، چه می كشند از این عده اندك ؟ ما را با فوج پیادگان كماندار و تیرانداز امداد كن.»... و این گونه شد. عمرسعد «حصین بن تمیم» را با سواركارانش و پانصد تیرانداز به یاری عزره بن قیس فرستاد و ناگاه باران تیر از هر سوی بر اصحاب امام عشق باریدن گرفت و آنان یكایك درخون خویش فرو غلتیدند. دیری نپایید كه اسب ها همه در خون تپیدند و یلان، آنان كه از تیر دشمن رهیده بودند، پیاده به لشكریان شیطان حمله بردند . از «ایوب بن مشرح» نقل كرده اند كه همواره می گفت : «اسب حُر بن یزید ریاحی را من كشتم ؛ تیری به سوی مركبش روانه كردم كه در دل اسب نشست . اسب لرزشی به خود داد و شیهه ای كشید و به رو درافتاد، و لكن خود حُر كنار جست و با شمشیر برهنه در كف ، حمله آورد.» عمرسعد در این اندیشه حیله گرانه بود كه اصحاب امام را در محاصره بگیرد، اما خیمه ها مانع بود. فرمان داد كه خیمه ها را آتش بزنند و اهل حرم آل الله همه در سراپرده امام حسین(ع) جمع بودند .
خیمه ها آتش گرفت و شمر و همراهانش به سوی خیمه سرای امام حمله بردند. شمر نهیب زد كه آتش بیاورید تا این خیمه را بر سر خیمه نشینانش بسوزانم. اهل حرم از نهیب شمر هراسان شدند واز خیمه بیرون ریختند . امام فریاد كشید:« ای شمر! این تویی كه آتش می خواهی تا سراپرده مرا با خیمه نشینانش بسوزانی؟ خدایت به آتش بسوزاند!» «حمید بن مسلم » می گوید:« من به شمر گفتم : سبحان الله ! آیا می خواهی خویشتن رابه كارهایی واداری كه جز تو كسی درجهان نكرده باشد؟ سوزاندن به آتشی كه جزآفریدگار كسی را حقی بر آن نیست ودیگر ، كشتن بچه ها و زنان ؟ والله دركشتن این مردان برای تو آن همه حسن خدمت هست كه مایه خرسندی امیرت باشد.» شمر پرسید:« توكیستی ؟» و من او را جواب نگفتم. دراین اثنا شبث بن ربعی سر رسید و به شمر گفت :« من گفتاری بدتر از گفتارتو و عملی زشت تر از عمل تو ندیده ام. مگرتو زنی ترسو شده ای؟» زهیر بن قین با ده نفر از اصحاب خود رسیدند و به شمرو یارانش حمله آوردند و آنان را از اطراف خیمه ها پراكنده ساختند و «ابی عزه ضِبابی» را كشتند. با كشتن او ، یاوران شمر فزونی گرفتند و آخرالامر بجز زهیر همه آن ده تن به شهادت رسیده بودند.
راوی
تن در دنیاست و جان درآخرت ؛ یاران یكایك جان بر سر پیمان ازلی خویش نهاده اند و بال شهادت به حظیره القدس كشیده اند ، اما پیكر خونینشان، اینجا، این سوی و آن سوی، شقایق های داغداری است كه بر دشت رسته است . تن در دنیاست و جان درآخرت ، و در این میانه ، حكم بر حیرت می رود... روز به نیمه رسیده است و دیگر چیزی نمانده كه كار جهان به سرانجام رسد.
امام نگاهی به ظاهر كردو نظری در باطن ، و گفت:« غضب خداوند بر یهود آنگاه شدت گرفت كه عزیر را فرزندخدا گرفتند و غضب خدا بر نصاری آنگاه كه او را یكی از ثلاثه انگاشتند و بر این قوم ، اكنون كه بر قتل فرزند رسول خود اتفاق كرده اند...» و همچنان كه محاسن خویش را در دست داشت گفت:« والله آنان را در آنچه می خواهند اجابت نخواهم كرد تا خداوند را آن سان ملاقات كنم كه با خون خضاب كرده باشم...» و سپس با فریاد بلند فرمود:«آیا فریاد رسی نیست كه به فریاد ما برسد؟ آیا دیگر كسی نیست كه ما را یاری كند؟ كجاست آن كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟»... و صدای گریه از خیمه سرای آل الله برخاست.
راوی
دهر خجل شد و اگر صبر خیمه بر آفاق نزده بود، آسمان انشقاق می یافت و خورشید چهره از شرم می پوشاند و سوز دل زمین، دریاها را می خشكاند و... سال های دریغ فرا می رسید. آن شوربختان خجل شدند، اما آب و خاك و آتش و باد، سخن امام را در لوح محفوظ باطن خویش به امانت گرفتند و از آن پس، هر جا كه آب از چشمی فرو ریخت و خاك سجاده نمازی شد و آتش دلی را سوخت و باد آهی شد و از سینه ای برآمد، این سخن تكرار شد. از خاكی كه طینت تو را با آن آفریده اند باز پرس؛ از آبی كه با آن خاك آمیخته اند،از آتشی كه در آن زده اند و از نفخه روحی كه در آن دمیده اند باز پرس، تا دریابی كه چه امانتداران صادقی هستند . تاریخ امانتدار فریاد«هل من ناصر» حسین است و فطرت گنجینه دار آن ... و ازآن پس ، كدام دلی است كه با یاد او نتپد؟ مردگان را رها كن، سخن از زندگان عشق می گویم.
خورشیدبه مركزآسمان رسید و سایه ها به صاحب سایه پیوستند .امید داشتم كه قیامت برپا شود، اما خورشید در قوس نزول افتاد و سِفرِ زوال آغاز شد. «ابوثمامه» در سایه خویش نظر كرد كه جمع آمده بود و نظری نیز در آسمان انداخت و دانست كه وقت فریضه زوال رسیده است ... شاید ترنم ملكوتی اذان مؤذن كربلا، «حجاج بن مسروق» را شنیده بود، از حظیره القدس ، حجاج بن مسروق همه راه را همپای قافله عشق اذان گفته بود، اما اكنون در ملكوت اذن حضور دائم داشت و صوت اذانش جاودانه در روح عالم پیچیده بود... لكن در عالم تن... این پیكر بی سراوست، زیب بیابان طف. اینجا بلال و حجاج وقت نماز اذان می گفتند ، اما آنجا ، تا بلال و حجاج اذان نگویند وقت نماز نمی رسد... تن در دنیاست و جان درآخرت ، و در این میانه ، حكم بر حیرت می رود.
ابو ثمامه صائدی وقت زوال را یادآوری كرد.امام در آسمان تأملی كرد و گفت:« ذكر نماز كردی؛ خداوند تو را از نمازگزاران و ذاكرین قرار دهد. آری ، اول وقت نماز است. بخواهید از این قوم كه دست از ما بدارند تا نماز بگزاریم.» لشكر اعدا آن همه نزديك آمده بودند كه صدای آنان را می شنیدند. حصین بن تمیم عربده كشید:« این نماز مقبول درگاه خدا نیست.» و این گفته بر حبیب بن مظاهر بسیار گران نشست: «نماز از فرزند پیامبر قبول نباشد و از شما شرابخواران ابله قبول باشد؟!»
راوی
نماز ، روح معراج نبی اكرم است ،و او بی اهل كسا به معراج نرفت. نماز از او قبول نباشد كه با هر تكبیری حجابی را می درد آن سان كه با تكبیر هفتم دیگر بین او و خالق عالم هیچ نماند و از شما قبول باشد كه نمازتان وارونه نماز است؟ عجبا! حباب را ببین كه چگونه بر اقیانوس فخر مي فروشد!
حصین بن تمیم به حبیب بن مظاهر حمله ور شد و آن صحابی كرامت مند پیر عشق نیز شیر شد و با شمشیر بر او تاخت و ضربه ای زد كه بر صورت اسب او فرود آمد و حصین بن تمیم بر خاك افتاد و یارانش او را از میانه در ربودند. حبیب سخت می جنگید و آنان را به خاك و خون می افكند كه دوره اش كردندو مردی از بنی تمیم ضربه ای با شمشیر بر سر او زد و دیگری نیزه ای كه از كارش انداخت. «بدیل بن صُریم »از مركب فرود آمد و سرش را از تن جدا كرد. حُصین بن تمیم او را گفت:« من در قتل او شریكم. سرش را بده تا بر گردن اسب خود بیاویزم و در میان لشكر جولان دهم ، تا بدانند كه من نیز در قتل او شركت كرده ام. اما جایزه عبیدالله بن زیاد از آن تو باشد.»
پس سر حبیب را گرفت و بر گردن اسب آویخت و در میان لشكر جولان داد و بازگشت وسر را به بُدیل بن صُریم رد كرد. حُربن یزید ریاحی و زهیر بن قین با پشتیبانی یكدیگر به دریای لشكر عمرسعد زدند تا امام و باقیمانده اصحاب فرصت نماز خواندن بیابند. چون یكی در لجه حرب غوطه ور می شد دیگری می آمد و او را از گیرودار خلاص می كرد، تا آنكه پیادگان دشمن اطراف حُر را گرفتند و « ایوب بن مِشرَح خَیوانی » با مردی دیگر از سواران كوفی در قتل او با یكدیگر شریك شدند و یاران پیكر نیمه جان او را به نزد امام آوردند. امام با دست خویش خاك از سر و روی او می زدود و می فرمود:« تو به راستی حُری ، همان سان كه مادرت برتو نام نهاد؛ به راستی حُری ، چه دردنیا و چه در آخرت.»
راوی
آنگاه اصحاب عاشورایی امام عشق به آخرین نماز خویش ایستادند و سفر معراج پایان گرفت. نخستین نمازی كه آدم ابوالبشر گزارد در وقت زوال بود و آخرین نمازی كه وارث آدم گزارد، نیز... و از آن نماز تا این نماز ، هزارها سال گذشته بود و در این هزارها، چه ها كه بر انسان نرفته بود.
بر گرفته از فصل نهم "فتح خون" اثر شهيد سيد مرتضي آويني
|
و حادثه كشته شدن عبداللَّهبنحسين(ع) به گونه ديگرى نقل شده است كه به عقل نزديكتر است، زيرا زمان، زمان خداحافظى امام با كودكش نبود، چون در آن هنگام با لشكريان كوفه در حال جنگ و خونريزى بودند. |

| در نورالعین، از سکینه دختر امام حسین(علیهالسلام) است که فرمود: یک شب مهتابی میان خیمه نشسته بودم که ناگاه از پشت خیمهها صدای گریه و زاری شنیدم. نگران بودم که زنان متوجّهم شوند و از پس صدا بیرون آمدم. ناگاه دیدم پدرم در جمع اصحاب خود نشسته با حال گریه میفرماید: بدانید شما با من همراه شدید چون میدانستید که من نزد مردمی میروم که با زبان دل خود با من بیعت کردهاند. اینک عکس آن شده است زیرا شیطان برایشان چیره گشته و یاد خدا را فراموششان کرده است و اکنون هیچ آهنگی جز کشتن من و مجاهدان همراه من و اسارت پس از غارت حریم من ندارند. بیم دارم که ندانید، یا بدانید و شرم کنید. نزد ما خاندان پیامبر(صلیاللّهعلیهوآلهوسلم) مکر حرام است پس هر که کشته شدن با ما را نمیپسندد برگردد که شب پوشش است و راه بیخطر و وقت (رهایی) دیر نیست. هر که (میپسندد و) با جان خود ما را یاری میکند فردای قیامت در حالی که نجات یافته از خشم خداست با ما در بهشتها خواهد بود. جدّم رسول خدا (صلیاللّهعلیهوآلهوسلم) فرمود: فرزندم حسین در دشت کربلا غریب و تنها و تشنه و بیکس کشته خواهد شد. هر که او را یاری کند مرا و فرزندش قائمآلمحمّد (صلیاللّهعلیهوآلهوسلم) را یاری کرده است و چنانچه با زبان خود ما را یاری کند روز قیامت در حزب ما خواهد بود. سکینه فرمود: به خدا سوگند سخن پدرم پایان نیافته بود که حدود ده بیست نفر رفتند و جز هفتاد و یک مرد با او نماند. پدر خود را دیدم که سر به زیر دارد. گریه و اشکت بر من هجوم آورد و نگران بودم که صدایم را بشنود. سرم را بر آسمان برداشته عرض کردم! خدایا! اینان ما را تنها گذاشتند، آنان را خوار کن و هیچ دعایی از ایشان را مستجاب نکن و پریشانی را بر آنان مسلّط کن و در قیامت از شفاعت جدّم محرومشان دار. فرهنگ جامع امام حسین (ع |
آنشب كه شب ، از صبح محشر تيره تر بود
آنشب كه از ان ، مرغ شب هم بى خبر بود
آنشب كه رخت غم به مه ، پوشيده بودند
آنشب كه انجم هم سيه پوشيده بودند
آنشب كه خون از دامن مهتاب مى ريخت
اسما براى غسل زهرا (س) اب مى ريخت
آنشب خد داند خداداند كه چون بود
قلب على زندانى فرياد و خون بود
طفلى گرفته استين دانم به دندان
تا ناله خود را كند در سينه پنهان
آنشب امير المومنين با اشك ديده
مى شست تنها پيكر يار شهيده
مى شست در تاريكى شب مخفيانه
گه جاى سيلى گاه جاى تازيانه
صد بار از رفت و دست از خويشتن شست
تا جان خود را در درون پيرهن شست
مى شست جسم يار خود ارام و خاموش
مى كرد بر دستش نگه طفلى سيه پوش
خود در كفن پيچيد ان خونين بدن را
خونين بدن نه ! بلكه جان خويشتن را
چشم از نگه ، لب از نوا، ناى از سخن بست
بگشود دست حسرت و بند كفن بست
ناگه فتاد ان تيره كوكب را نظاره
برگرد ماه خويش ، لرزان دو ستاره
دو گوشوار غم ز هوش افتاده بودند
بر خاك تنهايى خموش افتاده بودند
دو جوجه در اشيان بى اشيانه
دو بلبل خاموش مانده از ترانه
از بى كسى دو بال درهم برده بودند
گويى كنار جسم مادر مرده بودند
داغ دل مولا دوباره گشت تازه
ريحانه ها را خواند پاى ان جنازه
كاى گوشه گيران شب غربت بياييد
آخر وداع خويش ، با مادر نماييد
ان پر شكسته طايران از جا پريدند
افتادن و خيزان جانب مادر دويدند
چون جان شيرين جسم او در بر گرفتند
يك بوسه از ان لاله پرپر گرفتند
يكباره از عمق كفن اهى بر آمد
با ناله بيرون دستهاى مادر آمد
در قلب شب ، خورشيد خاموش مدينه
بگذاشت روى هر دو ماهش را به سينه
ناگه ندا آمد على بشتاب بشتاب
دو گوشوار عرش را درياب درياب
مگذار زهرا را چنين در بر بگيرند
مگذار روى سينه مادر بميرند
خيل ملك را رحمى از بهر خدا كن
از پيكر مادر يتيمان را جدا كن
ساقى بيا و شادى جان بخشم
صهباى عشق ده دو سه پيمانم
مرگ است گنج و شادى و بنمايد
بيرون ز كنج كلبه احزانم
مرگ است راحت دل رنجورم
مرگ است چاره غم هجرانم
مرگ است كاروان كه بمصر آرد
از چاه طبع شاهد كنعانم
مرگ است نو بهار و پديد آرد
صد رنگ گل بطرف گلستانم
مرگ است پيك عالم جان كز لطف
آيد ز كوى حضرت جانانم
مرگا تو ابر لطفى و بر من بار
تا گرد عم ز چهره بر افشانم
من خسته مرگ خضر مبارك پى
من تشنه مرگ چشمه حيوانم
در ملك تن اسيرم و زندانى
مرگا رهان ز سختى زندانم
ساقى چو چشم يار كند مستم
يار از جمال واله و حيرانم

|
دود بود و دود بود و دود بود |
|
|

|

|
|
|

عشق من پائيز آمد مثل پار باز هم، ما باز مانديم از بهار


شهادت طفل شيرخوار

