دل به دریا بزن
زندگی کردن دل و جرات می خواهد . آدمهای ترسو فقط نفس می کشند ،
زندگی نمی کنند ، چرا که بیم و دلهره بر زندگی آنها حکمفرماست ، و
زندگی ای که ترس در آن جای داشته باشد ، از مرگ بدتر است . چنین
آدمهایی در حالت پارانویا بسر می برند و از همه چیز می ترسند ؛ نه فقط از
چیزهای واقعی ، بلکه از چیزهای خیالی و غیر واقعی هم واهمه دارند . از
جهنم می ترسند ، از ارواح می ترسند ، از خدا می ترسند ؛ آنها از هزار و
یک چیز که زاییده ی خیال خودشان یا دیگران است می ترسند . در نهایت
ترس طوری در زندگی آنها رخنه و رشد می کند که زندگی
برایشانغیرممکن می شود . زندگی کار آدمهای با شهامت است . اولین اصلی که
در زندگی باید فرا گرفت ، جرات و شجاعت است . با وجود همه ی ترسها و
دلهره ها ، آدم باید به زندگی بپردازد . حالا چرا شهامت برای زندگی کردن
لازم است ؟ برای اینکه زندگی ، فی نفسه نا امن و بی ثبات است . اگر
همیشه نگران امنیت و آسایش خاطر باشی ، در حقیقت خود را در زندانی
که با دستان خودت برای خویش ساخته ای محبوس می کنی . چنین
مکانی شاید امن باشد ، ولی قطعاً زنده نیست ، در آن از ماجراجویی و
سرمستی خبری نیست . زندگی عبارت است از اکتشاف ، سفر به
ناشناخته ها ، دست پیش بردن به سوی ستاره ها ! شجاع باش و همه
چیز را پیش پای زندگی قربانی کن ؛ چرا که هیچ چیز از زندگی با ارزش تر
نیست . زندگی خود را وقف چیزهای پیش پا فاتاده مثل پول ، امنیت و
آسایش خاطر نکن ؛ اینها ارزشی ندارند . آدمی بایستی زندگی را بغایت
ممکن تجربه کند ، فقط در آن صورت است که شادی واقعی را تجربه می
کند ، تنها در آن هنگام است که وفور نعمت و برکت به وقوع می پیوندد .
آنهایی که می خواهند طعم واقعی زندگی را بچشند ، بایستی دل به دریا
بزنند ، بایستی قدم به وادی نا شناخته ها بگذارند . بنیادی ترین درسی که
بایستی در این راه فرا گرفت ، این است : خانه ای وجود ندارد ، زندگی
همچون زیارت است – بدون آغاز ، بدون پایان . البته جاهایی هستند که می
توانی استراحت کنی ، ولی آنها به مثابه ی استراحتگاه های شبانه هستند
و صبح که سر زد ، باید مجدداً به راه بیفتی . زندگی جنبشی است مستمر
که هیچ گاه به پایان نمی رسد ، زندگی جاودان است . شروع و پایان ،
ویژگی مرگ است . ولی تو مرگ نیستی ؛ تو زندگی هستی . مرگ توهم
است . این مردم هستند که به مرگ موجودیت می بخشند ، برای اینکه در
آرزوی امنیت هستند . آرزو برای امنیت و آسایش خاطر ، مرگ می آفریند ،
آدم را از زندگی می ترساند ، انسان را در راه قدم نهادن به دنیای نا شناخته
ها دچار شک و تردید می کند . تنها خوراک زندگی ، خطر کردن است .
هرچه بیشتر ریسک کنی ، بیشتر زنده هستی . وقتی این موضوع را درک
کردی که ریسک کردن بایستی نه از روی یاس و عجز ، بلکه از روی آگاهی
و هشیاری درونی صورت پذیرد ، آنگاه از زیبایی محض امکاناتی که ریسک
کردن پیش روی تو می گذارد به وجد می آیی . آدمی که بی خانمانی را از
روی یاس و نومیدی قبول کند ، مطلب دستگیرش نشده است .
اگزیستانسیالیسم هم در یک چنین جایی به بیراهه رفت . آنها خیلی به
حقیقت نزدیک شده بودند ، همانقدر که بودا نزدیک شده بود ، ولی به
بیراهه رفتند . بجای آنکه به سعادت و خوشی برسند ، از این که زندگی
هیچ معنایی ندارد ، هیچ هدفی ندارد و هیچ امنیتی ندارد بسیار غمگین
شدند . این تجربه آنها را بشدت تکان داد و متزلزل کرد . بودا هم به نتیجه ی
مشابهی رسید ، ولی بجای اینکه غمگین شود ، خود را به دنیای ناشناخته
ها سپرد . او همه ی موانع را پشت سر گذاشت . او زندگی را آنطور که
هست پذیرفت . قبول کرد که طبیعت زندگی چنین است و دلیلی ندارد که
انسان احساس یاس و نومیدی کند . او متوجه شد که عدم امنیت ، زندگی
را زیبا می سازد ، برای اینکه مسیر کاوش و خلاقیت را به روی انسان می
گشاید و از طریق آن انسان می تواند به تجربیاتی نو و شگرف نایل آید . اگر
در زندگی همه چیز امن ، مطمئن و تضمین شده بود ، دیگر شور و هیجان و
سماعی وجود نداشت . بودا با مشاهده ی اتفاقات غیر قابل باور و معجزه
آسا در اطرافش به وجد می آمد و لذت می برد . عیسی همیشه به
پیروانش می گفت : (( شاد باشید ، شاد باشید ، باز هم می گویم که شاد
باشید . )
) باگوان شری راجنیش (اوشو )
|
يكي ازاساسي ترين توهمات آدمي اينست كه گمان ميكند عشق را مي شناسد به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است هركسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست بنابراين نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند به همين دليل عشق بادنياي ما قهركرده است مابا عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند والدين تظاهر مي كنند كه فرزندانشان را دوست دارند شوهران تظاهر مي كنند همسران تظاهر مي كنند تظاهروتظاهر البته هيچ كس به عمد اينكاررا نمي كند بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند ايكاش از همان ابتدا آدمها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست به جادو مي ماند ومعجزه مي كندايكاش مي آموختند كه عشق رابايد كشف كرد بايدبراي كشف آن زحمت كشيد بايدبه ژرفاي آن رفت وشيوه ها ي آنرا آموخت عشق هنراست عشق ورزيدن مهارت نيست بلكه امكاني بالقوه در همگان است به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند درواقع تنها درچنان روزيست كه انسانيت حقيقي زاده ميشود ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم آن واقعه ي بزرگ وبا شكوه هنوز رخ نداده است | |||
|
|
يك آرزويي كند كه برآورده خواهد شد
در اطراف خودش دارد. ولي چنان ناشاد است كه مي خواهد خودش را بكشد
كه او مي تواند يك آرزو كند
او همه را دوست داشته باشد. آرزويش برآورده مي شود
مي خواهد خودكشي كند.
ارضا كننده است.
مي شود، آن جوان زيبا به پيرمردي زشت بدل مي شود
از كف داده اند: هرگز عشق نورزيده اند.
نبخشيده اند، فقط خواسته اند.
براي همين است كه تمام زندگيش خالي و بي معني بوده :
او مشمئزكننده است. عشق او مانند شهوت به نظر مي رسد
فقط شهوت مردي در حال مردن است
عشق ورزيدن مستجاب شده است
مي توانند درست باشند، ولي نه جداگانه.
فرصتي ديگر براي اينكه دوباره در همان دام قديم گرفتار نشوي
1) هيچ پيوندي نمي تواند جايگزين روح تو شود. تنها تو، تنها تويي كه دوست خودي.
2) اگر واقعاً خواهان تغيير زندگي هستي، همين حالا، بي درنگ آغاز كن.
3) تنهايي، فرديت است. و تنها افراد مي توانند دوست باشند. نمي تواني دوست كسي باشي كه با او معنا مي يابي اين دوستي نيست. يا تحت تسلط اويي يا مسلط
بر او اين رابطه مالك و مملوك صاحب و برده است. دوستان هرگز مالك يكديگر نمي شوند
.4) در پيوند عاشقانه، بايد به مالكيت در آيي نبايد تلاش كني كه مالك شوي.
5) عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز.
6) . زوج ها همه بايد به خاطر داشته باشند كه پس از ازدواج ارباب ديگري نخواهند شد فقط همراه، فقط دوست.
7) هرگز نخواه كه ديگري تغيير كند. در هر پيوندي تغيير را از خود آغاز كن.
8) هيچ چيز بيشتر از تنهايي رنج آور نيست. اما مشكل اين است كه ايجاد هر پيوندي از روي ترس از تنهايي، آزمون مباركي نخواهد بود، چون ديگري نيز با
همين انگيزه به تو پيوسته است
.9) عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد. اگر ديگري را دوست مي داري، اگر مي خواهي ياريش كني، كمك كن تا يگانه شود. نه نبايد او را اشباع
كني. تلاش نكن با حضور خود بگونه اي او را كامل كني. ديگري را كمك كن تا يگانه شود. چنان سيراب از وجود خود كه نيازي به حضور تو نباشد
.10) هيچ مردي،زن را نمي فهمد، هيچ زني، مرد را نمي فهمد، زيبايي با هم بودنشان همين است.
باید مراقب جسم مان باشیم.جسم،معبد روح القدس است،و سزاوار احترام و عطوفت ما.
باید از زمان خود بهترین استفاده را ببریم.باید برای رویاهامان بجنگیم،و تلاش های خود را بر این هدف معطوف کنیم.
اما نباید از یاد ببریم که زندگی از لذتهای کوچک ساخته شده.این لذتها در کنار ما گذاشته شدند تا ما را تشویق کنند،ما را در جشتجومان همراهی کنند،ولحظه های استراحتی در نبرد های روزانه هان تامین کنند.
شاد بودن گناه نیست.در این که گاه قوانین خاصی را در مورد غذا،خواب و شادی مان بشکنیم،هیچ گناهی نیست.
اگر گاهی وقت خود را بر بازیچه های بی ارزش تلف می کنید از خود دلگیر نشوید.همین لذت های کوچک ما را بر می انگیزند.
اگر در جاده رویاهاتان سفر می کنید ، به آن متعهد باشید . هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود . بهانه ای مثل اینکه : " خوب ، این همان چیزی نیست که می خواستم ." بذر شکست در همین جا نهفته است .
مسیر خود را بپیمایید . حتی اگر گامهای شما نا مطمئن است ، حتی اگر می دانید می توانستید این مسیر را بهتر بپیمایید . اگر امکانات خود را در لحظه اکنون بپذیرید ، بی تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد . اما اگر محدودیت های خود را انکار کنید ، هرگز از آن ها رها نمی شوید .
شجاعانه با مسیر خود روبه رو شوید ، و از انتقاد دیگران نهراسید و مهم تر از همه نگذارید با " خود انتقادی " فلج شوید .
خداوند در شب های بی خوابی همراه شما خواهد بود ، وبا عشق خویش اشک های شما را خواهد زدود .
خداوند یار شجاعان است .
* زندگي فقط فرصتي است براي تعالي ، براي بودن ، براي شكوفا شدن . زندگي به خودي خود خالي است ، تا خلاق نباشي قادر نخواهي بود آن را با رضايت خاطر پر كني . تو نغمه اي در دل داري كه بايد سراييده شود و رقصي كه بايد اجرا شود .
* با افراد به عنوان وسيله رفتار نكن ، آنها سر منزل خودشان اند . به آنها وصل شو ، در عشق ، در عزت ، هرگز آنها را در تملك نگير و هرگز در تملكشان قرار نگير ! به آنان وابسته مباش و ديگران را به خود وابسته نكن .
* بگذار اين قاعده اساس زندگي باشد ، يكي از اساسي ترين قواعد : " هر چه نسبت به خودت باشي ، نسبت به ديگران هم همان خواهي بود اگر خودت را دوست بداري ديگران را هم دوست خواهي داشت "
* زندگي بايد جنبشي دائمي شود . جنبشي از نورها در سراسر سال . تنها آنگاه مي تواني رشد كني ، شكوفا شوي كه چيزهاي كوچك و پيش و پا افتاده را به جشن مبدل كني .
* مقايسه را كنار بگذار ، آنگاه زندگي واقعاً زيباست . مقايسه را كنار بگذار آن وقت مي تواني بي كم و كاست از زندگي لذت ببري . كسي كه از زندگي اش لذت مي برد هيچ ميلي به تملك ندارد زيرا مي داند چيزهاي واقعي زندگي كه ارزش لذت بردن دارند قابل خريداري نيستند .
* گوش دادن يعني آموختن زيرا وقتي خاموش گوش فرا مي دهي كل هستي سخن گفتن با تو را آغاز مي كند . وقتي كاملاً ساكتي اين عاليترين لحظه براي يادگيري است . زندگي رمز و رازهاي خودش را وقتي آشكار مي سازد كه تو خاموشي .
* هستي همواره در پي جبران نيكي هاي توست . هر چه به هستي ببخشي هزاران برابرش را به تو باز مي گرداند . تو يك شاخه گل هديه ميكني و هزاران شاخه گل همه سو بر سر و رويت مي بارد . به مالت نچسب ، اگر واقعا مايلي كه ثروتمند شوي ، اگر ميخواهي دنياي دروني و پر مايه اي داشته باشي ، هنر بخشش را بياموز .
* تحصيلات واقعي به تو آموزش نخواهد داد كه رقابت كني ! بلكه به تو آموزش ميدهد با ديگران همكاري كني ، به تو آموزش نخواهد داد مبارزه كني و نفر اول باشي . به تو آموزش خواهد داد بي هيچ مقايسه اي با ديگران خلاق و با محبت و لذت بخش باشي .


