تبليغاتX

صداقت دل s
 

صداقت دل

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین





دل به دریا بزن

دل به دریا بزن

زندگی کردن دل و جرات می خواهد . آدمهای ترسو فقط نفس می کشند ،

زندگی نمی کنند ، چرا که بیم و دلهره بر زندگی آنها حکمفرماست ، و

زندگی ای که ترس در آن جای داشته باشد ، از مرگ بدتر است . چنین

آدمهایی در حالت پارانویا بسر می برند و از همه چیز می ترسند ؛ نه فقط از

چیزهای واقعی ، بلکه از چیزهای خیالی و غیر واقعی هم واهمه دارند . از

جهنم می ترسند ، از ارواح می ترسند ، از خدا می ترسند ؛ آنها از هزار و

یک چیز که زاییده ی خیال خودشان یا دیگران است می ترسند . در نهایت

ترس طوری در زندگی آنها رخنه و رشد می کند که زندگی برایشان

غیرممکن می شود . زندگی کار آدمهای با شهامت است . اولین اصلی که

در زندگی باید فرا گرفت ، جرات و شجاعت است . با وجود همه ی ترسها و

دلهره ها ، آدم باید به زندگی بپردازد . حالا چرا شهامت برای زندگی کردن

لازم است ؟ برای اینکه زندگی ، فی نفسه نا امن و بی ثبات است . اگر

همیشه نگران امنیت و آسایش خاطر باشی ، در حقیقت خود را در زندانی

که با دستان خودت برای خویش ساخته ای محبوس می کنی . چنین

مکانی شاید امن باشد ، ولی قطعاً زنده نیست ، در آن از ماجراجویی و

سرمستی خبری نیست . زندگی عبارت است از اکتشاف ، سفر به

ناشناخته ها ، دست پیش بردن به سوی ستاره ها ! شجاع باش و همه

چیز را پیش پای زندگی قربانی کن ؛ چرا که هیچ چیز از زندگی با ارزش تر

نیست . زندگی خود را وقف چیزهای پیش پا فاتاده مثل پول ، امنیت و

آسایش خاطر نکن ؛ اینها ارزشی ندارند . آدمی بایستی زندگی را بغایت

ممکن تجربه کند ، فقط در آن صورت است که شادی واقعی را تجربه می

کند ، تنها در آن هنگام است که وفور نعمت و برکت به وقوع می پیوندد .

آنهایی که می خواهند طعم واقعی زندگی را بچشند ، بایستی دل به دریا

بزنند ، بایستی قدم به وادی نا شناخته ها بگذارند . بنیادی ترین درسی که

بایستی در این راه فرا گرفت ، این است : خانه ای وجود ندارد ، زندگی

همچون زیارت است – بدون آغاز ، بدون پایان . البته جاهایی هستند که می

توانی استراحت کنی ، ولی آنها به مثابه ی استراحتگاه های شبانه هستند

و صبح که سر زد ، باید مجدداً به راه بیفتی . زندگی جنبشی است مستمر

که هیچ گاه به پایان نمی رسد ، زندگی جاودان است . شروع و پایان ،

ویژگی مرگ است . ولی تو مرگ نیستی ؛ تو زندگی هستی . مرگ توهم

است . این مردم هستند که به مرگ موجودیت می بخشند ، برای اینکه در

آرزوی امنیت هستند . آرزو برای امنیت و آسایش خاطر ، مرگ می آفریند ،

آدم را از زندگی می ترساند ، انسان را در راه قدم نهادن به دنیای نا شناخته

ها دچار شک و تردید می کند . تنها خوراک زندگی ، خطر کردن است .

هرچه بیشتر ریسک کنی ، بیشتر زنده هستی . وقتی این موضوع را درک

کردی که ریسک کردن بایستی نه از روی یاس و عجز ، بلکه از روی آگاهی

و هشیاری درونی صورت پذیرد ، آنگاه از زیبایی محض امکاناتی که ریسک

کردن پیش روی تو می گذارد به وجد می آیی . آدمی که بی خانمانی را از

روی یاس و نومیدی قبول کند ، مطلب دستگیرش نشده است .

اگزیستانسیالیسم هم در یک چنین جایی به بیراهه رفت . آنها خیلی به

حقیقت نزدیک شده بودند ، همانقدر که بودا نزدیک شده بود ، ولی به

بیراهه رفتند . بجای آنکه به سعادت و خوشی برسند ، از این که زندگی

هیچ معنایی ندارد ، هیچ هدفی ندارد و هیچ امنیتی ندارد بسیار غمگین

شدند . این تجربه آنها را بشدت تکان داد و متزلزل کرد . بودا هم به نتیجه ی

مشابهی رسید ، ولی بجای اینکه غمگین شود ، خود را به دنیای ناشناخته

ها سپرد . او همه ی موانع را پشت سر گذاشت . او زندگی را آنطور که

هست پذیرفت . قبول کرد که طبیعت زندگی چنین است و دلیلی ندارد که

انسان احساس یاس و نومیدی کند . او متوجه شد که عدم امنیت ، زندگی

را زیبا می سازد ، برای اینکه مسیر کاوش و خلاقیت را به روی انسان می

گشاید و از طریق آن انسان می تواند به تجربیاتی نو و شگرف نایل آید . اگر

در زندگی همه چیز امن ، مطمئن و تضمین شده بود ، دیگر شور و هیجان و

سماعی وجود نداشت . بودا با مشاهده ی اتفاقات غیر قابل باور و معجزه

آسا در اطرافش به وجد می آمد و لذت می برد . عیسی همیشه به

پیروانش می گفت : (( شاد باشید ، شاد باشید ، باز هم می گویم که شاد

باشید . )

) باگوان شری راجنیش (اوشو )


| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386;ساعت 16:7;  توسط مریم; 
اشو و هدف زندگی

 
اشو و هدف در زندگی
 
چرا بايد به دنبال هدفي باشي ؟
 
اگر به دنبال هدف بگردي ، هرگز
 
 
پيدايش نمي كني .
 
زيرا هدف از ازل در درون جوينده بوده
 
است .
 
زندگي بي هدف است .
 
زندگي هدف زندگي است .
 
بنابراين ، كسي كه بي هدف زندگي
 
مي كند ، حقيقتاً زندگي مي كند .
 
زندگي كن !
 
 
آيا زندگي به تنهايي كفايت نمي كند ؟
 
آيا خدا به تنهايي كفايت نمي كند ؟
 
 
ميل به داشتن چيزي بيشتر از زندگي ،
 
نتيجه ي به طور شايسته زندگي نكردن
 
است .
 
به همين دليل است كه ترس از مرگ
 
يقه ي ذهن تو را مي چسبد .
 
مرگ چه مفهومي دارد
 
براي كسي كه واقعاً زنده است ؟
 
جايي كه زندگي پرشور و كامل است ،
 
جايي براي ترس از مرگ باقي
 
نمي ماند .
 
با زبان هدف فكر نكن .
 
اين زبان در ذات خود بيمار است .
 
آسمان بدون هدف وجود دارد .
 
خدا هدفي ندارد ،
 
گل ها بي هدف مي شكفند ،
 
ستاره ها بي هدف مي درخشند .
 
چه بر سر انسان بي نوا آمده است
 
كه نمي تواند بدون هدف زندگي كند ؟
 
 
اشو

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385;ساعت 12:14;  توسط مریم; 
اوشو
 

يكي ازاساسي ترين توهمات آدمي اينست كه گمان ميكند عشق را مي شناسد به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است هركسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست بنابراين نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند به همين دليل عشق بادنياي ما قهركرده است مابا عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند والدين تظاهر مي كنند كه فرزندانشان را دوست دارند شوهران تظاهر مي كنند همسران تظاهر مي كنند تظاهروتظاهر البته هيچ كس به عمد اينكاررا نمي كند بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند ايكاش از همان ابتدا آدمها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست به جادو مي ماند ومعجزه مي كندايكاش مي آموختند كه عشق رابايد كشف كرد بايدبراي كشف آن زحمت كشيد بايدبه ژرفاي آن رفت وشيوه ها ي آنرا آموخت عشق هنراست عشق ورزيدن مهارت نيست بلكه امكاني بالقوه در همگان است به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند درواقع تنها درچنان روزيست كه انسانيت حقيقي زاده ميشود ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم آن واقعه ي بزرگ وبا شكوه هنوز رخ نداده است

  
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385;ساعت 13:56;  توسط مریم; 
داستان عشق
 
آرزوي عشق
 
اوشو

داستاني زيبا از هرمان هسه به يادم آمد

 
زني آبستن است و پيرمرد فرزانه اي به او مي گويد كه مي تواند در مورد كودكش

يك آرزويي كند كه برآورده خواهد شد
زن آرزو مي كند كه كودكش را همه دوست داشته باشند
اين آرزو برآورده شده و باوجودي كه او پسر جوان بدي است، همه او را دوست دارند
تا زماني كه مرد جواني شده است، او همه چيزهايي را كه آرزوي هركسي است،

در اطراف خودش دارد. ولي چنان ناشاد است كه مي خواهد خودش را بكشد
در اينجا آن پير فرزانه دوباره ظاهر مي شود و اشاره مي كند

كه او مي تواند يك آرزو كند
مرد جوان آرزو مي كند به جاي اينكه همه او را دوست داشته باشند،

او همه را دوست داشته باشد. آرزويش برآورده مي شود
صورت زيبايش پير و زشت مي شود و تمام شهر با او مخالف مي شوند
به او سنگ مي زنند و نمي تواند غذا و لباس پيدا كند
ولي او سرشار از عشق است و هر چيز جزيي در زندگيش يك رابطه ي عاشقانه مي شود
تصميم مي گيرد به زيارتي برود و يك شب سرد با همان پيرمرد روبه رو مي شود
و پيرمرد با عشقي فراوان او را پذيرا مي شود
زيارت كننده در آن پيرمرد آسوده مي گردد و دوباره كودكي معصوم مي گردد
 
اوشو، ممكن است لطفاً تفسيري بدهيد؟
 
 
هرمان هسه يكي از ذهن هاي غربي است كه به نگرش شرقي بسيار نزديك شده است. شايد هيچ كس ديگري با كيفيت او شرق را بهتر از او درك نكرده باشد
.
اين داستان اشاره اي است به درك شرق از عشق: نخستين آرزويي كه آن مادر دارد اين است كه كودكش را همگان دوست بدارند
.
با نگاه كردن به كلمات نخواهيد فهميد كه در پشت آن چيست
.
او مرد جواني مي شود، همه چيز دارد، زيباست. او ادب خوبي ندارد، لوس بار آمده زيرا همه بي قيد و شرط دوستش دارند
.
ولي او راضي نيست. همچنانكه پخته تر مي شود، اوضاع چنان عوض مي شود كه

مي خواهد خودكشي كند.
اين داستان تمام كساني است كه مي خواهند همه دوستشان داشته باشند
.
چرا او اينگونه پريشان است؟ او بايد خوشبخت باشد.
چه چيز بيشتري مي تواني بخواهي؟ __ همه دوستت دارند،علي رغم خودت.
ولي چشمي كه بينا باشد نكته اي را مي بيند: وقتي مورد عشق همه باشي، موضوع عشق مي شوي.
فرديت خودت را ازدست مي دهي، يكپارچكي خودت را گم مي كني، ذهنيت خودت را ازدست مي دهي. يك شيئ مي شوي. همه تو را همچون يك قطعه ي زيباي هنري دوست دارند __ و
هيچكس مايل نيست يك شيئ باشد
اين چيزي است كه آن مادر ازياد برده بود. اين چيزي است كه ميليون ها مردم در دنيا فراموش كرده اند. اين آرزو كاملاً خوب به نظر مي آيد، ولي عواقب آن بسيار خطرناك است:
نخست اينكه تو را از اوج مرتبه ي آگاهي و ذهنيت به يك شيئ تنزل مي دهد
همه تو را دوست دارند بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند كه آيا تو لياقت آن را داري يا نه؟ و تو لياقتش را نداري، به سبب بركت آن پيرمرد بوده كه همه تو را دوست دارند
.
عشق آنان تو را فاسد كرده است، تو ارزش آن را نداشته اي. تو اين را درك مي كني كه ارزش و لياقت اين عشق را نداري، ولي بااين وجود مردم دوستت دارند
.
احساس گناه بزرگي در تو ايجاد مي شود كه خطايي روي داده است
.
عشق را بايد كسب كرد.
عشق كسب نشده، مانند يك گدا است __
بدون اينكه چيزي كسب كند، كاسه ي گدايي اش را پيش رويت دراز مي كند
انسان مي خواهد همه چيز را كسب كند، مي خواهد لياقت آن را داشته باشد.
او نبايد فقط يك گدا باشد.
انسان به يك شيئ تنزل يافته است، به يك گدا تنزل كرده است
و آن پسر كسي را دوست نداشت، زير اين بخشي از آن آرزو نبود
پس مي توانيد ببينيد:
او عشق را درك نمي كرد. آن آتش بايد همزمان از هر دو سو بسوزد.
او آتشي ندارد، كاملاً سرد است، همچون يخ
او هرگز كسي را دوست نداشته است. و مي توانيد رنج فردي را كه هيچكس را دوست ندارد درك كنيد
زيرا نمي داند كه عشق چيست.
بر اساس آن آرزو، همه او را دوست دارند، ولي براساس ادراك خودش، كسي او را دوست نداشته، زيرا او احساس عشق را نمي شناسد. هرگز كسي را دوست نداشته
چگونه مي تواند عشق را بشناسد؟
بنابراين، تمام عشقي كه او را دربر گرفته، بي معني است
تاجايي كه به او مربوط مي شود، كسي او را دوست نداشته است
و او از اين آرزوي مادر پيرش خبر ندارد. حتي اگر هم باخبر بود، تفاوتي نداشت
 
براي درك عشق، نخست بايد عشق بورزي.
تنها آنوقت است كه عشق را درك مي كني.
ميليون ها انسان در رنج هستند:
مي خواهند دوستشان داشته باشند، ولي نمي دانند چگونه عشق بورزند
و عشق نمي تواند يك تك صدايي باشد، عشق يك گفت و گو است، گفتگويي بسيار هماهنگ
عشق زيادي بر اين مردجوان بارش دارد و بااين وجود مي خواهد خودكشي كند. زيرا آنچه كه مردم به تو مي دهند راضي كننده نيست، چيزي كه تو به مردم مي دهي

ارضا كننده است.
 
رضايت با گدابودن به دست نخواهد آمد، بلكه با امپراطور بودن است كه راضي مي شوي.
و عشق، وقتي كه آن را مي دهي، تو را امپراطور مي كند
و مي تواني چنان زياد ببخشي، چنان بي نهايت كه هرچه بيشتر ببخشي، عشقت پالوده تر،
با فرهنگ تر و پرعطرترخواهد شد __ رضايت بيشتري خواهي داشت
 
ولي آن مرد بيچاره در موقعيت بدي بود.
همه او را دوست داشتند و او نمي دانست كه عشق چيست
و وقتي كه از اين عشق به ستوه آمد تصميم گرفت خودش را بكشد.آن پيرفرزانه بارديگر ظاهر شد، زيرا مي دانست كه چه روي خواهد داد. آن مادر چيزي را درخواست كرده بود __ خودش مي پنداشت كه آرزويي بزرگ كرده است، ولي براي آن پير چنين نبود

او مي دانست كه اين به خودكشي منتهي خواهد شد. مي گويد،
"
مي توانم يك آرزويت را برآورده كنم "
و مي توانيد ببينيد كه آن پسر بي درنگ چه درخواستي دارد، زيرا اين چيزي است كه كسر دارد. اين داستان بسيار روش مند است. در سطح شايد آن را درك نكنيد، ولي در زير، همه چيز بسيار به هم متصل است
دومين آروز چيزي است كه به شما گفته بودم : او در خواست مي كند كه مايل نيست ديگران دوستش بدارند، مي خواهد او عاشق ديگران باشد
بااين، او نشان مي دهد كه بدون اين آرزو، نخستين آرزو بي معني بوده است
 
ولي شايد در اينجا داستان برايتان عجيب باشد كه به محضي كه آن آرزو برآورده

مي شود، آن جوان زيبا به پيرمردي زشت بدل مي شود
 
اين نشان مي دهد كه مردم تنها در پيري مي فهمند كه چه چيزي را در زندگي

از كف داده اند: هرگز عشق نورزيده اند.
 
تمام زندگيشان را خواسته اند كه ديگران آنان را دوست بدارند، و هميشه در رنج بوده اند.
آنان هميشه طمع كار بوده و مي خواسته اند عشق بيشتر و بيشتري به چنگ آورند
در پايان، وقتي كه مردم آنان را ازياد مي برند، چون پير و زشت شده اند، نگاهي به تمام زندگيشان مي اندازند، كه چيزي كسر بوده و برايشان هويدا مي شود __
آنان هرگز

نبخشيده اند، فقط خواسته اند.
معمولاً، بسيار دير شده است.
 
اينك، حتي يافتن مردمي كه بتوانند از آنان عشق دريافت كنند ممكن نخواهد بود.
 
و در تمام زبان ها اين اصطلاح
"پيرمرد كثيف
dirty old man"
را داريد __ در تمام زبان ها چنين عبارتي هست ___
 
زيرا در پيري، وقتي كه ديگر جوان نيست و زيبا نيست و همه چيز به زشتي گراييده و آماده ي مردن است،
اين ادراك طلوع مي كند كه او يك چيز را از كف داده است

براي همين است كه تمام زندگيش خالي و بي معني بوده :
هرگز عشق نورزيده، هرگز نداده است.
پس حالا مي خواهد مردم را دوست داشته باشد
.
ولي چه كسي مي خواهد كه توسط پيرمردي زشت دوست داشته شود؟

او مشمئزكننده است. عشق او مانند شهوت به نظر مي رسد
 
عشق نه،

فقط شهوت مردي در حال مردن است
 
بنابراين اهميت داستان در اين است كه وقتي به عنوان مردي جوان و زيبا از آن پير فرزانه بركت دريافت مي كند، ناگهان پير و زشت مي شود.
آرزوي او براي

عشق ورزيدن مستجاب شده است
 
تمام اين داستان در مورد بشريت است:
اينك مي تواند عشق بورزد، ولي همه از او فرار مي كنند
.
مشمئزكننده شده است.
صحبت كردن در مورد عشق چيزي بسيار ناممكن شده است، هيچكس حتي حاضر نيست كنارش بنشيند.
او نيمه جان است و مي خواهد به تو عشق بورزد
و طبيعي است كه مي خواهد به انسان هاي زيبا و جوان عشق بورزد، و آشكار است كه پس زده مي شود.
او از يك انتهاي پاندول به انتهاي ديگر آن رفته است و هيچ افراط و تفريطي راضي كننده نيست
.
باديدن اين اوضاع كه نه وقتي كه مردم دوستش داشتند راضي بوده و نه وقتي كه او مردم را دوست دارد
__ زيرا اينك يافتن مردمي كه دوستشان بدارد دشوار است، __
به سفر زيارتي مي رود و براي آخرين بار با آن پير فرزانه ملاقات مي كند
.
آن فرزانه مي دانست، زيرا ديالكتيك همين است:
مادرش يك بخش را انتخاب كرده بود، كه ثابت شد اشتباه بوده و او بخش ديگر را!
__ كه بازهم خطا از كار در آمد.
هردوباهم

مي توانند درست باشند، ولي نه جداگانه
.
ولي حالا، باديدن اينكه هردو به خطا رفته، به نوعي ادراك ماورايي دست يافته و مي بيند كه تمام دوگانگي ها محكوم به شكست هستند
و وقتي با آن پيرفرزانه ملاقات مي كند، آن فرزانه او را در آغوش مي گيرد و او درست مانند يك كودك معصوم مي شود __ دقيقاً همان كودكي كه مادرش براي بركت گرفتن نزدش برده بود
زندگي يك چرخش كامل انجام داده است، بارديگر، همچون كودكي خردسال بازگشته است. اين نيز بسيار بااهميت است،
زيرا
هر شكستي در زندگي قدري ادراك مي آورد، قدري به سوي فراسورفتن.
اين همان ادراك و همان رفتن به فراسو است كه پس از مرگ به تو زايشي دوباره مي بخشد __
بارديگر همچون كودكي معصوم، يك بارديگر،

فرصتي ديگر براي اينكه دوباره در همان دام قديم گرفتار نشوي
ولي مردم بارها و بارها در همان دام هاي كهنه گير مي كنند، و يك عادت مي شود
آن كودك معصوم پس از شكست هر افراط و تفريط خواهد آمد __
پس از شكست خوردن در هردو انتها.
ولي مي تواني تمام آن بازي را دوباره ادامه بدهي
 
اوشو
كتاب خرد
Osho, The Book of Wisdom
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385;ساعت 13:38;  توسط مریم; 
جملاتی از اوشو

 

1) هيچ پيوندي نمي تواند جايگزين روح تو شود. تنها تو، تنها تويي كه دوست خودي.

2) اگر واقعاً خواهان تغيير زندگي هستي، همين حالا، بي درنگ آغاز كن.

3) تنهايي، فرديت است. و تنها افراد مي توانند دوست باشند. نمي تواني دوست كسي باشي كه با او معنا مي يابي اين دوستي نيست. يا تحت تسلط اويي يا مسلط

بر او اين رابطه مالك و مملوك صاحب و برده است. دوستان هرگز مالك يكديگر نمي شوند.

4) در پيوند عاشقانه، بايد به مالكيت در آيي نبايد تلاش كني كه مالك شوي.

5) عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز.

6) . زوج ها همه بايد به خاطر داشته باشند كه پس از ازدواج ارباب ديگري نخواهند شد فقط همراه، فقط دوست.

7) هرگز نخواه كه ديگري تغيير كند. در هر پيوندي تغيير را از خود آغاز كن.

8) هيچ چيز بيشتر از تنهايي رنج آور نيست. اما مشكل اين است كه ايجاد هر پيوندي از روي ترس از تنهايي، آزمون مباركي نخواهد بود، چون ديگري نيز با

همين انگيزه به تو پيوسته است.

9) عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد. اگر ديگري را دوست مي داري، اگر مي خواهي ياريش كني، كمك كن تا يگانه شود. نه نبايد او را اشباع

كني. تلاش نكن با حضور خود بگونه اي او را كامل كني. ديگري را كمك كن تا يگانه شود. چنان سيراب از وجود خود كه نيازي به حضور تو نباشد.

10) هيچ مردي،زن را نمي فهمد، هيچ زني، مرد را نمي فهمد، زيبايي با هم بودنشان همين است.

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385;ساعت 22:10;  توسط مریم; 
استاد میگوید
استاد می گوید:

باید مراقب جسم مان باشیم.جسم،معبد روح القدس است،و سزاوار احترام و عطوفت ما.

باید از زمان خود بهترین استفاده را ببریم.باید برای رویاهامان بجنگیم،و تلاش های خود را بر این هدف معطوف کنیم.

اما نباید از یاد ببریم که زندگی از لذتهای کوچک ساخته شده.این لذتها در کنار ما گذاشته شدند تا ما را تشویق کنند،ما را در جشتجومان همراهی کنند،ولحظه های استراحتی در نبرد های روزانه هان تامین کنند.

شاد بودن گناه نیست.در این که گاه قوانین خاصی را در مورد غذا،خواب و شادی مان بشکنیم،هیچ گناهی نیست.

اگر گاهی وقت خود را بر بازیچه های بی ارزش تلف می کنید از خود دلگیر نشوید.همین لذت های کوچک ما را بر می انگیزند.

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385;ساعت 22:9;  توسط مریم; 
استاد میگوید
استاد می گوید :


اگر در جاده رویاهاتان سفر می کنید ، به آن متعهد باشید . هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود . بهانه ای مثل اینکه : " خوب ، این همان چیزی نیست که می خواستم ." بذر شکست در همین جا نهفته است .

مسیر خود را بپیمایید . حتی اگر گامهای شما نا مطمئن است ، حتی اگر می دانید می توانستید این مسیر را بهتر بپیمایید . اگر امکانات خود را در لحظه اکنون بپذیرید ، بی تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد . اما اگر محدودیت های خود را انکار کنید ، هرگز از آن ها رها نمی شوید .

شجاعانه با مسیر خود روبه رو شوید ، و از انتقاد دیگران نهراسید و مهم تر از همه نگذارید با " خود انتقادی " فلج شوید .

خداوند در شب های بی خوابی همراه شما خواهد بود ، وبا عشق خویش اشک های شما را خواهد زدود .

خداوند یار شجاعان است .

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385;ساعت 22:53;  توسط مریم; 
جملاتی از اوشو

جملاتي از اوشو
 
*كسي كه بتواند به غريبه اي سلام كند ، به يك درخت هم ميتواند
 
سلام كند . ميتواند براي پرنده ها آواز بخواند . آنها هر روز آواز ميخوانند و تو حتي به روي خود هم نياورده اي كه بايد كه بايد روزي چهچهه ي آنها را پاسخ دهي !

* زندگي فقط فرصتي است براي تعالي ، براي بودن ، براي شكوفا شدن . زندگي به خودي خود خالي است ، تا خلاق نباشي قادر نخواهي بود آن را با رضايت خاطر پر كني . تو نغمه اي در دل داري كه بايد سراييده شود و رقصي كه بايد اجرا شود .

* با افراد به عنوان وسيله رفتار نكن ، آنها سر منزل خودشان اند . به آنها وصل شو ، در عشق ، در عزت ، هرگز آنها را در تملك نگير و هرگز در تملكشان قرار نگير ! به آنان وابسته مباش و ديگران را به خود وابسته نكن .

* بگذار اين قاعده اساس زندگي باشد ، يكي از اساسي ترين قواعد : " هر چه نسبت به خودت باشي ، نسبت به ديگران هم همان خواهي بود اگر خودت را دوست بداري ديگران را هم دوست خواهي داشت "

* زندگي بايد جنبشي دائمي شود . جنبشي از نورها در سراسر سال . تنها آنگاه مي تواني رشد كني ، شكوفا شوي كه چيزهاي كوچك و پيش و پا افتاده را به جشن مبدل كني .

* مقايسه را كنار بگذار ، آنگاه زندگي واقعاً زيباست . مقايسه را كنار بگذار آن وقت مي تواني بي كم و كاست از زندگي لذت ببري . كسي كه از زندگي اش لذت مي برد هيچ ميلي به تملك ندارد زيرا مي داند چيزهاي واقعي زندگي كه ارزش لذت بردن دارند قابل خريداري نيستند .

* گوش دادن يعني آموختن زيرا وقتي خاموش گوش فرا مي دهي كل هستي سخن گفتن با تو را آغاز مي كند . وقتي كاملاً ساكتي اين عاليترين لحظه براي يادگيري است . زندگي رمز و رازهاي خودش را وقتي آشكار مي سازد كه تو خاموشي .

* هستي همواره در پي جبران نيكي هاي توست . هر چه به هستي ببخشي هزاران برابرش را به تو باز مي گرداند . تو يك شاخه گل هديه ميكني و هزاران شاخه گل همه سو بر سر و رويت مي بارد . به مالت نچسب ، اگر واقعا مايلي كه ثروتمند شوي ، اگر ميخواهي دنياي دروني و پر مايه اي داشته باشي ، هنر بخشش را بياموز .

* تحصيلات واقعي به تو آموزش نخواهد داد كه رقابت كني ! بلكه به تو آموزش ميدهد با ديگران همكاري كني ، به تو آموزش نخواهد داد مبارزه كني و نفر اول باشي . به تو آموزش خواهد داد بي هيچ مقايسه اي با ديگران خلاق و با محبت و لذت بخش باشي .
 


| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385;ساعت 21:28;  توسط مریم;