تبليغاتX

صداقت دل s
 

صداقت دل

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین





اسماعیل تو کیست؟(از سفر5)

اسماعيل تو کيست؟

اکنون در منايي،  ابراهيمي ، اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي..

اسماعيل تو کيست؟

چيست؟

مقامت؟

آبرويت؟

موقعيتت؟

شغلت ؟

پولت ؟

علمت؟

درجه ات؟

هنرت ؟

روحانيتت؟

لباست؟

نامت؟

نشانت ؟

جانت؟

جوانيت؟

زيبايي ات؟...

من چه مي دانم ... اين را تو خود مي داني ، تو خود آن را ، او را هرچه هست و هرکه هست ، بايد به منا

آوري و براي قرباني ، انتخاب کني، من فقط مي توانم نشاني هايش را به تو بدهم:

آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در رفتن به ماندن مي خواند،آنچه تو را در راه مسئوليت به

ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش تو را به فرار مي خواند،

آنچه تو را به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند و عشق به آن کور و کرت مي کند. ابراهيمي اي و

ضعف اسماعيلي ات ترا بازيچه ي ابليس مي سازد . در قله ي بلند شرفي و سرا پا فخر و فضيلت...

آن اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد يا يک شيء يا يک حالت ، يک وضع و حتي

يک نقطه ي ضعف!

 

اما اسماعيل ابراهيم ، پسرش بود!

دکتر علي شريعتي مجموعه آثار ۶  حج

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386;ساعت 20:29;  توسط مریم; 
خاطرات سفر 4(14/10/84

امروز  صبح بالاخره موفق شدیم وارد روضه شویم.ولی جمعیت بسیار بود و گذشتن از هفت خوان بسیار وقت میگرفت.به خاطر همین در همان حیاط روضه ماندیم و مشغول به دعا شدیم.نمیدانم چه تفاوتی میان این قسمت با سایر قسمتهای مسجد است؟همه جا مسجد النبی ست ولی بخشهای دیگر مسجد گویی  با انسان بیگانه اند چیزی درک نمیکنی نمیدانم شاید به دلیل سازنده ان و انچه در ساختن ان بکار رفته .هر بار که وارد حرم میشویم از در عمر باید میگذشتیم انجا خاطرات تلخ ظلمهایی را  که به فاطمه شد به یاد میاوردیم.و با دلی گرفته وارد میشدیم.از در عثمان هم وضع همین بود.با غم وارد میشدیم .نمیدانم انجا انگار بغضی کهنه در دلمان است و سینه هامان را میفشارد .در قسمت توسعه یافته نمیدانم چرا اینقدر انسان حس غربت میکند.گویی تحمل ماندن ندارد میخواهد هر چه زودتر برود نشستن سخت است دیدن افراد سخت است...

اما وقتی وارد روضه منوره میشوی فضا فضای دیگری است.روح معنویت اینجا انسان را سبک میکنه.جای عجیبیه.چیزی که تو قسمتهای دیگه نیست.اصلا انسان احساس ارامش میکند ارام میشود خصوصا انکه در محوطه باز مسجد گنبد خضراپیامبر را هم میتوان دید. و با او حرف زد.دیگر اینجا غربت معنی ندارد.گویی سالیان سال است که اینجا را میشناسی .اشناتر از همه جا.

چه سعادتی بود امروز که توانستیم بعد از این همه انتظار وارد این فضای منور شویم.

و امروز بعد از ظهر هم سعادت دیگری نصیبمان شد.راستی خدا با دل شکستگان است.بالاخره بعد از چند روز برای اولین بار اجازه یافتیم از پشت پنجرهای بقیع نظاره گر قبور ائمه باشیم و انها را  با چشم ودل زیارت کنیم.امروز در قبرستان یقیع فکر میکردم حکمتی در این نهفته است که ما هر بار مدفن چهار امام را ببینیم و از ته دل ناله بزنیم.و انها را صدا کنیم.و بیش از پیش مظلومیت شیعه را باور کنیم.و ایمان و یقین داشته باشیم که بر حق است..وقتی چهره زائران را میبینی درد شیعه را با تک تک سلولهای وجودت حس میکنی.هر کسی را که میبینی از ته دل ناله میزند و اشک میریزد.

چهره گریان زائرین صدای نوحه ها و ضجه های دلسوختگان و دلشکستگان پشت پنجره ها ...... 

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اینجا چقدر حرف است

چقدر درد است

خدایا اینجا اقامتگاه دلهای عاشق است

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386;ساعت 21:30;  توسط مریم; 
خاطرات سفر3(12/10/84
و باز با دل شکسته به مسجد النبی می رویم.باید از هفت خوان بگذریم تا به مسجد اصلی و روضه منور ایشان برسیم و ما با چه شوقی رهسپار انجا شدیم.و باز وقتی رسیدیم مجبور شدیم پشت پرده ها بمانیم.. ورود به روضه ممنوع بود.و ما................

هیچ نمیتوان گفت .تنها باید با چشمهای اشکبار به گنبد خضرا نگریست و از دور نمای مسجد را نظاره کردو از دور زمزمه کرد با او درد فراق را و دیگر هیچ...وقتی امدیم چقدر امیدوار بودیم که بتوانیم پشت ستونها نماز بخوانیم وارد روضه شویم و در  فضای عطر اگین انجا دل و جانمان را بشویم ولی باز هم این سعادت و توفیق حاصل نشد.چه میتوان کرد؟به ناچار چندی در فضای توسعه یافته حرم ماندیم و با دلی شکسته به سوی بقیع رهسپار شدیم.شاید انجا بتوانیم بعد از چند روز انتظار از پله ها بالا رویم و ائمه یقیع را زیارت کنیم.اما زهی خیال باطل انجا هم پشت درهای بسته ماندیم و اجازه  ورود داده نشد.دل شکسته تر از همیشه پشت یقیع نشستیم و به انچه به اسلام و چهارده معصوم گذشته بود اندیشیدیم و گریستیم.

خدایا چقدر غربت است اینجا.اخر چگونه میتوان این همه درد و غم را تحمل کرد؟خدایا چقدر سخت است در چند قدمی بقیع باشی و نتوانی حتی از دور قبور چهار امام را ببینی .چقدر سنگینم امروز.......

هر بار از مظلومیت امام حسن ع شنیده بودم و از فاطمه..ولی اینجا که میاییم تازه میفهمیم که مظلومیت یعنی چه؟خدایا تو خود گفتی:  ای محمد  اگر تو و فرزندانت نبودند عالم را خلق نمیکردم پس چگونه است که اینجا با فرزندان او  اینگونه رفتار میشود؟چگونه است که مدفن چهار امام اینگونه در غربت بقیع گم شده است؟تنها چند تکه سنگ اخر چرا؟هیچ چراغی نیست شبها وقتی از پایین به قبرستان بقیع مینگری تنها ظلمت و تاریکی میبینی .هیچ چراغی نیست .حتی یک نور ضعیف.خدایا میدانم که در این سرزمین نور معنوی بسیار است و فرشتگانند که پرواز میکنندبه دور قبور ائمه و فضای انجا را منور میکنند اما برای ما همین درد بس است که میبینم در طول تاریخ با محمد و فرزندانش اینگونه رفتار شد و انان چقدر مظلومند.خدایا از این درد با که بگویم

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386;ساعت 21:0;  توسط مریم; 
ای کبوتر بقیع باهات حرف دارم.....

ای کبوتر که نشستی روی گنبد طلا

روز و شب پر میکشی تو حرم امام رضا

من کبوتر بقیعم با تو خیلی فرق دارم

سرمو به جای گنبد روی خاکها میزارم

خانه قشنگ تو کجا و این خونه کجا؟

گنبد طلا کجا قبرهای ویرونه کجا؟

انجا هر کی میپره طائر افلاکی میشه

اینجا هر کی می پره بال و پرش خاکی میشه

انجا خادما با زائر اقا مهربونن

اینجا زائرا را از کنار قبرا میرونن

تو که شب میسوزه صد تا چراغ دوروبرت

به امام رضا بگو غریب تویی یا مادرت؟

 

همیشه وقتی درد و دل کبوترهای حرم امام رضا و بقیع را میشنیدم یا  میخوندم یه حس غریبی پیدا میکردم.نمیدونستم واقعا چرا کبوتر بقیع اینقدر با سوز و گداز حرف میزنه .

فکر میکردم:

 چقدر نغمه هاش غمگینه؟اخه چرا؟

مگه تو بقیع چه خبره؟

چرا به حال و روز کبوتر های حرم امام رضا  اینهمه غبطه میخورن؟

نمیدونستم پر کبوتر چطور میتونه خاکی بشه.اخه پرنده همیشه تو اسمونه بال میزنه و اوج میگیره .وقتی تو حرم امام رضا میرفتم میدیدم دور سقا خونه تو صحن انقلاب پره از کبوتر های که هر وقت چشمت بهشون می افته نگاه  مملو از شادی و شعفشون را حس میکنی  .با خودم میگفتم  خوش بحال کبوترهای بقیع چه صفایی میکنن با ائمه بقیع با گنبد سبز مسجد النبی ..........

تو ذهنم کلی سوال بود در مورد این شعر

تا اینکه خدا قسمتم کرد رفتم بقیع

نمیتونم بگم چی دیدم فقط وقتی چشمم به غربتش افتاد تازه فهمیدم غریبی یعنی چی.تازه فهمیدم  چرا انقدر کبوترهای بقیع غمگینن.تازه فهمیدم خاکی شدن بال انها برای چیه؟تازه فهمیدم دلتنگی انها برای چیه.

وقتی پشت میله ها به نقطه ای خیره میشی و با حسرت نگاهتو میبری به طرف ان نقطه دلت زودتر میره دلت انگار پر میکشه خودشو به خاکها میماله شاید غربت بقیع را بیشتر حس کنه.

انجا بود که دیدم کبوترا چقدر زیبا زمزمه عاشقانه سر میکنن.انقدر ادب را رعایت میکردند که اصلا  در باور انسان هم نمیگنجید.انگار تا یه فاصله ای به خودشون اجازه میدادن نزدیک بشن انوقت سر تعظیم فرود می اوردن .لحظاتی چشم به قبور ائمه میدوختن بعد به نقطه ای دیگه خیره میشدن.وقتی چشماشون خیس اشک میشد اروم اروم پرهاشون را  به خاکها میمالیدن و اروم جای خودشون را به کبوترای دیگه میدادن.صحنه عجیبی بود. و عشق بازی های انها عجیبتر.

کاش میشد ما هم اینگونه ادب را رعایت میکردیم.

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386;ساعت 23:41;  توسط مریم; 
عرفات و عرفه3

اینجا  صحرای عرفات است:سرزمین شناخت سرزمین توبه و انابه سرزمین بازگشت سرزمین به خود امدن خود را یافتن ادم شدن به خدا رسیدن .اینجا سرزمین اعتراف است.باید همه چیز را اینجا یافت .باید هر چه میتوان در وجود از  اینجا ذخیره کرد.میگویند:

 

حضرت آدم كه از بهشت اخراج شد چهل روز در بالاي كوه صفا گريه ميكرد! جبرئيل فرود آمد و پرسيد چرا گريه ميكني؟ آدم فرمود: چرا گريه نكنم درحاليكه خدا مرا از جوار رحمتش دور نموده؟ جبرئيل گفت: به درگاه

خدا توبه كن و بسوي او بازگرد. آدم پرسيد چگونه توبه كنم؟ جبرئيل آدم را در روز 8 ذيحجه به مني برد و شب

 را در آنجا ماندند و صبح با هم به صحراي عرفات رفتند. جبرئيل لبيك گفتن را به آدم ياد داد و ظهر عرفه او را در عرفات متوقف كرد و كلماتي كه از جانب خداوند نازل شده بود به وي آموخت تا توبه كند.

فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ  رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيم سوره مباركه بقره آي۳۷                                                                        

میگویند این سرزمین خارج از حرم است .چرا؟چون برای ورود به مشعر به منا و به خانه خدا اول باید خود را بیابی خود را بجویی:که هستی؟چه هستی؟چه کرده ای؟به کجا میروی؟برای چه؟چه اورده ای؟و.....

دیشب شب عرفه بود.غوغای عجیبی اینجا حاکم بود.گویی محشر بود محشری عظیم.خیل جمعیت همه جا موج میزد.

وقتی وارد چادرها شدیم ظلمات بود و خاک خاک و خاک.همه جا پر ازشن بود  و صحرای عرفات مملو از جمعیتی سفید پوش ..راستی که دیشب محشر بود.گویی ادمها کفن پوشیده بودند و موقع حساب فرا رسیده بود.همه گریه میکردند.همه شرمسار بودند.هر کس قران یا مفاتیحی به دست داشت و مشغول راز ونیاز بود.غوغای عجیبی حاکم بود.همه انگار گمشده ای هم داشتند. به دنبال امام زمان میگشتند. ایا امام زمان به خیمه های انان سر خواهد زد.وقتی دعای شب عرفه  زیارت عاشورا و دعای توسل را زمزمه میکردیم نمیدانم گروه را چه شده بود که اینگونه از ته دل ناله میزدند..راستی اینجا چگونه است که هر کس پا به این سرزمین میگذارد چیزی غیر از توبه و بازگشت ارامشش نمیکند.گویی خود واقعی را اینجا باید جست.باید همه جا راگشت باید خود را ندید.شاید به همین خاطر است که میگویند اگر کسی ذره ای در وجودش کبر باشد مورد عنایت قرار نمیگیرد.اینجا غرور خریداری ندارد. تا هر زمان که خود راببینی هرگز نخواهی توانست خداجو   خدا  یاب و خدا بین گردی.

نیمه شب باز هم جمعیتی که گویی خواب به چشمانشان نمی امد سجاده ها را پهن کرده بودند و صدای راز ونیاز این صحرا را پر کرده بود . از هر خیمه ای صدای یا حسین می امدو روضه جانسوز حسین ابوالفضل و فاطمه.و امروز...............

امروز روز عرفه است.ایا موفق به توبه خواهیم شد ایا خوب می شویم؟ایا خود را خواهیم یافت؟تا به کجا خواهیم رفت؟یکباربه این سرزمین می ایند و عرفات یکبار در سال مطرح می شود و یک روز  روز عرفه است و یک روز است که به جبل الرحمه میرویم ولی یک عمر از حسین حرف میزنیم حسینی که به این سرزمین امد دعای عرفه را خواند تا عازم کربلا شود براستی چرا؟ایا هیچگاه از خود پرسیده ایم؟حکمت دعای عرفه چیست؟ایا انرا با دقت خوانده ایم ؟گویی امام حسین اینجا هم برای دوستدارانش کلاس شناخت و سازندگی بر پا کرده است.به انسان می اموزد که چگونه با خدای خود حرف بزند و چگونه عاشقانه بگوید و چگونه اعتراف کند . چگونه تمنا کند چگونه ابراز نیاز کند و چگونه از خودخواهی به ایثار برسد:راستی اگر ما همه اینها را باور داشتیم ایا اینگونه بودیم؟در دعا میخوانیم:

خدایا

تویی که بخشودی

تویی که نعمت دادی

تویی که احسان نمودی

تویی که روزی بخشیدی

تویی که توانگرم نمودی

تویی که پناهم دادی

تویی که مرا از لغزش بازداشتی

تویی که مرا عزت و سربلندی دادی

تویی که مرا یاری کردی

تویی که عافیتم بخشیدی

و منم که

بد کردم

خطا کردم

نادانی کردم

اشتباه کردم

خلف وعده کردم

پیمان شکستم

خدایا اعتراف میکنم به سنگینی بار گناهانم

خدایا ایا با اینهمه لطف و کرم و مهربانیت مرا به خود وامی گذاری؟

پناه میبرم به تو

دعای عرفه پیوند دوباره ای با امام حسین است.حسینی که حج را رها کرد تا دین زنده بماند و ما چه کرده ایم تا دین زنده بماند؟

اگر ما پیرو حسینیم به راستی چه کرده ایم؟از چه گذشته ایم؟؟؟؟از هیچ!ما خودخواهانه راه میرویم خودخواهانه خود را میجوییم و تصور میکنیم به دنبال محبوبیم.خدایا ما را چه میشود؟چه باید کرد تا به تو برسیم؟چه باید کرد تا اینگونه از تو دور نشویم.خدایا از سنگینی گناه خسته ام.گویی شانه هایم دیگر تحمل این بار سنگین را ندارد دیگر نمیتوانم .درد همه وجودم را فرا گرفته است .خدایا تو خود گفتی این سرزمین سرزمین توبه است .خدایا چگونه میتوان یک عمر گناه را در این سرزمین و در عرض چند ساعت اعتراف کرد .لحظه های تلخ گناه .وقتی مرورش میکنم بیشتر عذاب میکشم.به یادم میاورم همه محبتها و الطافت را و به یاد میاورم همه انچه را عطا کردی و من قدر ندانستم .چه نعمتهایی به من دا دی و من حتی شکرش را نیز به جا نیاوردم .اصلا نفهمیدم که چه کردی و چگونه مرا از بلاهای و خطرات نجات دادی .خدایا هر چه فکر میکنم لطف از جانب تو بوده است و ناسپاسی از جانب من.تو همیشه خدای خوبی بوده ای و من همیشه بد بنده ای بوده ام.......................

خدایا هر سال ارزو میکردیم در چنین روزی در این سرزمین باشیم  اما...ایا قدرش را میدانیم؟دیشب نتوانستم چشم بر هم بگذارم .با خود فکر میکردم در تمام طول سال تنها یک شب عرفه است شاید در عمرم تنها یکبار در چنین سرزمینی باشم انهم چنین شب عزیزی .خدایا اگر در این سرزمین هم مورد عفو قرار نگیرم و همچنان غافل بمانم چه کنم؟اگر نتونم از غرور و خودخواهی دور شوم چه کنم ..............

 

ایا میتوان اینجا و در چنین روزی اوج گرفت و از همه الودگی هاپاک شد .

باید همه تلاش خود را بکار گیریم.شاید فرصت دیگری نمانده باشد.

خدایا تنها امیدم تویی مرا دست خالی بر نگردان که بسیار به لطف و کرمت امیدوارم .

یا ارحم الراحمین.

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385;ساعت 18:55;  توسط مریم; 
خاطرات سفر 2

سلام مدینه سلام شهر پر گوهر. سلام شهر نبوت  شهر امامت  شهر شهادت .سلام بانوی اطهر

به مدینه که میرسی همراه با دلت ارام و سنگین قدم برمیداری پاهایت از چند پیچ و خم میگذرد و دل با تو که نه تو با دلت همراه میشوی پس به بقیع می رسی اینجا دلت در برابر این همه غربت و غریبی زانو میزند به خاک میفتد و زار میزند .دیدن این همه غربت از پس پنجره ها دلت را سخت می فشارد .پاهایت پشت شبکه های بقیع می ماندو دست هایت به شبکه ها گر ه میخورد و دلت اذن دخول می گیرد

السلام علیکم یا اهل بیت النبوه

و دیده های بارانی ات ان سوی شبکه ها گرم  جستجو میشود. این بار تو مانده ای و دل میرود. وارد بقیع که میشوی زمین میخورد می شکند ویران میشود تکه تکه خود را به قبورغریب ائمه بقیع می رساند .این تک سنگ ها گواه غربت فرزندان پاک رسول خداست.

حال دیگر میدانی که چه اندازه رسول خدا در ابلاغ رسالتش تنها بوده و میدانی که چرا خاک این شهر این همه داغ است و چرا خورشید اینجا این همه زار و زرد میتابد.

این مزار حسن بن علی (ع)ست .زینت دوش رسول(ص) .هم او که تابوتش طعمه تیرهای کینه شد.این مزار زینت عبادت کنندگان زمین و زمان زین العابدین (ع)است.هم او که طوفان خطبه هایش طومار حکومت شب زدگان امومی را در هم پیچیده و اینجا مزار امام باقر(ع) و امام صادق(ع) است دو پیشوا و ناشر دین نبی.

این روزها در هر گوشه دنیا به پاس خدمات هر هنرور و دانشمندی پس از مرگ مزارش را حرمت مینهند. اما تو اینجا نمیتوانی حتی قدمی به مزار غریب و بی سایبانشان نزدیک شوی.

ل بیتاب افتان و خیزان خود را به مزار ام البنین مادر عباس مربی مظهر ادب و وفا میرسانی  و انطرفتر مزار فاطمه بنت اسد مزار زنیکه دیوار کعبه در برابرش شکافت.او وارد حریم الهی گردید و نوزادش را که سر الاسرار طواف است متولد نمود.

 و خوب میدانی که اینجا زیارتگاه مردی است که سالهاست منتظر امدنش هستی و امده ای تا در فاصله ای کمتر بجوی ایش

دل که در صد رشته جادو نمیگیرد قرار

تاری از گیسوی او ارید و زنجیرش کنید.

 

اری حکایتی است حکایت غریبستان بقیع

اینجا قبرستان بقیع است  قبرستان غمها و دردها .وقتی پا به اینجا میگذاری غربت عجیبی را حس میکنی .غربتی که با بالا رفتن از پله اول بر تو مستولی میشودو هر چه به پنجره بقیع نزدیکتر  میشوی بیشتر و بیشتر میشود.تا انجا که وقتی سر به دریچه پنجره  میگذاری و چشم به قبور ائمه می دوزی ناخواداگاه زار زار میگریی. تمام وجودت می لرزد . و از این همه غریبی فریاد میزنی:خدایا مگر اینان فرزندان رسول تو نیستند؟مگر اینان امامان ما نیستند؟ ایا رسم است که با ذریه فاطمه چنین کنند ؟ایا سزاوار است با فرزندان علی اینگونه ناجوانمردانه رفتار کنند؟.دلم میخواست خاک بر سر میریختم ناله میکردم با همه وجودم فریاد میزدم زار زار میگریستم تا خون از چشمانم جاری شود در غربت این سرزمین.شبها وقتی وارد بقیع میشوی .دیگر اوج غم و اندوه  در دلت خانه میکند.گویی چیزی راکه  میبینی باور نمیکنی.با خودمیگویی اشتباه میکنم اینجا پر نور است پر روشنی

سر تا سر بقیع را چند بار میروی برمیگردی. شاید گمشده ای داری صدایش میکنی باز دلت ارام نمیگیرد گوشه ای می ایستی او را نمییابی باز به جلو میروی .هنوز چند قدمی نرفته بر میگردی شاید ان عقب تر باشدمیروی اما همه جا تاریک است .میخواهی گوش فرا دهی شاید صدایی بشنوی اما نه تو الوده تر از انی که صدای محبوب را بشنوی باز میدوی نمیدانی چه کنی به دنبال گمشده ات بگردی یا به انتظار بمانی .به قبرها بنگر شاید نشانه ای از دوست بیابی :خوب دقت کن اینجا تاریک نیست اینجا بی نور و ظلمانی نیست .اینجا خالی از زائر نیست اینجا هم گنبد دارد اینجا هم چلچراغ دارد.نگاه کن اسمانی را که بر افراشته شده بر این زمین و ماه را که میدرخشد بر بالای سر این چهار عزیز و بنگر ستاره های زیبایی را که چراغانی کرده اند این زمین را و سنگریزه ها را که چون نگینی قبور مطهر را در بر گرفته اند و می گریندو کبوترانی که با صدای خود فریاد میزنند که روزی پاسخ این ظلم را خواهیم داد. ما هر گز ساکت ننشسته ایم و نخواهیم نشست.همیشه شنیده بودم که بقیع غربت بس رنج اوری دارد شنیده بودم هر که پا در انجا میگذارد غم او را فرا میگیرد اما:

 احساس سوختن به تماشا نمیشود

 اتش بگیر تا بدانی چه میکشم

اینجا فقط دردرا حس نمیکنی با همه وجودت لمسش میکنی. انگار میسوزی تا اعماق جانت. وقتی میبینی حتی نمیتوانی خاک انجا را لمس کنی. وقتی میبینی با حسرت باید به نقطه ای خیره شوی و در دل با امامت درد دل کنی اه که انسان اتش میگیرد میسوزد از جگر ناله میزند ولی چه سود که ماموران انجا فقط به ناله های دلسوخته گان میخندند و گاه عصبانی میشوند و می گویند شما مشرکید.اینجا هم مقرارت خشکی حاکم است.راس ساعت مقرر باید محل را ترک کرد.چقدر دردناک است.و زنان اجازه ورود به قبرستان را ندارند .انها باید با حسرتی دو چندان از پشت پنجره ها بسوزند بنالند و با نگاه به دنبال قبر گمشده فاطمه بگردند.باید بو ی یاس را استشمام کرد باید با نگاه  قبر ها را دنبال کرد  .کاش  چشم بصیرتی داشتم تا او را میدیدم کاش میتوانستم بوی یاس فاطمه را را در فضای معنوی حس کنم کاش میتوانستم ببینم علی را که با کمری خمیده نالان بر سر قبر فاطمه میرود و از مردم زمانه نزد او شکوه میکند کاش میتوانستم   ذره ای از دردهای فاطمه را حس کنم کاش...................و کاش میتوانستم شیعه واقعی علی و فرزندانش باشم. کاش خود را فنا در انها میدیدم کاش ذره ذره وجودم نام  انها را صدا میکرد. با یاد انها زندگی میکردم و می مردم

کاش من فرزند فاطمه بودم و . کاشششششششششششششششششششششششش

 

ب

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385;ساعت 22:4;  توسط مریم; 
امام رضا دلم برات تنگ شده

این روزها هر جا بری انگاردلت بهونه میگیره .انگاری یه حس عجیبی داری.دلت یه جایی میخواد بره . یه حسی چشماتو پر اشک میکنه.دلت اروم و  قرار نداره یه .بوی خوشی همه جا به مشام میرسه. دلت دنبال این بوی خوش میره .خیلی سریع از تو. سریع تر از جسمت روحت رفته .کجا؟خوب دقت کنی میبینی دلت دیگه تو شهر خودت نیست.

رفته پیش امام رضا

این روزها.انقدر بوی وجود معطرشون همه جا حس میشه که بیقراران دیدارشان را بیقرار تر و نا امیدان را امیدوار میکنه به کرم ضامن اهو.به همون غریب الغربا همون امامی که با وجود همه غریبی شون همیشه به بهترین

وجه از غریبان از دردمندان از بی پناهان و از ره گم کرده گان استقبال میکنند و در لطف و کرمشون را به روی همه باز میکنند.حتی کسی که فقط یه نام از ایشون شنیده.کسی که حتی مسلمان هم نیست و مورد عنایت ایشان قرار گرفته.

همون امام رضا که این ماه به نام اوست.معطر به وجود همون امام رئوفی که با همه گناه و الودگی مون هیچ وقت در لطف و کرمش را روی به ما نمی بنده.هر وقت مهمانش بودیم صمیمانه ما را پذیرفت .درددلهامون را شنید.نوازشمون کرد .باهامون حرف زد .برامون دعا کرد و دست پر عطوفت و مهرش را بر سرمون کشید تا همه دردهامون از بین بره.

براستی که ما چقدر خوشبختیم که یه امام رضا داریم که زود رضا میشه.

اه امام رضا .دلم براتون تنگ تنگ شده. دیگه طاقت دوری تون را ندارم.کی میشه منو دعوتم کنید.کی میشه کی؟

امام رضا جان:دلم برای ضریحت تنگ شده. برای نگاههای عاشقانه زائرانت .برای ضجه های دلشکسته گان حرمت که امیدوار تو را میخوانند.برای بیماران پشت پنجره فولاد نشسته ات که نگاههایشان هم با انسان حرف میزنه و میگه تا امام رضا داریم غم نداریم نا امیدی نداریم . دردی نداریم تا عشق او هست ما نیازی به چیزی نداریم.دلم تنگ شده برای تلاش مردمی که میخواهند هر طور شده  به ضریحت برسند و دور ضریح تو بچرخند. برای ضریح زیبا و منورت که هر وقت چشم انسان به ان می افتد از عشق لبریز میشود و قطرات اشک ناخوداگاه صورتش را نوازش میکند.امام رضا دلم برای ادب و مهربانی خادمینت هم تنگ شده.برای ان مردی که روضه موسی بن جعفر میخواند با انکه هر بار همان جملات را تکرار میکند ولی در صدایش چنان سوزی نهفته ست  که هر رهگذری را میخکوب میکنه .امشب دلم میخواست گوشه صحن شما بودم گدای در خانه شما. دلم میخواست همانجا به دور از غوغای همه یه   گوشه دنجی می یافتم و با تو درد دل میکردم.امام رضا جان امشب دلم میخواست باز دوباره شنونده درد و دل ان مرد نا بینای کنار مسجد گوهر شاد بودم.دلم میخواست همانند ان شب به نوای پر سوز و اه ان مرد گوش میدادم مثل همه انان که دور او حلقه زده بودند .او میگفت:شما که به حرم وارد شده اید مورد لطف و نظر امام رضایید.او داستان سگی را گفت که به تو پناه اورده بود و خادم به دلیل نجس بودن سگ او را از حرم بیرون کرده بود و تو در خواب به او گفته بودی چرا ان سگ دلسوخته را از نزد ما بردی بی انکه به درد دلش برسی.او با من حرف داشت.مرد نابینا میگفت:تو که به سگی چنان نظر داری چگونه میشود ما را از لطفت محروم کنی. یعنی ما از سگ بدتریم؟

امام رضا جان دلم برای جای جای ضریحت تنگ شده برای زیارت نامه خواندنها برای عطش دیدنت و نزدیک شدن به تو برای ان احساس ارامشی که وقتی پا به حرمت میگذاشتم همه وجودم را میگرفت.برای ان لحظه ای که چشم انسان به گنبدت میافتد و ان هنگام وجودش خاضعانه خم میشود تا به تو به عشق به نور به وفا به مهربانی به کرم به صفا و به معین الضعفا به غریب الغربا عرض ارادت کند

.امام رضا جان دلم برای دیدنت تنگ است

.مرا دریاب

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

دوست دارم نگاهت کنم تو هم منو نگاه کنی

من تو را صدا کنم تو. هم منو صدا کنی

قربون صفات برم از راه دوری اومدم

جای دوری نمیره اگه به من نگاه کنی

دل من زندونیه تویی که تنها میتونی

قفسو وا کنی و پرنده را رها کنی

میشه کنج حرمت گوشه قلب من باشه

میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی

تو غریبی و منم غریبم اما چی میشه

این دل غریبه را با خودت اشنا کنی

دوست دارم تو ایون مقصورت از صبح تا غروب

من با تو صفا کنم توهم منو دعا کنی

دلمو گره زدم به پنجرهات دارم میرم

دوست دارم تا من می ام زود گره ها را باز کنی

دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همیشه

من رضا رضا بگم تو هم منو رضا کنی

حسرت زیارت جد تو مونده بر دلم

چی میشه اگه منو راهی کربلا کنی

یا علی موسی الرضا میشه به من نگاه کنی

انقده رضا میگم تا دردمو دوا کنی

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385;ساعت 22:59;  توسط مریم; 
خدا میشه بازم باهات درد دل کنم؟

ماه رمضان امسال هم به روزهای اخر نزدیک میشود.اگر بگویم ماه رمضان میرود اشتباه کرده ام.چرا که ماه رمضان همیشه هست.از عمر من یک رمضان دیگر کم شد .فرصتی به من داده شده بود تا خود را بهتر بشناسم و خدا جو شوم حداقل تلاش کنم بهتر باشم اما.....................

شبهای قدر با همه بزرگی و ارزش و منزلتش گذشت.همه دلخوشی ام به این چند شب بود اما گذشت و باز نشد انچه میبایست. باز هم عوض نشدم چون نخواستم .برای تغییر و دگرگونی باید یکسال تلاش کرد تا در شب قدری مورد لطف قرار گیری و بتوانی انچه را که از دست داده ای دوباره بدست اوری ولی.....................

شبهای قدر که میشود همه دگرگون میشوند همه با خدا میشوند همه حس دیگری دارند.همه قول میدهند که فرد دیگری شوند به دنبال گناه نروند پاک باشند نه بر زبان از الودگی ها دم زنند و نه حجابهای گناه را چونان پرده ای ضخیم بر دل کشند تا هیچ نوری به ان نفوذ نکند.

شب قدر همه به خوبی فکر میکنند اما فردا میشود و فرداهای دیگر.براستی چه تغییری در خود یافته ایم.ایا قول و قرارهایمان را با خدا به یاد داریم ؟ایا پایبند ان همه حرفهای شیرین انشب هستیم؟هنوز چند روزی از اخرین شب تقدیر نگذشته ست تا چه حد مرد راه بوده ایم؟ تا چه حد الوده نبودیم؟ تا چه حد بنده بوده ایم؟

دلم گرفته ست چون همان شب زیر قولم زدم.دلم شکسته ست چون همان شب وقتی از خدا خواستم مرا ببخشد و به دل خود رجوع کردم تا ببینم ایا من هم دیگران را بخشیده ام یا نه حجابی دیدم از کدورت که گوشه قلبم را تیره کرده بود.خجالت کشیدم.من بنده حاضر نیستم از خطاهای کوچک دیگران بگذرم پس چگونه ست که از خدا میخوام گناهانی را بر من ببخشد که خود از انجام انها شرم دارم؟خواستم خود را فریب دهم و بگویم بخشیدم بخشیدم.اما اینجا حرف زبان خریداری ندارد .حرف حرف دل است و هیچ چیزی از دید خدا مخفی نیست.نه هنوز هم این حجاب هست.خواستم از راه دیگر وارد شوم از کجا نقطه مقابل کینه: عشق و دوستی.دیدم انجا هم می لنگم .براستی در کدامین عشق و علاقه من به بندگان خدا اخلاص هست.اصلا برای خدا دوست داشتنی هست یا هر چه هست برای خود دوست داشتن است؟باز هم خجلت و شرمساری............................

میگویند اگر نتوانی اشک بریزی از قساوت دل است.چقدر بدبخت بودم چرا؟اخر انشب عجب  هم مرا گرفت که اشک می ریختم اما.خوب فکر کردم که برای چه میگریم دیدم برای دردهایم نه برای الودگیم.پس اگر اشکی هست برای دنیاست نه از سوز گناه نه از خجلت نه از رو سیاهی نه از شرمساری ..

انشب به گوشه گوشه وجودم سر زدم  جایی بیابم اسوده باشم .تا حریمی کنم از برای خود تا شاید تاب ماندن را داشته باشم.اما به هر جا سر زدم ندیدم جز گناه .ندیدم جز من .ندیدم جز خودم و ندیدم جز سیاهیییییییییی

.

به هر گوشه ای که سر زدم غفلت بود و غفلت.جهل بود و جهل...........و چقدر جای تاسف است که انسان خود را چنین میبیند وچنین میبیند و هیچ تلاشی برای بهتر شدن نمیکند.

به این روزهای گذشته که فکر میکنم میبینم من اختیاری ندارم.عنان مرا نفسم به دنبال خود می کشاند.به کجا؟نا کجا اباد.میدانم اما گویی نمیدانم شاید هم باور ندارم.اگر باور داشتم متحول میشدم.اما ............

دلم گرفته ست.به خودم میگویم باز هم هوایی شده ای فردا دوباره همان ادمی.همان که خانه دلش را با گناه سیاه رنگ میکند.همان که دلش خوش است که به دنیا به جاذبه های پوچ ان بچسبد و غافل شود.تو باز هم دروغ خواهی گفت باز هم بد گویی خواهی کرد و از شنیدن دردهای دیگران در دلت شاد میشوی.باز هم ریاکار خواهی بود باز هم عجب و نخوت تو را فرا خواهد گرفت.باز هم متکبرانه به دیگران مینگری .باز هم دیگران را محکوم همیشگی میدانی و خود را همیشه بر حق.باز یادت میرود که دردمندی نیازمند محبت توست.یادت میرود که هر چه داری از خداست پس از چه رو از خود میبینی بخل میکنی به انچه داری .باز هم تظاهر تظاهر تظاهر باز هم هزار رنگی با جماعت.و همه فکر میکنند تو چه خوبی ولی خودت از دلت خبر داری ولی حتی فراموش میکنی که اگر دیگران دوستت دارند این از لطف بزرگی است که خداوند ستار العیوب به تو عنایت کرده وگرنه اگر چهره واقعی تو بر همه اشکار میشد کسی حاضر نبود حتی ثانیه ای با تو باشد.و تو بازغافلی و حتی لحظه ای هم به همه انچه داری نمی اندیشی و باز غافلی.

افسوس و صد افسوسسسسسسسسسسسسسسسس.

خدایا دیگر نمیخوام اینگونه باشم .خدایا کمکم کن .دیگر تحمل این وجود دروغین را ندارم.دیگر تحمل رنگ را ندارم.میخوام به نور بیرنگی منور شوم .میخواهم خالص شوم .میخواهم در هر چه هست فقط تو را ببینم تو را بجویم تو را بخواهم خدایا یاورم باش ای دادرس بیچارگان ای پناه بی پناهان و ای مهربانترین مهربانان.

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385;ساعت 22:4;  توسط مریم; 
خاطرات سفر1

.....................امشب شب عجیبی است .امشب را باید تا به صبح بیدار ماند تا به صبح سر به سجده نهاد و خدای را سپاس گفت.امشب باید تا صبح شب زنده دار بود تا صبح ناله کرد و از او طلب مغفرت نمود.امشب شب عجیبی ست .چرا؟

امشب اخرین شب حضوراست در وادی دنیا در عدم در نبودن در مادیات .امشب اخرین شب است .اخرین شب غفلت فراموشی اما چگونه؟

امشب باید خود را دید و ندید باید خود را یافت و نیافت باید او را یافت .امشب باید بدیها را در وجود خود دید و توبه کرد .امشب باید از گناه از هر انچه قلبت را الوده کرده پاک شوی امشب باید تا به صبح استغاثه کرد .خود را نبینی.خود را؟اری خود را .من وجود خود را .امشب باید از خود بگریزی از خود دور شوی باید به سوی او روی او را بیابی او را بجویی.هر جا و هر مکان......................

به کجا میروی؟ تو که هنوز غرق شده ای تو که هنوز الوده ای. به کجا چنین شتابان میروی؟.از چه می ترسی از چه می گریزی به کجا؟

میروم نمیدانم به کجا.سر به بیابان می گذارم ولی میروم میخواهم از خود بگریزم از خود دیگر خسته شده ام .دیگر تحمل این من را ندارم .امشب لحظه های غریبی بر من میگذرد.می خواهم نباشم ولی هستم می خواهم دور شوم ولی نزدیکم میخواهم فرار کنم ولی توانی نیست نمی دانم امشب چگونه است چگونه امشب را تا به صبح خواهم کرد.

در اندیشه ام: اگر عمری را در فنا بوده ای چگونه به بقا خواهی رسیدانهم در یک شب .تو نبودی نیستی و نخواهی بود .ولی دیدی خود را و بزرگ دیدی و ندیدی او را .پس چگونه می توان در عرض یک شب او را دید و خود را ندید.تو الوده ای به دنیا به همه چیز غیر از او .شاید نخواسته ای که او را بیابی خواسته ای؟نمیدانم. اما هر وقت هر جا که به او اندیشیدم او را دیدم .هر جا او را صدا کردم او را شنیدم هر جا که سر به اسمان بلند کردم و نگاهش کردم نگاه او را حس کردم اما این لحظات بسیار اندکند من او را فراموش کرده بودم در بیشتر لحظات و بیشتر دقایق با خود بودم با دنیا با هیچ با انچه هیچ است و به گمانم همه چیز

پای به دنیا که گذاشتم ابتدای راه که بودم می ترسیدم از اینکه از او دور شوم ولی هم او بود که ارامم کرد هم او بود که مرا به رفتن تشویق می کرد. هم او بود که لحظه لحظه مرا حفظ کرد تا زمین نخورم قدم گذاشتم و رفتم .ابتدای راه او را می شناختم دوستش داشتم می دیدمش می خواستمش در همه لحظات صدایش میزدم.ولی وارد شدم به دنیا ی پر سرابی که هیچ نداشت ولی من انرا همه چیز دیدم ولی او را ندیدم.او را از خاطر بردم او را که لحظه لحظه با من بود او را که مرا برد مرا خواند مرا در اغوش گرفت برایم خواند و امیدم داد .اه وای بر من.من او را از خاطر بردم .هر روز که می گذشت از او بیشتر فاصله گرفتم از او دورتر شدم و به دنیا نزدیکتر.یکبار زمین خوردم صدای ناله او را شنیدم که میگفت :بنده ام مراقب باش اینجا پر فراز و نشیب است .اینجا زادگاه شیطان است. اینجا سراب است مراقب باش.اما من انگار مست شده بودم می شنیدم اما گویی نمی شنیدم خواستم برگردم اما زنجیر بود که مرا به سوی جلو می کشاند مرا بسته بودند به تعلقلات دنیا .بسته بودند به خودم به درختی تنومند که انرا من نامیده اند

باز هم او مرا کمک کرد تا بلند شوم ایستادم .من نبودم او بود که مرا ایستاند اما من این را هم فراموش کردم. گمان کردم خودم ایستادم باز غافل. باز فراموش کار. باز از خاطرم بردم که او بود و او هست و او خواهد بود. و .....صدای ناله او باز می امد که راه به خطا می روی. ولی من نمیشنیدم یعنی دیگر گوشی برای شنیدن نبود وجودی مست. مست دنیا چه می دید جز دنیا؟ چه می خواست جز دنیا !چه می جست جز دنیا..............

اری یک عمر است که می دوم به دنبال دنیا ولی هنوز به ان نرسیده ا م و هر بار او مرا می خواند و من می خواهم به سویش بروم ولی وقتی به راه می نگرم می بینم بسیار سخت است و من بسیار دورم.او نزدیک من است ولی من از او دورم.او با من اسیت ولی من او را از خود دور کرده ام.می اید در قلبم هر شب جای گیرد ولی وقتی دلم را می بیند که سیاه و تاریک است می رود.صدایش که می زنم برمی گردد نگاهی می کند و می گوید راست نمی گویی تو مرا صدا نمی زنی تو مرا نمی خواهی .

خدایا می خواهمت می خواهمت اما غل و زنجیر است که نمی گذارد به دنبالت بیایم می خواهمت خدایا کمکم کن.

..و چگونه می توان یک شبه خود را از این همه زنجیر رهانید و به سوی او رفت و چگونه می توان رها شد و رفت و چگونه می توان از خود دور شد و او را در نزدیکی های خود یافت.

امشب شب وداع با دنیاست.امشب باید تصمیم گرفت ثصمیمی عظیم .باید تلاش کرد باید رفت باید بپاخاست باید خواست و خواست و او را خواست.

چه سخت است اگر نخواهی و چه دردناک است اگر بمانی و چه زیباست اگر بخواهی و بروی بی انکه به پشت سر خود نیم نگاهی کنی.

اینبار هم او به مدد تو امده مثل همیشه که با تو بود .یادت هست هر گاه حرکت کردی و لرزیدی او بود که قلبت را از نور یقین منور کرد و هر بار که تردید کردی او ارامت کرد و چشمه های نور را روشن گر راهت نمود .به یاد می اوری؟

امشب هم مثل همیشه او. بود که تو را خواست و صدایت زد تا بنویسی و از خود بپرسی چه کرده ای چه می کنی و قرار است چه کنی؟ایا او را خواهی یافت ؟ایا محبوب را خواهی دید ایا انقدر معرفت پیدا کرده ای که دو.ر شوی از خودت و بیابی خدا را در همه جا ....ایا انزمان رسیده است .ایا زمان موعود امشب ست؟

84.10.5

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385;ساعت 22:52;  توسط مریم; 
دلتنگم

چگونه از تو بگويم؟ مگر مي شود از تو گفت ؟
کدامين قلم مي تواند نام تو را بر روي کاغذهاي خسته بياورد؟
مگر برگهاي سفيد را طاقت اين همه محبت است؟
ميداني؟ وقتي تو نباشي تمامي عالم در غم نبودن تو برايم شعر مي گويند و من بدون تو با اين همه درياي اشک چه کنم؟
با اين همه دشت دلتنگي به کجا آواره شوم؟
.
من مدتهاست که در نام تو محو شده ام
آرزوي من ; سراغ تو را بايد از کدامين ستاره گرفت ؟

با کدام نسيم مي شود به کوي تو وزيد؟
از کدام پنجره مي توان تو را ديد؟
و کدام جاده زير پاي تو قرباني مي شود؟
من به کدام باد صداي ترک خوردن قلبم را بسپارم؟
ابديت من ; دلتنگيم را چگونه به تو بگويم که باورت شود؟
آخر وقتي که تو نيستي انگار همه با من قهرند , پنجره ها به رويم بسته مي شوند , جاده ها را نمي بينم , ستارگان ديگر نمي درخشند و من هم نمي توانم در آسمان تو را پيدا کنم.
تو را قسم , تو را قسم به شقايق هاي غريب , در اين روزگار قحطي آغوش پناه دلتنگي هايم باش
. .

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385;ساعت 21:37;  توسط مریم; 
چقدر فرق کرده ای
 

چقدر فرق کرده اي !
-
خب همه چي فرق کرده. منم مثل همه چيز
.
-
تو کوچيک شدي ، يا دنيا بزرگ شده ؟
- دنيا تا هميشه، همين دنياست. ريگ همين ريگه. حجم، همين حجمه
.
-
اما سبز، ديگه سبز نيست. آبي ، آبي نيست
.
-
قرارمون صحبت از رنگ نبود. يادت هست... گفتي رنگ، واسه چشمها درست شده نه براي دل. خودت گفتي به چشمهات اعتماد نميکني
.
-
آره، يادمه. ولي ميدوني چيه ؟ يه چيزايي، منو داره ميترسونه. هرچي بيشتر ميفهمم، بيشتر ميترسم
.
-
خب، طبيعيه. تو داري توي مسيري راه ميري که همه تابلوهاش زنگار گرفته و کسي رو پيدا نميکني که راه درست رو نشونت بده. همه ميگن راه درست همينيه که من توشم. تو راه خودت رو انتخاب کردي و هي داري ميري جلوتر. ميدونم. مبهمه. اين ترسناکه
.
-
ترسناکتر وقتيه که تو حرف نميزني. از سکوتت ميترسم
.
-
اما خودت گفتي، براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست
.
-
براي اين بود که چيز ديگه اي نداشم. دستام خالي بود
.
-
مثل اينکه حواست نيست. تو بهترين چيزي رو که داشتي بهم دادي
.
-
نميدونم. به خدا نميدونم. اصلا ... اصلا براي چي اومدم سراغ تو ؟
- چون فکر کردي دلت داره کوچيک ميشه. يادت باشه، تا ريگ همون ريگه، منم همون دلم. از ريگ و از خاک و از سردي خاک نترس. قوي باش ! پاتو محکم بزار روش. همه اين ريگها از نسل تو هستن. باهاشون غريبي ؟
- نه . ازشون نميترسم . باهاشون رفيقم. چون قراره بيشتر عمرم رو باهاشون زندگي کنم. اون موقع، من ميشم تو . اونوقت ميفهمم که چقدر کوچيک بودي يا چقدر بزرگ
.
-
همون موقع امانتت رو پس ميگيري
.
-
کدوم امانت رو ؟
- سکوت

همه جا ساکت شد. من موندم و سکوت
.
باز هم يه عالم سوال بي جواب
.
خسته شدم. فقط راضيم به اينکه هنوز دارم راه ميرم و باکي ندارم
.
چراغ نفتي کهنه که ارثيه خاندان نشناخته ام هست، با منه و هنوز خاموش نشده و راه هم هنوز که هنوزه ادامه داره
.
مقصدم، شايد، اول يه راهه. يه راه درست
.
خدا کنه راه درست ، همين باشه
.
بالاخره يه روز ميفهمم... يه روز، يه شب
.
آره ...

 

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385;ساعت 21:33;  توسط مریم; 
ای مرگ

اي مرگ

تو از غم و اندوه زندگاني كاسته بار سنگين آن را از دوش برمي داري ،

سيه روز تيره بخت سرگردان را سرو سامان مي دهي تو نوشداروي

ماتم زدگي و نا اميدي مي باشي ديده سرشگبار را خشك مي گرداني تو مانند

مادر مهرباني هستي كه بچه خود را پس از يك روز طولاني در آغوش كشيده

نوازش مي كني و مي خواباند، تو زندگاني تلخ ، زندگاني درنده نيستي كه

آدميان را به سوي گمراهي كشانيده و در گرداب سهمناك پرتاب مي كني ،

تو هستي كه به دون پروري ، فرومايگي ، خود پسندي ، چشم تنگي و آز

آدميان خنديده پرده به روي كارهاي ناشايسته او مي گستراني.

كيست كه شراب شرنگ آگين تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناك كرده و

از تو گريزان است فرشته تابناك را اهريمن خشمناك پنداشته !!

چرا از تو بيم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان مي زند؟

تو پرتو درخشاني اما تاريكيت مي پندارند تو سروش فرخنده شادماني

هستي اما در آستانه تو شيون مي كشند تو فرستاده سوگواري نيستي.

تو درمان دل هاي پژمرده مي باشي ، تو دريچه اميد به روي نااميدان باز مي كني ،

تو كاروان خسته و درمانده زندگاني مهمان نوازي كرده آنها را از رنج راه و

خستگي مي رهاني ، تو سزاوار ستايش هستي ، تو زندگاني جاويدان داري.

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385;ساعت 21:14;  توسط مریم; 
خدای من

خدای خوب و مهر بانم مدتها است که با تو حرف نزده ام و از درد هایم نگفته ام . نه انکه دردی نداشته ام یا فراموشت کردم نه اما مدتهاست هر شب بجای نوشتن با تو حرف می زنم گاه با اشک با تو نجوا می کنم و+++++++++++++++گاه چشم بر اسمان می دوزم تا صدای از ان بالا بشنوم که مرا صدا می زند . نمی دانم می گویند مجنون شده ام خیالی نیست می گویند در راه ÷یدا کردن تو نا توانم می گویند نمی توانم نزدیک تو شوم می گویند...................اری من ان حصار را می بینم که دور تا دور مرا فرا گرفته است ولی می مانم باز به جستجوی تو قدم به قدم لظه ها را می شمارم مروم امید وار و می دانم که روزی تو را خواهم یافت. امروز شنیدم که گفته اند اگر دل شکسته ای تو را بخواند تو هم او را می خوانی. گفتند خدا خریدار دلشکستگان است خدایا امشب تا صبح در خانه ات می نشینم و تو را صدا می زنم. سر به بیا بان می گذارم و در تاریکی و سکوت ان دلم را از وجودم جدا می کنمو همه زخمهای ان نشانت مدهم همان زخمها که هر سر باز کرد تو را صدا زدم و تو مرهمی بر ان نهادی

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385;ساعت 15:13;  توسط مریم;