|
|
|
دلم را فروختم
به مست ِ دوره گرد کوچه های تنهایی به آواره وغریب سرزمین بی سرانجامی دلم را فروختم به قیمت بی خوابیهای شبانه بغضهای روزانه به قیمت جان کندن در خود شکستن بی صدا گریستن دلم رافروختم تمام شد. . . دیگر هیچ ندارم به جای آن سنگی گذاشته ام بسان سنگ گوری سرد و سخت واینک هر روز پشت پنجره عاشقی می ایستم به کوچه دل دادگی چشم می دوزم و او را می بینم که با کوله باری بردوش از آن می گذرد بی آنکه دل مرا به همراه داشته باشد می گریم به حال دلم می گریم |
|
|
بسم رب الحسین
انان که رفتند کاری حسینی کردند .انان که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند.
( دکتر علی شریعتی)
و این سرزمین نفرین شده ایا هرگز رنگ ارامش را خواهد دید؟!
این صحرا و زمین و این خاک که پیکر بی جان حسین را در اغوش کشیده این هوا که
گرمای سوزاننده ان لبهای علی اکبر را خشک کرده این اسمان که سخاوتش را از
خاندان پیامبر دریغ کرده و این فراتی که با همه عظمتش برای فرزندان علی چه حقیر شده بود
ایا هرگز میتوانند روزی دوباره خود را در چشمان فرزند فاطمه نظاره کنند؟!!
و به راستی فرات چه حقیر بود در کنار سقای کربلا!چه ناچیز سرمایه ای داشت در برابر عفاف زینب و چه
اندک لذتی داشت اب فرات برای انان که خود را با ازادگی سیراب کرده بودند.
و من اکنون بر این میگریم که حسین را تشنه به شهادت رساندند و حقیقت چیز دیگری است.حقیقت
این است که من و تو توان دیدنش را نداریم: نمیبینیم که حسین سیراب شده بود از عشق و این عشق
نه به ا ن معناست که من و تو میخوانیم :
عشق یعنی قامت استوار زینب در برابر ظالمان عالم.
عشق یعنی درد دل رقیه با سر بریده پدر.
عشق یعنی دست بریده عباس و مشک ابی که هرگز به مقصد نرسید.
عشق یعنی علی اکبر با لبان تشنه در مقابل چشمان بی قرار مادر
و عشق یعنی نماز حسین با تن سپر شده یارانش.
و لبان حسین از این عشق تر شده بود
و من ای کاش قدرت درک ما رایت الا جمیلا زینب را داشتم.
کاش میفهمیدم سر نگاه حسین را که حر بن ریاحی را به حریت رساند.
کاش میشد اشکها را مهار کرد تا برای هیچ چیز در این دنیای مجازی سرازیر نشوند مگر برای محرم حسین و من نه بر مظلومیت حسین میگریم که اشک من بر حال نزارم جاری میشود به شناختی که باید
از حسین پیدا میکردم و نکردم به درکی که با ید از حرفهای زینب و استقامتش میداشتم و ندارم ...
. حال در عزای حسین می گریم بدون درکی از عظمت آن بی نظیر عالم و این اشکها چشمها را زلال می
کند.فقط به خاطر قداست نام حسین و اهل بیتش .
و امروز دیگر هبچکس از اب فرات سیراب نمی شود ...و حزن فرات دبگر به هیچ نمی ارزد
و باران چشمان رقیه فراتی ساخته بود و حزن نگاه رباب صدها برابر غم فرات بود
و فرات چه میدانست معنی فداکاری عبدالله را!
و فرات اشک میریزد٬ اشک خون...
و این خون ایا به سرخی خون دل زینب میتواند باشد!؟گمان نمی کنم
.این خون ایا به گرمی خون سر بریده حسین می نواند باشد!؟هرگز
و غرش آسمان عظمت غم سجاد را آیا تواند گویا باشد!؟نه کم می آورد
و گرمای سوزان اتش خیمه ها هرگز به اندازه سوزش قلب حسین هست ان زمانی که از گلوی گل شش
ماهه اش فواره خون جاری بود ؟!و سختی خاک کربلا ایا کمتر از سختی قلب دشمن نبود ؟!فسم
میخورم سنگدل برای انان کم است که دل سنگ دهها برابر نرمتر است از این دیو صفتان که نگاه حسین
در انها اثر نکرد ؟
و ان راهب مسیحی چه دید در ان نگاه که به زانو در امد؟و من و تو امروز بر این مینالیم که سجاد مریض
را به اسارت بردند حالی که غم سجاد از ناتوانی اش بود برای شر کت در ان جنگ نابرابر !
و زیبایی کربلا را فقط در نگاه زینب باید جست که نور سر بریده حسین را میدید و هاله سیاه کفر یزید!
و امروز بیا بر این بگرییم که خونی ریخته شد که قدرش را نمیفهمیم و گرامی نمیداریم نیت اسمانی انها
را انگونه که باید و بیا بر این ناله کنیم که ۱۴۰۰ سال گذشت و هنوز حسین را نشناختیم و بیا شرم کنیم
که فرات هنوز نخشکیده و هنوز راه اسمانی حسین را در کوچه پس کوچه های دنیایی مان پیدا نکردیم...
این مقاله زیبا را زینب عزیزم نوشته .حیفم امد که چنین توصیف با احساسی از واقعیتهای کربلا را تو وبلاگم نزارم.
به امید حسینی بودن و ماندن مان.
التماس دعا

محراب کوفه امشب در موج خون نشسته
یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته
سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین
از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید
رفت آن یتیم پرور، عالم یتیم گردید
دیگر نوای تکبیر از کوفه بر نیامد
نان آور یتیمان دیگر ز در نیامد
غمخوار دردمندان امشب شهید گردید
امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید
تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت
امشب شرنگ بیداد در کام مجتبی ریخت
امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند
مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند
تیغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد
امشب به نام سجاد خط اسارت آمد
امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید
آری برادر امشب زینب اسیر گردید
باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان
امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران
امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید
امشب بنام قرآن، قرآن شهید گردید
سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین
"حمید سبزواری"
شیطان
اندازه یک حبه قند است
گاهی می افتد توی فنجان دل ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهر آگین دیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
.
.
.
طعم دهان تلخ تلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تار و پودم
این لکه ها چیست ؟
بر روح سر تا پا کبودم !
ای وای پیش از آن که از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آن که داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کی می رود درد و کی درمان می آید ؟
چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی
خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی
به هر لب دعای تو فرشته بوسه می زند
برای درد بی امان چرا دعا نمی کنی
به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند
به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی
سحر زباغ ناله ها گل مراد می دمد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی
دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود
پرنده اسیر را چرا رها نمی کنی
ز اشک نقره فام خود به کیمیای نیمه شب
مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود
وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هر که آمدپیش حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه زفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی
آمدند ازراه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست
آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنهکار سیه دل بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
گفتنم عمر خودت کردی تباه
نامه ی اعمال تو گشته سیاه
ما که ماموران حق داوریم
اینک تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
ناامید از هر کجا ودلفکار
می کشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد
ازجنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان
نورپیشانیش فوق کهکشان
چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب آدم می زدود
گیسوانش شط پر جوش و خروش
در رکابش قدسیان حلقه به گوش
صورتش خورشید بود وغرق نور
جام چشمانش پر از شرب طهور
لب که نه سر چشمه ی آب حیات
بین دستش کائنات و ممکنات
خاک پایش حسرت عرش برین
طره یی ازگیسویش حبل المتین
بر سرش دستار سبزی بسته بود
به دلم مهرش عجب بنشسته بود
در قدوم آن نگار مه جبین
از جلال حضرت عشق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روزقیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده
سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه اینجا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است
اینکه می بینید در شور است و شین
ذکر لا لا ئیش بوده یا حسین
دیگران غرق خوشی و هلهله
دیدم او را غرق شور و هروله
با ادب در مجلس ما می نشست
او به عشق من سر خود را شکست
سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است
خویش را در سوزعشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
اسم من راز و نیازش بوده است
خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید
اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه می شد صورتش بهرم کبود
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذررقیه کرده است
تا که دنیا بوده از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
اینکه در پیش شما گردیده بد
جسم و جانش بوی روضه می دهد
حرمت من را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی عدا شود
در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم
باز بالاتر به روز سر نوشت
میشود همسایه ی من در بهشت
آری آری هر که پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است
شاعر:امیر حسین میر حسینی
برف نو، برف نو، سلام، سلام
بنشين، خوش نشسته ای بر بام
پاکی آوردی ، ای اميد سپيد
همه آلودگی ست اين ايام
راه شومی ست ميزند مطرب
تلخ واری ست ميچکد در جام
اشک واری ست ميکشد لبخند
ننگ واری ست ميتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پيرار
نقش همرنگ ميزند رسام
مرغ شادی به دامگاه آمد
!به زمانی که بر گسيخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
!ای دريغا که بر نيايد گام
تشنه آنجا به خاک مرگ نشست
!کآتش از آب ميکند پيغام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ايم از کام
!خام سوزيم الغرض بدرود
! فرود آی برف تازه، سلام تو
خدایا دیگه بریدم.خسته شدم.دلم میخواد یه جا برم که هیشکی نباشه.یه جا که فقط تو باشی و من بتونم یه عمر فقط با تو باشم و با تو درد دل کنم.خدایا من گله دارم از همه .خدایااااااااااااااااااا
میدونم خودت گفتی بشارت برای صابرانه.ولی خدا اخه هر ادمی هم ظرفیت تحملی داره.
کمکم کن.
زائری بارانی ام اقا به دادم میرسی؟
بی پناهم خسته ام تنها بدادم میرسی؟
گر چه اهو نیستم اما پر از دلتنگی ام
ضامن چشمان اهو ها بدادم میرسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرا بدادم میرسی؟
دل را ز رضا
اگر بگیرم چه کنم؟
بی مهر رضا
اگر بمیرم چه کنم؟
روزی که کسی را به کسی کاری نیست
دامان رضا
اگر نگیرم چه کنم؟
نیمه گمشده . . .
نیمه گمشده ام آخر کیست
این سوالیست که با خود دارم
نیمه گمشده ام یک سیب است
سیب سرخی که ز باغ ازلی می آید
نیمه گمشده ام یک آهوست
وچه چشمان سیاهی دارد
چقدر تندرواست
مثل این که دل او نیز هوایی دارد
نیمه گمشده ام یک دریاست
چقدر موج و تلاطم دارد
چقدر جذر چقدر مد چقدر آبی روشن دارد
نیمه گمشده ام یک رود است
از کنار دل من می گذرد
و ترش می سازد به هوای دل سودا زده اش
نیمه گمشدهام یک کوه است
پر صلابت پر حجم و عجب شرم و حیایی دارد
نیمه گمشده ام یک بید است
که به مجنون صفتی مشهور است
نیمه گمشده ام یک فصل است
که همه فصل خدا را دارد
نیمه گمشده ام یک ساز است
و صدای نی مجنون دارد
و صدای دل پر درد زمان که برای دل من می خواند
نیمه گمشده ام یک ابر است
سیرت و صورت زیبا دارد
ولی گه گاه دلش می گیرد پس کمی اشک ز خود می بارد
نیمه گمشده ام یک دشت است
پر ز گلهای شقایق شده است
پر ز عطر است پر ز سنبل
پر ز خواب گل مریم شده است
نیمه گمشده ام مهتاب است
که شب تار به هم می پوید
نیمه گمشده ام یک تنهاست
که دلی پر ز شکایت دارد
و کسی را به نفس می خواهد که بر او راز و غم دل گوید
نیمه گمشده ام در یاد است
و درون دل من می ماند
نیمه گمشده ام را ز خدا می خواهم
و برای دل مهتابیمان نور و عشق ابدی می خواهم
نور و عشقی ز صفا می خواهم که میان من و اوجاوید است
اگر دل دليل است
…سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايماگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم
!اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟
!گواهي بخواهيد، اينك گواه
:همين زخمهايي كه نشمرده ايم
!دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم
"
بوی دلتنگی همیشه ی پاییز می دهد؟
نه...این هوای مه گرفته ی حیاط تنهای خانه است!
حیاط خانه ی ما تنهاست
و حوض خانه ی ما بی آنکه دل به سیب های قرمز هر روزت
بسته باشد...دل تنگ است!
و شب ها...وقتی دل شب هم تنگ می شود
بارش ستاره بود از روی دست نوازش درختان گاه و بی گاه
بر دوش لرزه های آب
و خنکای نسیم
بر پلک های گرم و شاد و گیسوان شب...که حالا همرنگ
بخت هجاهای در گلو مانده است...
آی..امان از بغض های تا نیمه گریه کرده...
امان از این سه نقطه های بی احساس!
کسی نمی فهمد!
من دلم برای شب های قدری که صدای گریه ام
به آسمان بلند بود و لابه لا ی آن همه قلب پاک، ناپیدا
من دلم برای قسم هایت تنگ شده است
من دلم برای گریه های همنوای «یا زهرا» و پهلوی شکسته و...
من دلم برای صدای خالص و بی ادعای پیر مرد کنارم تنگ شده است
من دلم برای ضجه های نیمه شب:
الهم اغفر الذنوب التی تهتک العصم..ت تنگ شده.
من دلم برای حال آن روز تنگ شده.
من دلم برای روزی که تمام دلخوشی ام شب های تمنا و
اشک و آه و حسرت بود و صدای مقدست...
من دلم برای هر چه قلب پاک و شکسته بود
که همه با هم صدایت می زدیم...به یاد بارش نور
به یاد آنکه صدای خسته و ضعیف من
به لطف آن همه نفس های لطیف و دردناک
عطر اجابت داشت...
دلم تنگ شده است!
چه فرقی می کند!
اینجا کسی صدایت را نمی شنود!
دلـم برای هر آنچه دلتنگیست،تنگ است
دلـم برای هر آنچه دست نیافتنیست،تنگ است
دلـم برای هر آنکه نادیدنیست،تنگ است
دلـم برای هر آنچه اینجا نیست،تنگ است
خدا ی مهربانم دلم تنگ دیدار توست
مرا دریاب

|
دلت را خانه ماکن ، مصفا کردنش با من
به ما درددل افشا کن ، مداوا کردنش با من اگر گم کرده ای دل،کلید استجابت را ، بیا یک لحظه با ما باش ،پیداکردنش بامن بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش بیاورقطره ای اخلاص ،دریاکردنش بامن اگر درها برویت بسته شد، دل برمن کن بازآ دراین خانه دق الباب کن ،بازکردنش بامن به من گو حاجت خودرا، عجابت می کنم آنی طلب کن آنچه می خواهی ،محیا کردنش بامن چوخوردی روزی امروز،مارا شکر نعمت کن غم فردا مخور ، تاءمین فردا کردنش بامن بیا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را بیاور نیک و بد را ،جمع و منها کردنش با من اگر عمری گنه کردی ،مشو نومید از رحمت تو ، توبه نامه را بنویس ، امضا کردنش با من | |

|
اي كاش آب بودم
............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... ....
احمد شاملو
............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... .
گر مي شد آن باشي كه خود مي خواهي
آدمي بودن
حسرتا !
مشكلي ست در مرز ناممكن. نمي بيني ؟
اي كاش آب بودم – به خود مي گويم –
نهالي نازك به درختي گشن رساندن را
( تا به زخم تبر بر خاكش افكنند
در آتش سوختن را ؟ )
يا نشاي سست كاجي را سرسبزي جاودانه بخشيدن
( از آن پيش تر كه صليبش آلوده كننده
به لخته لخته خوني بي حاصل ؟ )
يا به سيراب كردن لب تشنه ئي
رضايت خاطري احساس كردن
( حتي اگرش به زانو نشانده اند
در ميداني جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشيري گردنش بزنند ؟
حيرتت را بر نمي انگيزد
قابيل برادر خود شدن
يا جلاد ديگر انديشان ؟
يا درختي باليده ناباليده را
حتي هيمه ئي انگاشتن بي جان ؟ )
مي دانم مي دانم مي دانم
با اين همه اي كاش آب مي بودم
گر توانستمي آن باشم كه دلخواه من است .
آه
كاش هنوز به بيخبري
قطره اي بودم پاك
از نمباري
به كوهپايه ئي
نه در اقيانوس كشاكش بيداد
سرگشته موج بي مايه ئي |
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم؟ ![]()
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی، برو با دل بیا تا من بگردم![]()
تو را چه میشود؟نمیدانم
دلت گرفته چرا؟نمیدانم
خسته ای غبار گرفته چرا؟نمیدانم
تو غم گرفته ای و من شکسته دلم .چرا؟نمیدانم.
اگر چه امدی به دیدنم ولی
چرا ندیدمت؟نمیدانم.
تو میروی و من
باز به انتظارت نشسته ام.چرا؟نمیدانم
هر شب از دلم سوال میکنم
ایا هنوز در دلش نشسته ای؟نمیدانم
صدای در دلم موج میزند
صدای اشناست؟نمیدانم
امید در دلم جوانه میزند
دلی که عاشق ست هماره عاشق ست![]()
چرا؟نمیدانم

نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود
شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بود
نخستین اتفاق تلخ تر از تلخ در تاریخ
که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرم بود
اگر در کربلاطوفان نمی شدکس نمی فهمید
چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود.
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن
عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم
راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید
گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش
عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش
فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید
گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم.
گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق
عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع)
گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید
بر خشک چوب نيزهها گل کرد خورشيد
خورشيد را بر نيزه گوئي خواب ديدم
خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است
خورشيد را بر نيزه کمتر مي توان ديد
با من مدارا بيشتر کن ساقي امشب
مي ده حريفانم صبوري ميتوانند
با ناشکيبايان صبوري را قرينند
من زخم دارم من صبوري کي توانم
ساقي سلامت اين صبوران را مبارک
من گر چه اينجا آشيان دارم غريبم
من زخم داغ آدم اندر سينه دارم
ميراثخوار رنج ِ هابيلم برادر
يحيي! مرا يحيي برادر بود در چاه
بردار با عيسي شريک درد بودم
با عاشقي ميثاق خون در مهد کردم
در چاه کوفه واي حيدر ميشنيدم
عمار وش چون ابر و دريا مويه کردم
با ميثم از معراج دار آوار خواندم
صفراي رنج مجتبي در کام دارم
من با حسين از کربلا شبگير کردم
بر خشک چوب نيزهها گل کرد خورشيد
وادي به وادي خون پاکان موج ميزد
دست علمدار خدا را قطع کردند
مرغان بستان خدا را سر بريدند
زنجير خائيديم و صبر مرگ کرديم
تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما
بر خشک چوب نيزهها گل کرد خورشيد
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم
تو را در مثنوي، در ني، تو را درهاي و هو، در هي
تو را در بند بند نالههاي بي صدا ديدم
تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم
دوباره ليله القدر آمد و شوريدگيهايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم
شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم
صدايت كردم و آيينهها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم
نگاهم كردي و باران يكريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم
تو را در شمعها، قنديلها، در عود، در اسپند
دلم را پرزنان در حلقه پروانهها ديدم
تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژههاي سبز رنگ ربنا ديدم
تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم
تو را ديدم كه ميچرخيد گردت خانه كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم
شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم
شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم
در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم
دمي كه اسبها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را اي بيكفن، در كسوت آل عبا ديدم
دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه زهرا(س)
تو را محكمترين تفسير راز «انما» ديدم
هجوم نيزهها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم
تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم
تو را هر روز با اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم
همان شب كه سرت بر نيزهها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم
تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم
سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم
به يحيي و سياوش جلوه ميبخشد گل خونت
تو را اي صبح صادق با امام مجتبي (ع) ديدم
تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بيتاب در بيتابي طشت طلا ديدم
شكستم در قصيده، در غزل،اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم
تمام راه را بر نيزهها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري تو را ديدم
دل و دست از پليديهاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم
چنان فواره زد خون تو تا منظومه ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم
مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم
تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.
عرفان نظرآهاری
سرگشته
شبی که آوای نی تو شنیدم چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم نشانهای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
من همه شب پی تو گشته ام از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را ز گل شنیده ام دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
دل من سرگشته توست نفسم آغشته توست
به باغ رویا ها چو گلت بویم در آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
در این شب یلدا ز پی ات پویم به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
مه و ستاره درد من می دانند که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو میان اشک من چو گل واشو
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
اهای تویی که از اون مینویسی
بدون مرام اون از جنس سنگه
اونی که لاف عاشقی را میزد
یه روز تنهام گذاشت با کلی نیرنگ
غریبی بیکسی اندازه داره
اخه دل منم خدایی داره.
کسی که یه روزی دلش با من بود
ببین قلبش شده یه تیکه از سنگ
اونی که لاف عاشقی را میزد
ببین تنهام گذاشت با کلی نیرنگ
برید بهش بگید فرقی نداره
بخواهد پیشم بمونه یا نمونه
غریبی بیکسی اندازه داره
اخه دل منم خدایی داره![]()
غنچه به دل گرفته گفت:"زندگی لب ز خنده بستن ست
گوشه ای درون خود نشستن ست"
گل به خنده گفت:
"
زندگی شکفتن ست
با زبان سبز راز گفتن ا ست"
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر میکنی
راستی کدامیک درست گفته اند؟
من که فکر میکنم
گل به راز زندگی اشاره کردها ست
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن
بیشتر ز غنچه پاره کرده است
قیصر امین پور
عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو بر به گریبان خویش
اینه روزی که بگیری به دست
خود شکن انروز مشو خودپرست
خویشتن اری مشو چون بهار
تا نکند در تو طمع روزگار
عمر به خوشنودی دلها گذار
تا ز تو خشنود شود کردگار
درد ستانی کن و درمان دهی
تات رسانند به فرمان دهی
گرم شو از مهر و زکین سرد باش
چون مه و خورشید جوانمرد باش
هر که به نیکی عمل اغاز کرد
نیکی او روی بدو باز کرد
نظامی
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
خزان عشق!!
شعر از رهي معيري
شد خزان گلشن آشنايي
باز هم آتش به جان زد جدايي
عمر من اين گل. طي شد بهر تو
ور تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي
با تو وفا كردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداري با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر ووفايي
نوگل گلشن جورو جفايي
از دل سنگت...آه
دلم از غم خونين است
روش بختم اين است
از جام غم مستم
دشمن مي پرستم
تا هستم
تو مست ازمي به چمن
چون گل خندان از مستي بر گريه من
با دگران در گلشن نوشي مي
من ز فراقت ناله كنم تا كي؟
تو و اين چون ناله كشيدن ها
من و گل چون جامه دريدنها
ز رقيبان خواري ديدنها
دلم از غم خون كردي
جه بگويم چون كردي
دردم افزون كردي
برو اي از مهر و وفا عاري
برو اي عاري ز وفاداري
كه شكستي چون زلفت عهد مرا
دريغ و درد از عمرم
كه در وفايت شد طي
ستم به ياران تا چند
جفا به عاشق تا كي؟
نمي كني اي گل يكدم يادم
كه همچو اشك از چشمت افتادم
گرچه ز محنت خوارم كردي
با غم و حسرت يارم كردي
مهر تو دارم باز
بكن اي گل با من
هرچه تواني ناز
خوب من -
شعر از معيني كرمانشاهي
خوب من
تا در گوشم . قصه تو
در چشمم . چهره تو
در سينه من . آتش تو
پنهان شد
در لبهايم سوز بيان
در قلبم شور نهان
در ديده من اشك روان
جوشان شد.
با اين مستي . كجا بروم؟
از كويت . چرا بروم؟
كه بي وفا نباشم.
تا در گوشم قصه تو
در چشمم چهره تو
در سينه من آتش تو
پنهان شد.
از درياي تو بركنارم
در موج تو زه ندارم
كه آشنا نباشم
تا افشاندي . موي سيه
به دوش و رو چو مه.
گلزار جهان در نظرم توفان شد
توفان شد - تو فان شد
آمدي جانم به قربانت!!
شعر از استاد شهريار
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟؟
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟؟
بي وفا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا؟
نوشدارويي - نوشدارويي - نوشدارويي و
بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل - سنگدل - سنگدل اين
زودتر ميخواستي - حالا چرا؟
عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنينا- نازنينا- نازنينا ما به ناز تو
جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان
ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من - در شگفتم من
نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا؟
بي مونس وتنها چرا؟؟
نه دلداري دارم
نه غمخواري دارم
گرفتار حسرت نصيبم
پريشاني دور از حبيبم
سراپا دردم من
به غم خو كردم من
چه پرسي از نام ونشانم
اسيري دور از آشيانم
سرگردانم - بي سامانم
همچون مرغ طوفانم
دراين عالم همچون شبنم
يك دم بر جا مي مانم
نه محرمي نه غمگساري- دارم من
فغان كه جان بيقراري دارم من
خواهم به جاي اشك او را
بهار دلجو را- شبي كنار خود بينم
خواهم اثر كند گاهي
فروغي از ماهي
به شام تار خود بينم
نه مستم نه هشيارم .... من
نه خوابم نه بيدارم ...من
نه از من خبر دارد كس
نه از خود خبر دارم من
واي از تنهايي
واي از رسوايي
نه محرمي . نه غمگساري دارم من
فغان كه جان بي قراري دارم من .........
ترانه امشب در سر شوري دارم.....
امشب در سر شوري دارم
امشب در دل نوري دارم
باز امشب در اوج اسمانم
باشد رازي با ستارگانم
امشب يك سر شوق و شورم
از اين عالم گويي دورم
همه شب نالم چون ني(كاروان)
شعر از رهي معيري
همه شب نالم چون ني ، كه غمي دارم
دل و جان بردي ، اما نشدي يارم
با ما بودي ، بي ما رفتي.
چون بوي گل به كجا رفتي؟
تنها ماندم ، تنها رفتي
چون كاروان رود...
فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم
فتادم از پا به ناتواني
اسير عشقم ، چنان كه داني
رهائي از غم نمي توانم
تو چاره اي كن كه ميتواني
گر ز دل برآرم آهي
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشك آتشين ريزد.
چون كاروان رود
فغانم از زمين
بر آسمان رود
دور از يارم خون مي بارم
نه حريفي تا با او غم دل گويم
نه اميدي در خاطر كه تو را جوبم
اي شادي جان ، سرو روان،
كز بر ما رفتي،
از محفل ما ، چون دل ما
سوي كجا رفتي؟؟
تنها ماندم ، تنها رفتي
چو ن بوي گل به كجا رفتي؟؟
به كجائي غمگسار من
فغان زار من بشنو...... باز آ
از صبا حكايتي از روزگار من بشنو
باز آ ..... باز آ..............سوي رهي
چون روشني از ديده ما رفتي
با قافله باد صبا رفتي
تنها ماندم ، تنها ماندم.......
باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
میخورد بر بام خانه
یادم ارد
روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان
کودکی ده ساله بودم
نرم و نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو اهو
می پریدم از سر جوی
دور میگشتم ز خانه
میشنیدم از پرنده
از لب باد ورزنده
داستانهای نهانی
رازهای زندگانی
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابرها
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابرها را
بس گوارا بود باران
به چه زیبا بود باران
میشنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای زندگانی
پندهای اسمانی
بشنو از من کوک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره
خواه روشن
هست زیبا
هست زیبا
دور بايد شد
پشت دريا شهری است
پشت دريا شهری است که در آن پنجره ای نيست تجلی ای نيست
که در آن عاشق و معشوق ز ديدار هم آزرده دل اند
پشت دريا شهری است که در آن بلبلکان در قفس اند بيمارند
جای کرکس که درون قفس بلبل نيست
پشت دريا شهری است که در آن مهرو محبت مرده
که درآن بيشه ی عشقی است تهی تهی از عاشقی و راز و نياز
پشت دريا شهری است که در آنجا انسان
می خورد خون برادر به شرنگ
با نيرنگ
پشت دريا شهری است
قايقی بايد ساخت دور بايد شد از اينجا و از آن شهر غريب
واز آن شهر غريب دور بايد شد دوووووور
ديشب بياد تو
هفت آسمان را
به جستجوی ستاره ات
بوييدم...
سرت را روی شانه ام بگذار
ديگر برايت،
نه حافظ ميخوانم،
نه شمس،
نه حتی سهراب.
فقط تو...
شعر تو را خواهم گفت.
گل سرخی را ديدم که در جاده زندگی از کنارم ميگذشت
گفتم کيستی؟؟؟
گفت لحظه لحظه هايی که بر تو می گذرد
گفتم....
لحظه هايم را از من نگير
با من بمان و هرگز از کنارم نرو ....
با اعماق وجودم تو را می گويم که دوستت دارم
ولی نشنيد و رفت....
گريه کردم ....فرياد زدم..... صدايم را شنيد !!!
با صدايی بلند گفت اگر سريع تر بيايی به من خواهی رسيد
من هر شب غربتم را در آغوش می کشم
و گونه هایم تر میشود
غربت اشکهایم هنوز رنگ انتظار دارد
بهار پشت گرده های خیس پائیز قدم می زند
زندگی زیر پاهای سرنوشت له می شود!!
و من هر روز زیر خاکستری ها گم می شوم
و احساسم زیر دودها کبود !
چشمانم رنگ بغض می گیرد
و دلم رنگ سنگ!
ننه سرما غربت مرا با قصه های شیرین و فرهادش می شکند
و من رنج فرهـــــــــاد را در بیستون دلم حس می کنم!
شیــــــــــرین تو می مانم!
تا چشمان دلم را باز می کنم جوانه ای می بینم
زیر تخته سنگ !
جوانه محبت
ســـــــلام محبت!
و خدا هنوز می آفریند
از جنس انسان
اما تا نگاهش می کنی رنگی دیگردارد
بينوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست !اي
در گوشه اي بمير! كه اين راه ، راه توست
اين گونه گداخته ، جز داغ ننگ نيست
وين رخت پاره ، دشمن حال تباه توست
در كوچه هاي يخ زده ، بيمار و دربدر
جان مي دهي و مرگ تو تنها پناه توست
باور مكن كه در دل شان مي كند اثر
اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه توست
اينجا لباس فاخر و پول كلان بيار
تا بنگري كه چشم همه عذرخواه توست
در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا
اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه توست !
شبی در سوگ انسانها به خلوتگاه دل رفتم
تک و تنها ، محیطی خالی از غوغا ،
فقط من بودم و دل بود ،
نه آوایی ، نه آهنگی ،
سکوتی سخت حاکم بود ،
که ناگه دل به تنگ آمد و
با فریاد جانکاهی ندا در داد ،
که ای انسان ،
الا ای اشرف مخلوق ،
الا ای برترین موجود ،
چرا حرمت نمیداری شرافت را
، تو انسانی ،
تو آنی کز نجات فرد بیماری به کام مرگ ،
به جانش میزنی قلب دگر پیوند ،
ولیکن گونه ای از تو ،
به راه خودپرستیها ، هواها ، خودپسندیها ،
لگدمال هوس بنموده آیین نبوت را
و در گورهواها کرده اش مدفون
و خواند بر مزارش با هزاران حیله و افسون
سرود افتخارات دروغین را
نمی دانم کدامین را کنم باور،
شفقتها و رحمتهای یزدانی
و یا این شیوه های رذل حیوانی
نمی دانم کدامین را کنم باور
از مرگ عاطفه می ترسم
از دروغ و نیرنگ زمانه
از صدای پای خرافه
از حقارت پاکی ها
از شقاوت خاکی ها
از درندگی شب پرستان
از پلیدی شب پرستان
از فریب و دنیاپرستی
از نهیب و شهوت پرستی
از کودکی انسان ها
از مرگ عاطفه ها
---------------
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق
یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم ترعشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختنعشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناهعشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و در یا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی بندگی آزادگیزندگي رو دوست دارم با تمام بد بياريش
عاشقي رو دوست دارم با تمام بي قراريش،
من مي خوام اشک و بفهمم وقتي از چشام مي ريزه ،
تنهايي گرچه کشنده ست،
واسه من خيلي عزيزه،
تو کتاب نوشته عاشق خيلي تنها ،
خيلي خسته ست ،جاي بارون
بهاري روي چترهاي شکسته ست ،
اما من مي گم يه عاشق همه دنيا رو داره ،
همه چترها رو بايد بست، وقتي آسمون مي باره،
نون عشق و مي خورم منت نانوا ندارم،
سينه سوخته عاشقم با کسي دعوا ندارم،
توي دنيايي که گرگ و بره گي تو ذاتشه،
من مي خوام خودم باشم ،
با هيشگي کاري ندارم،
زنده بودن نمي خوام ،زندگي قاموس منه،
فقط و فقط دورنگي ،تنها کابوس منه ،
گرچه خاکم زير پا ،اما غرورم آسمون،مشکي رنگ عشقمه،ترانه ققنوس منه.
کاش مي شد دارو باشيم نه زخم کاري نه نمک ، قطره آبي باشيم رو قلب خشک پر ترک ،
واسه عشق و عاشقي تو سختي هاش کم نزاريم ،واسه خودمون آدمي باشيم نه آدمک،
خيلي ها ميگن ،که عاشقي رو ديدار بدونيم ،
اما من ميگم که عشق و طرح ديوار ندونيم ،
من مي خوام مثل موج نباشم ، اما بمونم ،
کاش مي شد تو عين سختي بازم عاشق بمونيم.
خلوتم را نشكن
شايد اين خلوت من كوچ كند
به شب پروانه
به صداي نفس شهنامه
به طلوع اخرين افسانه
و غروبي كه در ان
نقش ديوانگي يك عاشق
بر سر ديواري پيدا شد.
خلوتم را نشكن
خلوتم بس دور است
ز هواي دل معشوق سهند
خلوتم راه درازي ست ميان من و تو
خلوتم مرواريد است به دست صياد
خلوتم تير وكماني ست به دست ارش
خلوتم راه رسيدن به خداست
خلوتم را نشكن
تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب
بديناسن خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب
تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه
چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب
مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
كه اين يخ كرده را از بيكسي ها مي كنم هرشب
تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب
بي تو دلتنگي به چشمانم سماجت مي کند
واي ، دل چون کود کي بي تو لجاجت مي کند
اشتياق ديدن تو ميل خاموشي نکرد
هيچوقت عشقت به دل فکر فراموشي نکرد
عشق من با تو به ميزان تقدس مي رسد
بي حضورت دل به سر حد تعرض مي رسد
«
دوستت دارم» براي من کلام تازه نيستحد عشقت را برايم هيچ چيز اندازه نيست
در غياب تو غريبانه فراغت مي کشم
بر گذشت لحظه ها طرحي ز طاقت مي کشم
چشمهايم را نگاه تو ضمانت مي کند
گرمي دست مرا دستت حمايت مي کند
با تنفس در هواي تو هنوزم قانعم
ابتلاي سينه را اينگونه از غم مانعم
چشمهاي مهربان تو فراموشم نشد
هيچکس جز ياد تو بي تو هم آغوشم نشد
من تو را با التهاب سينه ام فهميده ام
ساده گويم خويش را با بودنت سنجيده ام
بی تو من زنده نمانم
بی تو طوفانزده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟
***
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی .
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم ؛
دگر از پای نشستم
گو ئیا زلزله آمد ؛
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
***
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟
که زکویت نگریزم
گربمیرم ز غم دل؛
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم
عشق...
در این توّهم، یکنفر آخر بگوید
قلبی که من گم کرده ام در سینۀ کیست؟
جز کوره راه گم شدن در واژۀ عشق
راه رسیدن تا رهایی، عاقبت چیست ؟
آخر بگوید یکنفر بی پرده با من
آیا جواب عشق ِصادق بی وفاییست؟
گر بی وفایی لایق ِ عاشق نباشد
پس این ریا کاری به حقّ عاشقان چیست؟
عمری به حیرت مانده ام در قعر ابهام
راز جدایی ها پس از عاشق شدن چیست؟
عمری به دنبال محبت در سرابم
لیک اندرین حسرت مرا یاریگری نیست
در کنج این زندان ز تنهایی شکستم
آخر نمیدانی که تنهایی چه دردیست...
با تو ستاره می شوم...
همیشه با نگاه تو، با تو عبور می کنم
از اینکه عاشق تو ام، حس غرور می کنم
از سایه سایه های شب، همیشه می گریختم
از دوری تو همنفس، بغض دوباره می شوم
ناجی شام شوکران، با دل عاشقم بمان
به حرمت حضور تو، چون تو یگانه می شوم
خانه به خانه دیدمت، همچو فسانه دیدمت
با تو ستاره می شوم، با تو ستاره می شوم
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
شاد باشید
پنجره ها را بسته اند
تا سکوت معصومانه نیاز را نشنوند
پنجره ها را بسته اند
تا نگاه بی گناه التماس را نبینند
پنجره ها را بسته اند
مبادا قاصدکی از دریچه احساس به قصر حقیرانه باورهایشان حمله کند
پنجره ها را بسته اند
و خود را پشت پرده های غرور پنهان کرده اند
مبادا نسیم حقیقت پایه های سست ارزوهایشان را در هم بریزد
کاش میدانستند
مرگ ارام ارام از پنجره بسته زندگی عبور خواهد کرد
و ان روز تنها تر از همیشه
تسلیم خواهند شد
رفته رفته به صدف مهمان شد
در نهان خانه تاريک صدف
محرم راز شد و عريان شد
چند روزي که گذشت ديد منزل تنگ است
در و ديوار صدف چون سنگ است
کمي آزرده شد از خود پرسيد
علت آمدنم اينجاچيست
قطره ها آزادند
دردل موج زمان فريادند
من چرا در قفسم
بند آمد نفسم
چيست معناي خودآزاري من
چيست بيماري من
اگرم روزنه اي باز شود دور شوم
ساکن منطقهء روشني و نور شوم
صدف آهسته شنيد اين نجوا
گفت اي کودک خرد دريا
شکوه کم کن که در اين بهر عميق
مانگرديم به کسي يار و شفيق
ارزشت بيشتر از شبنم نيست
مثل تو در دل دريا کم نيست
ما به کس در دل خود جا ندهيم
تا نبينيم که ارزش دارد بي جهت منزل و معوا ندهيم
اکر امروز تو در سينه من پنهاني
يا به قول خودت افتاده در اين زنداني
مکن از بخت شکايت که بدونِ ترديد
تودر
اين خانه تاريک شدي مرواريد
یادمان باشد از امروز جفای نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدايی نکنیم
خود بسازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوابی نکنیم
گله هرگر نبود شيوه دلسوختگا ن
با غم خويش بسا زيم و شفا نكنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و ما یي نکنیم
یادمان باشد اگر خاطر مان تنها ماند
طلب عشق ، ز هر ، بی سر و پايی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
روز پر پر شدنش ساز و نوابی نکنیم
مهربانی صفت بازار عشاق خداست
یادمان باشد از این کار اِبا يی نکنیم
انسان به آن چیزی تبدیل می شودکه به آن عشق می ورزد.اگر سنگی را
دوست داشته باشد،سنگ می شود.اگر هدفی را دوست داشته باشد آن
هدف می شود.اگر به خدا عشق ورزد،خدائی می شود، انتخاب با
شماست!
جی.پی.وسوانی



