تبليغاتX

صداقت دل s
 

صداقت دل

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین





فریبا بهترین دوستمو منو تنها گذاشت و رفت..................

سلام فریبای عزیزم.یه هفته ای بود که هر چی بهت اس ام اس میزدم نمیرفت.زنگ زدم موبایلت حاموش بود.لحظه به لحظه اضطرابم بیشتر میشد.چند بار خواستم خونه تون زنگ بزنم ولی توانشو نداشتم.گفتم بزار چند روز دیگه صبر کنم. احه قبلا هم هر وقت خیلی درد داشتی موبایلتو خاموش میکردی.گفتم دعا کنم فقط کار دیگه ای که ازم بر نمیاد.
.دیشب بیقرار تر تر از همیشه بودم.نمیدونم چم بود فقط انگار فلبمو بهم فشار میدادن.فریبا جونم کجاییییییییییی.
امروز نا خوداگاه تو اینترنت امدم و بی انکه بدونم چکار میکنم اسمتو زدم.و وبلاگت باز شد.ابی اسمون مثل خودت مثل دل قشنگت.مثل پاکی دلت مثل ارامش وجودت چقدر اسم قشنگی برای وبلاگت انتخاب کردی........
تو وبلاگت هم صفای وجودت ادمو مسحور میکرد. قلب بزرگ و مهربونت مثل اسمون بیکرون ...
فریبا نگاه کردم دیدم از اخرین پستی که گذاشتی یکسال هم بیشتر میگذره تنم لرزید گفتم فریبا از شدت درد دیگه نتونسته بیاد سر بزنه.امدم کامنتهاتو بخونم و انوقتتتتتتتتتتتتتتتتتت

 

اره فریبا فهمیدم که انهمه دعا انهمه نذر انهمه راز و نیاز...............
فریبا کجایی؟
دیروز داشتم فکر میکردم خدا خوبها را نمیزاره زیاد رو زمین بمونن .اخه دلش براشون تنگ میشه .میترسه کسی اذیتتشون بکنه برای همین میبره پیش خودش انجا دیگه خیالش از همه بابت حمعه.میدونه فقط پیش خودشن به دور از هر رنج و اذیتی...ولی نمیدونستم تصویر ذهنی دیروز را امروز با رفتن تو میبینم.

و امروز ...... فریبای من نیست.خدا اونو برد تا یکی از خوبهاشو برده باشه.گلی را چید که بهترین بود شاداب ترین پرامید ترین  صبور ترین دوست داشتنی ترین خوش قلب ترین با محبت ترین خالص ترین و شاکر ترین.

اخرین باری که برات اس ام اس زدم و حالتو پرسیدم گفتی خدا را شکر.نمیدونی وقتی این جوابو خوندم چه حالی شدم میدونستم چقدر داری درد میکشی میدونستم از شدت درد فریاد میکشی ....اما تو فریبا بودی و دردنه خدا..گفتی خدا را شکر تا به خدا بگی هر چه از دوست رسد نیکوست.... فریبا خدا تو را خیلی دوست داره........
همه انچه دوستات نوشتن حقیقته .اگه امروز جای خالی تو اینقدر محسوسه و قلب خانواده و دوستانت انقدر برات تنگه فقط به حاطر یه چیزه و ان اخلاصه اره فریبا تو با اون قلب مهربون و دوست داشتنی ات مخلص ترین ادم با صفای هستی که تو همه عمرم دیدم.
فریبای عزیزممممممم چقدر این دنیا تنگ و تاریکه.چقدر سخته تحمل این دنیا...بدون تو
من همیشه دیر میرسم و امروز دیرتر از همیشه.............
حیلی دوستت دارم
از اینکه تو قشنگترین جای دلم حضور داری به خودم میبالم.و به دوست داشتنت افتحار میکنم .

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388;ساعت 16:37;  توسط مریم; 
اینده


آینده جایی است که اتفاق‌ها خواهند افتاد. می‌شنوم که گریه می‌کنی، آینده جایی است که تو ممکن است موفق، شاد، پولدار، زیبا، مشهور، مشغول به کار، و غرق در بهترین‌ها شوی. اینها نقشه یا رویا یا چیزهای دیگر هستند، اما دوباره باید بگویم که زمان حال جایی است که تو واقعاً در آن هستی و رویایی هم در كار نیست !

این لحظه، همان زمانی است که از ابتدای زندگی تا به حال منتظر آن بوده ای

این لحظه، همان زمانی است که بدون در نظر گرفتن هیچ چیزی باید قدر آن را بدانی. مشتاق بودن واقعاً شیرین‌ترین چیزهاست. داشتن رویا مانند برلیان می‌درخشد. قدر این لحظات را بدان و به هیچ‌کس هم درباره آن حرفی نزن و اجازه نده که دیگران درباره‌اش برایت اظهار عقیده کنند.

از زنده بودن خود لذت ببر و از اینکه قدرت و توانایی آرزو داشتن را داری، استفاده کن. نباید پا روی پا بیاندازی و نفس‌های عمیق بکشی، خوب است که هراز گاهی به خودت سری بزنی و بیاندیشی. شاکر باشی که زنده هستی و به زندگی‌ات نگاهی بیاندازی. نمی‌توانیم همه شادی‌های آینده را در آینده به دنبالش بگردیم.

از آرزو داشتن و مشتاق بودن، لذت ببر

یعنی که فکر کنی اگر پولدارتر بودم، جوان‌تر، سالم‌تر، عاشق‌تر، وابستگی کمتر، کار بهتر، فرزندان بهتر، ماشین بهتر، لاغرتر، بلندتر، موی بیشتر، دندان‌های بهتر، لباس‌های بهتر داشتم ... این لیست پایان ناپذیر است. اگر فقط این یا آن عوض می‌شد همه چیز کامل می‌شد. این‌طور نیست؟ در جواب باید بگویم که متاسفانه این‌طور نیست.

این‌جوری جوابی نمی‌گیری. وقتی که این و آن هم عوض شوند، چیز دیگری پیش می‌آید. برای مثال، وقتی ناگهان خود را بهتر و بهتر ببینی، تازه آن موقع به دنبال مثلا پول بیشتر خواهی بود. آن موقع است که دوباره به دنبال چیزهای جدید دیگر برای خوشحال شدن خواهی بود. در این لحظه زندگی کردن به این معنا نیست که مسئولیت‌ها و وظایف خود را کنار بگذاری، نه، اینطور نیست.

لاغرتر، بهتر، پولدارتر و بزرگ‌تر شدن را فراموش کنید. قدردان آنچه که هم اكنون دارید و همین الان از آن بهره مند هستید باشید. کلید خوشبختی در اینجاست. به اینکه فقط به آنچه که هستید راضی باشید، همیشه کافی نیست. اما اینها به جای خود با آنچه واقعاً هستید شاد باشید، زیرا که حقیقت محض همان است.

من واقعی تو، همان من امروز توست

من آینده هنوز به دنیا نیامده و ممکن است به دنیا هم نیاید. پس جوهر امروز من واقعی، قابل لمس و استوار است. رویاها عالی هستند، اما واقعیت هم در نوع خود فوق‌العاده است چون تحت هر شرایطی ملموس تر از رویاست.

سعی كنید به شكلی امروزتون رو ترسیم كنید، كه ادامه ی گامهای دیروزی باشه كه با آرزوها و خواست های آینده تون رنگ گرفته، رنگی كه هرگز نشانی از یكنواختی و سكون رو در خودش نخواهد داشت و از بین تمام رنگ های هستی، همواره خوشبختی و سعادت رو واضح تر و دلپذیرتر نمایان خواهد ساخت ...



| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388;ساعت 11:15;  توسط مریم; 
فواید اعجاب انگیز زیارت عاشورا


حسین(ع) زیباترین واژه هستی
حسین(ع) خون خدا و پسر خون خدا
حسین(ع) یعنی عشق، عشق به همه خوبی ها
حسین(ع) شخصیتی است که خداوند در روز عرفه نخست به زائران سیدالشهداء نظر می کند بعد به زائران خانه خودش
حسین(ع) شخصیتی است که خداوند ثواب زیارت قبر شش گوشه او را از زیارت خانه خودش بیشتر و افزونتر قرار داده است.


حضرت امام صادق(ع) فرموده: هرکس بوسیله خواندن زیارت عاشورا، جدم حسین(ع) را زیارت کند " چه از راه دور یا نزدیک" به خدا قسم خداوند هر حاجت مادی و معنوی داشته باشد به او می دهد.

چند نکته در رابطه با این حدیث قابل ذکر می باشد:

اول اینکه گوینده مطلب یک امام معصوم است، بنابراین خیلی قابل اهمیت می باشد.


دوم اینکه امام معصوم قسم می خورد که این تأکیدی براینکه حتماٌ حاجت این شخص را خداوند خواهد داد.


سوم اینکه می توان در صورتی که امکان نداشته باشد از نزدیک امام حسین(ع) را بوسیله خواندن زیارت عاشورا زیارت کند، از راه دور این کار را انجام دهد.

چهارم اینکه حاجات مادی و معنوی بوسیله این زیارت توسط خداوند برآورده می گردد.

برای رسیدن به مقام قرب الهی نیز وسائل گوناگون وجود دارد ولی وسیله مطمئن، راحت، سریع و ... برای رسیدن به خداوند عشق به امام حسین(ع) می باشد.

با عشق و ارادت به سالار شهیدان کربلا می توان سریعتر و مطمئن به هدف رسید.

برای رسیدن به محبت و عشق و علاقه امام حسین(ع) نیز راههای گوناگون وجود دارد ولی راهی که سریعتر انسان می تواند بوسیله آن به بارگاه امام حسین(ع) راه یابد، و جزو شیفتگان و عشاق سیدالشهداء گردد، از طریق خواندن زیارت عاشورا و خصوصاٌ مداومت به خواندن این زیارت شریف می باشد.

 


ادامه مطلب را بخوانید.
| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387;ساعت 23:31;  توسط مریم; 
ماه مبارک رمضان

ماه مبارک رمضان، بهترین ماه ها، ماه میهمانی خدا، ماه خوبی ها، ماه شب های قدر، ماه دعا ونیایش ، ماه رحمت و آمرزش و ماه خیر و برکت است.حلول ماه مبارک رمضان، به راستی که خبر از گشایش درهای بهشت به روی آدمیان دارد. ماه تزکیه، ماه خودسازی، ماه از خویش تا خدا رفتن، ماه پرواز با دوبال قنوت از زمین تا ملکوت و شکوفایی غنچه های معنویت در سکوت سبز روزه داران و در حيرت ارغوانی سالکان کوی دوست.

 

فضیلت ماه رمضان

رمضان ، ماهی است که در آن قرآن فرو فرستاده شده است ؛ [ کتابی ] که مردم را راهنما و[ در بر دارنده ] نشانه های آشکار هدایت ومیزان تشخیص حق از باطل است .  سوره مبارکه بقره آیه 185

درهای آسمان در شب اول ماه رمضان گشوده می شود وتا آخرین شب این ماه بسته نمی شود.   پیامبر اکرم (ص)

بدبخت واقعی کسی است که  این ماه را پشت سر گذارد و گناهانش آمرزیده نشود ..     پیامبر اکرم (ص)

رمضان ، رمضان نامیده شد ؛ زیرا گناهان را می سو زاند ..       پیامبر اکرم (ص)

خداوند ماه رمضان را میدان مسابقه ای برای آفریدگان خود قرار داده تا با طاعتش برای خشنودی او از یکدیگر پیشی گیرند .  امام حسن (ع )

  

روزه

ای مومنان ! روزه بر شما مقرر شده است ؛ همچنان که بر پیشینیان شما مقرر شده بود ، شاید که پرهیزگار شوید .  تحف العقول ص 236

روزه سپری است در برابر آتش       پیامبر اکرم (ص)

برای هر چیزی زکاتی است وزکات بدن ها روزه داری است ..      پیامبر اکرم (ص)

روزه بگیرید تا تندرست باشید .      پیامبر اکرم (ص)

روزه دل ، اندیشیدن به گناهان ، برتر است از روزه شکم ؛ یعنی غذا خوردن    امام علی (ع)

 

تلاوت قرآن

کسانی که کتاب [ آسمانی ] را به آنها دادیم ،[و] آن را چنان که شایسته آن است می خوانند ، ایشان اند که به آن ایمان دارند . سوره مبارکه بقره ، آیه 121

در ماه رمضان قرآن بسیار تلاوت کنید ..      پیامبر اکرم (ص)

هرگاه فردی از شما دوست داشته باشد که با پروردگارش سخن بگوید ، قرآن بخواند ..     پیامبر اکرم (ص)

از خواندن قرآن غافل مشو ؛ زیرا قرآن دل را زنده می کند و از فحشا وزشت کاری وستم بازمی دارد .   پیامبر اکرم (ص)

 

دعا واستغفار

دعای روزه دار ردّ نمی شود .     پیامبر اکرم (ص)

خداوند در هر شب ماه رمضان می گوید :« به عزت وجلالم سوگند ، به فرشتگان فرمان داده ام درهای آسمان را بر روی بندگان دعا کننده من بگشاید ».     پیامبر اکرم (ص)

ماه رمضان ماه استغفار ، ماه روزه وماه دعا است .  پیامبر اکرم (ص)

ماه خدا به سوی شما روی آورده است ...  جان شما در گرو اعمال شما است ؛ پس آن را با استغفار آزاد کنید . پیامبر اکرم (ص)

دعای شما در این ماه به اجابت می رسد .  پیامبر اکرم (ص)

بر شما باد در ماه رمضان به بسیاری استغفار ودعا  .  امام علی (ع)

در ماه رمضان جز به دعا وتسبیح واستغفار وتکبیر لب نمی گشود .  امام سجاد (ع)

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387;ساعت 22:55;  توسط مریم; 
برای گلم

این عکس را تقدیم میکنم به خواهر زاده عزیزم (منتظر همیشگی)که

همیشه با محبتش با شور و انرژی بی پایانش با عشقش به زندگی  

به خانواده  با نگاه زیباش به  خدا به هستی به ادمها 

 علیرغم نوجوانی اش

خیلی درسها بهم میده.امیدوارم همیشه موفق باشه و  خدا کمکمش کنه تا

به همه ارزوهاش برسه.

زینب جونم خیلی دوستت دارم عزیزم.بخاطر همه محبتهات ممنون

.

این  چند شاخه گل هم تقدیم به همه دوستان خوبم

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386;ساعت 23:21;  توسط مریم; 
باز هم گلی از دست رفت بی انکه قدرش را بدانیم.

زندگي‌نامه مرحوم آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني
ملامحمد علي مجتهد، معروف به آيت‌الله حاج شيخ احمد مجتهدي تهراني كه رياست علمي و مديريت يك مدرسه علميه در تهران را بر عهده داشت، از جمله علماء و استادان اخلاق مشهور بود.
مرحوم آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني در نهم مهرماه سال 1302 شمسي در تهران چشم به جهان گشود.
وي در خانداني با تقوي و ورع و فضل و شرف پرورش يافت پدر ايشان مرحوم محمدباقر از كسبه‌هاي معروف و با تقوي و متدين تهران بوده و جد ايشان مرحوم ميرزا احمد از تجار مشهور و از مؤمنين و متدينين عصر خود بود. بعد از اين دو بزرگوار اجداد حضرت آيت ‌الله مجتهدي همگي در كسوت روحانيت و از علماء جليل‌القدر و مبلغين اسلام و از ائمه جماعات مشهور كاشان بودند.
از جمله اجداد ايشان آيات و حجج اسلام، حاج ملا محمدعلي مجتهد و حاج ملامحمد باقر مجتهد و حاج ملا محمد كاظم مجتهد كاشاني بودند.
صاحب كتاب لبا‌ب‌الالقاب تاليف آيت الله مرحوم آخوند ملا حبيب الله شريف كاشاني متوفي 1340 قمري درباره يكي از اجداد ايشان يعني حضرت آيت ‌الله حاج شيخ محمد‌علي مجتهد كاشاني مي‌نويسد: «او فرزند حاج محمدباقر كاشاني است و آيت ‌الله حاج محمد‌علي مجتهد كاشاني عالمي فاضل و مدرسي بزرگوار در علوم شرعي و عقلي بود، به حدي كه فضل و علم و زهدش بر ديگران مسلم و آشكار بود، و آن مرحوم فرزندي داشت به نام حاج ملا ابوالقاسم كه او هم حكيم و منجمي زبردست بود و من آن فرزند را ديده بودم و او در تهران فوت كرد (و در اطراف چهار راه مولوي كه در آن زمان قبرستان بود دفن گرديد) و مرحوم آيت ‌الله حاج محمد‌علي از شاگردان فقيه عاليقدر حضرت آيت‌الله سيدمحمد تقي كاشاني بود و او از شاگردان عالم رباني و معلم اخلاق حاج ملا احمد نراقي است و ملااحمد نراقي استاد شيخ مرتضي انصاري بود و وقتي كه ملااحمد نراقي از رحلت آيت‌الله سيد‌محمد تقي كاشاني باخبر شدند از شدت حزن و اندوه و با صداي رسا و بلند شديدا گريه كردند و از فقدان آن عالم بزرگوار تاسف خوردند.»
آيت‌‌الله مجتهدي در سال 1362 قمري و در سن 19 سالگي به كسوت روحانيت درآمد و قبل از آن در بازار تهران مشغول به كار بود و پدر ايشان يعني مرحوم محمد باقر راضي نبود كه فرزندش طلبه شود ولي بر اثر عشق و علاقه زيادي كه جناب استاد به علم و دانش داشت به سوي طلبگي روي آورد.
با توجه به مخالفت پدر، سال‌ها با عسرت و سختي زيادي، در لباس روحانيت به تحصيل علم پرداخت و بعد از سال‌ها نه تنها پدر راضي شد بلكه بر وجود چنين فرزندي در نزد خويشان و نزديكان و در اجتماع افتخار مي‌كرد.
وي پنج سال بعد يعني در سال 1367 قمري و در سن 24 سالگي ازدواج كرد و در همين سال دروس رسائل و مكاسب را نزد آيات و حجج اسلام آقايان فاضل (پدر حضرت آيت‌الله العظمي فاضل لنكراني) و سيد‌حسين قاضي و آقا شيخ قاسم نحوي امتحان داد و با موفقيت به اتمام رساند. بعد از قريب دو سال در سن 26 سالگي و در سال 1369 قمري امتحان كفايه و قسمتي از درس خارج را با موفقيت گذراند.
آيت‌الله مجتهدي در ضمن تحصيل، به تدريس كتب حوزوي هم مي‌پرداخت و وقتي كه از قم به تهران آمد شب‌ها در مسجد‌ امين‌الدوله كه مرحوم حاج شيخ محمد حسين زاهد در آنجا مشغول به تدرس و اقامه نماز بود، استاد هم، صبح و عصر به امر تدريس اشتغال داشت و چون مرحوم حاج شيخ محمد‌حسين زاهد در اواخر عمر و با وجود كهولت سن به سختي مشغول تعليم و تربيت طلاب بود، لذا از آيت‌الله مجتهدي تقاضا كرد كه علاوه بر تدريس، شب‌ها هم منبر برود و آيت‌الله مجتهدي در طول دو سال، شش جزء از اول قرآن را با استفاده از تفسير‌ برهان كه مبناي تفسيري ايشان بود براي مستمعين آيات قرآن را تفسير مي‌كرد.
آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني صبح‌ها در مسجد مرحوم حاج سيد عزيزالله بازار جهت طلاب به تدريس كتب ادبيات و فقه مشغول بود و بعد از ظهر‌ها هم براي كساني كه روزها شاغل بودند و بعد از ظهرها درس مي‌خواندند به تدريس كتب حوزوي از قبيل مطول، سيوطي، مغني، منطق و غيره مي‌پرداخت.
دو سال بعد يعني در 21 محرم سال 1372 قمري، ثلمه‌اي در اسلام به وجود آمد و آن رحلت عارف زاهد و معلم اخلاق حاج شيخ محمدحسين زاهد رحمة‌الله عليه بود.
آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني پس از گذشت سه سال از رحلت آن عالم بزرگوار، همچنان به امر تدريس در مسجد مرحوم حاج سيد‌ عزيز‌الله واقع در بازار تهران مشغول بود تا آنكه به درخواست عده‌اي از علماء و مردم متدين، از حضرت استاد تقاضا كردند كه حوزه علميه را به مسجد مرحوم حاج ملا جعفر منتقل كنند كه در آن زمان مسجد، انبار خاك ذغال و خمره ترشي كسبه محل بود، و تجار و مردم متدين با علماء مشورت كردند و به اين نتيجه رسيدند كه آيه‌الله مجتهدي به دلايلي نسبت به علماء ديگر جهت ادامه راه مرحوم حاج شيخ محمد حسين زاهد ارجحيت دارد.
بنابراين با همت تجار و مردم متدين، آيت‌الله مجتهدي توانست حوزه علميه فعلي را كه در تهران خيابان 15 خرداد شرقي، كوچه شهيد مرتضي كياني، كوچه مسجد آقا واقع است تأسيس كند.
در اين حوزه هر سال مراسم عمامه‌گذاري با حضور آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني برگزار مي‌شد.

روح این عالم بزرگ اخلاق شاد

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386;ساعت 20:49;  توسط مریم; 
فرازی از وصیت نامه دکتر علی شریعتی

فرزندم! تو می‌توانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی.

اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.

با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد

و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،

که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد

و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد.

رفاه، خوشبختی، موفقیت‌های روزمره زندگی و خیلی چیز‌های دیگر به آن

صدمه می‌زند.

تو هر چه می‌خواهی باشی باش اما ... آدم باش.

اگر پیاده هم شده‌است سفر کن. در ماندن، می‌پوسی.

هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسان‌ها و تمدن‌ها است.

اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته‌ای، کر باز

گشته‌ای.

افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است.

در اروپا مثل غالب شرقی‌ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس نمان.

این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته‌های ماست.

از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه‌ای به بیرون می‌گشایند و پا به درون

اروپا می‌گذارند،

سر از فاضلاب شهر بیرون می‌آورند حرفی نمی‌زنم که حیف از حرف زدن

است.

این‌ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را

با متن راستین اروپا عوضی گرفته‌اند.

چقدر آدم‌هایی را دیده‌ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده‌اند و با یک

فرانسوی آشنا نشده‌اند.

فلان آمریکایی که به تهران می‌آید و از طرف مموش‌های شمال شهر و

خانواده‌های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می‌شود، تا چه

حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و

ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده‌است؟

اگر به اروپا رفتی

اولین کارت این باشد که در خانواده‌ای اتاق بگیری که به خارجی‌ها اتاق

اجاره نمی‌دهند.

در محله‌ای که خارجی‌ها سکونت ندارند.

از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش.

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت

است و نه با ارزش.

« کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانه‌است.

واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو

نمی‌ارزد.

نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر،

عشق.

(عشق) می‌تواند تو را از این هر سه محروم کند.

به این هر سه، دنیای بزرگ پنجره‌ای بگشاید و شاید هم دری ...

و من نخستینش را تجربه کرده‌ام و این است که آن را"دوست داشتن" نام کرده‌ام.

که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می‌بخشد

و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می‌کشاند و خوب شدن.

و هم زیبایی و زیبایی‌ها (که کشف می‌کند،که می‌آفریند)

چقدر در این دنیا بهشت‌ها و بهشتی‌ها نهفته‌است. اما نگاه‌ها و دل‌ها همه دوزخی است.

همه برزخی است که نمی‌بیند و نمی‌شناسد. کورند و کرند.

چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی‌شنوند.

همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.

وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه

دار است! لبریز است!

چقدر مایه‌های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته‌است!

زندگی کردن وقتی معنی می‌یابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی ...

تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می‌کنم،

تصادف با یکی دو روح فوق‌العاده‌است،

با یکی دو دل بزرگ،

با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است.

چرا نمی‌گویم بیشتر؟

بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است.

در پایان این حرف‌ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می‌کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم

و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است.

... و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان،

و من تنها اندوخته‌ام این و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم.

... و حماسه‌ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم.

یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود

و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت

و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.

و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده‌است که

« شرافت مرد همچون بکارت یک زن است.» اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی‌تواند.

و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم

و آن «متن مردم» است

و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم.

ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده‌ایم

و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش‌های ماست.

و آخرین سخنم به آن‌ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی

مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند، این که:

دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود /

در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386;ساعت 21:36;  توسط مریم; 
یادم باشد...
یادم باشد...
یادم باشد:حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد
 
یادم باشد: که روز و روزگار خوش است و تنها دل من، دل نیست
 
یادم باشد: جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم
 
یادم باشد: باید در برابر فریاد سکوت کنم و بر روی سیاهی ها تور بپاشم
 
یادم باشد: سنگ خیلی تنهاست باید با او هم لطیف رفتار کنم نکنه که دل تنگش بشکنه
 
یادم باشد: برای درس دادن و درس گرفتن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات
 
یادم باشد: می توان با گوش دادن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق
 پی برد و زنده شد
 
یادم باشد:گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست خودش باز می شود
 
یادم باشد: هیچ گاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
 
و یادمان باشد:هیچ گاه از راستی نهراسیم؟؟؟!!!!!!!!!! ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍

 


| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386;ساعت 20:49;  توسط مریم; 
حیوانات هم ذکر میگویند
تسبح له السموات السبع و الارض و من فیهن، و إن من شئٍ إلاّ یسبح بحمده، و لکن لا تفقهون تسبیحهم»
 
در هفت آسمان و زمین و آنچه ما بین آنهاست چیزی نیست مگر آنکه تسبیح خدا را گوید، و لیکن شما تسبیح ایشان را نمی فهمید. سورۀ اسراء (17) آیۀ 44.
 
 در احادیث معتبر از امام صادق منقول است که: هیچ پرنده ای و حیوانی در دریا و صحرا شکار نمی شود مگر آنکه آن تسبیحی که دارد فراموش کند. و در حدیث دیگر میفرمایند:
 
جمیع وحشیان و مرغان و درّندگان با یکدیگر مخلوط بودند، تا آنکه فرزند آدم برادرش را کشت، پس از یکدیگر نفرت پیدا کردند و گریحتند و در حدیث دیگر منقولست که:
چون (کرکس) فریاد میکشد میگوید: ای فرزند آدم! هر قدریکه زندگی میکنی آخرش مرگ است.
(باز) میگوید: ای دانای پنهانیها و ای دفع کنندۀ بلاها و
 
(طاووس) میگوید که: بر خود ظلم کردم و مغرور به زینت خود شدم پس مرا بیامرز.
 
(خروس) میگوید: هر که خدا را شناخته یاد او را فراموش نمی کند و
 
(مرغ خانگی) میگوید: ای خداوند! حق توئی و گفتۀ تو حق است و
 
(قرقی) میگوید: ایمان آوردم به خدا و روز قیامت و
 
(عقاب) میگوید: هر که اطاعت خدا کند بدبخت نمیشود و
 
(شاهین) میگوید: سبحان الله حقاً حقا و
 
(جغد) میگوید: در دوری از مردم انس، بیشتر است. و
 
(کلاغ) میگوید: خداوندا نگاه دار مرا از شرّ دشمن.
 
(لک لک) میگوید: هر که از مردم تنها شد نجات یافت. و
 
(اردک) میگوید: آمرزش تو را میخواهم ای خداوند.
 
(هدهد) میگوید: بسیار شقّی است کسی که معصیت خدا کند. و
 
(قمری) میگوید: ای دانای پنهان و اسرار و رموز، ای خدا.
 
(گنجشک) میگوید: طلب آمرزش میکنم از خدا. و
 
(بلبل) میگوید: لا اله الا الله حقاً حقا و کبک میگوید: حق نزدیک است. و
 
(فاخته) میگوید: یا واحد یا احد یا صمد. و
 
(سبز قبا) میگوید: مولای من آزاد کن مرا از آتش جهنّم.
 
(کبوتر) میگوید: اگر گناه مرا نبخشی، شقّی و بدبخت خواهم بود. و
 
(شترمرغ) میگوید: معبودی غیر از خدا نیست و
 
(پرستو) سورۀ حمد میخواند و میگوید: ای قبول کنندۀ توبۀ توبه کاران. و
 
(برّه) میگوید: مرگ بس است برای پند گرفتن. و
 
(بزغاله) میگوید: که در امر بندگی اهتمام بسیار میباید کرد. و
 
(گاو) میگوید: دست از گناه بردار که خداوندی هست که تو را میبیند و تو او را نمی بینی و او خداوند عالمیان است. و
 
(فیل) میگوید: برای دفع مرگ قوّت و چاره سودی ندارد و
 
 (یوز پلنگ) میگوید: یا عزیز یا جبّار یا متکبر یا الله. و
 
(شتر) میگوید: منزّه است پروردگاریکه ذلیل کنندۀ جبّاران است تنزیه میکنم او را و
 
 (اسب) میگوید: منزّه است پروردگار ما و (گرگ) میگوید: که عذاب و ویل رای گناه کارانی که برگناه خود مصّر باشند و
 
(سگ) میگوید: بس است معصیتهای خدا برای خواری و
 
(خرگوش) می گوید: هلاک مکن مرا ای خدا! تو سزاوار حمدی. و
 
(روباه) میگوید: دنیا خانۀ فریب است و
 
(آهو) میگوید: نجات ده مرا از آزار و
 
 (گورخر) میگوید: به فریادم برس اگر نه هلاک میشوم.
 
(پلنگ) میگوید: منزّه است پروردگاریکه بسیار عزیز است به محض قدرت خود تنزیه میکنم او را و
 
(عقرب) میگوید: که بدی چیز موحشی است پس حضرت فرمود هیچ چیز نیست مگر آنکه تسبیحی است آن را، و همچنین بنده در جایی شنیده ام که زمین روزی سه مرتبه بر انسان ندا میکند که: ای انسان دست گناه بردار. و باز هم این آیۀ مبارکه...
 
 حق تعالی فرموده است:
  «تسبح له السموات السبع و الارض و من فیهن، و إن من شئٍ إلاّ یسبح بحمده، و لکن لا تفقهون تسبیحهم»
در هفت آسمان و زمین و آنچه ما بین آنهاست چیزی نیست مگر آنکه تسبیح خدا را گوید، و لیکن شما تسبیح ایشان را نمی فهمید.
 سورۀ اسراء (17) آیۀ 44
| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386;ساعت 17:58;  توسط مریم; 
اعمال شب عید فطر
جمله ليالى شريفه شب عيد فطر مي باشد و در فضيلت و ثواب عبادت و احياى آن احاديث ‏بسيار وارد شده و روايت‏ شده است كه آن شب كمتراز شب قدر نيست. براي درک اين شب عزيز انجام اعمالي از ائمه عليهم السلام به ما سفارش شده است
 
1- در هنگام غروب آفتاب غسل انجام شود
.
2- آن شب به نماز، دعا، استغفار، درخواست از حق تعالى و بيتوته در مسجد احيا گردد
.
3- بعد از نماز مغرب و عشاء ، نماز صبح و نمازعيد فطر ذکر؛" الله اكبر الله اكبر، لا اله الا الله و الله اكبر الله اكبر و لله الحمد الحمد لله على ما هدانا و له الشكر على ما اولانا " گفته شود
.
4- بعد از نماز مغرب و نافله آن، دست ها را به سوى آسمان بلند کرده و بگويد:" يا ذاالمن و الطول يا ذاالجود يا مصطفي محمد و ناصره صل على محمد و آل محمد و اغفرلي كل ذنب احصيته وهو عندك في كتاب مبين." پس به سجده برود و صد مرتبه در سجده بگويد: " اتوب الى الله " پس هر حاجت كه دارد از حق تعالى بخواهد كه ان شاء الله تعالى بر آورده خواهد شد. در روايتي از ‏شيخ آمده كه: بعد از نماز مغرب به سجده رود و بگويد" يا ذاالحول يا ذاالطول يا مصطفيا محمدا و ناصره صل على محمد و آل محمد واغفرلي كل ذنب اذنبته و نسيته انا و هو عندك في كتاب مبين." سپس صد مرتبه " اتوب الى الله " بگو
.
5- زيارت امام حسين عليه السلام كه فضيلت ‏بسيار دارد
.
6-ده مرتبه ذكر" يا دائم الفضل علي البرية يا باسط اليدين بالعطية يا صاحب المواهب السنية صل علي محمد و آله خيرالوري سجية واغفرلنا يا ذاالعلي في هذه العشية." كه از اعمال شب جمعه است، گفته شود.
7- ده ركعت نماز كه در شب آخر ماه رمضان اقامه مي شود که به صورت پنج نماز دو رکعتي ، درهر رکعت بعد از حمد، سوره توحيد ده بارخوانده شود. و در رکوع و سجود ده مرتبه ذکر" سبحان الله والحمدلله ولا اله الاالله والله اکبر" گفته شود. پس از نمازهزارمرتبه استغفار کند و بعد از آن سر به سجده گذارد و بگويد:" يا حي يا قيوم يا ذاالجلال و الاکرام يا رحمان الدنيا والاخرة و رحيمهما يا ارحم الراحمين يا اله الاولين والآخرين اغفرلنا ذنوبنا و تقبل منا صلواتنا و صيامنا و قيامنا
 
8- بعد از نماز مغرب و نافله آن دو ركعت نماز بجا آورد، در ركعت اول بعد از حمد هزار مرتبه توحيد و در رکعت دوم بعد از حمد، يك مرتبه توحيد بخواند. بعد از سلام سر به سجده بگذارد و صد مرتبه ذکر" اتوب الى الله " گفته شود. پس از آن بگويد: " يا ذاالمن والجود يا ذاالمن والطول يا مصطفي محمد صلى الله عليه وآله صل على محمد وآله و افعل بي كذا و كذا و به جاى کذا حاجات خود را بطلبد و روايت است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اين دو ركعت را به اين كيفيت ‏بجا مى‏آورد پس سراز سجده برمى‏داشت و مى‏فرمود به حق آن خداوندى كه جانم به دست قدرت او است هر كه اين نماز را بخواند، هر حاجتي از خدا بطلبد البته عطا كند و اگر به عدد ريگ هاى بيابان گناه داشته باشد خدا بيامرزد. و در روايت ديگر به جاى هزار مرتبه توحيد صد مرتبه وارد شده است.
شيخ و سيد بعد از نماز اين دعا را نقل كرده‏اند:
 " ياالله ياالله ياالله يا رحمان ياالله يا رحيم ياالله يا ملك ياالله يا قدوس ياالله يا سلام ياالله يا مؤمن ياالله يا مهيمن ياالله ياعزيز ياالله يا جبار ياالله يا متكبر ياالله يا خالق ياالله يا بارئ ياالله يا مصور ياالله ياعالم ياالله يا عظيم ياالله يا عليم ياالله يا كريم ياالله يا حليم ياالله يا حكيم ياالله يا سميع ياالله يا بصير ياالله يا قريب ياالله يا مجيب ياالله يا جواد ياالله يا ماجد ياالله يا ملي ياالله يا وفي ياالله يا مولى ياالله يا قاضي ياالله يا سريع ياالله يا شديد ياالله يا رئوف ياالله يا رقيب ياالله يا مجيد ياالله يا حفيظ ياالله يا محيط ياالله يا سيدالسادات ياالله يا اول ياالله يا آخر ياالله يا ظاهر ياالله يا باطن ياالله يا فاخر ياالله يا قاهر يا الله يا رباه ياالله يا رباه ياالله يا رباه ياالله يا ودود ياالله يا نور ياالله يا رافع ياالله يا مانع ياالله يا دافع ياالله يا فاتح ياالله يا نفاح [نفاع] ياالله يا جليل ياالله يا جميل ياالله يا شهيد ياالله يا شاهد ياالله يا مغيث ‏ياالله يا حبيب ياالله يا فاطر ياالله يا مطهر ياالله يا ملك ياالله يا مقتدر ياالله يا قابض ياالله يا باسط ياالله يا محيي ياالله يا مميت ‏ياالله يا باعث‏ ياالله يا وارث ياالله يا معطي ياالله يا مفضل ياالله يا منعم ياالله يا حق ياالله يا مبين ياالله يا طيب ياالله يا محسن ياالله يا مجمل ياالله يا مبدئ ياالله يا معيد ياالله يا بارئ ياالله يا بديع ياالله يا هادي ياالله يا كافي ياالله يا شافي ياالله يا علي ياالله ياعظيم ياالله يا حنان ياالله يا منان ياالله يا ذاالطول ياالله يا متعالي ياالله يا عدل ياالله يا ذاالمعارج ياالله يا صادق ياالله يا صدوق ياالله يا ديان ياالله يا باقي ياالله يا واقي ياالله يا ذاالجلال ياالله يا ذاالاكرام ياالله يا محمود ياالله يا معبود ياالله يا صانع ياالله يا معين ياالله يا مكون ياالله يا فعال ياالله يا لطيف ياالله يا غفور ياالله يا شكور ياالله يا نور ياالله يا قدير ياالله يا رباه ياالله يا رباه ياالله يا رباه ياالله يا رباه ياالله يا رباه ياالله يا رباه ياالله يا رباه ياالله يا رباه ياالله يا رباه ياالله يا رباه ياالله اسالك ان تصلي على محمد و آل محمد و تمن علي برضاك و تعفوعني بحلمك و توسع علي من رزقك الحلال الطيب من حيث احتسب و من حيث لا احتسب فاني عبدك ليس لي احد سواك ولا احد اساله غيرك يا ارحم الراحمين ما شاء الله لا قوة الا بالله العلي العظيم.
پس به سجده مى‏روى و مى‏گويى: ياالله ياالله ياالله يا رب يا رب يا رب يا منزل البركات بك تنزل كل حاجة اسالك بكل اسم في مخزون الغيب عندك والاسماء المشهورات عندك المكتوبة على سرادق عرشك ان تصلي على محمد وآل محمد وان تقبل مني شهررمضان و تكتبني من الوافدين الى بيتك الحرام و تصفح لي عن الذنوب العظام و تستخرج لي يا رب كنوزك يا رحمان
."
9- چهارده ركعت نمازاقامه كند. بعد از هر دو رکعت سلام دهد و در هر ركعت بعد از حمد، يک بار آيةالكرسي و سه مرتبه توحيد خوانده شود. براى هر ركعت، ثواب عبادت چهل سال وعبادت هر كه در آن ماه روزه گرفته و نماز خوانده اعطاء مي شود
.
10- شيخ درمصباح فرموده كه در آخر شب غسل كن و بر سجاده خود تا طلوع فجربنشين وعبادت کن.

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386;ساعت 13:23;  توسط مریم; 
درسهای زندگی
 
برای فروردین:                  
که به جهان بیاموزد               عشق معصومیت است
و از جهان بیاموزد که            عشق اعتماد است
 
 
 
برای اردیبهشت:                
 که به جهان بیاموزد               عشق صبر و تحمل است
و از جهان بیاموزد که         عشق بخشش و گذشت است
 
 
 
برای خرداد:                     
 که به جهان بیاموزد               عشق آگاهی است
و از جهان بیاموزد که            عشق احساس است
 
 
 
برای تیر:                         
که به جهان بیاموزد               عشق فداکاری است
و از جهان بیاموزد که            عشق آزادی است
 
 
 
برای مرداد:                      
که به جهان بیاموزد               عشق شور و نشاط است
و از جهان بیاموزد که            عشق فروتنی است
 
 
 
برای شهریور:                   
که به جهان بیاموزد               عشق نیاز است
و از جهان بیاموزد که            عشق کمال است
 
 
 
برای مهر:                        
که به جهان بیاموزد               عشق زیبایی است
و از جهان بیاموزد که            عشق هماهنگی است
 
 
 
برای آبان:                        
که به جهان بیاموزد               عشق هیجان است
و از جهان بیاموزد که            عشق تسلیم است
 
 
 
برای آذر:                        
که به جهان بیاموزد               عشق صمیمیت است
و از جهان بیاموزد که            عشق وفاداری است
 
 
 
برای دی:                         
که به جهان بیاموزد               عشق عقلانی است
و از جهان بیاموزد که           عشق از خود گذشتگی است
 
 
 
برای بهمن:                      
که به جهان بیاموزد               عشق اغماض است
و از جهان بیاموزد که            عشق یگانگی است
 
 
 
برای اسفند:                      
که به جهان بیاموزد               عشق رحم وشفقت است
و از جهان بیاموزد که            عشق همه چیز است
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386;ساعت 21:11;  توسط مریم; 
یک اندرز

جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست. مرد او را به كنار پنجره برد و پرسيد: - "پشت پنجره چه مي بيني؟" - "آدمهايي كه ميآيند و ميروند و گداي كوري كه در خيابان صدقه ميگيرد." بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد: - "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه ميبيني." - "خودم را ميبينم." - " ديگر ديگران را نميبيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته

و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386;ساعت 22:10;  توسط مریم; 
اعمال شب‌هاي قدر
شب نوزدهم:
اولين شب از شب‌هاي قدر است و شب قدر همان شبي است که در تمام سال شبي به خوبي و فضيلت آن نمي‌رسد و عمل در آن بهتر است از عمل در هزار ماه و در آن شب تقدير امور سال رقم مي‌خورد و ملائکه و روح که اعظم ملائکه است در آن شب به اذن پروردگار به زمين نازل مي‌شوند و به خدمت امام زمان عليه‌السلام مشرف مي‌شوند و آنچه براي هر کس مقدر شده است بر امام عليه السلام عرض مي‌کنند.
اعمال شب قدر بر دو نوع است: يکي آن که در هر سه شب انجام مي‌شود و ديگر آن که مخصوص هر شبي است.
اعمالي که در هر سه شب مشترک است:
1- غسل. (مقارن غروب آفتاب، که بهتر است نماز عشاء را با غسل خواند.)
2- دو رکعت نماز وارد شده است که در هر رکعت بعد از حمد، هفت مرتبه توحيد بخواند و بعد از فراغ هفتاد مرتبه اَستَغفُرِاللهَ وَ اَتوبُ اِلَيهِ و در روايتي است که از جاي خود برنخيزد تا حق تعالي او و پدر و مادرش را بيامرزد.
3- قرآن مجيد را بگشايد و بگذارد در مقابل خود و بگويد: اَللّهُمَّ اِنّي اَسئَلُِکَ بِکِتابِکَ المُنزَلِ وَ ما فيهِا سمُکَ الاَکبَرُ و اَسماؤُکَ الحُسني وَ يُخافُ وَ يُرجي اَن تَجعَلَني مِن عُتَقائِکَ مِنَ النّار. پس هر حاجت که دارد بخواهد.
4- مصحف شريف را بگيرد و بر سر بگذارد و بگويد:
اَللّهمَّ بِحَقِّ هذاالقُرآنِ وَ بِحَقِّ مَن اَرسَلتَه بِه وَ بِحَقِ کُلِّ مومنٍ مَدَحتَه ُ فيهِ وَ بِحَقِّکَ عَلَيهِم فلا اَحَدَ اَعرَفُبِ بِحَقِّکَ مِنکَ.
ده مرتبه بگويد: بِکَ يا الله
ده مرتبه: بِمُحَمَّدٍ
ده مرتبه: بِعليٍّ
ده مرتبه: بِفاطِمَةَ
ده مرتبه: بِالحَسَنِ
ده مرتبه: بِالحُسَين ِ
ده مرتبه: بِعليّ بنِ الحُسين
ده مرتبه: بِمُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ
ده مرتبه: بِجَعفَر بنِ مُحَمَّدٍ
ده مرتبه: بِموُسي بنِ جَعفَر ٍ
ده مرتبه: بِعليِّ بنِ موسی
ده مرتبه: بِعَلِيِّ بنِ مُحَمَّدٍ
ده مرتبه: بِالحَسَنِ بنِ عَلِيٍّ
ده مرتبه: بِالحُجَّةِ.
پس از اين عمل هر حاجتي كه داري طلب کن.
5- زيارت امام حسين عليه السلام است؛ که در روايت آمده است که چون شب قدر مي‌شود منادي از آسمان هفتم ندا مي‌کند که حق تعالي آمرزيد هر کسي را که به زيارت قبر امام حسين عليه السلام آمده است.
6- احيا داشتن اين شب‌ها. در روايت آمده هر کس احيا کند شب قدر را گناهان او آمرزيده شود هر چند به عدد ستارگان آسمان و سنگيني کوه‌ها و وزن درياها باشد.
7- صد رکعت نماز بخواند که فضيلت بسيار دارد، و افضل آنست که در هر رکعت بعد از حمد ده مرتبه توحيد بخواند.
8- اين دعا خوانده شود: اَللّهُمَّ اِنّي اَمسَيتُ لَکَ عَبدًا داخِرًا لا اَملِکُ لِنَفسي وَ اَعتَرِفُ...
اعمال مخصوص هر شب قدر
شب نوزدهم:
1- صد مرتبه "اَستَغفُرِاللهَ رَبي وَ اَتوبُ اِلَيه".
2- صد مرتبه " اَللّهُمَّ العَن قَتَلَةَ اَميرَالمومنينَ".
3- دعاي "يا ذَالَّذي کانَ..." خوانده شود .
4- دعاي " اَللّهَمَّ اجعَل فيما تَقضي وَ..." خوانده شود.
شب بيست و يکم:
فضيلتش زيادتر از شب نوزدهم است، و بايد اعمال آن شب را از غسل و احياء و زيارت و نماز، هفت قل هو الله و قرآن بر سر گرفتن و صد رکعت نماز و دعاي جوشن کبير و غيره در اين شب به عمل آورد، در روايات تاکيد شده در غسل و احياء و جدّ و جهد در عبادت در اين شب و شب بيست و سوم.
شب قدر و اجابت دعا
امام علي غليه السلام فرمودند: «شب قدر در هر سالي هست، در اين شب امور همه سال (و تقديرها و سرنوشت‌ها) فرو فرستاده مي‌شود، پس از درگذشت پيامبر نيز اين شب صاحباني دارد.»
شب قدر، بزرگترين، شريف‌ترين، پر ارج‌ترين و پر رمز و رازترين شب‌ها در گردونه زمان است كه قلم‌ها در وصفش مي‌شكنند و زبان‌ها در توصيفش قاصر و عقل و تدبيرها در فهم آن مبهوت و متحير مي‌مانند.
شبي كه به فرموده امام صادق عليه السلام قلب رمضان به شمار مي‌آيد. بهترين شب سال، شب قدر است كه خداوند در قرآن كريم آن را شبي پربركت دانسته و ارزش آن را برتر از هزار ماه بيان مي‌كند

خداوند به سه طریق به دعاهای ما جواب میدهد

او میگوید آری و آنچه میخواهی به تو میدهد.

او میگوید نه و چیز بهتری به تو میدهد.

او میگوید صبر کن و بهترین را به تو میدهد.

التماس دعا
| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386;ساعت 20:32;  توسط مریم; 
کاش


كاش مختصات كردارمان روی ربع اول همان طور می ماند و به سمت ربع های دیگر نمی رفتیم .

كاش تابع تمامی اعمال خوبمان اكیدا صعودی باشد تا به مقصد برسیم .

كاش تابع گناهانمان نزولی باشد تا در یك جایی بالاخره پایان پذیرد .

كاش لااقل تابع گناهانمان این قدر پیوسته نباشد و حد اشتباهاتمان به بی نهایت میل نكند.

كاش از سخن های بیهوده و اعمال مكروهه كه فراوان هم هستند جذر می گرفتیم.

كاش دنیا با تمام دلخوشی هایش در نظرمان نقطه ای تو خالی باشد و بس.

كاش انتگرال های بی حرمتی هایمان در محضر درست، توبه باشد.

كاش بتوانیم اعمال نیك و بسیار اندكمان را به توان برسانیم تا به حساب آیند.

كاش آهنگ رو به افزایش حجم روز مرگی ها، به ما فرصت فكر كردن به خود را بدهد .

كاش راه راست را انتخاب كنیم ، كه اگر نكنیم یا به هدف نمی رسیم و یا دیرتر میرسیم.

كاش لگاریتم كلیه اعمالمان در مبنای رضای خدا برود تا مقبول درگاهش واقع شود.

كاش لحظه های خوب مناجات را یك جا می شد جمع كرد تا از دستشان ندهیم و فراموششان نكنیم.                                                   

                                              كاش ...........      

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386;ساعت 17:57;  توسط مریم; 
چه بیاموزم؟چگونه بیاموزم؟ از که بیاموزم؟تا به خدا برسم

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود

و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند

که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی

که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام

برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و

پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386;ساعت 21:53;  توسط مریم; 
حقیقت
بدون خطر کردن، به دست آوردن دوست داشتنی ها چگونه ممکن است و چه ارزشی دارد؟
 خطرات می توانند محک عشق باشند و قلب را بیازمایند. دوست داشتن، خود را به خطر افکندن است و عشق، چشم پوشیدن از خود. عشق، خود را ندیدن است و او را دیدن، و اگر عاشق خود را دید، او را در خود دیده و جز او را نمی بیند.
هر چیزی قیمتی دارد و قیمت معشوق حقیقی، همه چیز است، حتی بیش از همه چیز. هر چیزی به قیمتی حا صل می شود و اما معشوق حقیقی خودت را می خواهد، کامل و تمام و خالصانه. کم است، کم است حتی اگر همه چیزی را فدای او کنی و خود را قربانی اش. اگر او یگانه حقیقت است، پس همه چیز کم است...
... زیبایی حقیقی نایاب و دور از دسترس است.
 حقیقت زیبا، دست یافتنی نیست بلکه خودش می یابد و با خودش می برد. حقیقت فرّار است و هرگز در یک جا باقی نمی ماند. اگر برای دمی هم او را ببینی و تجربه اش کنی، این به تمام زندگی می ارزد و ارزش مردن را دارد. بعد از دیدن زیبایی حقیقی، بدون آن زیستن، زندگی نیست و پس از دیدن آن زیبایی، مردن، مردن نیست...
 ... و سرانجام عاشق در وجود معشوق می میرد.
اما در معشوق، مرگ راه ندارد.
 پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود، معشوق می گردد
. معشوق نیز در عاشق، آشکار می گردد. و عاشق در می یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی، همان معشوق بوده.
این گونه است که عشق و عاشق و معشوق یکی می شوند زیرا یکی بوده اند و یکی هستند.
 در حضور الهی، این چنین زندگی کنید.
آنگاه رستگارید.
 قسمتی از کتاب نقّاش و قوهای وحشی نویسنده کلود کلمان مترجم پریا ( شباب حسامی(
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386;ساعت 22:27;  توسط مریم; 
تقدیم به همه پدران امروز و پداران فردا
 

 

 

پدرم



به يمن لطف تو بختم بلند خواهد شد 

       

   سرم به خاك رهت ارجمند خواهد شد



لبي كه زمزمه درد مي كند شب و روز 

 

   به يمن روي تو پر نوشخند خواهد شد



نوشتن از كسي كه نمي دانم از بزرگي اش بنويسم يا مردانگي،

سخاوت، سكوت، مهرباني و... بسيار سخت است


آري نوشتن از پدر


واژهاي كه شايد در كلام كوچك است اما در معنا دريايي

عظيم،قطره اي از بحر دل اوست. ..صداي گام هاي خسته در هر

غروب و شب هنگام شما را به ياد كدام لحظات زندگيتان مي

اندازد؟

پدر مي آيد با گام هاي محكم تا استحكام را به ياد در و ديوار و

ساكنان خانه بياندازد

.


روزگاري پدر ساعاتي كوتاه را به كسب و كار مي پرداخت و چرخ

زندگي مي گشت. اما اين روزها وقتي آفتاب بر كوه بوسه مي

زند پدر مي رود،شايد بتواند زماني كه آفتاب بر چهره اي خاك

بوسه ي خداحافظي مي زند چرخ را به گونه ي چرخانده

باشد....وقتي اولين نگاهمان را بر زندگي گشوديم سنگيني چرخ

را بر دوش او گذاشتيم و

 

 او پدر شد
 


 

روزها گذشت و اولين روزها دستانمان را در دستانش گذاشتيم.با

هم تاتي تاتي كنان اتاق كوچك را پيموديم و او به عشق گام هاي

 

كوچك ما سخت تر چرخ را هل مي داد.

اولين بابا گفتن او را به عرش عالي برد و حالا پدر،بابا بود و بابا،پدر

 



نمي دانم دستان كوچكتان را ميان دستان بزرگش بياد داريد

بزرگترين دستاني كه مي شناختيد و به سختي يك انگشت او را

ميان دستتان جاي مي داديد و در كنارش مي دويديد تا هم گامش

شويد؟

قوي ترين كسي كه مي شناختيد پدر بود. بهترين حامي تان پدر

بود. كسي كه با دستان پر به خانه مي آيد باخنده ي بر لب و كوله

بار خستگي بر دوش .

تا به امروز انديشيده ايد كه چرا پدر گاهي نشسته و تكيه داده بر ديوار به خواب مي رود؟ از خوشي؟


اولين روز مدرسه همه و همه اولين ها. دستانت كه بزرگ و بزرگتر شد

 به جاي بوسه بر دستانش چه كردي؟

و حالا تو محكم و سنگين قدم بر مي داري، انگار از روز اول اينگونه قدم بر مي داشتي.

انگار باد.... ياد آن روزها را با خود برده است!

امروز و هر روز روز پدر است. چرا كه او هر روز پدر است.

هر روز محكم و خسته چرخ را مي گرداند.دستان او هنوز بزرگ است اما تو ديگر مسخ دستان خودت هستي



ولي پدر از تو نه دستان بزرگت را مي خواهد و نه گام هاي استوارت را. زيرا بزرگي دستان و گام هاي استوار و دل شادت آرزويش بوده و دل خوشي روزهاي سختي اش.

او از تو لبخند محبت آميزي به سپاس همه ي آن روزها و شبها مي خواهد.

پس لبخندت را از او دريغ مدار و بدان دستانت هنوز كوچك است و

تجربه اي ندارد ، اميد و اعتبارت به اعتبار اوست

 

آرزومند باشيد که اميدتان نااميد نشود و اعتبارتان بماند تا هميشه

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386;ساعت 13:28;  توسط مریم; 
پدر عزیزم خیلی دوستت دارم

For the father that you are,
and the father that you've been,
If I had a choice to make,
I'd choose you, Dad, again.

For the trials I put you through,
and for the times I let you down,
I'm proud you've finally seen,
how God turned my life around.

You never ran away,
when the times were tough to take...
instead you gave me courage,
to face my own mistakes.

Thank you for your strength,
and the faith to see me through...
the love you gave to me,
is the love I'm sending you!
 

 

برای پدری که تو هستی

و برای پدری که در طی این مدت بوده ای

اگه من دوباره فرصت انتخاب داشتم

باز تو را به عنوان پدر انتخاب میکردم 

برای دردسرهایی که برات درست کردم

و برای فرصت هایی که به خاطر من از دست دادی

و من افتخار میکنم که تو بالاخره دیدی

که خداوند چگونه زندگی من را دگرگون ساخت

تو هیچگاه از ناملایمات زندگی فرار نکردی

در عوض به من امید دادی که بتونم. با مشکلاتم روبرو بشم

از تو سپاسگزارم  برای پایداری و استقامتت

و برای ایمان و اعتقادی که برای به من ارزانی داشتی

 تمام عشقی که تو به من  ابراز کردی .

همون عشقی است که من اکنون دارم به سوی تو روانه میکنم

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386;ساعت 8:14;  توسط مریم; 
خواستني با تمام وجود
هوالحيّ
خواستني با تمام وجود
 
... هر چیزی راکه با تمام وجودت دوست بداری ازآن توخواهدبود
 
(1) استخراج از كتاب تعاليم حق (جلد دوم)
پس چرااغلب انسانها با دنيايي ازآرزو وخواسته و قصدهای
 
برآورده نشده رو به روهستند.احتمالا ًبا خواندن جمله‌ی بالا
 
ازخودمان می پرسیم چرا همه‌ی عمرمن در حا ل دویدن به
 
دنبال چیزهایی که دوست دارم می گذرد و دراکثر اوقات تنها
 
حسرت به دست نیاوردن دوست داشتنی‌هایم با قي
 
مي‌ماند.گاهی اوقات با این جمله که حتماً خدانخواسته
 
وحکمتی درآن بوده خود را راضی می کنیم، اگر هم کمی بیشتر
 
با خودمان روراست باشیم از خدا گله‌مند می‌شویم که مگر چه
 
می‌شد خواسته‌مان را برآورده می‌کردی و یا این چه
 
حکمت‌هایی است که ما هیچ وقت از آن سر درنمی آوریم؟!
 
خداوند به قوانين خود احترام مي‌گذارد و به آنها عمل مي‌كند و
 
جمله ابتداي متن يكي از همين قوانين است. یعنی آنچه را با
 
تمام وجود دوست بداریم حتی اگر بر خلاف حکمتش باشد به ما
 
می بخشد. اگرچه خوشا به حال آنکه نه تنها پذیرای خواست و
 
حکمت خداوند است بلکه پیوسته در حال جستجو ویافتن آن
 
است.
 
 
در این جمله دو کلید بنیادی ارائه شده است. کلید اول، با تمام
 
وجود دوست داشتن است وکلید دوم خود دوست داشتن .
 
ما در عموم اوقات خواسته ها راباتمام وجود خود دوست نداریم، بلکه
 
برعکس با بخشی از وجود خودآنهاراانکار می کنیم. این تضاد اگرچه درنگاه
 
ظاهری و اولیه آشکار نیست اما تنها با کمی تأمل و جستجو پیدا می‌شود.
 
خواست‌های کلام، ذهن، جسم، افکار و اندیشه، هوشیاری و روح. بی‌شک
 
انتظار نداریم که یک مرکز عمل کننده با دریافت تعدادي از فرمان‌های ضد
 
ونقیض بتواند خروجی مناسبی داشته باشد.
 
به عنوان مثال با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن یکی از
 
علائم چندگانگی ما در خواست‌ها یمان است . اگر خواسته‌ای
 
داریم و همزمان رسیدن به آن را غیرممکن می‌دانیم، بخش
 
برنامه‌ریزی‌کننده وجودمابادریافت هردوخبر به برنامه‌ریزی
 
می‌پردازد. برای ورود آنچه دوست داریم به زندگیمان، باید
 
شورای وجود ما شامل ذهن، کلام و روح ما ورود آن را به
 
زندگیمان تأیید وتصدیق کنند.اگر شفایمان ویا شفای عزیزی را
 
خواستاریم باهر بیماری لاعلاج یا صعب العلاج آن را برای قدرت
 
بیکران خداوند دور و غیر ممکن ندانیم در برابر قدرت بی نهایت
 
آن یگانه، خواست کوچک و بزرگ معنی ندارد.
 
واما کلید دوم یعنی دوست داشتن :
 
 
دریک کلام میزان ومحک ما برای دوست داشتن، میزان از
 
خودگذشتگی ما در برابر خواستن آن چیز است. هر چیز بهایی
 
متناسب با خود دارد، اما نه بهایی ظاهری و مادی. اگر برای
 
خواستن چیزی حاضر نیستیم ذرهای از استراحت، عادات،
 
آسایش، آرامش، خوردن، خوابیدن و از هر چیز کوچک و بزرگ
 
ارزشمند زندگیمان و از همه بالاتر از خودمان  بگذریم، ما هنوز
 
دوست داشتن آن چیز را یاد نگرفته‌ایم وطعم شیرین آن را
 
نچشیده‌ایم.برای اثبات این دوست داشتن و از خودگذشتگی
 
نشان بیرونی وجود دارد همان نشانه ای که شکل بیرونی آن
 
قربانی نام گرفته است. قربانی به این معنا که  براي آنكه  به
 
چيز بزرگتري دست يابيم لازم است از چيز بزرگي، چيزي كه
 
براي ما بزرگ است چشم بپوشيم چیزی که برای ما مهم است
 
وبه آن وابسته ایم قربانی تنها بخشی از قیمتی است که باید
 
بپردازیم تا خواستن خود را عملا نشان دهیم البته مفهوم قربانی
 
چنان وسیع است که بخش اول قانون یعنی با تمام وجود
 
دوست داشتن را نیز در برمی‌گیرد چرا که در قربانی کردن
 
میتوانیم تردید خود را نیز مبنی برآنکه خداوند خواستمان را
 
برآورده می سازد ویا میتواند برآورده سازد ویا آیا خواستمان را
 
می‌شنود نیز قربانی می‌کنیم وبا ایمان به خواست او که بهترین
 
هاست به بخشندگیش امید ببندیم والبته درنزد خداوند
 
همانطورکه یحیی(ع) فرمودند قربانی مطلوب قلبهای پشیمان و
 
گریان ونرم است .
   
خوشا به حال آن کس که نه تنها برای خواسته اشٰ بزرگترین چیزی که دارد
 
قربانی می کند بلکه خودِ خواسته اش را نیز برای خواست خداوند قربانی
 
می‌نماید.                                                                        
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386;ساعت 23:57;  توسط مریم; 
تقدیم به مادرم که حدیث عشق ورزی را به من یاد داد

 

0

 

اين روزها،روز توست. اما اي كاش مي دانستيم كه هر روز،روز توست. از تو نوشتن،قلمي توانا و هنري بيتا را طلب مي كند كه مرا توان آن نيست.

تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت و رفيع تر از آني كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم مادر.

چه كنم كه بيان حق شناسي سزاوارانه ات را ندارم.انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر از آني است كه بتواند فرشته اي چون تو را بستايد يا به اداي تكليف چشمه اي از درياي

والا مقامت را بشايد مادر.

چه كنم كه توشه اي بيش از اين در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همين دلواژه هاي نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانه هاي لرزانم بنشان مادر.

گفتن از كسي كه مدار روح اتگيزترين گل واژه هادر زيبا ترين نوشته ها ،شعرها،قصه ها،سرودها وسخن وري و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد است چه سخت مي بايد.

به راستي چگونه مي توان از عالم آدم سخن گفت اما از سمبل همه ي زيباي هايش يعني تو روي برتافت مادر.

چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت و دلدار بود، ائين مهروزي آموخت و رسم پاكبازي فرا گرفت؟ گونه رفيق توفيق شد و صبوري پيشه كرد و ارج شرف را ميزان زد؟

زنگار روح و جسم را شست و راز روح پرنياني آدمي را بر شاخسار گلستان خلقت دريافت؟

تنها نه به خاطر بهشتي كه به زير پاي توست. نه به خاطر نسلي كه زاده ي توست.نه به خاطر لالاي هاي دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگيني و عشق ورزيت.نه به خاطر قلب پاكبازت و

زيبايي نازكي خيالت و يا تردي روح دلنوازت. نه به خاطر خونواره ي چشمان اشكبارت . نه به خاطر ... تو را مي ستايم،بلكه مغرورانه منتت را مي كشم. دوستت دارم و بر تو مي بالم مادر.

مي خواهم بداني كه بهار آرزوهايم به كرم ميزباني كريم تو گل افشاني مي شود و رزق و روزي ام از بركت دعاي خلوت تو رونق مي گيرد و خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا مي رسد مادر.

كاش مي توانستم به خون خود قطره قطره بگريم تا سرسپردگي آم را به خود باور كني و سبزي همه عمرم را فداي يك تار موي سپيدت كنم مادر.

كاش نقاب سينه ام را مي شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست ، مي رسيدي و در واقعيت كوچك من ، حقيقت بزرگ خود را مي يافتي مادر.

كاش عمود كمرم مي شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده ات باشم مادر.

و اي كاش...

اميدوارم بهترين بهترين هاي دنيا نثار همه ي مادر هاي عزيزمون باشه و براي همه ي دوستاي كه مادر هاشونو از دست دادن آرزوي صبر مي كنم ،مي دونم كه كسي رو از دست دادن كه يكتاست. اما حتما مادرها از آسمان براي لحظه لحظه ي شادي فرزنداشون انتظار مي كشن

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386;ساعت 20:5;  توسط مریم; 
روز مادر مبارک

 

Do you know What 'MOTHER' means

M... is for the million things she gave me,
O... means only that she's growing old,
T... is for the tears she shed to save me,
H... is for her heart of purest gold;
E... is for her eyes, with love-light shining,
R... means right, and right she'll always be.


Put them all together, they spell "MOTHER,"
A word that means the world to me
 
باغبان هستي:

 

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من،

گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.

 گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.

 گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند.

 گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد.

گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و

سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

 

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.

 مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم

و مي ستايمت.

 

 

 

مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من،

لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛

لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛

 لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش

مي گرفتم.

 نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم.

 سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي

سترگ، راه بر من مي بست.

 چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن

مي ديدم که نافرماني کنم و

 

چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم

که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و

آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم.

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386;ساعت 17:56;  توسط مریم; 
ارامش

پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

 

 آن تابلو ها  ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

 

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی  را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند  ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت  ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

 

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای  تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

 

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که  برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

 

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

 

" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط  سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386;ساعت 20:21;  توسط مریم; 
و انسان.....................
انسان زميني شد، فرشته‌ها گريستند
  
از بهشت كه بيرون آمد، دارايي‌اش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود. فرشته‌ها گفتند: تو بي‌بهشت مي‌ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم
ظلم كرده‌ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي‌خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده‌اي كه تو را دوباره به بهشت مي‌رساند و از زمين مي‌گذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از
حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه... و فرشته‌ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي‌توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. مي‌ترسيد و مردد
بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده‌شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به‌گزيدن
توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد
و صبوري را. و اين آغاز انسان بود
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386;ساعت 21:54;  توسط مریم; 
اگر اجازه می دهید

 

اگر اجازه مي دهيد ما بخنديم، زندگي تراژدي نيست
هوتي، ملقب به بوداي خندان، از محبوب‌ترين عرفاي ژاپن است. مشهور است كه هوتي در طول زندگي عارفانهي خويش، حتي يك كلمه هم بر زبان نياورد و از زماني كه به نور معرفت و عرفان مشرف شد، تنها شروع به خنديدن كرد و هر گاه كسي از او ميپرسيد: «چرا ميخندي؟» او در جواب بيشتر مي‌خنديد. هوتي در حالي كه فقط مي‌خنديد دهكدهها و شهرها را يكي پس از ديگري پشت سر ميگذاشت.

    
مردم دور او جمع ميشدند و او همچنان ميخنديد. بتدريج خندهي او به ديگران نيز سرايت ميكرد و اشخاص حاضر در جمع يكي يكي به خنده ميافتادند. در نهايت همه مي‌خنديدند ولي نميدانستند چرا. به خود ميگفتند: «مسخره است. اين مرد خل و چل است. اصلاً ما چرا داريم ميخنديم؟» نگران مي‌شدند و با خود مي‌گفتند: «حالا مردم چه فكر ميكنند؟ ما داريم الكي ميخنديم.» با اين وجود، هنگامي كه هوتي شهري را ترك مي‌كرد مردم در انتظار بازگشت مجدد او به سر ميبردند، زيرا تا آن وقت در طول زندگي خويش با اين شدت و حدت نخنديده بودند. آنها احساس ميكردند كه بعد از اين خنده، حواسشان پاك و شفافتر شده است و چشمانشان بهتر ميبيند. احساس ميكردند كه تمام وجودشان آكنده از نور شده است؛ انگار كه پردهي سياه سنگيني را از چهره‌ي خود كنار  بودند

    
به اين ترتيب هوتي همهي دهكدهها و شهرها را يكي پس از ديگري پشت سر ميگذاشت و به هر شهري كه ميرسيد، آنجا را سرشار از خنده و شادي ميساخت. او به مدت چهل و پنج سال تنها يك كار انجام داد، و آن هم خنديدن بود!
    جالب است كه در ژاپن، از هيچ كس به اندازهي هوتي با عزت و احترام ياد نميكنند. در هر خانهاي، مجسمهاي از هوتي وجود دارد. او هيچ كاري غير از خنديدن انجام نداد؛ ولي خندهي او از چنان عمقي سرچشمه ميگرفت كه در وجود هر كس كه آن را ميشنيد برجا ميماند و انرژي‌‌اي تازه در وجودش جاري مي‌ساخت.
    هوتي منحصر به فرد است. در تمامي اعصار، هيچ ابوالبشري آدمها را تا به اين حد به خنده وانداشته است، آن هم خنده‌اي بدون دليلي خاص! اين خنده مردم را ارضا ميكرد و ناپاكي را از وجود آنها ميزدود. با اين خنده، احساس خوشايندي به آنها دست مي‎‎داد كه تا آن زمان تجربه نكرده بودند. اين خنده چيزي را در عمق ناشناختهي وجودشان بيدار مي‌كرد و زنگي را در قلب آنها به صدا درميآورد.
    شايد دنيا هرگز آدمي مثل هوتي را به خود نديده باشد و به همين دليل است كه هوتي از چنين اهميتي برخوردار است.
    زندگي او با زندگي يك آدم معمولي خيلي متفاوت بود. زندگي او چيزي نبود جز خندهاي مستمر. ميگويند كه هوتي حتي گاهي اوقات در خواب هم ميخنديد. او شكمي گنده داشت كه موقع خنديدن تكان ميخورد و بالا و پايين ميرفت. خنديدن براي او به قدري طبيعي و ساده بود كه هر چيزي ميتوانست او را به خنده بيندازد، حتي در خواب ـ چرا كه زندگي، چه در خواب و چه در بيداري، چيزي نيست جز يك كمدي.
    ولي شما از زندگي يك تراژدي ساختهايد. و اين چنين در واقع آن مفتضح كردهايد. حتي وقتي ميخنديد، در واقع نميخنديد، بلكه تظاهر ميكنيد و حتي اين تظاهر را نيز زوركي انجام ميدهيد. خندهي شما از قلبتان سرچشمه نميگيرد و از ته دل نيست. اين خنده از هستهي وجود شما به بيرون نميتراود، بلكه تنها رنگ و پوششي است كه نماي بيروني شما را ميپوشاند. شما به دلايلي ميخنديد كه هيچ ربطي به خنده ندارند.
    در يك شركت تجاري، رئيس مؤسسه مشغول نقل حكايتهاي تكراري و بيمزهي هميشگي بود، و البته همهي كاركنان حاضر در دفتر ميخنديدند ـ چون كه مجبور بودند! آنها ديگر حالشان از شنيدن آن قصهها به هم ميخورد، ولي بالاخره پاي رئيس در كار بود! وقتي رئيس لطيفه ميگويد، مرئوس بايد بخندد؛ اين در واقع جزئي از وظايف او است. در اين ميان، فقط يك خانم ماشيننويس بود كه نميخنديد و جدي و شق و رق نشسته بود. رئيس از او پرسيد: «چه شده؟ چرا نميخندي؟» او در جواب گفت: «من آخر ماه از اينجا ميروم.» پس بنابراين ديگر دليلي وجود نداشت كه بخندد!
    آدمها براي انجام هر كاري دلايل خاص خودشان را دارند. در اين ميان، حتي خنديدن هم گونه‌اي معامله شده و جنبهي اقتصادي و سياسي پيدا كرده است. خنده ديگر ناب نيست؛ خلوص آن از بين رفته است. تو ديگر نميتواني خالصانه و بدون آلايش، مثل يك كودك، بخندي. انسان زماني كه ديگر نتواند با خلوص بخندد، پاكي و طهارت و معصوميت خويش را از دست ميدهد.
    يك كودك را نگاه كن. خندهاش را ببين كه چقدر ژرف است وچگونه از كنه قلبش سرچشمه ميگيرد. اولين فعاليت اجتماعي‌‌اي كه كودك فرا ميگيرد لبخند زدن است ـ البته استفاده از واژهي «فرا گرفتن» صحيح نيست، زيرا لبخند چيزي است كه در وجود كودك به ارمغان نهاده شده و او در حقيقت آن را با خود به اين دنيا ميآورد. بهتر است بگوييم كه كودك با لبخند زدن، عضوي از اجتماع ميشود.
    لبخند او بسيار طبيعي و خودانگيخته و اولين جرقهي وجود كودك در اين دنياست. وقتي يك مادر لبخند كودكش را ميبيند، خوشحالي عظيمي به او دست ميدهد، براي اينكه اين لبخند نمايانگر سلامتي و هوش كودك است. اين لبخند گواه سرزندگي و شاد بودن كودك است و نشان ميدهد كه كودك، احمق و عقب‌افتاده نيست. مادر با مشاهدهي اين وضعيت، به وجد ميآيد.
    لبخند زدن اولين فعاليت اجتماعي انسان است، و بايد به عنوان اصليترين و اساسيترين فعاليت آدمي نيز باقي بماند. آدم بايستي در تمام طول زندگياش بخندد و تنها در اين صورت قدرت مقابله با مشكلات را پيدا ميكند ـ مقابله‌اي كه سبب رشد و بلوغ انسان ميشود. من نميگويم كه آدم نبايد گريه كند. در واقع، اگر نتواني بخندي، گريه هم نميتواني بكني. گريه و خنده با هم هستند. آنها جزئي از پديدهاي هستند كه در مجموع نمايانگر حقيقت و اصالت انسان است.
    ميليونها نفر آدم هستند كه اشك‌هاي‌شان خشك شده است. چشمهاي آنها برق و جلا و عمق خود را از دست داده و خشك و بيطراوت شده است؛ چرا كه نميتوانند اشك بريزند و بگريند، و بنابراين اشك به طور طبيعي در چشم‌هاي‌شان خشكيده است. اگر جلوي خنده را سد كنند، راه جاري شدن گريه و اشك را هم بستهاند. كسي كه بخوبي مي‌خندد، بخوبي هم ميتواند گريه كند. اگر بتواني بخوبي بخندي و گريه كني، مي‌تواني ادعا كني كه زنده هستي.

    

آدم مرده نميتواند بخندد و اشك بريزد. آدم مرده فقط ميتواند جدي باشد. برو و به يك جسد نگاه كن ـ مهارت آدم مرده در جدي بودن، از تو بسيار بيشتر است. فقط آدمهاي زنده هستند كه ميتوانند بخندند و گريه کند.

پس تا زمان هست بیاییم بخندیم و از موهبتهای خداوند لذت ببریم.

.

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386;ساعت 23:2;  توسط مریم; 
نوروز در آيات و روايات
نوروز در آيات و روايات

در كتاب شريف بحارالانوار مرحوم مجلسى رحمه الله پيرامون عيد نوروز روايات متعددى نقل شده به طورى‏كه در جلد 59 بيش از 45 صفحه به اين موضوع اختصاص يافته است. در اين مختصر، به بخش‏هايى از آن مباحث اشاره مى‏شود:

معلى بن خنيس نقل كرده است كه روز نوروز بر امام جعفر صادق عليه السلام وارد شدم، امام عليه السلام خطاب به من فرمود: آيا اين روز را مى‏شناسى؟ عرض كردم، قربانت‏شوم، اين روزى است كه ايرانى‏ها آن را بزرگ و نيكو مى‏شمارند و به همديگر هديه مى‏دهند. پس امام فرمودند: علت اين امر را كه بسى ديرينه است‏برايت تشريح خواهم كرد. عرض كردم اگر اين موضوع را از ناحيه شما فراگيرم بهتر از آن است كه گذشتگانم زنده شوند و دشمنانم نابود گردند!

پس فرمودند: اى معلى! همانا نوروز روزى است كه پروردگار جهان از بندگانش پيمان گرفت كه او را پرستش كنند و به او شرك نورزند و به پيامبران و امامان عليهم السلام ايمان بياورند. نوروز اولين روزى است كه خورشيد در آن طلوع كرد و بادهاى ناگهانى وزيدن گرفت و ستاره زمين در چنين روزى ايجاد شد ... نوروز روزى است كه على عليه السلام در نهروان خوارج را هلاك كرد; گل‏هاى زمين در آن روز خلق شد; در چنين روزى بود كه كشتى حضرت نوح عليه السلام بر كوه جودى نشست; همان روزى است كه جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد; همان روزى است كه ابراهيم عليه السلام بت‏ها را شكست; در همين روز حضرت محمد صلى الله عليه و آله، على عليه السلام را بر دوش خود حمل كرد تا بت‏هاى قريش را سرنگون كند... در چنين روزى حضرت مهدى عليه السلام ظهور مى‏فرمايد و ما انتظار فرج آن حضرت را در چنين روزى داريم; براى اين‏كه نوروز از ما و شيعيان ماست. نوروز براى مسافرت خوب و براى زراعت و طلب حوايج‏بسيار نيكوست، عقد نكاح و ازدواج در چنين روزى بسيار شايسته است. (1)

همچنين در كتاب مزبور آمده است‏شيخ طوسى و ساير متاخرين براى عيد نوروز اعمال مخصوصى را بيان داشته‏اند كه از آن جمله است: غسل، روزه، نماز و... (2) همچنين روايت‏شده كه احمد بن فهد الحلى رحمه الله در كتاب مهذب البارع فرموده است كه: نوروز، روز عزيز و بلند مرتبه‏اى است. (3) مرحوم سيد مرتضى علامه بهاءالدين على بن حميد با استناد به فرمايش معلى بن خنيس از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه: نوروز روزى است كه در آن روز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آن روز براى امير المؤمنين على عليه السلام در غدير خم پيمان گرفت و آن حضرت را به امامت‏بعد از خودشان منصوب فرمود... و نوروزى بر ما نمى‏گذرد الا اين‏كه ما در آن روز منتظر ظهور فرج قائم آل محمد صلى الله عليه و آله هستيم. و نوروز از روزهاى ما مى‏باشد. (4)

مرحوم حاج شيخ عباس قمى رحمه الله در فصل يازدهم كتاب گرانسنگ مفاتيج الجنان اعمال ويژه‏اى براى عيد نوروز آورده‏اند از جمله: نماز، ادعيه متعدد و صدقه دادن. و نيز از امام ششم عليه السلام روايت كرده كه چون عيد نوروز فرا رسد، غسل كن و پاكيزه‏ترين جامه‏ هاى خود را بپوش و به بهترين بوهاى خوش خود را خوشبو گردان. صله ارحام، عيادات از بيماران، بزرگان دين، علما و پدر و مادر از جمله برنامه‏هاى اين روز است.

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386;ساعت 8:3;  توسط مریم; 
سال نو مبارک
پيچك اورد سر از خانه همسايه به در

لب پر خنده اش اورد خبر كه بهار است بهار

اري اري پيچك اورد خبر كه بهاران امد

امدم تا بگويم, سبز سبز است بهار! اما زود تر از كلام من صداي تپش خاك در رگ رگ درختان پيچيد و چراغ عاطفه ها را روشن كرد.

امدم دست به دعا فرياد زنم يا مقلب القلوب.....كه نغمه شور انگيز نسيم همنوا با نغمه پرندگان تسبيح حق گفت.

لب باز كردم تا عاجزانه بخواهم يا مدبراليل.... اين بار تدبير او را در پرده رنگارنگ طبيعت ديدم و قامتهاي استوار را كه به تدبيرش حمد  مي خواندند. 

باز فرياد زدم يا محول الحول .... اينه اي به قامتم ايستاد و بهاران را نمايان شد و رحمتش را به دلم انداخت .
پس اي همره باران :
اگر از كوچه هاي روشن بهشت يا پسكوچه هاي تاريك با اشك يا لبخند گذشتي اينك اميدوار تر از پيش بهاريه اي ديگر بخوان ...
 
دوستان عزیزم 
 
سلام
 
ممنونم که یکسال دیگر همراهم بودید دوستم داشتید و
 
اجازه دادید دوستتان بدارم.
 
ممنونم  که به وبلاگم سر زدید و با نظرات سازنده و مفیدتون به ادامه راه
 
تشویقم کردید.
 
باز هم سال نو دیگری فرا رسید .خوشحالم که باز هم در کنارتان هستم.
 
فرا رسیدن بهار زیبا و سال نو را به تک تک شما دوستان عزیزم تبریک میگویم و
 
بهترین ها را از خداوند برایتان طلب میکنم. 

اميدوارم امسال سالي پر از بركت رحمت  سلامتی موفقیت و
 
سعادت  براي همتون باشه.
خیلی دوستتان دارم
 
مریم
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385;ساعت 20:51;  توسط مریم; 
راز شقایق

راز شقايق

 

شقايق گفت:

با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد

ازآن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

براي دلبرش آندم

شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه

به روي من
 
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد 


 
و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا مي کرد
 
پس از چندي

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز

دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه
 
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت
 
زهم بشکافت

اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
 
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل
 
که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385;ساعت 22:23;  توسط مریم; 
بخت و اقبال

چه کسانی خوش اقبال و چه کسانی بد بيارند؟~

 



چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سايرين هميشه "بدشانس" هستند؟
 

مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد

می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سايرين از آن محروم می مانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده ديگر "بدشانس" هستند؟

آگهی هايی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند

صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايش های من شرکت کنند

 

نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوش شانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است




برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد. افراد خوش شانس مرتبا با چنين فرصت هايی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه

با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصت هايی است يا نه

 

به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست

به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديده ايد 250 پوند پاداش خواهيد گرفت

اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود

تنش عصبی

با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند

مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصت های غيرمنتظره را مختل می کند

در نتيجه، آنها فرصت های غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست می دهند

 

برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق يافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای يافتن دوستان خوب را از دست می دهند

آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از ديدن ساير فرصت های شغلی بازمی مانند.

افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بينند.

تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ايجاد می کنند

 

اولا آنها در ايجاد و يافتن فرصت های مناسب مهارت دارند، ثانيا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصميم های مثبت می گيرند. ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت بخش است، و رابعا نگرش انعطاف پذير آنها، بدبياری را به خوش اقبالی بدل می کند

در مراحل نهايی مطالعه، از خود پرسيدم آيا می توان از اين اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد

از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرين هايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود

 

نتايج خيره کننده

اين تمرين ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دريابند، به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری انعطاف نشان دهند

يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند. نتايج حيرت انگيز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضايت بيشتری دارند و شايد مهم تر از هر چيز خوش شانس تر هستند.

و بالاخره اين که من "عامل شانس" را کشف کردم

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385;ساعت 22:7;  توسط مریم; 
گفتم عشق اما نفهمیدم عشق دنیایی نیست پس درکش اسان نیست
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند 

مدارج نقصان و كمال بسيار است، ولي بايد دانست كه تنها به كمال پاكي دل مي‌توان به كمال سعادت رسيد. هركسي خواهد كه مرد اين ميدان باشد، او را همت و حوصله و استقامت لازم است.
حصول كمال در اعمال، ممكن نيست مگر به عشق، و هر ترقي و عروجي كه هست، به وسيله احساس عشق است. ... عشق وسيله وصال و نزديكي به معشوق ازل و ابد مي‌شود، و اين گوهر گرانمايه در بازار جان رايگان است.
كمال موفقيت حاصل نشود مگر به خودشناسي «وَ في اَنْفُسِكُمْ اَفَلا تُبْصِرُونَ»: آيا در نفس، يعني در حقيقت خود نمي‌نگريد و بصيرت پيدا نمي‌كنيد؟ شما اگرچه ذره هستيد ولي از من هستيد و به من بازگشت مي‌كنيد.
 
پي بردن به مفهوم آيه «اَللهُ نُورُ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ» با استدلال ممكن نيست، اين حقيقت را هركسي بايد به ديده دل پاك خود مشاهده نمايد. چه، علم بر دو قسم است: علم به عالم طبيعت و علم به عالم ماوراء طبيعت. علم نخستين به استدلال و مطالعه و آزمايش و تجربه به وسيله عقل حاصل شود، و دومي به صفاي دل. در اولي، كوشش و در ديگري كشش است. آنچه به ديده دل مشاهده گردد، به زبان شرح نتوان داد مگر به اشارت. ]...[
 
حسن، عشق را پديد آوَرَد و عشقْ انهماك و انهماك فراموشي از جزئيات. اسلام براي جويندگان حقيقت مقاماتي تعيين كرده و رياضت‌ها ترتيب داده كه عبارتند از: توبه، ورع، زهد، صبر، توكل، رضا و تسليم. لازمه اين امور فكر و عمل است و در آنها احوالي روي مي‌دهد كه سالك را به كمال سعادت مي‌رساند. ]...[
 
كسي كه در زندگي از دريچه عشق نگاهي نكرده و به حريم آن داخل نشده و عاشق بي‌دل نگشته است، اگر همه سوز و گدازها و درد و نيازها و ذوق‌هاي عشق را از زبان آتشفشان شوريده‌ترين دلباختگان جهان بشنود، باز هم از ماهيت عشق بوئي نخواهد برد.
آري تا پروانه گوشه‌اي از پر خود را در شعله شمع نسوزاند، از سوز آتش آگاه نشده و خبري نتواند آورد، اما آتش عشق خدائي قابل قياس با شعله شمع جهاني و عشق انساني نيست. سوز درون عاشق خدائي را كسي داند كه همدرد و هم‌سوز باشد، بي‌درد عشق چگونه مي‌توان عشق را شرح داد؟ و چگونه مي‌توان از عالم بي‌خبري، خبري باز آورد، و چسان مي‌توان حالات دروني و اسرار نهاني عاشقي را تفسير و تعبير نمود؟
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385;ساعت 20:14;  توسط مریم; 
ای کاش
 
ای کاش اهمیت تو نگاه تو باشه نه چیزی که برآن مینگری
 
 
قلب سازيست آسماني، بايد نحوه‌ي نواختن آنرا آموخت.
 
اگر ندانيم چگونه ساز دل بنوازيم، زندگي را به قصه‌اي غمبار
 
تبديل كرده‌ايم. زيرا نغمه‌هايي كه در دل داريم هرگز مترنم
 
نمي‌شود و در گور خواهند خفت.
 
اين تراژديست .
 
تنها تراژدي جدي زندگي آنست كه حقيقت به عرصه پا نگذارد ،
 
با همه‌ي رنگ‌ها و نماها و نغمه‌هايي كه در سينه داريم به گل
 
نشسته ايم ، عطر خوش انفاس مسيحايي را به دست باد صبا
 
نسپارده و در آفاق و انفس نپراكنده‌ايم .
 
اين است تراژدي زندگي و به ندرت كسي را مي‌توان يافت كه
 
زندگي تراژيك نداشته باشد .
 
  Sad Eyes
 
 
 
 
Where do the 'good times' disappear,
When they have come and gone...
Replaced with new friends, not by choice,
But 'cause something went wrong?
 
My new friends may bring with them,
Some words that make me smile,
Still I feel melancholy,
For what was once 'our' style.
 
I think about Times passage,
About a promise gone,
Are friendships not forever?
Meant not to last for long?
 
At end of each new day now,
Without a word from you...
I try to cover up the hurt,
Pretend that I'm not blue.
 
I try to go on with my life,
Accept you're not a part,
But sad eyes are the mirror of,
The ache that fills my heart.
 
                                               


| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385;ساعت 18:44;  توسط مریم; 
بهار پرده از عاشقی بردار
بهارعاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور.
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است
.


هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی
.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن
.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس
.
زمین می گفت
: ..
***
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت
.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت
.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند
.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد
.
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود
.
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند
.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب
.
و جهان حیرت کرد

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385;ساعت 18:23;  توسط مریم; 
خوشبختی

خوشبختي چه شكليه‌؟؟؟

 

تا حدود زيادي شما هماني هستيد كه فكر مي‌كنيد و مي‌توانيد آنچه را كه فكر مي‌كنيد از عهده شما ساخته نيست انجام دهيد، اين طرز فكر شماست كه شما را به عرش مي‌رساند و يا در غير اين صورت در درياي نوميدي غرق مي‌سازد.
اين تصوير ذهني است كه به شما شادي يا غم‌، موقعيت‌، يا شكست‌، خوشبختي و يا درد و رنج حكم مي‌دهد. تصوير ذهني شما مي‌تواند به شما كمك كند تا آنچه را براي رسيدن به شادي و رضايت لازم داريد انجام دهيد، مي‌تواند به شما كمك كند تا از زندگي خود لذت ببريد، مي‌تواند اسباب اعتماد به نفس و اطمينان به كار و فعاليت هايي باشد كه شما براي زمان فراغت خود انتخاب مي‌كنيد، مصمم بر شاد زيستن شويد، از روي خيرخواهي به ارزيابي خودتان بپردازيد، بهترين و طلايي‌ترين لحظات زندگي را در ذهن مجسم كنيد و با توجه به واقعيت‌ها، نه خيالات واهي‌، بلكه براساس تصوير مثبت كه از واقعيات زندگي داريد، اين تصوير خوشايند از خويش را تقويت كنيد.

 

 

در حالي كه به اعتقاد من‌، اشخاصي كه در سالهاي شكل‌گيري شخصيت‌شان طوري تربيت شده‌اند كه مي‌توانند بدون كمترين تلاش از تصوير ذهني مثبت برخوردار باشند بهتر از سايرين با كمي تلاش و درك موضوع مي‌توانند تصوير ذهني خود را بهتر كنند و موفقيت را در آغوش بكشند. با تكرار و مداومت و با در نظر گرفتن صادقانه محدوديتها، تصوير ذهني بهبود يافته و عزت نفس به وجود مي‌آيد.
اين دو توصيه را حداقل براي چند روز به كار ببنديد اگر بد بود، ديگر به آن عمل نكنيد:


1 - براي هر روز خود هدفي در نظر بگيريد.
2 - هرگز و هرگز زندگي را طلاق ندهيد
.

 


داستان جالبي شنيده‌ام كه براي شما نيز مي‌گويم‌: در سالن آرايشگاه مردانه‌اي چند آقا با هم از ماشين‌شان صحبت مي‌كردند. يكي از آنها مي‌گويد: ماشين شورلت خوبي دارم‌، شصت و چهار هزار كيلومتر كار كرده و آخ نگفته‌، دوست او گفت‌: ماشين من هفتاد هزار كيلومتر كار كرده و هر بيست كيلومتر روغن آن را عوض مي‌كنم و خلاصه هر كدام اطلاعات بسيار دقيق و فني ارايه مي‌كردند و همان موقع پيرمرد صاحب سالن گفت‌: كدام يك از شما همين قدر مواظب روح خودتان هم هستيد؟!
كدام يك از شما از تصوير ذهني خود چيزي مي‌داند؟ همة ما ظاهراً انسانهاي مرتب و خوش لباسي هستيم به آرايشگاه مي‌رويم و روغن ماشين‌هايمان را به طور مرتب عوض مي‌كنيم‌. اما كدام يك از ما هر روز هدفهاي مثبت و انديشه‌هاي قشنگ خودمان را مرور مي‌كنيم‌؟ و هر روز را با يك ايده و هدف نو آغاز مي‌كنيم‌.
جرج برنارد شاو، زماني خوانندگان آثارش را به تميز نگه داشتن روان‌شان توصيه مي‌كرد. به اعتقاد او روان انسان همانند پنجره‌اي است كه انسان از پشت آن زندگي و محيط اطرافش را تماشا مي‌كند.
نكتة مهم اينجاست كه بسياري از ما، از اتومبيل خودمان‌، وسايل خانه و طلاهايمان بهتر و بيشتر از تصاوير ذهني‌مان نگهداري مي‌كنيم‌، تصوير ذهني خود را جايي گم مي‌كنيم و همراه آن انگيزه خوشبخت شدن را از دست مي‌دهيم‌. مواظب خودمان و روحمان و انديشه‌هاي قشنگمان باشيم‌. نگذاريم كه هيچ باد مخالفي ابرهاي سياه را روبه‌روي پنجرة ذهنمان بياورد.

منبع : مجله راه زندگی

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385;ساعت 16:57;  توسط مریم; 
نگرش مثبت
قدرت تفکر مثبت
 
نکته اصلی: آنچه که فکر میکنی, هستی. آنچه که میخواهی, احساس میکنی.
 
چرا مثبت اندیشی؟
 
تمام احساسات, باورها و دانسته های ما بر اساس تفکرات درونیمان میباشند, هر دو ضمیر هوشیار و نیمه هوشیار. کنترل در دست ماست چه بدانیم چه ندانیم. ما میتوانیم مثبت باشیم یا منفی, مشتاق یا گرفته, تاثیرگذار یا تاثیر پذیر.
 
بزرگترین تفاوت بین افراد گرایش و نوع نگرش آنها میباشد. برای برخی, یادگیری لذت بخش و جذاب است. برای دیگران, یادگیری سخت و خسته کننده. برای بسیاری, یاد گیری فقط خوب است, چیزیست که برای انجام کار به آن نیاز است.
 
بلند پرواز باشید و تمام تلاش خود را انجام دهید
 
 
نگرشهای اکنون ما عادتهایی هستند که از بازخورد والدین, دوستان, جامعه و خویشتن ساخته شده اند و تصور ما از خود و جهان را شکل میدهند.
 
این نگرشها توسط گفتگوی درونی (ضمیر هوشیار و نیمه هوشیار) که ما دائما با خود داریم ادامه میابد.
 
اولین قدم در تغییر نگرشهایمان, تغییر گفتگوهای درونیمان میباشد.
 
جه بایدبگوییم؟
 
یکی از خط مشی ها 3 C’s  نام دارد: الزام (commitment) , کنترل (control) و مبارزه طلبی (challenge) .
 
الزام (commitment) :
در خود یک تعهد مثبت نسبت به یادگیری, کار, خانواده, دوستان, طبیعت و عوامل ارزشمند دیگر ایجاد کنید. خود و دیگران را تحسین کنید. رویای موفقیت را ببینید. مشتاق باشید.
 
کنترل (control) :
ذهن خود را بر چیزهای مهم متمرکز کنید. برای چیزهایی که فکر میکنید و کارهایی که انجام میدهید هدف تنظیم کنید و اولویت بندی نمایید. پرداختن به اعمالتان را تصویرسازی کنید. یک استراتژی برای رویارویی با مسائل ایجاد نمایید. ریلکس بودن را بیاموزید. از موفقیت لذت ببرید. با خودتان صادق باشید.
 
مبارزه طلبی (challenge) :
با جرأت باشید. هر روز تغییر و پیشرفت کنید. نهایت تلاش خود را انجام دهید و به گذشته نگاه نکنید. به یاد گیری و تغییر به عنوان فرصتهای مناسب نگاه کنید. چیزهای جدید را امتحان کنید. انتخابهای مختلف را بررسی کنید. با افراد جدید ملاقات کنید. سؤالات زیادی بپرسید. پیگیر سلامت روحی و جسمی خود باشید. خوش بین باشید. مطالعات نشان میدهد افراد دارای این منشها, برندگان شرایط خوب و نجات یافتگان شرایط سخت هستند.
 
تحقیقات نشان میدهد:
"... افرادیکه آگاهانه گفتگوهای درونی و فرضیات خود را اصلاح میکنند پیشرفت تقریبا سریعی در کاراییشان مشاهده شده. انرژی آنها افزایش میابد و اوضاع برای آنها بهتر به نظر میرسد..."
 
الزام, کنترل و مبارزه طلبی در ساختن احترام بخود و افزایش تفکر مثبت کمک میکند. در اینجا چند پیشنهاد دیگر آورده شده:
 
7 پیشنهاد برای ساختن نگرشهای مثبت
 
  • در هر گروه و رده ای به دنبال افراد مثبت برای همدم شدن و پیوستن باشید.
  • در هر سخنرانی و خطابه ای به دنبال یک ایده جالب جدیدتر باشید.
  • در هر فصلی از کتاب یک مفهوم جدیدتر که برایتان مهم است پیدا کنید.
  • به هر دوستی, یک ایده جدیدی را که به تازگی آموخته اید توضیح دهید.
  • از هر معلمی, سؤال بپرسید.
  •  یک لیست از اهداف, تفکرات مثبت و کارها همراه خود داشته باشید.
  • به یاد داشته باشید, آنچه که فکر میکنید, هستید, آنچه که میخواهید, احساس میکنید.
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385;ساعت 21:32;  توسط مریم; 
درس
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385;ساعت 20:21;  توسط مریم; 
زندگی بازی خورشید و سایه است

 

زندگی، بازی خورشید و سایه است
 
 
 
وقتي بخواهيم از نفس رسته و خويشتن خويش را در دست بگيريم در ابتدا بايد به نفس نايل شويم.
 
فقط يك ميوه‌ي رسيده به زمين مي‌افتد. يك ميوه‌ي نارس محكم به درخت مي‌چسبد و درخت هم اين پيوند را به شادي مي‌پذيرد و اگر آن را به زور جدا كنيم، زخمي از آن بجاي خواهد ماند.
 
داغ اين زخم تداوم خواهد يافت و جراحت هميشه تازه خواهد ماند. يك نفس نارس را نمي‌توان معدوم كرد و كل تلاش منجر به شكست خواهد شد. چون ما چيزي را مي‌توانيم از دست بدهيم كه آن را دارا باشيم.
 
وقتي كه شناخت كامل از خواسته‌ها و اميال بوجود بياد در اين حالت ميشود بر آن چيره شد.
 
پس براي رها شدن از نفس ابتدا بايد آنرا شناخت و بعد آن را از بين برد.
 
        
 
My Heart
Here is my heart that I am giving to you,
 
My heart that is so pure & true
 
 
 
I am giving you my heart that is so faithful,
 
When you receive my heart, I know that you will be
 
 
grateful
 
My heart is given to you
 
My lover as a token of my love for you,
 
A love so strong & so true
 
 
My heart is like a love song playing sweetly in your
 ear,
 
Like a song that you are willing to hear
 
 
My heart is for no other,
 
My heart is only for you, my lover
 
 
As I give my lover my heart he will take,
 
Then I will tell him, “Please don’t break it”
 
 
Please don’t break my heart, my lover,
 
Because there is no other
 
 
Here is my heart my Lover I am giving it to you,
 
My heart that is so pure & so true
 
 
 
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385;ساعت 23:28;  توسط مریم; 
وسعت زندگی

وسعت زندگیت به آنچه انباشته ای
 
نیست، به میزان بخشندگی توست
 
 
 
 
 
خود را از جنس نور بدانیم و احساس کنیم از نور هستيم
 
نه از جسم.
 
در اين صورت آهسته آهسته با نور درون مانوس خواهيم
 
شد.
اين نور هر گاه ما را مستعد و پذيرا ببيند بيشتر و بيشتر
 
مي بارد .
کسي که نور درون خويش را تجربه کند نور درون ديگران را نيز احساس خواهد کرد .
 
اگر بتوانيم عميقتر در خويش کنکاش کنیم به درون ديگران
 
نيز عميقتر نفوذ خواهيم کرد.
 
آنگاه همه چيز در مقابل ديدگانمان شفاف مي شود و از
 
خلال آن خواهيم ديد که هستي چيزي نيست مگر توده
 
هاي آشوبناک از نور و انرژي .
 
 
 
 
 
هرشب از فریاد من بیداره خلق اما چه
 
 
سودآنکه باید بشنود بیدار نیست
 

 بازهم شب شدوتنهایی ودیدارسکوت
 
خیمه زد کنج دلم سایه دیوار سکوت
 
 
دلم همچو اسمان،پرازابرهای بارانیست،
 
ای کاش دلم امشب بگرید،شایدکه بغض عشق در چشمانم بشکند....
 
 

تو اگر می دانستی ....که چه رنجی دارد خنجر از دست عزیزان
 
 
خوردن...آه! از من خسته نمی پرسیدی ...که چرا تنهایی!!!!!


 کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم.....
 
 
کفشاي پاره ميخريم ....
 
اسباب کهنه ميخريم .....
 
بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته
 
ميخري ؟؟؟
 

هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند
 
يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد....
 
اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است.....
 
که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات
 
سنجاق کني
 
بايد باور کني که بر نمي گردد....
 
که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني هر صبح با
 
يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني......
 
 
 

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت :
ديوانه ي باران نديده
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385;ساعت 13:42;  توسط مریم; 
یک دقیقه
يك دقيقه !!
 
هر روز صبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد ، بنشينيد و فكر كنيد.
يك دقيقه وقت بگذاريد و كار كوچكي براي ارج نهادن به خود انجام دهيد.
يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه امروز را از افسوس هاي گذشته و دلواپسي هاي آينده پاك كنيد
يك دقيقه وقت بگذاريد و فكر كنيد يك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش غصه خوردن و تنش عصبي دارد.
يك دقيقه وقت بگذاريد و نگذاريد كه چيزهاي كوچك شادماني شما ر ا بر هم بزند.
يك دقيقه وقت بگذاريد و اثرات حرف هاي غير منصفانه را از بين ببريد.
يك دقيقه وقت بگذاريد تا از افكار منفي خلاص شويد.
يك دقيقه وقت بگذاريد و تجربه اي لذت بخش را به خاطر بياوريد.
يك دقيقه وقت بگذاريد تا به تمدد اعصاب بپردازيد.
يك دقيقه وقت بگذاريد و تصميم بگيريد كه از هيچ كس انتظار تشكر نداشته باشيد
يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه اجازه ندهيد كسي در شما احساس حقارت به وجود بياورد
و بلأخره آخرين دقيقه روز خود را به اين اختصاص دهيد كه تصميم بگيريد به هيچ وجه در مورد آنچه ديگران ممكن است درباره شما بگويند يا فكر كنند نگران نباشيد.
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385;ساعت 6:47;  توسط مریم; 
زمین ایمان اورد
زمین ایمان آورد و جهان سبز شد

زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...

 

 

من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385;ساعت 6:26;  توسط مریم; 
ترس
بیشتر مردم می ترسند چیزی بخواهند و وقتی عاقبت چیزی می خواهند به اندازه کافی اصرار نمی ورزند . این خطاست"
"اگر می خواهی در زندگی موفق شوی باید مطمئن باشی که حق انتخاب نداری .باید پشتت را به دیوار بچسبانی. اشخاصی که در دست به خطر زدن تردید میکنند و از آن احتراز می جویند زیرا همه امکانات را در اختیار ندارند هرگز به جایی نمیرسند.دلیلش ساده است. وقتی همه درهای خروجی را به روی خودت می بندی و پشتت را به دیوار می چسبانی همه قدرتهای درونت را به تحرک وا می داری."
"راه کسب ایمان از طریق تکرار کلام است.کلام دارای اقتدار مطلق است."
"اقتدار نفوذ کلام چنان عظیم است که حتی لازم نیست حقیقت داشته باشد تا بر مردم تآثیر کند . وقتی تخیل و منطق با یکدیگر در تضادند همواره تخیل پیروز می شود "
"جهان چیزی جز بازتاب ضمیر درونت نیست . راز دوگانه دولت راستین : عشق به هر آنچه می کنی و عشق به دیگران."
"دویدن از بی پولی به آسانی می تواند به وسواس بدل شود و نگذارد از زندگی کام بجویی . چه سود اگر آدمی همه جهان را به دست آورد اما روحش را از دست بدهد؟ پول خادمی بی همتا اما اربابی مستبد است"
"آنان که هیچگاه از آنچه می کنند به راستی لذت نمی برند یا آنان که از رویاهای خود دست کشیده اند به گروه مردگان زنده متعلقند."
"نبوغ یعنی به انجام رساندن آنچا از آن لذت می برید . هر روز باید چنان زندگی کنی که گویی آخرین روز زندگی توست . "
"نباید با این احساس مهیب بمیری که ترسهایت عظیمتر از رویاهایت بود و هیچگاه درنیافتی که به راستی از چه لذت می بری."
"به محض اینکه بتوانم ارباب تقریرم باشم قادر به انجام هر کار خواهم بود ."
"بیشتر مردم مانند افرادی که در خواب راه می روند پیوسته در سراسر زندگی حواسشان پرت است . براستی چیز ها یا افرادی را که ملاقات میکنند نمی بینند و به گونه ای زندگی می کنند که گویی خواب هستند . هرگز در زمان حال زندگی نمی کنند . ذهنشان از خطا ها و شکستهایشان و از ترسهای آینده آکنده است . "
" گل سرخ مظهر زندگی است و خارهایش نمایانگر راه تجربه اند : آزمون ها و محنت هایی که هر یک از ما باید برای فهم زیبایی راستین هستی تاب آوریم."
"همواره به خاطر بیاور که در اوجی معین دیگر ابری نیست.اگر زندگیت ابری است به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است. "
"اوضاع و شرایط بیرونی همواره بازتاب حالت ذهنی و درونیترین اعتقاد توست.نگذار ترس هدایتگرت باشد . ترس بدترین دشمن توست"
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385;ساعت 22:26;  توسط مریم; 
زندگیت را

زندگي ات را بر مبناي ترس بنا نكن ،

بي هيچ واهمه اي زندگي كن .

تنها در اين صورت است كه به معناي واقعي كلمه ،

زندگي كرده اي .

ترس ، تو را بسته نگه مي دارد

و مانع باز شدن و شكوفايي ات مي شود .

ترس موجب مي شود كه پيش از اقدام به هر كاري ،

هزار و يك نگراني و دغدغه راه تو را سد كنند.

آيا اين درست است ؟ غلط است ؟

اخلاقي است ؟ غير اخلاقي است ؟

عرفي است ؟ خلاف عرف است ؟

فكر كردن به اين ها تو را سر در گم تر مي كند .

اين ها سياه چاله هاي كهكشان روح تواند .

رهيافت من كاملا متفاوت است .

انسان جايز الخطاست .

خطا كردن لازمه ي انسان بودن

و نيز انسان شدن است .

فقط يك چيز را در خاطر داشته باش :

سعي كن خطاهاي خود را تكرار نكني .

تكرار خطاها نشانه ي حماقت است .

انسان ، كاشف زندگي است .

در كشف زندگي ،

از خطا كردن گريزي نيست .

اگر بيش از حد از خطاها بترسي ،

از كشف زندگي در مي ماني

و بدين سان ،

از هيجان شركت در ماجراي پر از شگفتي زندگي ،

كنار گذاشته مي شوي .

خشكه مقدس ها اين گونه اند .

آنها هيچ گاه طعم زندگي را نمي چشند.

مي آيند و مي روند ، بي آنكه خطايي از آنها سر بزند،

بي آنكه ديكته اي بنويسند،

بي آنكه در كلاس زندگي حضور پيدا كنند،

بي آنكه زندگي كنند.

چه قدر حقير و ملال انگيزاند

خشكه مقدس هاي خشك مغز بي روح و بي دل و بي شهامت !

تمامي تلاش من آن است كه

در تو روح شور و سرمستي بدمم.

دلم مي خواهد ميل به زيستن ، زنده بودن ، باليدن و رقصيدن را در تو برانگيزم .

مي خواهم شجاعت بودن

و جانانه بودن را

در تو ببينم .

دوست دارم گام هايت به بلندي پيمودن قله ها باشد .

تو بايد همه ي امكانات زندگي ات را تحقق ببخشي .

تو هنوز از پنج درصد امكانات خويش نيز

استفاده نكرده اي .

نود و پنچ در صد توانايي هاي تو راكد مانده است .

ترس تو را مي بندد و زنداني خويش ات مي سازد .

نترس .

گشوده باش .

گشوده به روي بيكران .

نترس ،

زيرا خداوند است كه درباره ي تو قضاوت مي كند .

او طبيعت بشري تو را به خوبي مي شناسد .

در روز داوري به او خواهي گفت :

آري ، اي خداي همه دان و دوست داشتني !

خطا كرده ام . مي دانم . و ميدانم كه ميداني .

خطا كرده ام و بعضي از كارهاي ناصواب ديگر .

ورود ممنوع رفته ام .

و چند چراغ قرمز ديگر را هم رد كرده ام .

و خداوند خدا تبسمي خواهد كرد .

درك ات خواهد كرد .

تو را در رداي لطف خويش خواهد پيچيد و

دوست ات خواهد داشت .

پس نگران نباش !

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385;ساعت 22:19;  توسط مریم; 
زندگی چیست؟
 

زندگی مجذور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

زندگی چيست؟


طعم زندگی ، فلسفه ی زندگی ، تعريف زندگی ،نحوه ی زندگی


زندگی كجای راز اين هستی پر از رمز و راز است .

براستی زندگی چه مفهومی از زيستن و چه حرفی از سعادت را بيان می كند . در دامان مه آلود تفكر در اين زمانه زندگی كجای تفكر بشری را سد كرده است . نقش انسان در كالبد زندگی چيست ؟ . آيا زندگی فقط برای انسان تعريف شده است ؟ آيا زندگی تا نفس كشيدن ادامه دارد ؟ آيا راه بند زندگی پايان عمر است ؟ آيا زندگی همراه با نفس ها كه بی شمار می روند و همراه ثانيه ها كه چهار نعل می تازند و عمر كه از پس هر نفس و در عقبه هر ساعت گم می شود ، می تواند چه معنايی از هدف و سعادت و كاميابی را معنی دهد .

در اين جهان تيره و تار كه هر جايش بوی از قوانين وحشيانه ی انسانها می دهد و قانون جنگل وجود دارد و به نوعی لكه های سياهی در تن دارد ، زندگی آدميان چگونه تعريف شده است ؟ .


آيا زندگی زيباست ؟ شيرين است ؟ تلخ است ؟ نااميد كننده است ؟ مايوس كننده است ؟ آيا زندگی زوری است ، آيا لقمه گلو گيری است ؟ آيا زندگی سهل و ممتنع است ؟ آيا تا آخرين نفس بايد زندگی كرد ؟


نمی دانم هيچ در مورد اينها نمی دانم ولی همين را می دانم آن چيزی كه باعث ايجاد زندگی به معنای واقعی و بهترين آن می شود به راستی برای هر انسان فرق دارد يعنی هر آدم هر مخلوق اولين كسی است كه می تواند زندگی خودش را خودش تعريف كند .


حال بقيه جزييات در مكان های بعدی است كه باعث چگونگی روند صعودی نزولی و سرعت بهبود زندگی تا رسيدن به قله ی بهتر شدن را می دهد .

از مثائلی مثل خانواده ، امكانات ، تحصيلات ، اراده ، هدف ، عوامل بيرونی و درونی ، ميزان آگاهی ، برنامه مشخصه ، ايدئولوژی و غيره كه همه و همه شخص را در مركز قرار داده و به سمتش نشانه رفتند .

مثل اين می ماند كه يك اتومبيل سالم است و همه دستگاهها و عوامل بوجود آورنده ی آن سالم است و همه در نهايت صحت و سلامت در كنار يكديگر يك هدف مشترك كه اتومبيل باشد را دنبال می كنند ولی سوخت ندارد و آن چيز كه سوخت اتومبيل است و باعث حركت در آن می شود چيزی نمی تواند باشد جز خود انسان خود خود او .


خود آدمی است كه بايد شروع كند و پرگار زندگی اش را دور بزند تا به نقطه آخر برسد حال می بينی اتومبيل برای يك فرد كامل ، سالم و دارای تمامی قطعات و جزئيات است ولی برای يك فرد شايد يك آئينه ندارد و شايد لاستيك ندارد .

پس آن انسانی كه جزئيات كاملتری دارد از نظر سرعت رسيدن به مقصد در طی زمان مشخصه دارای مقادير بيشتری امكانات و عوامل تعيين كننده است و فرد ديگر بايد تلاش بيشتر اين نقايص را پر كند ولی بهر حال جزئيات هميشه مهم تر از كليات است وقتی كه جزئيات گفته شده در يك فرد بطور كامل حضور داشته باشد انگيزه بالاتر است و وقتی كم تر سرخوردگی به سراغ آدمی می آيد با خيال راحت تر ادامه می دهد ، هرچند كه هميشه كسی كه كمتر ديده دلش می خواهد به آن بهتر برسد و آن بهتر برای اينكه خودش بهترين است پس تلاش برای رفع نقايص ديگر نمی كند و در جا می زند .


خود آدمی است كه بايد شروع كند و پرگار زندگی اش را دور بزند تا به نقطه آخر برسد هميشه دور زدن در محو شدن تعريف می شود و محو شدن در دور زدن … دور … می چرخد و می چرخد .

پرگار زندگی می چرخد تا مركز دايره ی هستی . خدا كه در وسط اين شكل هندسی مبهم قراردارد . محو شدن در كالبد مركز هستی بهترين نوع از زندگی است و هر كه شعاعش با مركز كمتر بهتر .

ولی حالا … زندگی از چشمان يك نفر تا چشمان نفر ديگر فرسنگ ها فاصله دارد ، تعريف عقلی هر كس از اين موهبت الهی كه به انسان داده شده يك جور است . راستی آيا حيوانات ، حشرات ، گياهان ، تك سلولی ها و غيره نيز زندگی می كنند ؟

كسی چی می داند شايد مگسی كه بر روی پرتغالی نشسته است آرزوهايی فراتر از انسان نداشته باشد كسی چه می داند .


زندگی هر چه هست هست ، برای شاعر سيب است ، برای يك انسان معقول كامل از هر نظر زيبا ، برای عاشق دادن دسته گل به معشوقه اش ، برای يك مرد عيالوار تلاش ، برای زن گرفتار شوهر ، لبخند به آقای خسته ، برای عالم با شعاع كم فهميدن راز هستی ، برای جوان آينده ، اراده ، هدف ، برای يكی سيگار فروش ، برای يكی مواد مخدر ، برای يك مشروب ، برای يكی زير پل خوابيدن و گدائی ، برای يكی كنار خيابون ايستادن ، برای يكی آجر انداختن بالا ، برای يكی نجات انسانها از سرطان برای يكی . با يك نگاه كلی از ذره بين می بينيم كه هدف اصلی در زندگی برای اقشار مختلف انسانها چند مورد مختلف است كه هر كدام يك هدف كلی را دنبال می كنند .

هدف اكثر انسانها را می توان معاش ، آينده ، كامل شدن ، رسيدن به مرحله ای از آرزوها و سعادت نام برد . ولی هدف اصلی از زندگی بهتر شدن است اين يك نگاه و يك تيپ كلی از رفتار ها و هنجار های آدمی برای مقابله يا همراهی عمر تا سر منزل مقصود است .


بهتر شدن يا در تعبير دينی و فلفسی سعادت ، اصلی ترين راه زندگی در همه ی انسانهاست . هر چه هست همه و همه زندگی است و با بهتر ديدن می فهميم كه بهتر شدن از هر نقطه چه درجات علمی ، معنوی ، مادی و … همين تصور را در اغلب زيستن ها ن