سلام فریبای عزیزم.یه هفته ای بود که هر چی بهت اس ام اس میزدم نمیرفت.زنگ زدم موبایلت حاموش بود.لحظه به لحظه اضطرابم بیشتر میشد.چند بار خواستم خونه تون زنگ بزنم ولی توانشو نداشتم.گفتم بزار چند روز دیگه صبر کنم. احه قبلا هم هر وقت خیلی درد داشتی موبایلتو خاموش میکردی.گفتم دعا کنم فقط کار دیگه ای که ازم بر نمیاد.
.دیشب بیقرار تر تر از همیشه بودم.نمیدونم چم بود فقط انگار فلبمو بهم فشار میدادن.فریبا جونم کجاییییییییییی.
امروز نا خوداگاه تو اینترنت امدم و بی انکه بدونم چکار میکنم اسمتو زدم.و وبلاگت باز شد.ابی اسمون مثل خودت مثل دل قشنگت.مثل پاکی دلت مثل ارامش وجودت چقدر اسم قشنگی برای وبلاگت انتخاب کردی........
تو وبلاگت هم صفای وجودت ادمو مسحور میکرد. قلب بزرگ و مهربونت مثل اسمون بیکرون ...
فریبا نگاه کردم دیدم از اخرین پستی که گذاشتی یکسال هم بیشتر میگذره تنم لرزید گفتم فریبا از شدت درد دیگه نتونسته بیاد سر بزنه.امدم کامنتهاتو بخونم و انوقتتتتتتتتتتتتتتتتتت
اره فریبا فهمیدم که انهمه دعا انهمه نذر انهمه راز و نیاز...............
فریبا کجایی؟
دیروز داشتم فکر میکردم خدا خوبها را نمیزاره زیاد رو زمین بمونن .اخه دلش براشون تنگ میشه .میترسه کسی اذیتتشون بکنه برای همین میبره پیش خودش انجا دیگه خیالش از همه بابت حمعه.میدونه فقط پیش خودشن به دور از هر رنج و اذیتی...ولی نمیدونستم تصویر ذهنی دیروز را امروز با رفتن تو میبینم.
و امروز ...... فریبای من نیست.خدا اونو برد تا یکی از خوبهاشو برده باشه.گلی را چید که بهترین بود شاداب ترین پرامید ترین صبور ترین دوست داشتنی ترین خوش قلب ترین با محبت ترین خالص ترین و شاکر ترین.
اخرین باری که برات اس ام اس زدم و حالتو پرسیدم گفتی خدا را شکر.نمیدونی وقتی این جوابو خوندم چه حالی شدم میدونستم چقدر داری درد میکشی میدونستم از شدت درد فریاد میکشی ....اما تو فریبا بودی و دردنه خدا..گفتی خدا را شکر تا به خدا بگی هر چه از دوست رسد نیکوست.... فریبا خدا تو را خیلی دوست داره........
همه انچه دوستات نوشتن حقیقته .اگه امروز جای خالی تو اینقدر محسوسه و قلب خانواده و دوستانت انقدر برات تنگه فقط به حاطر یه چیزه و ان اخلاصه اره فریبا تو با اون قلب مهربون و دوست داشتنی ات مخلص ترین ادم با صفای هستی که تو همه عمرم دیدم.
فریبای عزیزممممممم چقدر این دنیا تنگ و تاریکه.چقدر سخته تحمل این دنیا...بدون تو
من همیشه دیر میرسم و امروز دیرتر از همیشه.............
حیلی دوستت دارم
از اینکه تو قشنگترین جای دلم حضور داری به خودم میبالم.و به دوست داشتنت افتحار میکنم .
آینده جایی است که اتفاقها خواهند افتاد. میشنوم که گریه میکنی، آینده جایی است که تو ممکن است موفق، شاد، پولدار، زیبا، مشهور، مشغول به کار، و غرق در بهترینها شوی. اینها نقشه یا رویا یا چیزهای دیگر هستند، اما دوباره باید بگویم که زمان حال جایی است که تو واقعاً در آن هستی و رویایی هم در كار نیست !
این لحظه، همان زمانی است که از ابتدای زندگی تا به حال منتظر آن بوده ای
این لحظه، همان زمانی است که بدون در نظر گرفتن هیچ چیزی باید قدر آن را بدانی. مشتاق بودن واقعاً شیرینترین چیزهاست. داشتن رویا مانند برلیان میدرخشد. قدر این لحظات را بدان و به هیچکس هم درباره آن حرفی نزن و اجازه نده که دیگران دربارهاش برایت اظهار عقیده کنند.
از زنده بودن خود لذت ببر و از اینکه قدرت و توانایی آرزو داشتن را داری، استفاده کن. نباید پا روی پا بیاندازی و نفسهای عمیق بکشی، خوب است که هراز گاهی به خودت سری بزنی و بیاندیشی. شاکر باشی که زنده هستی و به زندگیات نگاهی بیاندازی. نمیتوانیم همه شادیهای آینده را در آینده به دنبالش بگردیم.
از آرزو داشتن و مشتاق بودن، لذت ببر
یعنی که فکر کنی اگر پولدارتر بودم، جوانتر، سالمتر، عاشقتر، وابستگی کمتر، کار بهتر، فرزندان بهتر، ماشین بهتر، لاغرتر، بلندتر، موی بیشتر، دندانهای بهتر، لباسهای بهتر داشتم ... این لیست پایان ناپذیر است. اگر فقط این یا آن عوض میشد همه چیز کامل میشد. اینطور نیست؟ در جواب باید بگویم که متاسفانه اینطور نیست.
اینجوری جوابی نمیگیری. وقتی که این و آن هم عوض شوند، چیز دیگری پیش میآید. برای مثال، وقتی ناگهان خود را بهتر و بهتر ببینی، تازه آن موقع به دنبال مثلا پول بیشتر خواهی بود. آن موقع است که دوباره به دنبال چیزهای جدید دیگر برای خوشحال شدن خواهی بود. در این لحظه زندگی کردن به این معنا نیست که مسئولیتها و وظایف خود را کنار بگذاری، نه، اینطور نیست.
لاغرتر، بهتر، پولدارتر و بزرگتر شدن را فراموش کنید. قدردان آنچه که هم اكنون دارید و همین الان از آن بهره مند هستید باشید. کلید خوشبختی در اینجاست. به اینکه فقط به آنچه که هستید راضی باشید، همیشه کافی نیست. اما اینها به جای خود با آنچه واقعاً هستید شاد باشید، زیرا که حقیقت محض همان است.
من واقعی تو، همان من امروز توست
من آینده هنوز به دنیا نیامده و ممکن است به دنیا هم نیاید. پس جوهر امروز من واقعی، قابل لمس و استوار است. رویاها عالی هستند، اما واقعیت هم در نوع خود فوقالعاده است چون تحت هر شرایطی ملموس تر از رویاست.
سعی كنید به شكلی امروزتون رو ترسیم كنید، كه ادامه ی گامهای دیروزی باشه كه با آرزوها و خواست های آینده تون رنگ گرفته، رنگی كه هرگز نشانی از یكنواختی و سكون رو در خودش نخواهد داشت و از بین تمام رنگ های هستی، همواره خوشبختی و سعادت رو واضح تر و دلپذیرتر نمایان خواهد ساخت ...
حسین(ع) زیباترین واژه هستی
حسین(ع) خون خدا و پسر خون خدا
حسین(ع) یعنی عشق، عشق به همه خوبی ها
حسین(ع) شخصیتی است که خداوند در روز عرفه نخست به زائران سیدالشهداء نظر می کند بعد به زائران خانه خودش
حسین(ع) شخصیتی است که خداوند ثواب زیارت قبر شش گوشه او را از زیارت خانه خودش بیشتر و افزونتر قرار داده است.
حضرت امام صادق(ع) فرموده: هرکس بوسیله خواندن زیارت عاشورا، جدم حسین(ع) را زیارت کند " چه از راه دور یا نزدیک" به خدا قسم خداوند هر حاجت مادی و معنوی داشته باشد به او می دهد.
چند نکته در رابطه با این حدیث قابل ذکر می باشد:
اول اینکه گوینده مطلب یک امام معصوم است، بنابراین خیلی قابل اهمیت می باشد.
چهارم اینکه حاجات مادی و معنوی بوسیله این زیارت توسط خداوند برآورده می گردد.
برای رسیدن به مقام قرب الهی نیز وسائل گوناگون وجود دارد ولی وسیله مطمئن، راحت، سریع و ... برای رسیدن به خداوند عشق به امام حسین(ع) می باشد.
با عشق و ارادت به سالار شهیدان کربلا می توان سریعتر و مطمئن به هدف رسید.
برای رسیدن به محبت و عشق و علاقه امام حسین(ع) نیز راههای گوناگون وجود دارد ولی راهی که سریعتر انسان می تواند بوسیله آن به بارگاه امام حسین(ع) راه یابد، و جزو شیفتگان و عشاق سیدالشهداء گردد، از طریق خواندن زیارت عاشورا و خصوصاٌ مداومت به خواندن این زیارت شریف می باشد.
ادامه مطلب را بخوانید.
ماه مبارک رمضان، بهترین ماه ها، ماه میهمانی خدا، ماه خوبی ها، ماه شب های قدر، ماه دعا ونیایش ، ماه رحمت و آمرزش و ماه خیر و برکت است.حلول ماه مبارک رمضان، به راستی که خبر از گشایش درهای بهشت به روی آدمیان دارد. ماه تزکیه، ماه خودسازی، ماه از خویش تا خدا رفتن، ماه پرواز با دوبال قنوت از زمین تا ملکوت و شکوفایی غنچه های معنویت در سکوت سبز روزه داران و در حيرت ارغوانی سالکان کوی دوست.
رمضان ، ماهی است که در آن قرآن فرو فرستاده شده است ؛ [ کتابی ] که مردم را راهنما و[ در بر دارنده ] نشانه های آشکار هدایت ومیزان تشخیص حق از باطل است . سوره مبارکه بقره آیه 185
درهای آسمان در شب اول ماه رمضان گشوده می شود وتا آخرین شب این ماه بسته نمی شود. پیامبر اکرم (ص)
بدبخت واقعی کسی است که این ماه را پشت سر گذارد و گناهانش آمرزیده نشود .. پیامبر اکرم (ص)
رمضان ، رمضان نامیده شد ؛ زیرا گناهان را می سو زاند .. پیامبر اکرم (ص)
خداوند ماه رمضان را میدان مسابقه ای برای آفریدگان خود قرار داده تا با طاعتش برای خشنودی او از یکدیگر پیشی گیرند . امام حسن (ع )
ای مومنان ! روزه بر شما مقرر شده است ؛ همچنان که بر پیشینیان شما مقرر شده بود ، شاید که پرهیزگار شوید . تحف العقول ص 236
روزه سپری است در برابر آتش پیامبر اکرم (ص)
برای هر چیزی زکاتی است وزکات بدن ها روزه داری است .. پیامبر اکرم (ص)
روزه بگیرید تا تندرست باشید . پیامبر اکرم (ص)
روزه دل ، اندیشیدن به گناهان ، برتر است از روزه شکم ؛ یعنی غذا خوردن امام علی (ع)
کسانی که کتاب [ آسمانی ] را به آنها دادیم ،[و] آن را چنان که شایسته آن است می خوانند ، ایشان اند که به آن ایمان دارند . سوره مبارکه بقره ، آیه 121
در ماه رمضان قرآن بسیار تلاوت کنید .. پیامبر اکرم (ص)
هرگاه فردی از شما دوست داشته باشد که با پروردگارش سخن بگوید ، قرآن بخواند .. پیامبر اکرم (ص)
از خواندن قرآن غافل مشو ؛ زیرا قرآن دل را زنده می کند و از فحشا وزشت کاری وستم بازمی دارد . پیامبر اکرم (ص)
دعای روزه دار ردّ نمی شود . پیامبر اکرم (ص)
خداوند در هر شب ماه رمضان می گوید :« به عزت وجلالم سوگند ، به فرشتگان فرمان داده ام درهای آسمان را بر روی بندگان دعا کننده من بگشاید ». پیامبر اکرم (ص)
ماه رمضان ماه استغفار ، ماه روزه وماه دعا است . پیامبر اکرم (ص)
ماه خدا به سوی شما روی آورده است ... جان شما در گرو اعمال شما است ؛ پس آن را با استغفار آزاد کنید . پیامبر اکرم (ص)
دعای شما در این ماه به اجابت می رسد . پیامبر اکرم (ص)
بر شما باد در ماه رمضان به بسیاری استغفار ودعا . امام علی (ع)
در ماه رمضان جز به دعا وتسبیح واستغفار وتکبیر لب نمی گشود . امام سجاد (ع)
این عکس را تقدیم میکنم به خواهر زاده عزیزم (منتظر همیشگی)که
همیشه با محبتش
با شور و انرژی بی پایانش
با عشقش به زندگی
به خانواده
با نگاه زیباش به خدا
به هستی
به ادمها ![]()
علیرغم نوجوانی اش
خیلی درسها بهم میده.امیدوارم همیشه موفق باشه و خدا کمکمش کنه تا
به همه ارزوهاش برسه.
زینب جونم خیلی دوستت دارم عزیزم.بخاطر همه محبتهات ممنون
این چند شاخه گل هم تقدیم به همه دوستان خوبم

زندگينامه مرحوم آيتالله احمد مجتهدي تهراني
ملامحمد علي مجتهد، معروف به آيتالله حاج شيخ احمد مجتهدي تهراني كه رياست علمي و مديريت يك مدرسه علميه در تهران را بر عهده داشت، از جمله علماء و استادان اخلاق مشهور بود.
مرحوم آيتالله احمد مجتهدي تهراني در نهم مهرماه سال 1302 شمسي در تهران چشم به جهان گشود.
وي در خانداني با تقوي و ورع و فضل و شرف پرورش يافت پدر ايشان مرحوم محمدباقر از كسبههاي معروف و با تقوي و متدين تهران بوده و جد ايشان مرحوم ميرزا احمد از تجار مشهور و از مؤمنين و متدينين عصر خود بود. بعد از اين دو بزرگوار اجداد حضرت آيت الله مجتهدي همگي در كسوت روحانيت و از علماء جليلالقدر و مبلغين اسلام و از ائمه جماعات مشهور كاشان بودند.
از جمله اجداد ايشان آيات و حجج اسلام، حاج ملا محمدعلي مجتهد و حاج ملامحمد باقر مجتهد و حاج ملا محمد كاظم مجتهد كاشاني بودند.
صاحب كتاب لبابالالقاب تاليف آيت الله مرحوم آخوند ملا حبيب الله شريف كاشاني متوفي 1340 قمري درباره يكي از اجداد ايشان يعني حضرت آيت الله حاج شيخ محمدعلي مجتهد كاشاني مينويسد: «او فرزند حاج محمدباقر كاشاني است و آيت الله حاج محمدعلي مجتهد كاشاني عالمي فاضل و مدرسي بزرگوار در علوم شرعي و عقلي بود، به حدي كه فضل و علم و زهدش بر ديگران مسلم و آشكار بود، و آن مرحوم فرزندي داشت به نام حاج ملا ابوالقاسم كه او هم حكيم و منجمي زبردست بود و من آن فرزند را ديده بودم و او در تهران فوت كرد (و در اطراف چهار راه مولوي كه در آن زمان قبرستان بود دفن گرديد) و مرحوم آيت الله حاج محمدعلي از شاگردان فقيه عاليقدر حضرت آيتالله سيدمحمد تقي كاشاني بود و او از شاگردان عالم رباني و معلم اخلاق حاج ملا احمد نراقي است و ملااحمد نراقي استاد شيخ مرتضي انصاري بود و وقتي كه ملااحمد نراقي از رحلت آيتالله سيدمحمد تقي كاشاني باخبر شدند از شدت حزن و اندوه و با صداي رسا و بلند شديدا گريه كردند و از فقدان آن عالم بزرگوار تاسف خوردند.»
آيتالله مجتهدي در سال 1362 قمري و در سن 19 سالگي به كسوت روحانيت درآمد و قبل از آن در بازار تهران مشغول به كار بود و پدر ايشان يعني مرحوم محمد باقر راضي نبود كه فرزندش طلبه شود ولي بر اثر عشق و علاقه زيادي كه جناب استاد به علم و دانش داشت به سوي طلبگي روي آورد.
با توجه به مخالفت پدر، سالها با عسرت و سختي زيادي، در لباس روحانيت به تحصيل علم پرداخت و بعد از سالها نه تنها پدر راضي شد بلكه بر وجود چنين فرزندي در نزد خويشان و نزديكان و در اجتماع افتخار ميكرد.
وي پنج سال بعد يعني در سال 1367 قمري و در سن 24 سالگي ازدواج كرد و در همين سال دروس رسائل و مكاسب را نزد آيات و حجج اسلام آقايان فاضل (پدر حضرت آيتالله العظمي فاضل لنكراني) و سيدحسين قاضي و آقا شيخ قاسم نحوي امتحان داد و با موفقيت به اتمام رساند. بعد از قريب دو سال در سن 26 سالگي و در سال 1369 قمري امتحان كفايه و قسمتي از درس خارج را با موفقيت گذراند.
آيتالله مجتهدي در ضمن تحصيل، به تدريس كتب حوزوي هم ميپرداخت و وقتي كه از قم به تهران آمد شبها در مسجد امينالدوله كه مرحوم حاج شيخ محمد حسين زاهد در آنجا مشغول به تدرس و اقامه نماز بود، استاد هم، صبح و عصر به امر تدريس اشتغال داشت و چون مرحوم حاج شيخ محمدحسين زاهد در اواخر عمر و با وجود كهولت سن به سختي مشغول تعليم و تربيت طلاب بود، لذا از آيتالله مجتهدي تقاضا كرد كه علاوه بر تدريس، شبها هم منبر برود و آيتالله مجتهدي در طول دو سال، شش جزء از اول قرآن را با استفاده از تفسير برهان كه مبناي تفسيري ايشان بود براي مستمعين آيات قرآن را تفسير ميكرد.
آيتالله احمد مجتهدي تهراني صبحها در مسجد مرحوم حاج سيد عزيزالله بازار جهت طلاب به تدريس كتب ادبيات و فقه مشغول بود و بعد از ظهرها هم براي كساني كه روزها شاغل بودند و بعد از ظهرها درس ميخواندند به تدريس كتب حوزوي از قبيل مطول، سيوطي، مغني، منطق و غيره ميپرداخت.
دو سال بعد يعني در 21 محرم سال 1372 قمري، ثلمهاي در اسلام به وجود آمد و آن رحلت عارف زاهد و معلم اخلاق حاج شيخ محمدحسين زاهد رحمةالله عليه بود.
آيتالله احمد مجتهدي تهراني پس از گذشت سه سال از رحلت آن عالم بزرگوار، همچنان به امر تدريس در مسجد مرحوم حاج سيد عزيزالله واقع در بازار تهران مشغول بود تا آنكه به درخواست عدهاي از علماء و مردم متدين، از حضرت استاد تقاضا كردند كه حوزه علميه را به مسجد مرحوم حاج ملا جعفر منتقل كنند كه در آن زمان مسجد، انبار خاك ذغال و خمره ترشي كسبه محل بود، و تجار و مردم متدين با علماء مشورت كردند و به اين نتيجه رسيدند كه آيهالله مجتهدي به دلايلي نسبت به علماء ديگر جهت ادامه راه مرحوم حاج شيخ محمد حسين زاهد ارجحيت دارد.
بنابراين با همت تجار و مردم متدين، آيتالله مجتهدي توانست حوزه علميه فعلي را كه در تهران خيابان 15 خرداد شرقي، كوچه شهيد مرتضي كياني، كوچه مسجد آقا واقع است تأسيس كند.
در اين حوزه هر سال مراسم عمامهگذاري با حضور آيتالله احمد مجتهدي تهراني برگزار ميشد.
روح این عالم بزرگ اخلاق شاد
فرزندم! تو میتوانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی
.اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است
.با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد
و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،
که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز
.انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد
و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد
.رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن
صدمه میزند
.تو هر چه میخواهی باشی باش اما ... آدم باش
.اگر پیاده هم شدهاست سفر کن. در ماندن، میپوسی
.هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است
.اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفتهای، کر باز
گشتهای
.افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است
.در اروپا مثل غالب شرقیها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس نمان
.این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفتههای ماست
.از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنهای به بیرون میگشایند و پا به درون
اروپا میگذارند،
سر از فاضلاب شهر بیرون میآورند حرفی نمیزنم که حیف از حرف زدن
است
.اینها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را
با متن راستین اروپا عوضی گرفتهاند
.چقدر آدمهایی را دیدهام که بیست سال در فرانسه زندگی کردهاند و با یک
فرانسوی آشنا نشدهاند
.فلان آمریکایی که به تهران میآید و از طرف مموشهای شمال شهر و
خانوادههای قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه میشود، تا چه
حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و
ظریف انسانی خاص قوم را لمس کردهاست؟
اگر به اروپا رفتی
اولین کارت این باشد که در خانوادهای اتاق بگیری که به خارجیها اتاق
اجاره نمیدهند
.در محلهای که خارجیها سکونت ندارند
.از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش
.با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت
است و نه با ارزش
.«
کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانهاست.واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو
نمیارزد
.نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر،
عشق
.(
عشق) میتواند تو را از این هر سه محروم کند.به این هر سه، دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم دری
...و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آن را"دوست داشتن" نام کردهام
.که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی میبخشد
و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن میکشاند و خوب شدن
.و هم زیبایی و زیباییها (که کشف میکند،که میآفریند
)چقدر در این دنیا بهشتها و بهشتیها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخی است
.همه برزخی است که نمیبیند و نمیشناسد. کورند و کرند
.چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند
.همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره
.وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه
دار است! لبریز است
!چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفتهاست
!زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی
...تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم،
تصادف با یکی دو روح فوقالعادهاست،
با یکی دو دل بزرگ،
با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است
.چرا نمیگویم بیشتر؟
بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است
.در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم
و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است
.... و عزیزترین و گرانترین ثروتی که میتوان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان،
و من تنها اندوختهام این و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم.
... و حماسهام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم.
یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود
و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت
و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین
.و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بودهاست که
«
شرافت مرد همچون بکارت یک زن است.» اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمیتواند.و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم
و آن «متن مردم» است
و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم
.ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد بردهایم
و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست
.و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی
مرا ناشناخته و قالبی میکوبیدند، این که
:دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود
/در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
یادم باشد...
یادم باشد:حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد
یادم باشد: که روز و روزگار خوش است و تنها دل من، دل نیست
یادم باشد: جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد: باید در برابر فریاد سکوت کنم و بر روی سیاهی ها تور بپاشم
یادم باشد: سنگ خیلی تنهاست باید با او هم لطیف رفتار کنم نکنه که دل تنگش بشکنه
یادم باشد: برای درس دادن و درس گرفتن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات
یادم باشد: می توان با گوش دادن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق
پی برد و زنده شد
یادم باشد:گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست خودش باز می شود
یادم باشد: هیچ گاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
و یادمان باشد:هیچ گاه از راستی نهراسیم؟؟؟!!!!!!!!!!
جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست. مرد او را به كنار پنجره برد و پرسيد: - "پشت پنجره چه مي بيني؟" - "آدمهايي كه ميآيند و ميروند و گداي كوري كه در خيابان صدقه ميگيرد." بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد: - "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه ميبيني." - "خودم را ميبينم." - " ديگر ديگران را نميبيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته
و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري
خداوند به سه طریق به دعاهای ما جواب میدهد
او میگوید آری و آنچه میخواهی به تو میدهد.
او میگوید نه و چیز بهتری به تو میدهد.
او میگوید صبر کن و بهترین را به تو میدهد.
كاش مختصات كردارمان روی ربع اول همان طور می ماند و به سمت ربع های دیگر نمی رفتیم .
كاش تابع تمامی اعمال خوبمان اكیدا صعودی باشد تا به مقصد برسیم .
كاش تابع گناهانمان نزولی باشد تا در یك جایی بالاخره پایان پذیرد .
كاش لااقل تابع گناهانمان این قدر پیوسته نباشد و حد اشتباهاتمان به بی نهایت میل نكند.
كاش از سخن های بیهوده و اعمال مكروهه كه فراوان هم هستند جذر می گرفتیم.
كاش دنیا با تمام دلخوشی هایش در نظرمان نقطه ای تو خالی باشد و بس.
كاش انتگرال های بی حرمتی هایمان در محضر درست، توبه باشد.
كاش بتوانیم اعمال نیك و بسیار اندكمان را به توان برسانیم تا به حساب آیند.
كاش آهنگ رو به افزایش حجم روز مرگی ها، به ما فرصت فكر كردن به خود را بدهد .
كاش راه راست را انتخاب كنیم ، كه اگر نكنیم یا به هدف نمی رسیم و یا دیرتر میرسیم.
كاش لگاریتم كلیه اعمالمان در مبنای رضای خدا برود تا مقبول درگاهش واقع شود.
كاش لحظه های خوب مناجات را یك جا می شد جمع كرد تا از دستشان ندهیم و فراموششان نكنیم.
كاش ........... ![]()
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود
و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند
که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی
که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام
برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و
پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی
For the father that you are,
and the father that you've been,
If I had a choice to make,
I'd choose you, Dad, again.
For the trials I put you through,
and for the times I let you down,
I'm proud you've finally seen,
how God turned my life around.
You never ran away,
when the times were tough to take...
instead you gave me courage,
to face my own mistakes.
Thank you for your strength,
and the faith to see me through...
the love you gave to me,
is the love I'm sending you!
برای پدری که تو هستی
و برای پدری که در طی این مدت بوده ای
اگه من دوباره فرصت انتخاب داشتم
باز تو را به عنوان پدر انتخاب میکردم
برای دردسرهایی که برات درست کردم
و برای فرصت هایی که به خاطر من از دست دادی
و من افتخار میکنم که تو بالاخره دیدی
که خداوند چگونه زندگی من را دگرگون ساخت
تو هیچگاه از ناملایمات زندگی فرار نکردی
در عوض به من امید دادی که بتونم. با مشکلاتم روبرو بشم
از تو سپاسگزارم برای پایداری و استقامتت
و برای ایمان و اعتقادی که برای به من ارزانی داشتی
تمام عشقی که تو به من ابراز کردی .
همون عشقی است که من اکنون دارم به سوی تو روانه میکنم .

اين روزها،روز توست. اما اي كاش مي دانستيم كه هر روز،روز توست. از تو نوشتن،قلمي توانا و هنري بيتا را طلب مي كند كه مرا توان آن نيست.
تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت و رفيع تر از آني كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم مادر
.چه كنم كه بيان حق شناسي سزاوارانه ات را ندارم.انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر از آني است كه بتواند فرشته اي چون تو را بستايد يا به اداي تكليف چشمه اي از درياي
والا مقامت را بشايد مادر
.چه كنم كه توشه اي بيش از اين در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همين دلواژه هاي نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانه هاي لرزانم بنشان مادر
.گفتن از كسي كه مدار روح اتگيزترين گل واژه هادر زيبا ترين نوشته ها ،شعرها،قصه ها،سرودها وسخن وري و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد است چه سخت مي بايد
.به راستي چگونه مي توان از عالم آدم سخن گفت اما از سمبل همه ي زيباي هايش يعني تو روي برتافت مادر.
چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت و دلدار بود، ائين مهروزي آموخت و رسم پاكبازي فرا گرفت؟ گونه رفيق توفيق شد و صبوري پيشه كرد و ارج شرف را ميزان زد؟
زنگار روح و جسم را شست و راز روح پرنياني آدمي را بر شاخسار گلستان خلقت دريافت؟
تنها نه به خاطر بهشتي كه به زير پاي توست. نه به خاطر نسلي كه زاده ي توست.نه به خاطر لالاي هاي دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگيني و عشق ورزيت.نه به خاطر قلب پاكبازت و
زيبايي نازكي خيالت و يا تردي روح دلنوازت. نه به خاطر خونواره ي چشمان اشكبارت . نه به خاطر ... تو را مي ستايم،بلكه مغرورانه منتت را مي كشم. دوستت دارم و بر تو مي بالم مادر
.مي خواهم بداني كه بهار آرزوهايم به كرم ميزباني كريم تو گل افشاني مي شود و رزق و روزي ام از بركت دعاي خلوت تو رونق مي گيرد و خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا مي رسد مادر
.كاش مي توانستم به خون خود قطره قطره بگريم تا سرسپردگي آم را به خود باور كني و سبزي همه عمرم را فداي يك تار موي سپيدت كنم مادر
.كاش نقاب سينه ام را مي شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست ، مي رسيدي و در واقعيت كوچك من ، حقيقت بزرگ خود را مي يافتي مادر
.كاش عمود كمرم مي شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده ات باشم مادر
.و اي كاش
...اميدوارم بهترين بهترين هاي دنيا نثار همه ي مادر هاي عزيزمون باشه و براي همه ي دوستاي كه مادر هاشونو از دست دادن آرزوي صبر مي كنم ،مي دونم كه كسي رو از دست دادن كه يكتاست. اما حتما مادرها از آسمان براي لحظه لحظه ي شادي فرزنداشون انتظار مي كشن
O... means only that she's growing old,
T... is for the tears she shed to save me,
H... is for her heart of purest gold;
E... is for her eyes, with love-light shining,
R... means right, and right she'll always be.
Put them all together, they spell "MOTHER,"
A word that means the world to me
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من،
گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.
گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.
گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند.
گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد.
گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و
سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.
مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم
و مي ستايمت.
مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من،
لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛
لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛
لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش
مي گرفتم.
نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم.
سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي
سترگ، راه بر من مي بست.
چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن
مي ديدم که نافرماني کنم و
چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم
که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و
آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم.
پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريدهشدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش بهگزيدن
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد
مردم دور او جمع ميشدند و او همچنان ميخنديد. بتدريج خندهي او به ديگران نيز سرايت ميكرد و اشخاص حاضر در جمع يكي يكي به خنده ميافتادند. در نهايت همه ميخنديدند ولي نميدانستند چرا. به خود ميگفتند: «مسخره است. اين مرد خل و چل است. اصلاً ما چرا داريم ميخنديم؟» نگران ميشدند و با خود ميگفتند: «حالا مردم چه فكر ميكنند؟ ما داريم الكي ميخنديم.» با اين وجود، هنگامي كه هوتي شهري را ترك ميكرد مردم در انتظار بازگشت مجدد او به سر ميبردند، زيرا تا آن وقت در طول زندگي خويش با اين شدت و حدت نخنديده بودند. آنها احساس ميكردند كه بعد از اين خنده، حواسشان پاك و شفافتر شده است و چشمانشان بهتر ميبيند. احساس ميكردند كه تمام وجودشان آكنده از نور شده است؛ انگار كه پردهي سياه سنگيني را از چهرهي خود كنار بودند.
به اين ترتيب هوتي همهي دهكدهها و شهرها را يكي پس از ديگري پشت سر ميگذاشت و به هر شهري كه ميرسيد، آنجا را سرشار از خنده و شادي ميساخت. او به مدت چهل و پنج سال تنها يك كار انجام داد، و آن هم خنديدن بود!
پس تا زمان هست بیاییم بخندیم و از موهبتهای خداوند لذت ببریم.
.
معلى بن خنيس نقل كرده است كه روز نوروز بر امام جعفر صادق عليه السلام وارد شدم، امام عليه السلام خطاب به من فرمود: آيا اين روز را مىشناسى؟ عرض كردم، قربانتشوم، اين روزى است كه ايرانىها آن را بزرگ و نيكو مىشمارند و به همديگر هديه مىدهند. پس امام فرمودند: علت اين امر را كه بسى ديرينه استبرايت تشريح خواهم كرد. عرض كردم اگر اين موضوع را از ناحيه شما فراگيرم بهتر از آن است كه گذشتگانم زنده شوند و دشمنانم نابود گردند!
پس فرمودند: اى معلى! همانا نوروز روزى است كه پروردگار جهان از بندگانش پيمان گرفت كه او را پرستش كنند و به او شرك نورزند و به پيامبران و امامان عليهم السلام ايمان بياورند. نوروز اولين روزى است كه خورشيد در آن طلوع كرد و بادهاى ناگهانى وزيدن گرفت و ستاره زمين در چنين روزى ايجاد شد ... نوروز روزى است كه على عليه السلام در نهروان خوارج را هلاك كرد; گلهاى زمين در آن روز خلق شد; در چنين روزى بود كه كشتى حضرت نوح عليه السلام بر كوه جودى نشست; همان روزى است كه جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد; همان روزى است كه ابراهيم عليه السلام بتها را شكست; در همين روز حضرت محمد صلى الله عليه و آله، على عليه السلام را بر دوش خود حمل كرد تا بتهاى قريش را سرنگون كند... در چنين روزى حضرت مهدى عليه السلام ظهور مىفرمايد و ما انتظار فرج آن حضرت را در چنين روزى داريم; براى اينكه نوروز از ما و شيعيان ماست. نوروز براى مسافرت خوب و براى زراعت و طلب حوايجبسيار نيكوست، عقد نكاح و ازدواج در چنين روزى بسيار شايسته است. (1)
همچنين در كتاب مزبور آمده استشيخ طوسى و ساير متاخرين براى عيد نوروز اعمال مخصوصى را بيان داشتهاند كه از آن جمله است: غسل، روزه، نماز و... (2) همچنين روايتشده كه احمد بن فهد الحلى رحمه الله در كتاب مهذب البارع فرموده است كه: نوروز، روز عزيز و بلند مرتبهاى است. (3) مرحوم سيد مرتضى علامه بهاءالدين على بن حميد با استناد به فرمايش معلى بن خنيس از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه: نوروز روزى است كه در آن روز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آن روز براى امير المؤمنين على عليه السلام در غدير خم پيمان گرفت و آن حضرت را به امامتبعد از خودشان منصوب فرمود... و نوروزى بر ما نمىگذرد الا اينكه ما در آن روز منتظر ظهور فرج قائم آل محمد صلى الله عليه و آله هستيم. و نوروز از روزهاى ما مىباشد. (4)
مرحوم حاج شيخ عباس قمى رحمه الله در فصل يازدهم كتاب گرانسنگ مفاتيج الجنان اعمال ويژهاى براى عيد نوروز آوردهاند از جمله: نماز، ادعيه متعدد و صدقه دادن. و نيز از امام ششم عليه السلام روايت كرده كه چون عيد نوروز فرا رسد، غسل كن و پاكيزهترين جامه هاى خود را بپوش و به بهترين بوهاى خوش خود را خوشبو گردان. صله ارحام، عيادات از بيماران، بزرگان دين، علما و پدر و مادر از جمله برنامههاى اين روز است.

لب پر خنده اش اورد خبر كه بهار است بهار
اري اري پيچك اورد خبر كه بهاران امد
امدم تا بگويم, سبز سبز است بهار! اما زود تر از كلام من صداي تپش خاك در رگ رگ درختان پيچيد و چراغ عاطفه ها را روشن كرد.
امدم دست به دعا فرياد زنم يا مقلب القلوب.....كه نغمه شور انگيز نسيم همنوا با نغمه پرندگان تسبيح حق گفت.
لب باز كردم تا عاجزانه بخواهم يا مدبراليل.... اين بار تدبير او را در پرده رنگارنگ طبيعت ديدم و قامتهاي استوار را كه به تدبيرش حمد مي خواندند.
باز فرياد زدم يا محول الحول .... اينه اي به قامتم ايستاد و بهاران را نمايان شد و رحمتش را به دلم انداخت .
پس اي همره باران :
اگر از كوچه هاي روشن بهشت يا پسكوچه هاي تاريك با اشك يا لبخند گذشتي اينك اميدوار تر از پيش بهاريه اي ديگر بخوان ...
رحمت
سلامتی
موفقیت و 
راز شقايق

شقايق گفت:
با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
چه کسانی خوش اقبال و چه کسانی بد بيارند؟~
چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سايرين هميشه "بدشانس" هستند؟
مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد
می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سايرين از آن محروم می مانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده ديگر "بدشانس" هستند؟
آگهی هايی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند
صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايش های من شرکت کنند
نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوش شانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است

برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد. افراد خوش شانس مرتبا با چنين فرصت هايی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه
با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصت هايی است يا نه
به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست
به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديده ايد 250 پوند پاداش خواهيد گرفت
اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود

تنش عصبی
با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند
مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصت های غيرمنتظره را مختل می کند
در نتيجه، آنها فرصت های غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست می دهند
|
|
برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق يافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای يافتن دوستان خوب را از دست می دهند
آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از ديدن ساير فرصت های شغلی بازمی مانند.
افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بينند.
تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ايجاد می کنند
اولا آنها در ايجاد و يافتن فرصت های مناسب مهارت دارند، ثانيا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصميم های مثبت می گيرند. ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت بخش است، و رابعا نگرش انعطاف پذير آنها، بدبياری را به خوش اقبالی بدل می کند
در مراحل نهايی مطالعه، از خود پرسيدم آيا می توان از اين اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد
از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرين هايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود
نتايج خيره کننده
اين تمرين ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دريابند، به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری انعطاف نشان دهند
يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند. نتايج حيرت انگيز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضايت بيشتری دارند و شايد مهم تر از هر چيز خوش شانس تر هستند.
و بالاخره اين که من "عامل شانس" را کشف کردم

زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.
زمین می گفت: ..
***
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد
خوشبختي چه شكليه؟؟؟
تا حدود زيادي شما هماني هستيد كه فكر ميكنيد و ميتوانيد آنچه را كه فكر ميكنيد از عهده شما ساخته نيست انجام دهيد، اين طرز فكر شماست كه شما را به عرش ميرساند و يا در غير اين صورت در درياي نوميدي غرق ميسازد.
اين تصوير ذهني است كه به شما شادي يا غم، موقعيت، يا شكست، خوشبختي و يا درد و رنج حكم ميدهد. تصوير ذهني شما ميتواند به شما كمك كند تا آنچه را براي رسيدن به شادي و رضايت لازم داريد انجام دهيد، ميتواند به شما كمك كند تا از زندگي خود لذت ببريد، ميتواند اسباب اعتماد به نفس و اطمينان به كار و فعاليت هايي باشد كه شما براي زمان فراغت خود انتخاب ميكنيد، مصمم بر شاد زيستن شويد، از روي خيرخواهي به ارزيابي خودتان بپردازيد، بهترين و طلاييترين لحظات زندگي را در ذهن مجسم كنيد و با توجه به واقعيتها، نه خيالات واهي، بلكه براساس تصوير مثبت كه از واقعيات زندگي داريد، اين تصوير خوشايند از خويش را تقويت كنيد.
در حالي كه به اعتقاد من، اشخاصي كه در سالهاي شكلگيري شخصيتشان طوري تربيت شدهاند كه ميتوانند بدون كمترين تلاش از تصوير ذهني مثبت برخوردار باشند بهتر از سايرين با كمي تلاش و درك موضوع ميتوانند تصوير ذهني خود را بهتر كنند و موفقيت را در آغوش بكشند. با تكرار و مداومت و با در نظر گرفتن صادقانه محدوديتها، تصوير ذهني بهبود يافته و عزت نفس به وجود ميآيد.
اين دو توصيه را حداقل براي چند روز به كار ببنديد اگر بد بود، ديگر به آن عمل نكنيد:
1 - براي هر روز خود هدفي در نظر بگيريد.
2 - هرگز و هرگز زندگي را طلاق ندهيد.
داستان جالبي شنيدهام كه براي شما نيز ميگويم: در سالن آرايشگاه مردانهاي چند آقا با هم از ماشينشان صحبت ميكردند. يكي از آنها ميگويد: ماشين شورلت خوبي دارم، شصت و چهار هزار كيلومتر كار كرده و آخ نگفته، دوست او گفت: ماشين من هفتاد هزار كيلومتر كار كرده و هر بيست كيلومتر روغن آن را عوض ميكنم و خلاصه هر كدام اطلاعات بسيار دقيق و فني ارايه ميكردند و همان موقع پيرمرد صاحب سالن گفت: كدام يك از شما همين قدر مواظب روح خودتان هم هستيد؟!
كدام يك از شما از تصوير ذهني خود چيزي ميداند؟ همة ما ظاهراً انسانهاي مرتب و خوش لباسي هستيم به آرايشگاه ميرويم و روغن ماشينهايمان را به طور مرتب عوض ميكنيم. اما كدام يك از ما هر روز هدفهاي مثبت و انديشههاي قشنگ خودمان را مرور ميكنيم؟ و هر روز را با يك ايده و هدف نو آغاز ميكنيم.
جرج برنارد شاو، زماني خوانندگان آثارش را به تميز نگه داشتن روانشان توصيه ميكرد. به اعتقاد او روان انسان همانند پنجرهاي است كه انسان از پشت آن زندگي و محيط اطرافش را تماشا ميكند.
نكتة مهم اينجاست كه بسياري از ما، از اتومبيل خودمان، وسايل خانه و طلاهايمان بهتر و بيشتر از تصاوير ذهنيمان نگهداري ميكنيم، تصوير ذهني خود را جايي گم ميكنيم و همراه آن انگيزه خوشبخت شدن را از دست ميدهيم. مواظب خودمان و روحمان و انديشههاي قشنگمان باشيم. نگذاريم كه هيچ باد مخالفي ابرهاي سياه را روبهروي پنجرة ذهنمان بياورد.منبع : مجله راه زندگی
- در هر گروه و رده ای به دنبال افراد مثبت برای همدم شدن و پیوستن باشید.
- در هر سخنرانی و خطابه ای به دنبال یک ایده جالب جدیدتر باشید.
- در هر فصلی از کتاب یک مفهوم جدیدتر که برایتان مهم است پیدا کنید.
- به هر دوستی, یک ایده جدیدی را که به تازگی آموخته اید توضیح دهید.
- از هر معلمی, سؤال بپرسید.
- یک لیست از اهداف, تفکرات مثبت و کارها همراه خود داشته باشید.
- به یاد داشته باشید, آنچه که فکر میکنید, هستید, آنچه که میخواهید, احساس میکنید.


بازهم شب شدوتنهایی ودیدارسکوت
تو اگر می دانستی ....که چه رنجی دارد خنجر از دست عزیزان
کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم.....
هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.
زندگي ات را بر مبناي ترس بنا نكن ،
بي هيچ واهمه اي زندگي كن .
تنها در اين صورت است كه به معناي واقعي كلمه ،
زندگي كرده اي .
ترس ، تو را بسته نگه مي دارد
و مانع باز شدن و شكوفايي ات مي شود .
ترس موجب مي شود كه پيش از اقدام به هر كاري ،
هزار و يك نگراني و دغدغه راه تو را سد كنند.
آيا اين درست است ؟ غلط است ؟
اخلاقي است ؟ غير اخلاقي است ؟
عرفي است ؟ خلاف عرف است ؟
فكر كردن به اين ها تو را سر در گم تر مي كند .
اين ها سياه چاله هاي كهكشان روح تواند .
رهيافت من كاملا متفاوت است .
انسان جايز الخطاست .
خطا كردن لازمه ي انسان بودن
و نيز انسان شدن است .
فقط يك چيز را در خاطر داشته باش :
سعي كن خطاهاي خود را تكرار نكني .
تكرار خطاها نشانه ي حماقت است .
انسان ، كاشف زندگي است .
در كشف زندگي ،
از خطا كردن گريزي نيست .
اگر بيش از حد از خطاها بترسي ،
از كشف زندگي در مي ماني
و بدين سان ،
از هيجان شركت در ماجراي پر از شگفتي زندگي ،
كنار گذاشته مي شوي .
خشكه مقدس ها اين گونه اند .
آنها هيچ گاه طعم زندگي را نمي چشند.
مي آيند و مي روند ، بي آنكه خطايي از آنها سر بزند،
بي آنكه ديكته اي بنويسند،
بي آنكه در كلاس زندگي حضور پيدا كنند،
بي آنكه زندگي كنند.
چه قدر حقير و ملال انگيزاند
خشكه مقدس هاي خشك مغز بي روح و بي دل و بي شهامت !
تمامي تلاش من آن است كه
در تو روح شور و سرمستي بدمم.
دلم مي خواهد ميل به زيستن ، زنده بودن ، باليدن و رقصيدن را در تو برانگيزم .
مي خواهم شجاعت بودن
و جانانه بودن را
در تو ببينم .
دوست دارم گام هايت به بلندي پيمودن قله ها باشد .
تو بايد همه ي امكانات زندگي ات را تحقق ببخشي .
تو هنوز از پنج درصد امكانات خويش نيز
استفاده نكرده اي .
نود و پنچ در صد توانايي هاي تو راكد مانده است .
ترس تو را مي بندد و زنداني خويش ات مي سازد .
نترس .
گشوده باش .
گشوده به روي بيكران .
نترس ،
زيرا خداوند است كه درباره ي تو قضاوت مي كند .
او طبيعت بشري تو را به خوبي مي شناسد .
در روز داوري به او خواهي گفت :
آري ، اي خداي همه دان و دوست داشتني !
خطا كرده ام . مي دانم . و ميدانم كه ميداني .
خطا كرده ام و بعضي از كارهاي ناصواب ديگر .
ورود ممنوع رفته ام .
و چند چراغ قرمز ديگر را هم رد كرده ام .
و خداوند خدا تبسمي خواهد كرد .
درك ات خواهد كرد .
تو را در رداي لطف خويش خواهد پيچيد و
دوست ات خواهد داشت .
پس نگران نباش !
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست
زندگی چيست؟
طعم زندگی ، فلسفه ی زندگی ، تعريف زندگی ،نحوه ی زندگی …
زندگی كجای راز اين هستی پر از رمز و راز است .
براستی زندگی چه مفهومی از زيستن و چه حرفی از سعادت را بيان می كند . در دامان مه آلود تفكر در اين زمانه زندگی كجای تفكر بشری را سد كرده است . نقش انسان در كالبد زندگی چيست ؟ . آيا زندگی فقط برای انسان تعريف شده است ؟ آيا زندگی تا نفس كشيدن ادامه دارد ؟ آيا راه بند زندگی پايان عمر است ؟ آيا زندگی همراه با نفس ها كه بی شمار می روند و همراه ثانيه ها كه چهار نعل می تازند و عمر كه از پس هر نفس و در عقبه هر ساعت گم می شود ، می تواند چه معنايی از هدف و سعادت و كاميابی را معنی دهد
.در اين جهان تيره و تار كه هر جايش بوی از قوانين وحشيانه ی انسانها می دهد و قانون جنگل وجود دارد و به نوعی لكه های سياهی در تن دارد ، زندگی آدميان چگونه تعريف شده است ؟
.
آيا زندگی زيباست ؟ شيرين است ؟ تلخ است ؟ نااميد كننده است ؟ مايوس كننده است ؟ آيا زندگی زوری است ، آيا لقمه گلو گيری است ؟ آيا زندگی سهل و ممتنع است ؟ آيا تا آخرين نفس بايد زندگی كرد ؟
نمی دانم هيچ در مورد اينها نمی دانم ولی همين را می دانم آن چيزی كه باعث ايجاد زندگی به معنای واقعی و بهترين آن می شود به راستی برای هر انسان فرق دارد يعنی هر آدم هر مخلوق اولين كسی است كه می تواند زندگی خودش را خودش تعريف كند .
حال بقيه جزييات در مكان های بعدی است كه باعث چگونگی روند صعودی نزولی و سرعت بهبود زندگی تا رسيدن به قله ی بهتر شدن را می دهد .
از مثائلی مثل خانواده ، امكانات ، تحصيلات ، اراده ، هدف ، عوامل بيرونی و درونی ، ميزان آگاهی ، برنامه مشخصه ، ايدئولوژی و غيره كه همه و همه شخص را در مركز قرار داده و به سمتش نشانه رفتند
.مثل اين می ماند كه يك اتومبيل سالم است و همه دستگاهها و عوامل بوجود آورنده ی آن سالم است و همه در نهايت صحت و سلامت در كنار يكديگر يك هدف مشترك كه اتومبيل باشد را دنبال می كنند ولی سوخت ندارد و آن چيز كه سوخت اتومبيل است و باعث حركت در آن می شود چيزی نمی تواند باشد جز خود انسان خود خود او
.
خود آدمی است كه بايد شروع كند و پرگار زندگی اش را دور بزند تا به نقطه آخر برسد حال می بينی اتومبيل برای يك فرد كامل ، سالم و دارای تمامی قطعات و جزئيات است ولی برای يك فرد شايد يك آئينه ندارد و شايد لاستيك ندارد .
پس آن انسانی كه جزئيات كاملتری دارد از نظر سرعت رسيدن به مقصد در طی زمان مشخصه دارای مقادير بيشتری امكانات و عوامل تعيين كننده است و فرد ديگر بايد تلاش بيشتر اين نقايص را پر كند ولی بهر حال جزئيات هميشه مهم تر از كليات است وقتی كه جزئيات گفته شده در يك فرد بطور كامل حضور داشته باشد انگيزه بالاتر است و وقتی كم تر سرخوردگی به سراغ آدمی می آيد با خيال راحت تر ادامه می دهد ، هرچند كه هميشه كسی كه كمتر ديده دلش می خواهد به آن بهتر برسد و آن بهتر برای اينكه خودش بهترين است پس تلاش برای رفع نقايص ديگر نمی كند و در جا می زند
.
خود آدمی است كه بايد شروع كند و پرگار زندگی اش را دور بزند تا به نقطه آخر برسد هميشه دور زدن در محو شدن تعريف می شود و محو شدن در دور زدن … دور … می چرخد و می چرخد .
پرگار زندگی می چرخد تا مركز دايره ی هستی . خدا كه در وسط اين شكل هندسی مبهم قراردارد . محو شدن در كالبد مركز هستی بهترين نوع از زندگی است و هر كه شعاعش با مركز كمتر بهتر
.ولی حالا … زندگی از چشمان يك نفر تا چشمان نفر ديگر فرسنگ ها فاصله دارد ، تعريف عقلی هر كس از اين موهبت الهی كه به انسان داده شده يك جور است . راستی آيا حيوانات ، حشرات ، گياهان ، تك سلولی ها و غيره نيز زندگی می كنند ؟
كسی چی می داند شايد مگسی كه بر روی پرتغالی نشسته است آرزوهايی فراتر از انسان نداشته باشد كسی چه می داند
.
زندگی هر چه هست هست ، برای شاعر سيب است ، برای يك انسان معقول كامل از هر نظر زيبا ، برای عاشق دادن دسته گل به معشوقه اش ، برای يك مرد عيالوار تلاش ، برای زن گرفتار شوهر ، لبخند به آقای خسته ، برای عالم با شعاع كم فهميدن راز هستی ، برای جوان آينده ، اراده ، هدف ، برای يكی سيگار فروش ، برای يكی مواد مخدر ، برای يك مشروب ، برای يكی زير پل خوابيدن و گدائی ، برای يكی كنار خيابون ايستادن ، برای يكی آجر انداختن بالا ، برای يكی نجات انسانها از سرطان برای يكی . با يك نگاه كلی از ذره بين می بينيم كه هدف اصلی در زندگی برای اقشار مختلف انسانها چند مورد مختلف است كه هر كدام يك هدف كلی را دنبال می كنند .
هدف اكثر انسانها را می توان معاش ، آينده ، كامل شدن ، رسيدن به مرحله ای از آرزوها و سعادت نام برد . ولی هدف اصلی از زندگی بهتر شدن است اين يك نگاه و يك تيپ كلی از رفتار ها و هنجار های آدمی برای مقابله يا همراهی عمر تا سر منزل مقصود است
.
بهتر شدن يا در تعبير دينی و فلفسی سعادت ، اصلی ترين راه زندگی در همه ی انسانهاست . هر چه هست همه و همه زندگی است و با بهتر ديدن می فهميم كه بهتر شدن از هر نقطه چه درجات علمی ، معنوی ، مادی و … همين تصور را در اغلب زيستن ها نمايان می كند .
حال بهتر شدن به چه قيمتی ؟ درست كه هدف همه سعادت است ، اما همانطور كه ديد و تعريف زندگی از ديدگاه دو نفر فرسنگها فاصله دارد تعريف سعادت هم در ديد آدميان درياها با هم فاصله دارد .
راه سعادت ، راه رسيدن ، راه بهتر شدن در هر فرد با توجه به خود او و نياز هايش تعبيه شده است و در اكثر زندگی ها در اين زمانه مركز دايره بكلی گم شده است در حالی كه هدف همان مركز است
.
خدا چهره ی افكار آدمی فرای آرزوهايش قرار دارد و راه سعادت به نوعی می توان راهی را گفت كه بهترين راه و نزديكترين راه و ايده آل ترين راه برای درك هستی است كه راه سعادت را می توان بدين شكل گفت كه با خدا بهترين در دنيا از هر نقطه و با خدا بهترين در آخرت . اين شايد قشنگترين تعريف از سعادت دنيوی و اخروی باشد كه امام علی ( ع ) نيز به اين سعادت بارها اشاره داشته اند.
جدا از همه ی اين بحث ها زندگی كردن يك هنر است و كسانی كه هنر زندگی كردن را نمی دانند فقط و فقط زنده اند . هر زندگی كردن نيز آموختن است اينكه انسان بكوشد بياموزد و از آموخته های خود برای زندگی خود استفاده كند
.
شايد اگر ساعتها ، سالها وقتی تا لحظه ی آخر عمر به زندگی فكر كنيم باز هم به نتايج كلی و اجماع عقلی نمی رسيم . تنها چيزی كه به ذهنم می رسد قطعه شعری از "ناظم حكمت" است كه می گويد :
"زندگی كار پر اميدی است عزيزم ، زندگی مانند دوست داشتن تو كاريست جدی"
آدمهای ترسو به زندگی فکر می کنند
اما از زندگی کردن عاجزند
آنها به عشق فکر می کنند
اما از عشق ورزیدن عاجزند
دنیا پر از آدمهای ترسوست
به یاد داشته باش
تا آمادگی خطر کردن را نداشته باشی
طعم سعادت عاشقانه زیستن را نمی چشی
خطر کن
گر مرد رهی، میان خون باید رفت
زیرا زندگی شیوه دیگری را نمی شناسد
زندگی را شجاعانه باید زیست
شجاعت برترین فضیلت است
شادی به خودی خود در زندگی پیدا نمیشود باید به
دنبال آن رفت و آنرا پیدا نمود. آن زمان زندگی چه لذت
بخش است و میتوان این تجربه را به تکرار نشست. لذت
احساسی است در درون ما، وقتی بدانیم، چطور این
احساس بوجود می آید، میتوانیم آن را دوباره تکرار کنیم.
اگر از زندگی انتظار داریم که دلپذیر باشد و فعالانه به
دنبال شادی و لذت باشیم ،آن را پیدا خواهیم کرد .
الفباي موفقيت
الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم
پ: پوياپي براي پيوستن به خروش حيات
ت: تدبير براي ديدن افق فرداها
ث: ثبات براي ايستادن در برابر باز دارند ه ها
ج: جسارت براي ادامه زيستن
چ: چاره انديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباه
ح: حق شناسي براي تزكيه نفس
خ: خودداري براي تمرين استقامت
د: دور انديشي براي تحول تاريخ
ذ: ذكر گوپي براي اخلاص عمل
ر: رضايت مندي براي احساس شعف
ز: زيركي براي مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بيني براي شكافتن عمق درد ها
س: سخاوت براي گشايش كار ها
ش: شايستگي براي لبريز شدن در اوج ص: صداقت براي بقاي دوستي
ض: ضمانت براي پايبندي به عهد
ط: طا قت براي تحمل شكست
ظ: ظرافت براي ديدن حقيقت پوشيده در صدف
ع: عطوفت براي غنچه نشكفته باورها
غ: غيرت براي بقاي انسانيت
ف: فداكاري براي قلب هاي درد مند
ق: قدر شناسي براي گفتن ناگفته هاي دل
ك: كرامت براي نگاهي از سر عشق
گ: گذشت براي پالايش احساس
ل: لياقت براي تحقق اميد ها
م: محبت براي نگاه معصوم يك كودك
ن: نكته بيني براي ديدن ناديده ها
و: واقع گرايي براي دستيابي به كنه هستي
ه: هدفمندي براي تبلور خواسته ها
ي: يك رنگي براي گريز از تجربه دردهاي مشترك
کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی
گفته،
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای
کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می
کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار
بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.
|
لحظههاي زندگي
تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره
وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه
لطفا اين پيغامو واسه همه کسايي بفرست که واست يه معنايي دارن (من که اين کارو انجام دادم)
واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند
واسه اونايي که تو رو ميخندونن وقتي که بهش نياز داري
واسه اونايي که باعث ميشن بخش روشنتر قضايا رو ببيني
وقتي که واقعا دلتنگي
اگه نفرستادي، نگران نباش
هيچ اتفاق بدي واست نميفته
تو فقط فرصت اينو از دست ميدي که
روز يه نفرو با اين پيغام روشن کني
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...
مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم
بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم
|
یک نفر دلتنگ است یک نفر می گرید یک نفر سخت دلش بارانیست یک نفر در گلوی خویش بغض خیس و کالی دارد یک نفر طرح وداع می کشد روی گل سرخ خیال؟ پس از عشق، سکوت ناب ترین چیزی است که فرا گرفته ام ای کاش می توانستم بگویم که با من چه می کنی.... تو جانی در جانم می افرینی تو تنها سببی هستی که به خاطر ان روزهای بیشتر شبهای بیشتر و سهم بیشتری از زندگی می خواهم تو به من اطمینان می دهی که فردایی وجود دارد؟
![]() ۱۰ دلیل برای نترسیدن از شکست
۱. انسان جائز الخطاست موفقها هم اشتباه میکنند
۲.حقیقت پیروزی و شکست را پیران با تجربه و کودکان درک می کنند
۳.درون و کنار هر شکستی پیروزی وجود دارد
۴.چون شکست بی معنی است اگر در بینهایت هم ضرب شود باز هم بی معنی
است
۵. قدرت بی منتها برای موفقیت در هرموجودی به ودیعه گذاشته شده است
۶. بر چسب خوب و بد به کارهای زندگی زدن منطقی نیست و آرامش در رسیدن
به موفقیت الزامی است
۷.بر چسب زدن به انسانها منطقی نیست
۸.اشتباهات و ناگواری ها می تواند مرا به خدا نزدیک تر کند
۹. کامیابی و آرامش واقعی درونم متجلی است
۱۰.در ملکوت الهی شکست وجود ندارد |















