تبليغاتX

صداقت دل s
 

صداقت دل

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین





میلاد ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا مبارک(شمیم یار )

پشت كوه‌های خراسون مرقد پاكتو دیدن

 واسه او صحن مطهر تو غروب كنار ایوون

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

واسه كفترای معصوم  كه تو آسمون می‌گردن
 
واسه آدمای مغموم كه میان، دخیل می‌بندن


 
بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

واسه اون هوای تازه  كه پر از عطر گلابه
 
اگه دستم به ضریحت برسه واسم یه خوابه

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
 
واسه اون حوض قشنگی  كه پر از آب زلاله
 
واسه سنگ فرشای ایوون كه برام خواب و خیاله


بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir 

دل من تنگه میدونی     كاشكی قابلم بدونی
 
چقدر آرزو دارم   لب حوض وضو بگیرم
 
یا كه از تربت پاكت مثل یاسا بو بگیرم


بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir 

واسه اون اوج شكفتن  توی عالم زیارت
 
واسه اون لحظه كه آدم می‌رسه به بی‌نهایت
بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
 
واسه اون كفشا كه مردم  روی پله در میارن
 
واسه اون شمعی كه روشن توی صحن تو می‌زارن


بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir 

واسه اون ساحت پاكی كه درش همیشه بازه
 
واسه دستای نیازی كه به سوی تو درازه


 
بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

دل من تنگه می‌دونی   كاشكی قابلم بدونی
 
هیچ كسی نومید و ناكام  نمی‌ره از آستانت
 
بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

تو پر از لطف و شفایی واسه درد دوستانت
 

مثل مرهم تو میمونی  واسه آدمای دربند
 
تو امیدی كه می‌شینه  توی قلب یه نیازمند
بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir 
 
تو صدام كن، تو صدام كن، زائر كوی تو باشم

یا برای كفترات من، سر ظهر دونه بپاشم

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

من یه قاصر یه خطاكار لحظه خوب مناجات

میدونم كه هیچ نیازی به زیارتم نداری

اما من غرق نیازم اما تو بزرگواری

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

  واسه تو حرم نشستن واسه لحظه‌ی رسیدن

دل من تنگ می‌دونی  كاشكی قابلم بدونی
 

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387;ساعت 22:42;  توسط مریم; 
لحظه ای بیاندیشیم.......

موقع انفجار و فرو پاشی ستارگان ، گازها و موجهای حاصله

 ترکیبی بسیار زیبا بمانند گل رز ایجاد می کنند 

 

عکس ناسا (NASA) که توسط تلسکوپ هابل (Hubble Telescope) گرفته شده شده است.





این پدیده در قرآن مجید در سوره الرحمن آیه 37 بیان گردیده

 است:

فإذا انشقت السماء فكانت وردة كالدهان


 
هنگامي كه آسمان از هم پاشيده شود و مانند رنگ سرخي رز(گلگون) درآيد




چگونه 1400 سال پیش که هیچ تلسکوپی وجود نداشته

 اینچنین قرآن این صحنه را توصیف میکند !؟




لحظه ای بیاندیشیم.......

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387;ساعت 19:12;  توسط مریم; 
ساده است خیلی ساده.......

ساده است ستايش گلی

چيدنش و از ياد بردن

که گلدان را آب بايد داد



ساده است بهره جويی از انسانی

دوست داشتنش بی احساس عشقی

او را به خود وانهادن و گفتن که: «ديگر نمی شناسمش»



ساده است لغزش های خود را شناختن

با ديگران زيستن به حساب ايشان

وگفتن که «من اين چنينم»



ساده است که چگونه می زی ايم

باری زيستن سخت ساده است

اما «پيچيده»

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387;ساعت 16:40;  توسط مریم; 
سال نو مبارک

 

 

بهار بهترین بهانه برای اغاز

 

 و اغاز بهترین بهانه برای زیستن

 

اغاز بهار بر شما مبارک

 

مثل ماهی زنده

 

 مثل سبزه زیبا

 

مثل سمنو شیرین

 

 مثل سمبل خوشبو

 

 مثل سیب خوشرنگ

 

 و مثل سکه با ارزش باشی...

 

دوستان عزیزم خیلی دوستتون دارم

 

و بهترین ارزوها را براتون دارم.

 

موقع تحویل به یاد هم باشیم

 

وبرای سلامت سعادت موفقیت

 

و عاقبت بخیری هم دعا کنیم.

 

مریم


| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386;ساعت 10:16;  توسط مریم; 
بهترین ها
تنهاترین تنها...
بهترین بخشش آن است که ، منتظر تشکر نباشی .

بهترین عادت آن است که ، همیشه در سلام ، پیش دستی کنی .

بهترین خصلت آن است که ، هیچ کس را نرنجانی .

بهترین خداحافظی آن است که ، حتما سلامی در پی داشته باشد .

بهترین قدردانی آن است که ، در عمل باشد نه بر زبان .

بهترین عشق آن است که ، دو طرفه باشد .

بهترین شغل آن است که ، از انجامش لذت ببری .

بهترین غذا آن است که ، با دل خوش خورده شود .

بهترین پول آن است که ، از راه حلال و با اتکا به خود به دست آورده باشی .

بهترین پدر و همسر آن است که ، خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند .

بهترین مادر و همسر آن است که ، تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر .

بهترین فرزند آن است که ، به او افتخار کنی .

بهترین دوست آن است که ، با او راحت باشی و هر لحظه که بخواهی ، بتوانی حرف دلت را به او بزنی .

بهترین ترانه و آهنگ آن است که ، تو را به یاد خاطره ای خوش بیندازد .

بهترین مسافرت آن است که ، همیشه آرزوی تکرارش را داشته باشی .

بهترین خانه آن است که ، همیشه از آن صدای خنده و شادی بشنوی .

بهترین احساس آن است که ، شادی را در زیر پوستت حس کنی .

بهترین انگیزه آن است که ، تو را به تحرک و تلاش بیشتر وادارد .

بهترین هدف آن است که ، قابل دسترسی باشد .

بهترین هدیه آن است که ، بدون توجه به ارزش آن و با عشق خالص اهدا شود .

بهترین حادثه آن است که ، زندگی تو را متحول سازد .

بهترین خاطره آن است که ، تنها با فکر کردن به آن در عین افسردگی تو را شاد و سرحال سازد .

بهترین منظره آن است که ، صورتی را با اشک شوق ببینی .

و بالاخره بهترین انسان آن است که ، به مصلحت خدا معتقد باشد و بداند آن چه بر او پیش آمده یا پیش خواهد آمد به صلاح اوست و این را فقط خدا می داند و بس ...
 

بهترین نعمت خدا داشتن دوستان خوبی چون شما عزیزان بزرگوار است.

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386;ساعت 19:9;  توسط مریم; 
آرزوهای ویکتور هوگو(تقدیم به همه دوستان خوبم)
آرزوهای ویکتور هوگو
 
**********************************
 
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

****

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

****


و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

****
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

****

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
****
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

****
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

****
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

****
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

****
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید
| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386;ساعت 17:54;  توسط مریم; 
سهم تو! میوه همان درختی است که کاشته ای
 Vergrößern

 

زنگار از دلمان برداریم , قبار روبی کنیم سینه مان را , سراپا گوش باشیم


فرشته ها می خوانند : شهر الرمضان الذی انزلت فیه القرآن


این بهترین تصنیف عالم است , بشارتست , بشارت یک آسمان رحمت


رمضان ماه نزول قران , فصل بارش نور است , بگذار روحت تر شود از لطف خدا


هوشیار باش پروردگارت سفره ای گسترده است به قدر کرمش مبادا بی نصیب بمانی از این سفره


حواست راجمع کن اینجا عطر هر نفست را می خرند نکند ارزان بفروشی


حالا که خداوند چشمهایش را به روی همه چیز بسته است تا می توانی عشق بازی کن


ثابت کن که صداقت در انـی احـبــک تو موج می زند


رمضان آستانه ی بندگیست , آنچنان که شایسته است درس عبودیت را پس بده


دعا کن قبل از اینکه بساط عاشقی را برچینند به مقربین بپیوندی


دعای دلهای سوخته برای تعالی هر فرد بسیار موثر و راهگشاست!پس از دعا برای همدیگر غافل نشویم.


در گوشی بگم که همین تلاشها و توبه ها اگرچه بارها شکسته میشه ولی یعنی یه زندگی هدفمند ،یعنی بندگی،یعنی برای خدا زیستن،گاهی یک تاسف و ناراحتی از گناه انجام یافته صدها بار بیشتر از بارها نماز شب و... ارزش دارد!


وای اگر این فرصت از کف برود وای


و اما مثل همیشه، همانند سالهای بسیار گذشته، عده ای فرصت پیدا می یابند، و با «دل» و «چشم» و «زبان» و «دستی» پاک، و حاضر و آماده، در مهمانی خدا شرکت می کنند، و «شکر گویان» بر سر سفره گسترده «نعمت» خدا می نشینند، و عده ای، گرفتار تارهای «غفلت» و «ثروت» و «قدرت» می مانند، و فقط تماشا کردن و «حسرت» سهمشان می شود


با «کینه» و «بغض» و «خشم» و «غرور» و «دروغ» و «حسد» و «طمع»، نمی شود در میهمانی خدا شرکت کرد و در کنار سفره خدا نشست


شرم کنیم از «خود» و «خدا


با «پای» کج، و سوار بر «ریا» و «ربا»، نمی توان بسوی سفره خدا، در ماه خدا، گام برداشت!


با «دل» مملو از «شهوت» و «عشق» دنیا نمی شود، به سفره خدا «نزدیک» شد و بر سر سفره خدا نشست


«دست» ناپاک را نمی توان بسوی سفره خدا دراز کرد


با «چشم» ناپاک ، نمی توان به سفره خدا نگاه کرد


با «اندیشه» ناپاک و «فکر» پلید، نمی شود و نمی توان که به سفره خدا نزدیک شد


با «بستن دهان» می شود «چشم» بندگان خدا را بست و بندگان خدا را «فریب» داد،اما


خدا را نمی شود


پس


با کدامین «دل» و «چشم» و «دست» و «پا» و «زبان» و با چه کفش و لباسی، و با چه رویی، و با چه نیتی، و با چه «حلال» و «توشه ایی»، به مهمانی خدا می رویم؟!


مسافر رمضان! یک دل پاک و صاف و بی ریا بردار و به مهمانی خدا بیا و بنگر به آسمان، که همه «درها» و «راهها» باز است، پس! دستت را دراز کن و سهمت را بردار


سهم تو! میوه همان درختی است که کاشته ای

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386;ساعت 12:58;  توسط مریم; 
مغایرتهای زمان ما


ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر

بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم

زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر

بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم

فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر

کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم

اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است

در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد
زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد

زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

عباراتی مانند ”يکی از اين روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم ”يکی از اين روزها“ بنويسيم همين امروز بنويسيم

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386;ساعت 10:27;  توسط مریم; 
کاش
کاش می دانستیم زندگی کوتاه است
کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم 
 کاش قلبی را برای شکستن انتحاب نمی کردیم
 کاش همه را دوست داشتیم
 کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم
 کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید 
 کاش دلهایمان دریایی می شد
کاش می فهمیدیم زندگی زیباست ، و لدت می بردیم تا نهایت 
 کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد 
 کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود
کاش، کاش نبود..

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386;ساعت 23:25;  توسط مریم; 
خدایی خداوند
 
خدایی خداوند magnify
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کار گشا می شود
.
.
.
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
نا امیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را
.
.
.
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
.
.
.
.
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار نا پاک
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، نا راستی ها، نامردمی ها
.
.
.
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازوی شما را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
.
.
.
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟؟؟؟
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386;ساعت 21:3;  توسط مریم; 
گاه باید
 
گاه انسان بايد در سختي باشه تا به ديگري دست ياري دهد...Image
گاه انسان بايد با بخت بد روبرو شود تا هدفش را بهتر بشناسد...Image
گاه به طوفان نياز است تااو قدر آرامش را بداند ...Image
گاه بايد در شك وترديد باشد تا به ديگران اطمينان كند...Image
گاه بايد از شگفتي رها شود تا به آگاهي برسد ...Image
گاه بايد كاملا بي احساس باشد تا بتواند همه چيز را حس كند...Image
گاه بايد دراوج شور و احساس بود تا به قلب تو راه يافت وتودر را به روي عشقم باز كني...
چه بسيار اينها را پشت سر گذاشتم Image
وميدانم نه تنها آماده ي عاشق شدنت شدم بلكه عاشقت شدم
| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386;ساعت 22:29;  توسط مریم; 
اگر
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند

و ضربان قلبت را تندترمی کنند،

دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز کاری بکن!

امروز مخاطره کن!

نگذار که به آرامی بمیری...

شادی را فراموش نکن
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386;ساعت 23:52;  توسط مریم; 
کاش می شد

 

کاش می شد غصه ها رو تاکنم .

پشت پرچین نگاهت جا کنم .

لحظه های مرده ی هرروزه را

بانگاه دلکشت احیا کنم .

کاش می شدباترنم های تو

 کوچه بن بست

را غوغا کنم .

کاش می شد با عبور سایه ها

غربت بیراهه را پیدا کنم .

کاش می شد درکویر خاطرات

 ردپای

عشق راپیدا کنم .

کاش می شدبا حضور سبز تو

این دل رنجور را شیدا کنم .

 

 

سلام دوستان عزیزم

 

ممنونم که منو همیشه بانظرهای قشنگتون

 

 

شرمنده میکنید.

 

سعی میکنم از انها به بهترین نحو استفاده کنم

 

روزهای خوبی براتون ارزو می کنم

 

سربلند وپیروز باشید.

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386;ساعت 0:2;  توسط مریم; 
خودتي فقط خودت اگه بخواي !


 

تا کي ؟ تاکي مي خواي بگي نمي شه ، نمي تونم ، خسته شدم .
تا کي ؟ تاکي مي خواي بگي حوصله هيچ چيز و هيچ کس رو ندارم ، ازين زندگي بيزارم .
تا کي ؟ تاکي مي خواي بگي زندگيم تکراري شده ديگه نمي خوام زنده باشم .
تا کي ؟ تاکي مي خواي به ديگران هي غر بزني و گله کني .
آخه اونا چه گناهي دارن ؟
تو نمي توني بگي تا کي ادامه داره ، چون خودت خواستي که اين طوري باشي . پس ادامه داره تا بي نهايت .
خودت خواستي زندگيت کسالت آور و خسته کننده باشه.
خودت خواستي همه از تو دور باشن و هيچ دوستي نداشته باشي.
خودت خواستي صبح تاشب گوشه خونه کز کني و هيچ کس رو تو اتاقت راه ندي و فقط به آسمون نگاه کني و منتظر معجزه باشي.
اصلا تا حالا فکر کردي از خودت چي مي خواي ؟ اصلا تو کي هستي ؟
براي چي آفريده شدي ؟ اگه تو نبودي ، چي مي شد ، چي از دنيا کم مي شد ؟
صبح تا شب همه اين سوال ها رو تو ذهنت مرور مي کني و لابد هي به خودت لعنت مي فرستي که اصلا چرا متولد شدي ؟ يه خودکار برمي داري ، روز تولدت رو تو تقويم زندگيت خط مي زني و تازه فکر مي کني که کلي هم شاهکار کردي .
نه جونم ! اين رسمش نيست . اين جوري نمي شه . کارو از ايني که هست بدتر نکن ، حالا که زنده اي پس زندگي کن !
اگه مرتب بدشانسي مي آري ، اگه اطرافيان متلک بارت مي کنن و تحويلت نمي گيرن .
اگه کاملا گذشته و حال و آينده اذيتت مي کنه ، فقط به خاطر اينه که تا حالا خودتو نديدي ، اصلا نمي دوني تو سرت چي مي گذره ؟
اگه يه دور زندگيت رو مرور کني ، اگه به خطاهات فکر کني و سعي کني ديگه تکرارشون نکني .
اگه عاقل باشي و از عقلت کمک بگيري ، آرامش ابدي براي توست . براي تويي که وقتي به خودت رجوع مي کني مي بيني يه عالمه استعداد ناشکفته در تو وجود داره که به يک شرط بروز مي کنه " اگه تو بخواي ! "
آره ! درسته . اگه تو بخواي حتي رنگ آسمون هم تغيير مي کنه و مي شه اون رنگي که تو دوست داري . اگه تو بخواي مي توني ثروتمندترين ، عالم ترين ، خوشبخت ترين ، نازنين ترين و خلاصه بگم تک موجود زنده و زيبايي باشي که همه با انگشت نشونش بدن و بهش بگن : " آفرين " .
و دست آخر اينکه اگه تو بخواي ؛ همه دنيا مي تونه مال تو باشه ، فقط اگه خودت بخواي

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 21:0;  توسط مریم; 
زمانی برای
 

زماني براي ...

بياييد ؛ زماني را براي فکر کردن صرف کنيم ، چرا که منشاء قدرت است

بياييد ؛
زماني را به بازي کردن اختصاص دهيم ، زيرا راز هميشه جوان ماندن است

بياييد ؛
زماني را به خواندن بگذرانيم ، چون اين کار از عقل منشاء مي گيرد

بياييد ؛
زماني را به دعا کردن و نماز خواندن بياراييم ، چرا که بزرگترين قدرت روي زمين است

بياييد ؛
با هم دوستانه رفتار کنيم ، چون اين راهي است به سوي خوشبختي

بياييد ؛
با هم بخنديم ، زيرا که خنديدن موسيقي روح است

بياييد ؛
همديگر را ببخشيم ، چرا که اين دنياي دو روزه ارزش غرور و خودپسندي را ندارد

بياييد ؛
با هم کار و تلاش کنيم ، اين کار پاداش موفقيت ماست

و از همه مهمتر اينکه ، بياييد همديگر را دوست بداريم و دوست داشته شويم ، که اين کار موهبتي است الهي...

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 20:56;  توسط مریم; 
تقدیم به بهترین دوستم که هرگز در سخت ترین لحظات هم تنهایم نگذاشت
دوستي ما
سپاسگذارم براي دوستيمون که برام خيلي معني داره
مهربونيت و درک تو و عشقي که در اين را ه آزادنه شريک شدي
سپاسگذارم براي اينکه کنارمي وقتي نياز دارم به کسي که غمخوارم باشه
و سپاسگذارم براي همه وفا و صداقت که هميشه با هم سهيم بوديم
سپاسگذارم براي دوستيمون که چيزي هست که با پول نمي شه خريدش
سپاسگذارم براي اينکه وقتي نياز به گريه کردن داشتم محکم نگهم داشتي
سپاسگذارم براي لبخندهاي هميشگيت وقتي که من نمي تونستم لبخند بزنم
وسپاسگذارم که نفس و وجودم را بالا بردي وقتي که احساس کوچکي مي کردم
دوستي تو را من عميقا" گرامي مي دارم
پس اين پيام را براي تو مي فرستم
انشا ا... خدا به تو برکت دهد و هميشه حفاظتت کند
و اميدوارم که هميشه دوست من باقي به ماني
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386;ساعت 21:30;  توسط مریم; 
خود را باور کن
 
خودت را باور کن، سعي در متقاعد کردن ديگران نداشته باش
 
 
 
 
 

خود را دوست بداريد

اوليور وندل هولمز روزي در جلسه اي شرکت کرد که در آن جمع از همه کوتاهتر بود.دوستي با

کنايه گفت:"دکتر هولمز به نظرم شما در ميان ما افراد بلند قد احساس کوچک بودن مي کنيد."

هولمز پاسخ داد : "همينطور است .من احساس مي کنم که يک دايم هستم در برابر پني ها!"

دايم:سکه اي کوچکتر از پني که ده برابر آن ارزش دارد

                    
                         

.

شاید این بزرگترین احترام خداوند به انسان باشد که هیچکس را یکسان و شبیه دیگری خلق نکرده است. تمامی انسانها منحصر به فرد هستند.

پس هر یک از ما در زندگی مسئولیت های منحصر به فردی هم خواهیم داشت. در حقیقت هر انسان قطعه پازلی منحصر به فرد است.

قطعه ای که تنها برای رسیدن به جایگاه قطعی خود میتواند تلاش کند و اگر این قطعات با هم مقایسه کنیم در حقیقت نوعی مسموم شدن است.

پس یادمان باشد که هر یک از ما در این دنیای خاکی یکتا هستیم و بی نظیر و توانایی ها و استعدادهای خاص خویش را دارا هستیم که در نوع خود بدون رقیب و ارزشمند .

زندگی سرشار از عدم قطعیت هاست، پر از شگفتی ها - همین امر آن را زیبا میسازد. ما هرگز به لحظه ای نمیتوانیم رسید که بگوییم "من مطمئن هستم" چرا که با این جمله تمامی حوادث را نادیده گرفته ایم. درست مانند اینکه خودکشی کرده باشیم.

فردی که در زندان به سر میبرد تمام لحظه هایش برایش یکنواخت و یکسان است برای همین زندان سخت و ملالت بار است و سخت، اما زندگی سرشار از هیجان و ندانسته هاست، ما انسانها همیشه در پی آزادی هستیم اما این آزادی به معنای اطمینان و امنیت در زندگی نیست
.

هیچ چیز زندگی قطعی نیست، طبیعت زندگی به غیر مطئمن بودن است و انسان هوشمند به خوبی میداند و شهامت پذیرش آن را دارد. آمادگی برای ماندن در حالت عدم قطعیت، اعتماد است. و این شگفتی بخشی از آزادی است .

 
  
| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385;ساعت 12:39;  توسط مریم; 
باورم نیست هنوز

دیشب در خلوت تنهايي ام آهسته بي تو گريستم...

کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند

تا بداني که بي تو چه ميکشم. کاش قاصدک به تو مي گفت

که در غياب تو رودي از اشک به راه انداخته ام...

و کاش پرنده ي سوخته بال عاشق از جانب من به تو اين

پيغام را مي رساند که: اميد و آرزوهايم بي تو

آهسته آهسته در حال فرو ريختن است...

کوچه

 

هر کاری کردم که تو رو گم کنم ازخاطــره هام

به دربسته خوردم و باز از تو گم شد لحظه هام

خاطـره هـای بـودنت چه جـور فرامـوشش کـنم ؟

دلی که تو آتیش زدی چه جوری خاموشش کنم ؟

جای نگاتو پر نکرد ، هیچکسی با هر چی که بود

انگارکه تو خون منی تو پوست و گوشت و تارو پود

دروغ نمی گم بعد تو خیلی ها رفتند و اومدن

اما توی نگاه من ،هیچکدومش تو نشدن

فکر نکنی ازت می خوام بیای و با من بمونی

اینا رو گفتم که فقط صداقتم رو بدونی

من نمی خوام که مثل تو هرزی باشم توی دمن

من عاشق عشق می مونم

من عاشق عشق می مونم

من عاشق عشق می مونم

تو دیگه مردی واسه من

بازم یه عشق دیگه 

رفتی و تشنگی سوزوند
گلهای یاس منو
تو بگو به چی فروختی
منو احساس منو
چی شد اون حرفای شیرین
اون همه مهربونی
چی شد اون قول و قرارت
تو قرار بود بمونی
رفتی و منو سپردی
به شب و باد و خزون
حالا من مردم و غربت
با یه قلب نیمه جون
حالا من غریب و تنهام
تو بگو چی کار کنم
روز و شب جاریه اشکام
تو بگو چی کار کنم
تو قرار بود بمونی

ای کاش....

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385;ساعت 18:3;  توسط مریم; 
انگاه که

تواضع را به درگاه خدا پيشکش کن و
او ترا موهبت سه گانه
آرامش سرور و عشق خواهد بخشيد.
 
 
اعتماد کردن مستلزم از ياد بردن گذشته و حرکت به سوی آينده و يا تلاش دوباره است
 
 
مهربانا ،
سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گلهای زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی.
 
 
 
 

زندگی یک بازی نیست، عمر عزیز ماست.

می دانیم که با آن چه کار میخواهیم انجام دهیم؟

آیا تا به حال به معنای واقعی آن فکر کردیم؟

آیا از هر لحظه عمر خود حتی موقع سختی ها ، لذت بردیم؟

عملکرد ما در مقابل فرصت های بد ست آمده چه بوده؟

باید بدانیم که توانایی ما همیشه کامل نیست، گاهی ترس و تردید

راه را سد میکند و عادات بد را در ما ایجاد می نماید. اگر اکنون بدانیم

که تا یک ماه دیگر بیشتر زنده نیستیم، آنگاه وقت را چه خوهیم کرد؟

حرفی برای گفتن داریم؟ دلمان برای کسی تنگ میشود؟

 بیایید قدر همه ی این لحظات را بدانیم

 شاید فرصت کوتاه تر از تصور ما باشد .

 وقتی مستانه و بی قرار، بی هیچ حسابی و چشمداشتی ،

خود را به دل دریای زندگی می ریزند

 دریای زندگی نیز آغوش خود را به رویت میگشاید

 و گوهر یگانی به دامانتان می گذارد.

اینگونه است تحقق حقیقت ناب زندگی

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385;ساعت 20:28;  توسط مریم; 
عجیب است که

عجيب است كه ميپرسي
چرا قلب من مالامال از عشق توست
آيا عشق ميتواند دليلي داشته باشد ؟
اگر چنين است
آيا ميتوان آن را عشق ناميد ؟
آه ، اي دوست ديوانه من ! عشق همواره بي دليل است !
اين از اسرار عشق است
اين از بي پيرايگي عشق است
عشق از طرف خداست
و به ملكوت او تعلق دارد
زيرا بي دليل است
اما درباره خودم :
من سرشارم از عشق
مانند چراغي كه پر از روشنايي است
براي ديدن اين روشنايي چشمي لازم است
تو آن چشم ها را داري ، از همين رو ، روشنايي را ديدي .
افتخار از آن توست ، نه من

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385;ساعت 20:13;  توسط مریم; 
ایا میدانید

 

Did you know that the three most

difficult things to say are:



I love you, Sorry and help me


آيا ميدانستيد که سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات سخت تر است


دوستت دارم متاسفم و به من کمک کن


ميباشد






Did you know that those who dress

in red are more confident in

themselves?
آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری نسبت به خود بر خوردارند






Did you know that those who dress

اin yellow are those that enjoy their beauty?

آيا ميدانستيدکه کسانی که زرد ميپوشند از زيبايی خود

لذت ميبرند






Did you know that those who dress in black, are

those who want to be

unnoticed and need your help and

understanding
و آیا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد

توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند






Did you know that when you help

someone, the help is returned in two folds?


آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد






Did you know that it's easier to say what you feel

in writing than saying it to someone in the face?

But did you know that it has more value when

you say it to their face?


و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است






Did you know that if you ask for something in

faith, your wishes are granted?
آيا ميدانستيد که اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد






Did you know that you can make your dreams

come true, like falling in love, becoming rich,

staying healthy, if you ask for it by faith, and if

you really knew, you'd be surprised by what you

could do.

آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايی

مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين

موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد







But don't believe everything I tell you, until you

try it for yourself, if you know someone that is in

need of something that I mentioned, and you

know that you can help, you'll see that it will be

returned in two-fold.


اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را

امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسی نياز به چيزی دارد که من گفتم و

بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به

سوی شما باز خواهد گشت






Today, the ball of FRIENDSHIP is in your court,

send this to those who truly are your friends

(including me if I am one). Also, do not feel bad if

no one sends this back to you in the end, you'll

find out that you'll get to keep the ball for other

people want more ..


امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان

شما هستند بفرستيد (مانند من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت

نشويد اگر کسی آن رابرای شما بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد

اين توپ را برای کسانی که به آن نياز بيشتری دارند نگهداری کنيد

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385;ساعت 17:5;  توسط مریم; 
دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست
عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد .))اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست


عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد

عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست
عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385;ساعت 20:15;  توسط مریم; 
فقط خدا............
 ازاو آغاز کن !!!
 
 
وقتی که تنهای تنها می شوی ؛
وقتی که دوستانت ، آنها که نیازمند یاریشان هستی  ، درست در حساس ترین نقطه رهایت می کنند ؛
وقتی که در دست همانان که پشتوانه و پشتگرمی محسوبشان می کردی ، خنجری می بینی ؛
وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی و تکیه گاهش می شمردی ، ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است ؛
وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستی های سطحی را می رباید و لجن متعفن خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد ؛
وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد ؛
یک ملجا و امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد .
او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و روی زشتی های تو پرده ی اغماض می افکند .
اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است بند بند تنت از هم می گسلد ...
حتماً دانسته ای او کیست...
پس چرا در انتها به او برسی ؛ از او آغاز کن !!!
 
بیش و پیش از همه خدا را دوست بگیر...

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385;ساعت 17:3;  توسط مریم; 
در خواب ناز بودم

ادامه مطلب را بخوانید.
| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385;ساعت 20:47;  توسط مریم; 
ما ز یاران چشم یاری داشتیم.....................

حال من بد نيست غم كم ميخورم

كم كه نه هرروز كم كم ميخورم

اب ميخواهم سرابم ميدهند

عشق مي ورزم عذابم ميدهند

خود نميدانم كجا رفتم به خواب

ازچه بيدارم نكردي افتاب ؟

خنجري برقلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد برپشتم نشست

ازغم نامردمي پشتم شكست

سنگ را بستند و سگ ازاد شد

يك شبه بيداد امد داد شد

عشق اخر تيشه زد برريشه ام

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

عشق اگر اين است مرتد مي شوم

خوب اگر اين است من بد مي شوم

بس كن اي دل نابساماني بس است

كافرم ! ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سردرگم شدم

عاقبت الوده مردم شدم

بعد از اين با بي كسي خو مي كنم

هرچه در دل داشتم رو مي كنم

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستي كار ماست

چشم مستي تحفه بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي كنم

طالعم شوم است باور مي كنم

من كه با دريا تلاطم كرده ام

راه دريا را چرا گم كرده ام ؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمي گويم كه خاموشم مكن

من نمي گويم فراموشم مكن

من نمي گويم كه با من يار باش

من نمي گويم مرا غمخوار باش

من نمي گويم دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين شاد باش

دست كم يك شب تو هم فرهاد باش

اه درشهرشما ياري نبود

قصه هايم راخريداري نبود

واي رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان ازخون ما اباد بود

ازدروديوارتان خون مي چكد

خون من فرهاد مجنون ميچكد

خسته ام ازقصه هاي شومتان

خسته ازهمدردي مسموتان

اينهمه خنجر دل كس خون نشد

اين همه ليلي كسي مجنون نشد

اسمان خالي شد ازفريادتان

بيستون درحسرت فرهادتان

كوه كندن گرنباشد پيشه ام

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دور و پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گرنرفتم هردوپايم خسته بود

تيشه گرافتاد دستم بسته بود

هيچ كس دست مرا وا كرد؟ نه

فكردست تنگ ما را كرد؟ نه

هيچ كس ازحال ما پرسيد؟ نه

هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه

هيچ كس اشكي براي ما نريخت

هر كه با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست

حال من از اين و ان پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفاْل ميزنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يك غزل امد كه حالم راگرفت

"ما ز ياران چشم ياري داشتيم"

"خود غلط بود انچه مي پنداشتيم

خدایا تو گفتی همه را دوست بدار چون بنده منند.خدایا ایا هر دوست داشتنی دل شکستنی به دنبال دارد؟ایا هر دوست داشتنی چنین مهر بدگمانی میخورد؟خدایا تو گفتی در قلبت کینه جای مده تو گفتی هر کدورتی  بر قلبت لکه ای از ظلمت میزند و تو را از من دور میکند.خدایا  میدانم بارها انرا تجربه کردم و حس کردم که سیاهی بر قلبم نشسته.همانگاه به سویت امدم و همه را به تو بخشیدم تا دلم را به نور خود منور کنی.اما خدایا امروز از خود پرسیدم:اگر مهر ورزی هم پاسخی جز خشم نداشت اگر محبت دل هم زیر سوال رفت  چه باید کرد؟

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385;ساعت 10:37;  توسط مریم; 
درد دل

Image and video hosting by TinyPic

خيلي سخته که بغض داشته باشي ،

 اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که

عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

 خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت

رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن

، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر


يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

 خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر

 
 
.......................
 
 بدترين درداين نيست که به اوني که دوسش
 
داري نرسي بدترين درداين نيست که عشقت بهت ناروبزنه
 
 بدترين درداينم نيست که
 
عاشق يکي باشي
 
واونم ندونه بدترين درداينه
 
 که يکي بميره اونوقت بدوني دوست داشته
 
 
 
ولي قسم مي خورم دوست دارم ،
 
بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ،
 
چون همه چيزم تويي ،
 
نمي خوام خوابتو ببينم ،
 
 چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،
 
اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده
 
 دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن 
 
 
اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ،
 
 صدام كن قول ميدم ساكت بمونم
 
 اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالكي كني ،
 
 صدام كن ، قلبم تنها
 
خرابه ي وجود توست
 
Image hosting by TinyPic
 
نمی بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی که
 
از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام
 
غمهایی که بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت ....
 
 
 بخاطر دلی که برایم شکستی
 
.... .. بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی .....
 
 نمی بخشمت .... بخاطر زخمی که
 
بر وجودم نشاندی ..... بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی ....
 
 و می بخشمت بخاطر
 
عشقی که بر قلبم حک کردی
 
 
اگه يه روز تو کنارم نباشي....
.
 
 اين زندگي تلخي رو که دارم رها مي کنم....
 
میزارم ميرم.... تا ديگه مجبور نشم هر روز صبح...
 
 قيافه تنهاي خودم رو توي
 
آيينه اتاق تحمل کنم
 
.......................
 
 
 عشق: عقد دائمي ما با غربت است.
 
عشق :شماره تلفني است كه سالها به دنبال آن مي گرديم.
 
 عشق: آمپول ب كمپلكس
 
معرفت است.
عشق: اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود
 

  

 دخترک با چشمايی خندان و لباس پوسيده روبروی پدری زحمتکش ولی ناتوان و عليل ايستاده بود و طنين اين جمله رو در گوش او مينواخت
روزت مبارک
جعبه مربعی رو که با تکه های کاغذ کادوهای مختلف تو خيابون کادو شده بود رو ميز شکسته جلو پدرش گذاشت
پدر از ديدن اين هديه بسيار خوشحال شد و با خنده گفت مم..مم..ممنون عزيزم
پدر با ذوق بسيار کاغذ ها را کنار زد و در جعبه را باز کرد
اما ناگهان مات و مبهوت ماند
چون درون جعبه چيزی نبود
بلند شد و سر دخترک فرياد کشيد
هنوز ياد نگرفتی وقتی به کسی هديه ای ميدی يه چيزی بايد تو جعبه بذاری؟؟؟
دخترک در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود با بغضی سنگين آهسته جواب داد
ا..ا..اما اون جعبه که خالی نبود.

جعبه پر بود از بوسه های من.....
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385;ساعت 19:3;  توسط مریم; 
برای تو

0

ميميرم برات نمي دونستي ميميرم بي تو و بدون چشات

 

رفتي از بَرم تو نمي دونستي كه دلم بسته به ساز صدات

 

آرزومه كه نمي دونستي كه من ميميرم برات

ميميرم برات

 0

عاشقم هنوز نمي خواستي كه بموني و بسازي به ساز دلم

 

گفتي من ميميرم تو مي خواستي بري تا فردا باور خوشكلم

 

برو راهي نيست تا فردا باور خوشكلم

آره خوشكلم

 

سفرت بخير اگه مي ري از اينجا تك و تنها تا يه شهر دور

 

برو كه رفتن بدون ما مي رسه به يه دنيا نور

سفرت بخير برو گر شكستي ز من ميتوني دوباره بساز

 

از دلي شكسته نا اُميد و خسته تو باز برو

تو بازم برو

 

نمي خوام بيام نمي خوام ميون تاريكي من تو حَروم بشي

 

نمي خوام اَزم نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تو تموم بشي

 

برو كه تا بزرگي ميخوام كه فقط آرزوم بشي

                                             آرزوم بشي

                  0

تنها يک روز آرام در کنار تو


روزی طولانی که کوتاه بود


و ديگه هيچ وقت تکرار نميشه


روزی که از اون جز تکه هايی باقی نموند


در انتهای روشن ذهنم


در ميان تاريکی زجر دهنده زخم زبانها


و ترديدها


روزی که من به رسم خاطره ای نزديک


روی سنگ فرشی که بر آن نقشی بستيم


نوشتم:


کيستی که من تو


اينگونه به جد


در ديار روياهای خود


با تو درنگ ميکنم

 

 0
 

يا رب اين دنيا برايم جز سيه شامــــی نـبود      

  لحظه ای  نگذشت بر مــا كه اندرآن دامی نبود

درغم عشق حَبيبی جان مــا يك عمرسوخت   

     غصـۀ دلتنـگيم را هيــــــــــچ  فرجـامــی نبـــود

گفـت دل ، آرام گيـرم عـاقـبت در پيش يــــار    

    لـيك گشتم در جهـــــــــان يار دل  آرامــی نبود

بـعـد عمـــری انتظار و چشم بر در دوختـن   

      قاصـــدی آمد كه مـــا را هيـچ  پيغامــــی نبـود

هركه آمد ساغری از دست ساقی نوش كرد  

      اندر ايـــن ميخانۀ دنيــــــــا مَــرا جــامـــی نبود

چون غلامی عمر خود درخدمت ياران زديم    

     گـــرچه جُـــــز نامـردميهـا هيچ انعامــی نبـود

عمرمـا چون شام تاريكی به سختيها گذشت

         كان سيه شب را الــــــــی روز ابد بامــی نبود

گر چه از هر سو شعاع نور تـو تابيده بود   

      ليك اين تاريك دل را هيـــــــــــــچ الهامی نبود

كاش مي شد ناگهان سوی تو بال و پَركشيد   

     چون كه مرغ عشق ما راهيچ كس حامی نبود

 

 

 

می خوام ساده بگم

تو آسمونت رنگی ندارم مگه نه؟
دیگه از من خسته شدی
 منو از یاد بردی مگه نه؟

میگی بهت خنجر زدم
 
بگو زیر قولت زدی مگه نه؟

از انتظاریه چیز بگم

رفیق جدید مبارکه مگه نه؟

جمله دوست دارم می خوامت

خالی بندیات حرف نداره ، مگه نه؟

می خوام ساده بگم

تو دلت جایی ندارم بگو نه ،
غروب قشنگه مگه نه؟

شنیدم مایوس شدی
می خوای بری بگو نه
 
بزار برات قصه بگم

یک بود یکی نبود
 بجزمن و تو هیچکی نبود ، نگو نه

یه عاشقی بود که شبهاش با تو صبح می شد
 یهویی دلشو شکستی ، نگو نه

وایسا بینم تو دلت یه جا اسیره
 شنیدم دلت بد جوری گیره ، نگو نه

منم حالا ولت می کنم
اگه راست می گی حالا بگو نه
 

  
2  

پشت دریاها شهری است

 

قایقی باید ساخت

 

 

0

 

نهراسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست

مرگ وارونه يك زنجره نيست

مرگ در ذهن اقاقي جاريست

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان

مرگ در حنجره سرخ گلو مي خواند

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است

مرگ گاهي ريحان مي چيند

مرگ گاهي ودكا مي نوشد

گاه در سايه نشسته است بما مي نگرد

و همه مي دانيم

ريه هاي خوشبختي پر اكسيژن مرگ است

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385;ساعت 21:11;  توسط مریم; 
نمیدانم چرا رفتی
 

نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا. شايد خطا كردم. و تو بي انكه فكر

غربت چشمان من باشي. نمي دانم كجا تاكي براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه باريد . و بعد از رفتنت يك

قلب دريايي ترك برداشت . و بعد از رفتنت رسم نوازش در غم خاكستري گم

شد. وگنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام

بالهايش غرق در اندوه غربت شد.

و بعد از رفتن تو اسمان چشم هايم خيس باران بود.و بعد از رفتنت انگار

كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد.و بعد از رفتنت

درياچه بغضي كرد كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

ومن با انكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز

اشفته چشمان زيباي توام

برگرد ! ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد. وبعد از اين همه طوفان

و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره ارام وزيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا كردم.

ومن در حالتي مابين ا شك وحسرت وترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ وسردست

ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك

ابر نمي دانم چرا؟شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و

خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم.

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385;ساعت 22:29;  توسط مریم; 
تقدیم به تو
 
 نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد
 
 
 
 نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد
نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد
نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد
نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود .
و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !
يک نصيحت : مواظب خودت باش !
يک خواهش : اصلاً عوض نشو !
يک آرزو : فراموشم نکن !
يک دروغ : تو رو دوست ندارم !
يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است !

ميدانم که امروز تو هم گوشهايت زنگ بيداري خواهد زد ، ميفهمي که تو را چقدر من دوست داشتم و چقدر براي ديدنت دلتنگي ميکردم ، دستهايت خواهد لرزيد ، چشم به در خواهي ماند ، چون تو هم امروز حس خواهي کرد که در دلم من چه ميگذشت ؟
ميداني چرا ؟ چون ديگر من آغوش خاک سرد و بي روح را به آغوش تو ترجيح داده بودم
نرو !! تنهايم نذار ، من رفتن و ترک کردن کسي که دوست دارم را ندارم
من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم
مي گويي برميگردم و من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به روزگاز اعتماد ندارم
در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم !
نگاه هايي هستند که انسان را تا عمر دارد ميگرياند و دلش را خاکستر ميکند !
راه هايي هستند که تا به مقصد برسد تاب و توانت را از دست ميدهي !
قلبهابي هستند که غمها و دردها شکسته و پيرشان کرده اند !
انسانهايي هستند که هرگز فراموش نمي شوند !
دوستها و عشقهايي هستند که دوست داشتند ولي به مانند تو فراموش کردند !
ولي عشق تا لحظه اناالله وانا اليه الراجعون در قلبش زنده مي ماند !

اگه اين به اين حرفها دلشو خوش نميکرد ديگه اين نوشته ها نيود
آرزو داشتم بالهاي تو بودم اگر من نبودم پرواز کردن برايت امکان نداشت
و آرزو داشتم بهار فصلهايت بودم چون اگر من نبودم گلهاي زيبا باز نميشدند

براي من ديدن تو به مانند آب خوردن بود و زندگي کردن با تو به مانند نفس کشيدن :
بدون آب خوردن و تشنه ماندن ميتوانم 3 روز زنده بمانم ولي بدون نفس کشيدن هرگز !

به تو چي بگويم ؟ نمي دانم !
اگه بگم خورشيد تابان ! آن هم غروب ميکند
اگه بگم زندگيم هستي آن هم کوتاه است !
اگه گلم بگم ؟ آن هم زود پژمرده ميشود !
به تو ميگم ( روحم ) که اين روح با تو زندگي ميکند .

تو به زيبايي گلها حسودي نکن چون تو از هر گلي زيباتري پس بذار گلهاي حسودي تو را بکنن
خودت را ناراحت نکن زيبايي تو از هرگل زيباتري پر فروغتر است ، تو به مانند عشق آزادي ، به مانند آزادي فراتر و دلنشين تر ،، پس تو از يک دنيا با ارزش تر و با معناتر هستي !
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385;ساعت 22:4;  توسط مریم; 
بیا دریا شویم
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
آزادی در بی آرزویی است.

تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند ، فاصله این دو را زندگی کنیم.

انسان نمی تواند به همه نیکی کند ولی می تواند نیکی را به همه نشان دهد.

بدی را با عدالت پاسخ دهید و مهربانی را با مهربانی.

اگر تنها از امید انتظار معجزه داری در اشتباهی ، امید باید با حرکت توأم باشد.

دانستن کافی نیست باید به دانسته خود عمل کنید.

این که چقدر زمان داری مهم نیست ، چگونه می گذرانی مهم است.

نیک بخت کسی است که از حال دیگران پند گیرد و بدبخت کسی است که از حال او پند گیرند.

این دوست داشتن است که به انسان توان حرکت کردن می دهد.

یک لبخند به هم نوع می تواند دوستی را برقرار کند.

عشق در ذات انسان است نمی توان آنرا انکار کرد.انسان همواره عاشق است.

عشق به چیزهای پایدار ، انسان را جاویدان می کند.

هرگز نعمت دوست داشتن را از خود دریغ نکنید.

اگر می خواهید دوستتان داشته باشند اول باید دوست داشتن را یاد بگیرید.
 

وقتی که بجز عشق هیچ چیز برایمان باقی نمانده باشد ، برای نخستین بار آگاه می شویم که فقط عشق کافی است.

اگر می پندارید که بیش از اندازه محبت کرده اید ، دوباره فکر کنید. همیشه جایی برای عرض محبت بیشتر وجود دارد و کسی هم هست که این محبت را به او بدهید.

ما فقط با دوست داشتن می توانیم عشق را بیاموزیم.

آن زندگی که به امید فردا بگذرد ، همیشه یک روز عقب  مانده است.

روش و دستورالعملی وجود ندارد ، شما دوست داشتن را با دوست داشتن یاد می گیرید.

دانش از راه جهل به دست می آید پس ما بایستی از آنچه نمی دانیم استقبال کنیم.

ذهن متعصب همچون مردمک چشم است ، هر چه نور بیشتری بر آن بتابد جمعتر می شود.

سعی کنید تمام روزهای عمرتان را زندگی کنید. روزها را بیهوده تلف نکنید.
 
برگرفته از : کتاب بیا دریا شویم
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385;ساعت 21:24;  توسط مریم; 
یکی بود

yeki bodo yeki nabod , oni ke bod to bodi va oni ke nabod man

bodam ! . yeki dashto yeki nadasht , oni ke dasht to bodi va oni ke to

ro nadasht man bodam ! . yeki khasto yeki nakhast , oni ke khast to

bodi oni ke bi to bodan ro nakhast , man bodam ! . yeki avardo yeki

nayavard , oni ke avard to bodi oni ke joz to be hich kas iman

nayavard man bodam ! . yeki bordo yeki bakht , oni ke bord to bodi

oni ke del be to bakht man bodam ! . yeki gofto yeki nagoft , oni ke

goft to bodi oni ke doset daram ro be hich kas joz to nagoft man

bodam ! . yeki mando yeki namand , oni ke mand to bodi oni ke

bedoone to namand man boodam

 

agar dabire riyazi boodam sabet mikardam ke chegoone shoae

negahet az markaze ghalbam migozarad .agar dabire shimi boodam

 

 name u ra dar ghalbam pakhsh mikardam ta mahlool ba mohabbat shavad .agar dabire dini boodam midanestam ke badaz khoda to ra

 miparastam .agar dabire goghrafi boodam midanestam ke khosh abohavatarin mantaghe aghooshe garme to ast o agar

 

 

 

..........

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385;ساعت 6:40;  توسط مریم; 
وقتی

وقتی عشق می آيد كسی نمی بيند ولی وقتی ميرود همه می

بينند .

اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه

مثل سيگار .

بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز

به او نخواهی رسيد .

از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد .

وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی

می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند .

اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه

عقل زيادی داريم فروشنده خواهيم بود .

نداشتن قسمتی از چيزهايی كه آرزو داريم قسمت پر ارزشی از

خوشحالی است .

استاد هنرمند از سنگ آدم می سازد و مربی بی هنر از آدم سنگ .

 

هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبديل شود و هر خوشبختی

و سعادتی می تواند به فاصله تبديل شود .

هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسی كه به آن

اعتماد داشته ايم عمری فريبمان داده است.

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385;ساعت 22:54;  توسط مریم; 
وقتی دلت تنگ میشه

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده

اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني

وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه

ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده

دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند

دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره

دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه

چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه

اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه

خوابي رو ببين که آرزوشو داري

اونجايي برو که دلت مي خواد بري

اوني باش که دلت مي خواد باشي

چون تو فقط يه بار زندگي مي کني

و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري

بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه

اونقدر تجربه که قويت کنه

اونقدر غم که انسان نگهت داره

و اونقدر اميد که شادت کنه

شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن

اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن

روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه

تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره

وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي

و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد

يه جوري زندگي کن که آخرش

تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه كند.

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385;ساعت 15:40;  توسط مریم; 
باران
باران: ديشب دوباره خوابت را ديدم همان نگاه ،همان بوي ياس ،همان دودوي ستاره مانندت را
كبوتر شدي آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي ماه نشستي. آنقدر گريه كردم كه همه شقايقها از غصه من پر پر شدند
باور كن اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم از گرماي عشقم آب مي شدي و من اين را نمي خواستم.گذاشتم تو بروي و من بسوزم.چون شعله منم نه تو،عشق تويي و من عاشق. پس گذاشتم تا بروي .
خيلي بي انصافي خيلي. وقتي خواستي بروي حتي يك برگ گل ياس يا يك قطره باران يا حتي صداي سنجاقك برايم نگذاشتي

بدون هيچ رفتي .
بدون هيچ صدا مثل هميشه سربه زير و آرام رفتي براي هميشه
.
اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمي بخشمت مي داني چرا؟

چون آنوقت تو بر مي گردي و طلب بخشش مي كني
و من صميمانه ترين لبخندها را نثارت مي كنم با شكوه ترين محبتها را به پايت مي ريزم
مي دانم همه اينها خيال است خيالي كال كه وقت رسيدنش زماني مي خواهد به قطره قطره چكيدن من.
من واقعا ديوانه ام ..از همه كارهاي دنيا دیوانه شدن را بر گزيدم آن هم با حقوق يك نگاه ناب .چه مي دانستم ، گفتم ليلي مي شوم كسي مي شوم با غرور سر بلند راه مي روم.آه نمي دانستم كه از ليلي شدن تنها مجنونيش نصيبم مي شود
.
خرد شدن غرورم ...شكستن بلور اشكهايم
.
فكر مي كني می دانستم؟

حالا باورت شد: دارم بخار مي شوم و من اين زجر را دوست دارم.
وقتي كه اولين قطره باران بر قلبم باريد و زيباترين گل سرخ در ديدگانم روييد: قسم خوردم كه هر فصل پاييز رو به قبله چشمانت نماز بخوانم و با ياد تو پر بگيرم تا اوج
.
قسم خوردم با ياد تو بميرم

با صداي باران دوباره چشمهايم باراني مي شود چه كنم كه تو بوي باران مي دهی بارانم .

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385;ساعت 14:58;  توسط مریم; 
دوست داشتن اسان نیست

اتفاقهاي ساده هميشه زود ميگذرند.


عکسهاي فرسوده خاطره هاي جواني را به رخ مي کشند.

اتفاقهاي ساده هميشه زود ميگذرند.


عکسهاي فرسوده خاطره هاي جواني را به رخ مي کشند.


کسي انسوي سرزمين اشتي موسيقي باران را زمزمه ميکند...
اما من هنوز فرسنگها راه با بودنت فاصله دارم
.


مي انديشم:شايد اگر سيبي سرخ از درخت همسايه بر گرد اين کهنه زمين فرو افتد با کدامين رود هستي ؛به دريا ميرسد؟


حرفهايم که تمام ميشوند ميدانم که از لحظه اي تنگ بر دروازه عشق وارد شدم!


هميشه فکر ميکنم تا روزهاي بودن و رفتن چند عقربه فاصله است که هنوز در انتظارم؟


من تو را در انتظارم...با چشماني اشنا...از گذشته اي نزديک...
تا حس غريب دوست داشتن...

اتفاقهاي ساده هميشه زود ميگذرند.


عکسهاي فرسوده خاطره هاي جواني را به رخ مي کشند.


کسي انسوي سرزمين اشتي موسيقي باران را زمزمه ميکند...
اما من هنوز فرسنگها راه با بودنت فاصله دارم
.


مي انديشم:شايد اگر سيبي سرخ از درخت همسايه بر گرد اين کهنه زمين فرو افتد با کدامين رود هستي ؛به دريا ميرسد؟


حرفهايم که تمام ميشوند ميدانم که از لحظه اي تنگ بر دروازه عشق وارد شدم!


هميشه فکر ميکنم تا روزهاي بودن و رفتن چند عقربه فاصله است که هنوز در انتظارم؟


من تو را در انتظارم...با چشماني اشنا...از گذشته اي نزديک...
تا حس غريب دوست داشتن
...


هنوز هم سرمست فصل پنجم ديدگان توام...


من از پشت فصل زمستان مي ايم


دستان بهاريت را به من بسپار تا تمام زندگيم را به سپيدي صداقت پيوند زنم.


وقتي اولين لبخند از لبانت مي گذرد


دوباره اشکي زلال از چشمانم مي جوشد


اري ...احساس دوست داشتن اسان نيست!


همين حس غريب؛ ماه را بر چارچوب پنجره تنهاييم مهمان کرد.
نامت را فرياد خواهم زد
...
نازنينم
!
دوست داشتن اسان نيست


هنوز هم سرمست فصل پنجم ديدگان توام...


من از پشت فصل زمستان مي ايم


دستان بهاريت را به من بسپار تا تمام زندگيم را به سپيدي صداقت پيوند زنم.


وقتي اولين لبخند از لبانت مي گذرد


دوباره اشکي زلال از چشمانم مي جوشد


اري ...احساس دوست داشتن اسان نيست!


همين حس غريب؛ ماه را بر چارچوب پنجره تنهاييم مهمان کرد.
نامت را فرياد خواهم زد
...
نازنينم
!
دوست داشتن اسان نيست


کسي انساتفاقهاي ساده هميشه زود ميگذرند.


عکسهاي فرسوده خاطره هاي جواني را به رخ مي کشند.


کسي انسوي سرزمين اشتي موسيقي باران را زمزمه ميکند...
اما من هنوز فرسنگها راه با بودنت فاصله دارم
.


مي انديشم:شايد اگر سيبي سرخ از درخت همسايه بر گرد اين کهنه زمين فرو افتد با کدامين رود هستي ؛به دريا ميرسد؟


حرفهايم که تمام ميشوند ميدانم که از لحظه اي تنگ بر دروازه عشق وارد شدم!


هميشه فکر ميکنم تا روزهاي بودن و رفتن چند عقربه فاصله است که هنوز در انتظارم؟


من تو را در انتظارم...با چشماني اشنا...از گذشته اي نزديک...
تا حس غريب دوست داشتن
...


هنوز هم سرمست فصل پنجم ديدگان توام...


من از پشت فصل زمستان مي ايم


دستان بهاريت را به من بسپار تا تمام زندگيم را به سپيدي صداقت پيوند زنم.


وقتي اولين لبخند از لبانت مي گذرد

اتفاقهاي ساده هميشه زود ميگذرند.


عکسهاي فرسوده خاطره هاي جواني را به رخ مي کشند.


کسي انسوي سرزمين اشتي موسيقي باران را زمزمه ميکند...
اما من هنوز فرسنگها راه با بودنت فاصله دارم
.


مي انديشم:شايد اگر سيبي سرخ از درخت همسايه بر گرد اين کهنه زمين فرو افتد با کدامين رود هستي ؛به دريا ميرسد؟


حرفهايم که تمام ميشوند ميدانم که از لحظه اي تنگ بر دروازه عشق وارد شدم!


هميشه فکر ميکنم تا روزهاي بودن و رفتن چند عقربه فاصله است که هنوز در انتظارم؟


من تو را در انتظارم...با چشماني اشنا...از گذشته اي نزديک...
تا حس غريب دوست داشتن
...


هنوز هم سرمست فصل پنجم ديدگان توام...


من از پشت فصل زمستان مي ايم


دستان بهاريت را به من بسپار تا تمام زندگيم را به سپيدي صداقت پيوند زنم.


وقتي اولين لبخند از لبانت مي گذرد


دوباره اشکي زلال از چشمانم مي جوشد


اري ...احساس دوست داشتن اسان نيست!


همين حس غريب؛ ماه را بر چارچوب پنجره تنهاييم مهمان کرد.
نامت را فرياد خواهم زد
...
نازنينم
!
دوست داشتن اسان نيست.


دوباره اشکي زلال از چشمانم مي جوشد


اري ...احساس دوست داشتن اسان نيست!


همين حس غريب؛ ماه را بر چارچوب پنجره تنهاييم مهمان کرد.
نامت را فرياد خواهم زد
...
نازنينم
!
دوست داشتن اسان نيست.

وي سرزمين اشتي موسيقي باران را زمزمه ميکند...
اما من هنوز فرسنگها راتفاقهاي ساده هميشه زود ميگذرند
.


عکسهاي فرسوده خاطره هاي جواني را به رخ مي کشند.


کسي انسوي سرزمين اشتي موسيقي باران را زمزمه ميکند...
اما من هنوز فرسنگها راه با بودنت فاصله دارم
.


مي انديشم:شايد اگر سيبي سرخ از درخت همسايه بر گرد اين کهنه زمين فرو افتد با کدامين رود هستي ؛به دريا ميرسد؟


حرفهايم که تمام ميشوند ميدانم که از لحظه اي تنگ بر دروازه عشق وارد شدم!


هميشه فکر ميکنم تا روزهاي بودن و رفتن چند عقربه فاصله است که هنوز در انتظارم؟


من تو را در انتظارم...با چشماني اشنا...از گذشته اي نزديک...
تا حس غريب دوست داشتن
...


هنوز هم سرمست فصل پنجم ديدگان توام...


من از پشت فصل زمستان مي ايم


دستان بهاريت را به من بسپار تا تمام زندگيم را به سپيدي صداقت پيوند زنم.


وقتي اولين لبخند از لبانت مي گذرد


دوباره اشکي زلال از چشمانم مي جوشد


اري ...احساس دوست داشتن اسان نيست!


همين حس غريب؛ ماه را بر چارچوب پنجره تنهاييم مهمان کرد.
نامت را فرياد خواهم زد
...
نازنينم
!
دوست داشتن اسان نيست.

اه با بودنت فاصله دارم.


مي انديشم:شايد اگر سيبي سرخ از درخت همسايه بر گرد اين کهنه زمين فرو افتد با کدامين رود هستي ؛به دريا ميرسد؟


حرفهايم که تمام ميشوند ميدانم که از لحظه اي تنگ بر دروازه عشق وارد شدم!


هميشه فکر ميکنم تا روزهاي بودن و رفتن چند عقربه فاصله است که هنوز در انتظارم؟


من تو را در انتظارم...با چشماني اشنا...از گذشته اي نزديک...
تا حس غريب دوست داشتن
...


هنوز هم سرمست فصل پنجم ديدگان توام...


من از پشت فصل زمستان مي ايم


دستان بهاريت را به من بسپار تا تمام زندگيم را به سپيدي صداقت پيوند زنم.


وقتي اولين لبخند از لبانت مي گذرد


دوباره اشکي زلال از چشمانم مي جوشد


اري ...احساس دوست داشتن اسان نيست!


همين حس غريب؛ ماه را بر چارچوب پنجره تنهاييم مهمان کرد.
نامت را فرياد خواهم زد
...
نازنينم
!
دوست داشتن اسان نيست.

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385;ساعت 14:51;  توسط مریم; 
شکست چیست؟

شکست چیست؟

گفتند: شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي.

گفت: نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.

گفتند: شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي.

گفت: نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.

گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي.

گفت: نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت داشته ام.

گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي.

گفت : نه شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.

گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي.

گفت: شکست يعني من هنوز کامل نيستم.

گفتند: شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي.

گفت: نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.

گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي.

گفت : نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم.

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385;ساعت 19:0;  توسط مریم; 
زندگیت را

زندگي ات را بر مبناي ترس بنا نكن ،

بي هيچ واهمه اي زندگي كن .

تنها در اين صورت است كه به معناي واقعي كلمه ،

زندگي كرده اي .

ترس ، تو را بسته نگه مي دارد

و مانع باز شدن و شكوفايي ات مي شود .

ترس موجب مي شود كه پيش از اقدام به هر كاري ،

هزار و يك نگراني و دغدغه راه تو را سد كنند.

آيا اين درست است ؟ غلط است ؟

اخلاقي است ؟ غير اخلاقي است ؟

عرفي است ؟ خلاف عرف است ؟

فكر كردن به اين ها تو را سر در گم تر مي كند .

اين ها سياه چاله هاي كهكشان روح تواند .

رهيافت من كاملا متفاوت است .

انسان جايز الخطاست .

خطا كردن لازمه ي انسان بودن

و نيز انسان شدن است .

فقط يك چيز را در خاطر داشته باش :

سعي كن خطاهاي خود را تكرار نكني .

تكرار خطاها نشانه ي حماقت است .

انسان ، كاشف زندگي است .

در كشف زندگي ،

از خطا كردن گريزي نيست .

اگر بيش از حد از خطاها بترسي ،

از كشف زندگي در مي ماني

و بدين سان ،

از هيجان شركت در ماجراي پر از شگفتي زندگي ،

كنار گذاشته مي شوي .

خشكه مقدس ها اين گونه اند .

آنها هيچ گاه طعم زندگي را نمي چشند.

مي آيند و مي روند ، بي آنكه خطايي از آنها سر بزند،

بي آنكه ديكته اي بنويسند،

بي آنكه در كلاس زندگي حضور پيدا كنند،

بي آنكه زندگي كنند.

چه قدر حقير و ملال انگيزاند

خشكه مقدس هاي خشك مغز بي روح و بي دل و بي شهامت !

تمامي تلاش من آن است كه

در تو روح شور و سرمستي بدمم.

دلم مي خواهد ميل به زيستن ، زنده بودن ، باليدن و رقصيدن را در تو برانگيزم .

مي خواهم شجاعت بودن

و جانانه بودن را

در تو ببينم .

دوست دارم گام هايت به بلندي پيمودن قله ها باشد .

تو بايد همه ي امكانات زندگي ات را تحقق ببخشي .

تو هنوز از پنج درصد امكانات خويش نيز

استفاده نكرده اي .

نود و پنچ در صد توانايي هاي تو راكد مانده است .

ترس تو را مي بندد و زنداني خويش ات مي سازد .

نترس .

گشوده باش .

گشوده به روي بيكران .

نترس ،

زيرا خداوند است كه درباره ي تو قضاوت مي كند .

او طبيعت بشري تو را به خوبي مي شناسد .

در روز داوري به او خواهي گفت :

آري ، اي خداي همه دان و دوست داشتني !

خطا كرده ام . مي دانم . و ميدانم كه ميداني .

خطا كرده ام و بعضي از كارهاي ناصواب ديگر .

ورود ممنوع رفته ام .

و چند چراغ قرمز ديگر را هم رد كرده ام .

و خداوند خدا تبسمي خواهد كرد .

درك ات خواهد كرد .

تو را در رداي لطف خويش خواهد پيچيد و

دوست ات خواهد داشت .

پس نگران نباش !

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385;ساعت 22:45;  توسط مریم; 
ایا میدانید

از بایدها بپرهیز چون خوشحالی تو در
 
گرو انعطاف است
 
آیا می دانی که دل از جنس چیست ؟
سنگ خاراست یا که گلبرگی نحیف
اشکهایم تو می دانی که چیست ؟
می رود ارزان ز دستم اینچنین
دیدگانم سوی این دنیای پیر
آیا می دانی که در دنبال چیست ؟
دستهایم در لرزه و آشوب و شور
باز هم نمی دانی که در دستان کیست !!
گامهایم را نمی دانم چرا ؟
می فشارم روی این خاک سیاه
داد من در پرده ابهام من
آیا می دانی طنینش در کجاست ؟

اما می دانم که در آفاق دور
روزگارم غرق در جادو و سحر
شعله ای دارد فروزان در سپهر
شعله ای هم رنگ خون
حاصل افسون آن آفاق دور
سرنوشتی از دو رنگ است
هم سفید است هم سیاه
رنگ برف و رنگ خاک
اسم آن خاکستریست
رنگ بعد از آتش است
رنگ ابهام و سئوال
هم سفید است هم سیاه !!!

 
 
همه ی ما گه گاهی افسرده هستیم.
هیچ فکر کرده ایم که چرا این قدر ناراحتیم، در حالی که امروز این همه فرصت برای شاد بودن داریم؟ انسانها همه چیز را امتحان میکنند، پول، شغل، ازدواج، طلاق و ... اما، اکثر افراد فقط یک چیر را میخواهند:خوشبختی.
خوشبخت بودن جزئی از وجود انسان است.
کافی است آن را باور و احساس کنیم. چرا که ما لایق خوشبختی هستیم و خوشبختی را مقدم بر همه چیز می دانیم.
آنرا باور کنیم و با صدای بلند تکرار نماییم.
 
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385;ساعت 22:4;  توسط مریم; 
دیشب به یاد تو

ديشب بياد تو
هفت آسمان را

به جستجوی ستاره ات

بوييدم
...
سرت را روی شانه ام بگذار

ديگر برايت،

نه حافظ ميخوانم،
نه شمس،
نه حتی سهراب.
فقط تو
...
شعر تو را خواهم گفت.

گل سرخی را ديدم که در جاده زندگی از کنارم ميگذشت

گفتم کيستی؟؟؟

گفت لحظه لحظه هايی که بر تو می گذرد

گفتم....

لحظه هايم را از من نگير

با من بمان و هرگز از کنارم نرو ....

با اعماق وجودم تو را می گويم که دوستت دارم

ولی نشنيد و رفت....

گريه کردم ....فرياد زدم..... صدايم را شنيد !!!

با صدايی بلند گفت اگر سريع تر بيايی به من خواهی رسيد

من هر شب غربتم را در آغوش می کشم

و گونه هایم تر میشود

غربت اشکهایم هنوز رنگ انتظار دارد

بهار پشت گرده های خیس پائیز قدم می زند

زندگی زیر پاهای سرنوشت له می شود!!

و من هر روز زیر خاکستری ها گم می شوم

و احساسم زیر دودها کبود !

چشمانم رنگ بغض می گیرد

و دلم رنگ سنگ!

ننه سرما غربت مرا با قصه های شیرین و فرهادش می شکند

و من رنج فرهـــــــــاد را در بیستون دلم حس می کنم!

شیــــــــــرین تو می مانم!

تا چشمان دلم را باز می کنم جوانه ای می بینم

زیر تخته سنگ !

جوانه محبت

ســـــــلام محبت!

و خدا هنوز می آفریند

از جنس انسان

اما تا نگاهش می کنی رنگی دیگردارد

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385;ساعت 22:1;  توسط مریم; 
چگونه به سویت بیایم
چگونه به سويت بيايم اي ستاره آسمان شب هاي تيره و تار من، با اين فاصله اي که بين من و تو ميباشد چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟ اي مهتاب آسمان شبهاي دلتنگي من، با اين فاصله اي که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهاي روي گونه درخشانت ميسر است؟ اي آسمان آبي من، بين من و تو فاصله اي است، پس چگونه دستم را بر روي گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟ آري من ستاره مي شوم و به آسمان زندگي مي آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم آري اي مهتاب من، پرنده شبانه مي شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهاي پر از مهرت را از روي گونه هاي درخشانت پاک کنم و اي آسمان آبي ام، خورشيد مي شوم تا در دل آبي و پر ازعشقت براي هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبي ات آشتي ميدهم تا براي هميشه آبي بماني دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوري بين ما اي ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام مي شوم، و اي آسمان روزها نيز که دل آبي ات را ميبينم عاشق تر از هميشه مي شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتي بين ما اينهمه فاصله است؟ انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايي را به من هديه دهد که با اين بالهاي پر غرورم به سوي تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم کاش تو اي آسمان من، دل آبي ات ابري شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره اي از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقي کنم کاش تو اي ستاره من، فرشته اي بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد و کاش اي خورشيد من، کاش غروب عاشقي زودتر فرا رسد تا زماني که در پشت کوه ها ميروي و به زمين نزديک مي شوي احساس نزديکي با تو داشته باشم اي خورشيد من غروب ها را خيلي دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتري و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون مي آيي و سلامي عاشقانه به من ميکني اي خورشيد من، از ظهرهاي تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترين نقطه آسمان ميدرخشي انتظار مي کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه اي به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقي است پس اي آسمان آبي ام، من خودم را به آتش مي کشم تا باد عاشقي آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوي تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و براي مدتي آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم آري من براي رسيدن به تو جان خواهم داد >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> اگر روياهايت را فرو ريختند بيمناک نباش بيباک چنان باش که تکه ها را بر گيري و بر دنيا لبخند بزني .چرا که تکه هايي که به اين آساني ميشکنند به راحتي جمع مي شوند . براي خراب کردن فرصت هميشه هست اما براي آباد کردن فرصت  محدود است
 
چگونه به سويت بيايم اي ستاره آسمان شب هاي تيره و تار من، با اين فاصله اي که بين من و تو ميباشد چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟ اي مهتاب آسمان شبهاي دلتنگي من، با اين فاصله اي که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهاي روي گونه درخشانت ميسر است؟ اي آسمان آبي من، بين من و تو فاصله اي است، پس چگونه دستم را بر روي گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟ آري من ستاره مي شوم و به آسمان زندگي مي آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم آري اي مهتاب من، پرنده شبانه مي شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهاي پر از مهرت را از روي گونه هاي درخشانت پاک کنم و اي آسمان آبي ام، خورشيد مي شوم تا در دل آبي و پر ازعشقت براي هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبي ات آشتي ميدهم تا براي هميشه آبي بماني دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوري بين ما اي ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام مي شوم، و اي آسمان روزها نيز که دل آبي ات را ميبينم عاشق تر از هميشه مي شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتي بين ما اينهمه فاصله است؟ انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايي را به من هديه دهد که با اين بالهاي پر غرورم به سوي تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم کاش تو اي آسمان من، دل آبي ات ابري شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره اي از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقي کنم کاش تو اي ستاره من، فرشته اي بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد و کاش اي خورشيد من، کاش غروب عاشقي زودتر فرا رسد تا زماني که در پشت کوه ها ميروي و به زمين نزديک مي شوي احساس نزديکي با تو داشته باشم اي خورشيد من غروب ها را خيلي دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتري و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون مي آيي و سلامي عاشقانه به من ميکني اي خورشيد من، از ظهرهاي تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترين نقطه آسمان ميدرخشي انتظار مي کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه اي به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقي است پس اي آسمان آبي ام، من خودم را به آتش مي کشم تا باد عاشقي آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوي تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و براي مدتي آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم آري من براي رسيدن به تو جان خواهم داد >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> اگر روياهايت را فرو ريختند بيمناک نباش بيباک چنان باش که تکه ها را بر گيري و بر دنيا لبخند بزني .چرا که تکه هايي که به اين آساني ميشکنند به راحتي جمع مي شوند . براي خراب کردن فرصت هميشه هست اما براي آباد کردن فرصت محدود است
 
خوشبختي نامه اي نيست که يه روز يه نامه رسون آن را به دست هاي منتظر تو برسونه . خوشبختي ساختن يه عروسک از يه تکه خميره به همين راحتي . ققط يادت باشه جنس اون خمير بايد از عشق باشه
 
 
*تقديم به کسي که مثل هيچ کس نيست*

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385;ساعت 18:50;  توسط مریم; 
کجایی محبت
کجایی محبت؟
ستاره ای خاموشم ، مهتابی بی نورم ، عاشقم ولی یک عاشق تنهایم...
منم همان چشمه گل آلود ، غنچه خشکیده ، بهار برگ ریزان ، با دلی خسته و پریشان....
منم همان ساحل نا آرام ، بی قرار ، چشم انتظار ، انتظار موجی عاشق
 
 که به سوی من بیاید و یک ذره از خاک وجودم را با خود در دل دریا ببرد ....
من همان انسان تنهایم که در کوچه پس کوچه های زندگی
 
 فریاد میزنم که خدایا من تشنه محبتم!

کجاست محبت ؟ همانطور که کویر ، آرزوی قطره بارانی را دارد ،
 
 من نیز ماننده کویر آرزوی یک ذره محبت را دارم....
دلم از بی محبتی سوخته و شکسته است ، نیاز به یک ذره محبت دارد ،
 
اما کجاست همان یک ذره محبت ؟
ترانه ای بی صدایم ، شعری بی قافیه ، پرنده ای پر بسته ، همانی که در قفس نشسته!
خاموشم و سرد ، مثل پاییزم و پر از درد ....
آری من همان انسان تنهایم که در خیال خودم به عشق بودن
 
یاری به نام تنهایی در کنارم برای خالی شدن و شکسته شدن بغض
 
در گلویم فریاد میزنم کجایی محبت؟ کجایی که من آرزویت را دارم!
| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385;ساعت 18:38;  توسط مریم; 
تا کی


تا کی؟
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند
تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم
و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و
تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !
یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .....
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!


تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟
تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....
و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی
خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم
ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟

اي مهربانتر از برگ در بوسه‌هاي باران
بيداري ستاره، در چشم جويباران
آئينهء نگاهت؛ پيوند صبح و ساحل
لبخندِ گاه گاهت؛ صبح ِ ستاره باران
بازآ که در هوايت، خاموشيِ جنونم
فريادها بر انگيخت از سنگ ِ کوهساران
اي جويبار ِ جاري ! زين سايه برگ مگريز
کاين گونه فرصت از کف دادند بي شماران
گفتي : "به روزگاري مهري نشسته!" گفتم :
"
بيرون نمی‌توان کرد، حتي به روزگاران
"
بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز

زين عاشق ِ پشيمان، سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار ِ زندگي را زين گونه يادگاران

وين نغمهء محبت، بعد از من و تو مانَد
تا در زمانه باقيست آواز ِ باد و باران (شفیعی کد کنی)

 

 اینک دیگر وقت آمدنت است.... بیا که دلم از انتظار و بی قراری خسته و خرد شده است
 و حتی یک لحظه نیز طاقت ندارد که در انتظارت بنشیند ......
 خیلی دلم برایت تنگ شده است عزیزم .... حالا دیگر وقت آمدنت است....
بیش از این مرا در انتظار نگذار که خیلی دلتنگ تو هستم ای بهترینم....
 وقت آمدنت است .... بیا که دلم برای صدای قدمهایت ،
راه رفتن در کنارت ، نگاه به چشمانت ، بوسه بر لبانت ،
 دست گذاشتن در دستانت تنگ شده است عزیزم.... بیا که بیش از این دیگر
 طاقت این انتظار تلخ را ندارم.... طاقت این را ندارم که در کنار جاده بنشینم
و به آن سوی جاده بنگرم تا تو بیایی ! وقت آمدنت است ، بیا که
 دیگر ستاره ای در آسمان نیست که نشمرده باشم ، گلی نیست
 که برایت نچیده باشم و حتی یک قطره اشک هم در چشمانم نیست که برایت نریخته باشم....!
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385;ساعت 18:35;  توسط مریم; 
استجابت دعا

خداوند يک زندگي به تو داده که آنرا زندگي کنيد ، خود انگيخته و بدون الگو آنرا زندگي کن. برده و مقلد نباش.
و حتی اگر شکست بخوری خودت را دوست بدار، به خودت احترام بگذار و سعي کن همانطور که احساس ميکني زندگي کني.
ایستگاه استجابت دعا
 
یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود
| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385;ساعت 18:33;  توسط مریم; 
عشق یعنی
من / عشق
پاك                  يعني
سرزمين                      لحظه
يعني                                 بيداد
عشق                                                       من
باختن                                                            عشق
جان                                                                          يعني
زندگي                                                                               ليلي و
قمار                                                                                  مجنون
          در                                                                  عشق يعني ...                                              شدن   
ساختن                                                                                   عشق
دل                                                                                       يعني
كلبه                                                                           وامق و
يعني                                                                      عذرا
عشق                                                              شدن
من                                     عشق
فرداي                                يعني
كودك                          مسجد
يعني               الاقصي
عشق /  من
عشق                                       آميختن                                           افروختن
يعني                              به هم        عشق                             سوختن
چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن
پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه
خون/ درد                                                    بيشمار
عشق                                     من
يعني                             الاسرار
كلبه                    مخزن
 اسرار     يعني  
 دوستت دارم
 
| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385;ساعت 19:12;  توسط مریم;